021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

واتسون، مسابقه «پرسش سخت» و من، همه چیز دان از کار افتاده

Ken Jennings

Watson, Jeopardy and me, the obsolete know-it-all

Trivia whiz Ken Jennings has made a career as a keeper of facts; he holds the longest winning streak in history on the US quiz show Jeopardy. But in 2011, he played a challenge match against IBM's supercomputer Watson -- and lost. With humor and humility, Jennings tells us how it felt to have a computer literally beat him at his own game, and makes the case for good old-fashioned human knowledge.


تگ های مرتبط :

TEDx, Computers, Entertainment
دو هفته دیگه، نهمین سالگرد اولین باریه که از صحنه خالی مسابقه تلویزیونی «پرسش سخت» بیرون آمدم. منظورم اینه که نه سال مدتی طولانیه. و با توجه به بررسی جمعیتی مخاطبین معمول «پرسش سخت» به نظرم معنیش اینه که بیشتر مردمی که من رو در آن برنامه دیدند حالا مرده اند. ( خنده حضار ) اما نه همه، تعداد کمی هنوز زنده اند. هنوز هم گاهی در فروشگاه یا جاهای دیگر میشناسندم. و وقتی جواب می دهم، یه جورایی یعنی همه اش را می دونند. فکر کنم دیگه آب از سرم گذشته و برای من دیگه دیره. هرچی نتیجه اش باشه، می خواهم اینجوری شناخته بشم، کسی که کلی چیزهای عجیب می دونه.
و گله ای هم ندارم. حس می کنم که این همیشه سرنوشتم بوده، گرچه سالهای زیادی در زمینه اطلاعات عمومی مخفی بودم. حتی اگر این نبود، به عنوان یک نوجوان خیلی زود می فهمی، برای دخترها خیلی مهم نیست که اسم وسطی کاپیتان کرک رو بدونی. ( خنده حضار ) و در نتیجه، به نوعی ، با اونکه خیلی می دونستم ولی برای مدت زیادی مخفی بودم. اما اگر بیشتر به گذشته برگردی، میبینی که همه اش اونجاست. من از اون بچه هایی بودم که دائم پدر و مادرم رو اذیت می کردم با هر موضوعی که در باره اش می خوندم -- دنباله دار هالی یا ماهی مرکب های غول آسا یا اندازه بزرگترین کیک کدوی دنیا و چیزهایی مثل اون.
الان یک ۱۰ ساله اش را دارم که دقیقا همینطوریه. و میدونم که چقدر ناراحت کننده است، پس سرنوشت درسته. ( خده حضار ) من عاشق مسابقه های تلویزیونی هستم. یادم میاد در اولین روز کودکستانم در ۱۹۷۹ گریه می کردم چون یکدفعه بود، به همون بدی انگار که میخواستم مدرسه برم، باعث می شد برنامه « میدان هالیوود» و « دعوای خانوادگی» را نبینم. دلم برای مسابقه های تلویزیونی تنگ می شد. و بعدا، در اواسط دهه ۸۰، وقنی مسابقه «پرسش سخت» دوباره روی آنتن رفت، یادم میاد از مدرسه تا خونه میدویدم تا اون رو ببینم. برنامه مورد علاقه ام بود، حتی قبل از اونکه باعث بشه خونه بخرم.
ما خارج زندگی میکردیم، در کره جنوبی جایی که پدرم کار می کرد، جایی که تنها یک کانال انگلیسی زبان داشت. تلویزیون نیرو های مسلح، و اگه کره ای صحبت نمی کردی، باید همین رو میدیدی. پس من و همه دوستام میدویدیم به خونه تا «پرسش سخت» رو ببینیم. من از بچه گی عاشق جزئیات بودم. یادم میاد که که میتونستم اواخر دهه ۸۰ با پدر و مادرم بازی اطلاعات عمومی بکنم و حتی اگر دوست داشتم مال خودم رو هم داشته باشم. به نوعی احساس تسلط می کنی وقتی چیزهای مهمی رو میدونی که حتی پدر و مادرت هم نمی دونند. چیزهایی در مورد «بیتل ها» می دونی که حتی بابات هم نمی دونه. و به خودت میگی، آها، دانش واقعا قدرته --
حقیقتی درست در مکانی دقیقا درست. من هیچوقت مشاوری نداشتم که به من بگه این مسیر شغلی درسته، که بگه کارشناسی ارشد اطلاعات عمومی بگیر یا متخصص مسابقه های تلویزیونی قدیمی بشو. پس در جوانی این رو رها کردم. سعی نکردم بفهمم که کسی با اینها چکار می کنه. کامپیوتر خوندم چون شنیدم این همونه، و برنامه نویس کامپیوتر شدم -- و مشخصا نه خیلی خوبش، و نه خصوصا یه خوشحالش وقتی اولین بار به « پرسش سخت» در ۲۰۰۴ رفتم. اما این کارم بود. اما این دو برابرطعنه دار بود -- سابقه کامپیوتریم --
چند سال بعد در ۲۰۰۹ یا همون حدودا، وقتی تلفن دیگری از «پرسش سخت » به من شد که می گفت، « هنوز اولاشه، ولی IBM به ما میگه می خواهند ابر رایانه ای بسازند که تو را در «پرسش سخت» شکست بده. قبول می کنی مسابقه بدی؟» اولین دفعه ای بود که این رو شنیدم. و البته که گتم بله، به چند دلیل. اول چون بازی «پرسش سخت» خیلی عالیه. خوش میگذره. باحال ترین کاریه که میتونی انجام بدی، وقتی شلوارت پاته. ( خنده حضار ) و مجانی انجامش میدم. خوشبختانه این رو نمی دونن، اما حاضرم برگردم عقب و انجامش بدم، با فیش ساندویچ.
من «پرسش سخت» رو دوست داشتم وهمیشه هم خواهم داشت. و دوم، چون آدم خوره ای هستم و به نظر مثل آینده می اومد. آدمهایی که در تلویزیون با کامیوترها مسابقه می دهند مثل چیزهایی بود که همیشه فکر می کردم در آینده اتفاق می افتد، و حالا میتونم روی صحنه برم. نه نمی گفتم. دلیل سوم که قبول کردم این بود که مطمئن بودم برنده میشم. چند تایی کلاس هوش مصنوعی رفته بودم. و میدونستم که هیچ رایانه ای نمیتونه در« پرسش سخت» برنده بشه. مردم نمی دونند که نوشتن چنین برنامه ای چقدر سخته که بتونه نکته «پرسش سخت» به زبان محاوره مثل انگلیسی رو پیدا کنه
و همه مفاهیم دو پهلو روبفهمه، کلمه با معنی های مختلف، انحرافی، و معنی نکته رو دربیاره. چیزی که یه بچه سه یا چهار ساله، یه کودک میتونه انجام بده، برای یک رایانه خیلی سخته. و فکر می کردم، مثل بازی بچه هاست. بله، میام و رایانه رو شکست میدهم و از همنوعانم دفاع می کنم. ( خنده حضار ) اما وقتی زمان گذشت، و IBM شروع به سرمایه گذاری پول و نیروی انسانی و سرعت پردازنده در این مورد کرد، گاهگاهی اطلاعاتی از اونها می گرفتم، و شروع کردم به نگران شدن. مقاله ای در مجله در باره برنامه پرسش و پاسخ جدید خوندم که یک منحنی داشت نمودار پراکندگی کارایی برنامه «پرسش سخت» بود،
دهها هزار نقطه «پرسش سخت» را نشون می داد و قهرمان ها در بالا که کاراییشون امتیاز داشت -- میخواستم بگم تعداد پرسش‌های پاسخ داده شده، اما پاسخ‌ دادم پرسش شده، فکر کنم، نکته های پیدا شده -- در برابر درستی پاسخ ها. پس سطح خاصی از کارایی که رایانه باید به اون می رسید. در اوایل، خیلی کند بود. نرم افزاری نبود که بتونه در این عرصه رقابت کنه. اما بعد میدیدی که خط به سمت بالا حرکت می کنه. و به جایی که به اون فضای برنده ها میگن خیلی نزدیک میشه. و دیدم که در گوشه بالای راست نمودار تعدادی نقطه تیره هست، که رنگش فرق می کنه. و فکر کردم اینها چیه؟
« نقطه های سیاه در گوشه بالای راست نمایشگر ۷۴ بار قهرمان «پرسش سخت» کن جننیگز بود» و دیدم که خط به سمت من میاد. و فهمیدم که همینه. آینده اینجوری به سراغت میاد. ( خنده حضار ) این تفنگ «ویرانگر» نیست؛ یک خط کوچکه که به کاری که می کنی نزدیکتر و نزدیکتر میشه، به تنها چیزی که تو رو خاص میکنه، به چیزی که درش بهترینی. و یک سال بعد وقتی که مسابقه واقعا انجام شد ، با مسابقه های «پرسش سختی» که عادت داشتم خیلی فرق میکرد. در لوس انجلس که محل معمول مسابقه «پرسش سخت» بود بازی نمی کردیم. « واتسون» سفر نمیکنه. « واتسون» واقعا غول پیکره.
هزاران پردازنده اش، یک ترا بایت حافظه، هزاران میلیارد بایت حافظه. داخل اتاق سرور با دمای کنترل شده راه رفتیم. تنها رقیب مسابقه «پرسش سختی» که داخلش راه رفتم. پس واتسون سفر نمیکنه. شما باید برید پیشش؛ باید زیارتش کنید. پس من و اون یکی بازیکن انسانی پایمون به داخل آزمایشگاه مخفی IBM باز شد در میان جنگل های برفی در وستچسترکانتی تا با رایانه بازی کنیم. و همون وقت فهمیدیم که رایانه امتیاز زمین خونگی بزرگی داشت. یه علامت واتسون بزرگ وسط صحنه بود. انگار داری میری با شیکاگو بالز بازی کنی،
و این چیز وسط میدان بود. و جمعیت پر از معاونین و برنامه نویس های IBM بود برای کوچولوی دلبندشون جیغ میزدند، میلیون ها دلار خرجش کرده بودند مطمئن بودند که کار انسانها تمومه، و تابلوهای « واتسون برو» رو نگه داشته بودند و درست مثل مامان ها وقتی که عزیز کوچولوشون درست می گفت تشویقش می کردند. فکر کنم اونها«و-ا-ت-س-و-ن» رو با رنگ روی شکمشون نوشته بودند. می تونی تصور کنی برنامه نویسهایی که «و-ا-ت-س-و-ن» رو روی دلشون نوشتن، صحنه حال بهم زنی بود. اما درست می گفتند. کاملا درست می گفتند. نمی خوام خرابش کنم ، اگه هنوز هم فیلمش رو دارید،
اما واتسون به آسونی برنده شد. یادم میاد اونجا پشت جایگاه ایستاده بودم و میتونستم بشنوم که اون شست حشره ای تق تق می کرد. یک شست روبوتی داشت که کلید زنگ رو فشار می داد. و میتونستی صدای تق، تق، تق تق های کوچک را بشنوی. و یادم میاد که داشتم فکر می کردم. احساس از کار افتادگی کردم. احساس کردم مثل یک کارگر کارخونه خودرو سازی دیترود در دهه ۸۰ که روباتی رو می بینه که میتونه حالا کارش رو تو خط تولید انجام بده. حس کردم که شرکت در مسابقه تلویزیونی کاریه که دیگه قدیمی شده تحت تسلط حکومت رایانه های متفکر. و این آخرش نبود. اگه اخبار رو نگاه کنی، که گاهگاهی می بینی --
و من همیشه اون رو نگاه می کنم -- حالا در داروخانه ها، دستگاهی هست که نسخه ها رو خودکار تحویل میده بدون نیاز به یک آدم داروساز. و خیلی از دفاتر وکلا حالا از شر مشاورهای حقوقی راحت می شوند چون نرم افزارهایی هست که قوانین حقوقی و توضیحات قانونی و تصمیمات رو جمع می کنه. دیگه نیازی به کمک آدمها برای این نیست. یه روز در باره برنامه ای خوندم که اگه به اون نتیجه مسابقه ای رو بدید مثلا بیس بال یا فوتبال یه گزارش خبری از مسابقه را میندازه بیرون انگار یه آدم اون رو دیده و توضیحم میده. و مشخصه که این فناوری ها کاری هوشنمد یا با خلاقیت انجام نمیده مثل آدمهایی که به جاشون می آیند.
اما اونها سریعند، و مهمتر، خیلی خیلی ارزونتر. دوست دارم بدونم تاثیرات اقتصادی این چی میتونه باشه. در مجله اکونومیست میخوندم که، در نتیجه این فناوری ها، وارد عصر طلایی جدیدی از آسایش میشویم وقتی که همگی می تونیم کارهایی که واقعا دوست داریم رو انجام بدیم چون همه این کار های خسته کننده رو واتسون و برادرهای دیجیتالش انجام می دهند. شنیدم که دیگران چیزهای دیگری میگند. که این ها دسته دیگری از طبقه متوسطند که که کارهایی که می تونند انجام دهند از راه فناوری جدید ازشون گرفته شده و این واقعا کار بدیه، چیزیه که باید نگرانش باشیم. من یک اقتصاد دان نیستم.
فقط احساس کسی که از کار بی کار شده رومی دونم بسیار مایوس کننده بود. افتضاح بود. این تنها کاریه که من خوب بلد بودم، و تنها کاری که IBM باید می کرد این بود که دهها میلیون دلار بریزه و آدمهای باهوش و هزاران پردازنده که موازی کار می کنند و همون کار رو انجام بدن. اونها این کار رو یه کم سریعتر و بهتر در تلویزیون ملی انجام دادند، و « متاسفم کن. دیگه به تو نیازی نداریم.» و به فکرم انداخت که معنیش چیه، اگه بتونی کارهایت رو واگذار کنی، نه فقط کارهای کم اهمیت تر فکری رو. مطمئنم که خیلی هاتون اون وقتها رو یادتون می یاد وقتی باید شماره تلفن ها رو یادمون میموند، وقتی شماره رفیقمون را بلد بودیم.
و یکدفعه دستگاهی پیدا شد که این کار رو میکرد، و دیگه نیازی نداریم که یادمون باشه. این رو خوندم که در واقع شواهدی هست که هیپو کمپوس، قسمتی از مغز که رابطه های مکانی رو انجام میده، کوچکتر و ضعیف میشه در آدمهایی که از وسایلی مثل GPS استفاده می کنند، چون دیگه از حس جهت یابی استفاده نمی کنند ما فقط حرف یک صدای کوچک روی داشبرد رو گوش می کنیم. و در نتیجه، بخشی از مغزمون که باید این کار رو انجام میداد کوچکتر و کند میشه. و باعث شد فکر کنم، وقتی کامپیوتر ها از ما بهتر بشوند در فهمیدن و حفظ کردن، چه میشه؟ آیا همه مغز ما همینجوری کوچک میشه ؟
آیا از لحاظ فرهنگی می خواههیم ارزش دانش را کم کنیم؟ به عنوان کسی که همیشه معتقد به اهمیت چیزهایی که می دونیم بوده، این برام ایده ترسناکی بود. هرچه بیشتر در موردش فکر کردم، فهمیدم، نه، هنوز مهمه. چیز هایی که می دونیم هنوز مهمند. آمدم تا باور کنم دو مزیت بوده که ماهایی که این چیز ها رو در مغزمون داریم در مقایسه با کسی که میگه، « آره، با گوگل پیداش می کنم، یه ثانیه.» مزیتی در اندازه ، و مزیتی در زمان داره. اول، مزیت اندازه، تنها به پیچیدگی دنیای امروز مربوطه، خیلی اطلاعات اونجا وجود داره. اگه مرد یا زنی مال دوره رنسانس بودی،
این کارو فقط در رنسانس می شد کرد. الان واقعا نمی شه در همه تلاش های انسانی تحصلات کاملی کرد. دلیلش اینه که خیلی زیادن. میگویند که گستره اطلاعات انسان حدودا هر ۱۸ ماه دو برابر میشه، جمع کل اطلاعات انسان. یعنی بین الان و اواخر ۲۰۱۴، ما همونقدر اطلاعات، در اندازه گیگا بایت تولید میکنیم، همونقدری که تمامی انسانیت در تمامی هزاره های قبل روی هم تولید کردند. حالا هر ۱۸ ماه دوبرابر میشه. این ترسناکه چون کلی از تصمیم های مهمی که میگیریم نیاز به تسلط به انواع مختلف واقعیت ها داره. تصمیمی مثل اینکه کدوم دانشگاه برم؟ چه تخصصی باید بگیرم؟
به چی رای بدم؟ این شغل رو اتخاب کنم یا اون یکی؟ این ها تصمیم هایی هستند که نیاز به قضاوت صحیح داره در باره کلی حقایق مختلف. اگه ما این حقایق رو توی ذهنمون، دم دست داشته باشیم، می تونیم تصمیم هایی آگاهانه بگیریم. اما، اگه از طرف دیگه، همیشه بخواهیم دنبالشون بگردیم، دچار مشکل میشیم. بر اساس تحقیق نشنال جیوگرافی که تازه دیدم، حدود ۸۰ درصد از مردمی که در انتخابات رئیس جمهوری رای می دهند در مورد موضوعاتی مثل سیاست خارجی نمی تونند جای عراق و افغانستان رو روی نقشه پیدا کنند. اگر نتونی اون قدم اول رو برداری،
آیا واقعا می خواهی دنبال هزاران حقیقت دیگه که ممکنه لازم باشه بدونی بگردی تا استاد اطلاعات سیاست خارجی آمریکا بشی؟ احتمالا نه. در یک جایی، درست مثل « میدونی چیه؟ یاد گرفتنش سخته، ولش کن.» و در نتیجه تصمیم های کمتر آگاهانه ای میگیری. مسئله دیگه، مزیت زمانیه که داری تا همه این چیزها رو دم دست داشته باشی. همیشه به داستان دختری به اسم تیلی اسمیت فکر می کنم . اون یه دختر ۱۰ ساله از سوری، انگلیس بود که برای تعطیلات با پدر و مادرش چند سال پیش به پوکت تایلند رفته بود. یه روز صبح دوید پیش اونها توی ساحل و گفت« مامان ، بابا، باید از ساحل بریم.»
و اونها گفتند، « منظورت چیه؟ تازه رسیدیم اینجا.» و اون گفت،« تو کلاس جغرافی آقای کارنی، ماه پیش، به ما گفت وقتی که جذر یک دفعه به دریا بر می گرده و دیدی که موجها به سمت دریا یورش می برند، این نشونه سونامیه، و باید از ساحل بریم» اگه یه دختر ۱۰ ساله بیاد پیشت واینو بگه چکار می کنی؟ پدر و مادر فکر کردند، و تصمیم گرفتن حرفش رو باور کنند. و به نجات غریق ساحلی گفتند به هتل بر می گردند، و نجات غریق خوشبختانه نزدیک ۱۰۰ نفر رو از ساحل بیرون برد، چون اون روز سونامی باکسینک بود، روز بعد از کریسمس ۲۰۰۴، که هزاران نفر رو در آسیای جنوب شرقی و اطراف اقیانوس هند کشت.
اما نه در اون ساحل، نه در ساحل مای کاو، چون این دختر کوچولو حقیقتی که معلم جغرافیش ماه پیش گفته بود رو یادش بود. حالا وقتی واقعیت ها دم دست باشند مثل این -- این داستان رو دوست دارم چون قدرت واقعیت رو نشون میده، یه واقعیتی که به یاد میمونه در دقیقا جای درست و دقیقا زمان درست -- معمولا چیزیه که در مسابقه های تلویزیونی دیدنش ساده تره تا زندگی عادی. اما اینجا در زندگی معمولی پیش آمد. و همیشه توی زندگی پیش میاد. همیشه یه سونامی نیست، بیشتر یک مسئله اجتماعیه. یه جلسه یا مصاحبه کاری یا قرار اول یا روابطی که ساده می شه چون دو نفر می فهمند که اطلاعات مشابهی دارند.
تو میگی اهل کجایی، و من میگم « خوب بله» دانشگاه مهمتره یا کار، و کمی ازش میدونم، همونقدر که کار راه بیفته. مردم این ارتباط مشترک رو که ایجاد میشه، دوست دارند وقتی کسی چیزی از تو میدونه. این مثل اونه که از وقتشون استفاده کردند که قبل از اینکه ببینیشون تو رو بشناسند. و این معمولا مزیت زمانه. و درست نیست اگه بگی « خوب صبر کن. تو اهل فارگویی، داکوتای شمالی. بذار ببینم چی پیش میاد. آره، درسته. راجر ماریس اهل فارگو بود.» این درست نیست. ناجوره. ( خنده حضار )
دانشمند و متفکر بزرگ انگلیسی الهیات و دوست دکتر جانسون، سموئل پار یکبار گفت،« همیشه دانستن یک چیز بهتر از ندانستن آن است» و اگه در زندگی اعتقادی داشته ام، این احتمالا همونه. همیشه اعتقاد داشتم که چیزهایی که میدونیم -- که دانش، یک خوب مطلقه، که چیزهایی که یاد کرفته ایم و توی سرمون حمل می کنیم چیزهایی اند که اونیکه هستیم رو میسازه، به عنوان یک شخص و به عنوان یک نژاد. نمی دونم آیا دلم می خواهد که در دنیایی که دانستن کهنه شده زندگی کنم. دوست ندارم در دنیایی زندگی کنم که سواد فرهنگی جایگزین شده، با این حباب های کوچک خاص بودن، جوری که هیچکدوم چیزی از این انجمن های عمومی ندونیم که همیشه تمدن های ما رو به هم متصل میکرده.
نمی خوام آخرین همه چیز دان اطلاعات عمومی باشم که یه جایی توی کوه نشسته باشم، و برای خودش اسم پایتخت ها و قسمت های مختلف «سیمپسون» رو از بر میگه و متن آهنگ های «آبا» . تمدن ما وقتی درسته که این یک میراث فرهنگی گسترده باشه که همه در اون شریکیم بدون نیاز به استفاده از دستگاه هایمون، به موتور های جستجویمان و تلفن های هوشمند مان. در فیلم ها، وقتی رایانه هایی مثل واتسون شروع به اندیشیدن میکنند، معمولا اتفاقات خوبی نمی افته. این فیلم ها معمولا در باره آرمان شهر ها نیست. همیشه یه ویرانگر یا یک ماتریکس یا یک فضانورده که به فضا کشیده میشه در «۲۰۰۱». همیشه اوضاع خیلی بد میشه.
و حس میکنم به نوعی در همون نقطه هستیم که باید اون انتخاب را بکنیم که در چه آینده ای میخواهیم زندگی کنیم. این پرسش درباره رهبری است، چون این پرسش از کسانی است که آینده را هدایت می کنند. از یک طرف، می توانیم عصر طلایی رو انتخاب کنیم که اطلاعات به صورت جهانی فراهمه بیشتر از همیشه در تاریخ، وقتی که پاسخ همه پرسش‌هایمون به سادگی فراهمه. و از سوی دیگر، ما ظرفیت این رو داریم تا در ویران شهر تاریکی که ماشین ها فتحش کرده اند زندگی کنیم و همه ما تصمیم گرفته ایم که که آنچه که می دونیم دیگه مهم نیست، این دانسته ها دیگه ارزشی نداره چون همه اش درفضای ابری موجوده،
و چرا باید خودمون رو برای یاد گرفتن چیزی جدید اذیت کنیم. اینها دو انتخابیه که ما داریم. میدونم که من چه آینده ای رو ترجیح می دهم. و همه ما میتونیم این انتخاب را انجام بدیم. انتخاب ما اینه که کنجکاو باشیم، آدمهای پی گیری که یاد گرفتن رو دوست دارن، که فقط نمی گن، « خوب، تا زنگ کلاس خورد و تموم شد، دیگه نمی خوام چیزی یاد بگیرم،» یا « خدا رو شکر دیپلمم رو گرفتم. دیگه درس خوندن بسه. دیگه نباید چیز های جدید یاد بگیرم.» نه، هر روز باید برای یاد گرفتن چیزی جدید تلاش کنیم. باید این کنجکاوی سیری ناپذیر به دنیای اطرافمان رو داشته باشیم. اینجا همون جاییه که آدمهای «پرسش سخت» از اونجا می ایند.
این همه چیز دان ها، نوابغی مثل «رین من» نیستند که توی خونه نشستن و دفترچه تلفن رو حفظ می کنن. من خیلی هاشون رو دیدم. از بیشتر جهات، آدمهایی معمولی اند که کلا به دنیای اطرافشون علاقه دارند، و در مورد همه چیز کنجکاوند، تشنه این دانش برای هر موضوعی. ما میتونیم در هر کدوم از این دنیاها زندگی کنیم. می تونیم در دنیایی زندگی کنیم که مغزمون، چیزهایی که می دونیم، همینطور ما رو موجوداتی خاص نگه داره، یا دنیایی که همه کارها رو به رایانه های شیطانی آینده مثل واتسون سپرده ایم. خانم ها و آقایان، خودتان انتخاب کنید. خیلی متشکرم.
In two weeks time, that's the ninth anniversary of the day I first stepped out onto that hallowed "Jeopardy" set. I mean, nine years is a long time. And given "Jeopardy's" average demographics, I think what that means is most of the people who saw me on that show are now dead. (Laughter) But not all, a few are still alive. Occasionally I still get recognized at the mall or whatever. And when I do, it's as a bit of a know-it-all. I think that ship has sailed, it's too late for me. For better or for worse, that's what I'm going to be known as, as the guy who knew a lot of weird stuff.
And I can't complain about this. I feel like that was always sort of my destiny, although I had for many years been pretty deeply in the trivia closet. If nothing else, you realize very quickly as a teenager, it is not a hit with girls to know Captain Kirk's middle name. (Laughter) And as a result, I was sort of the deeply closeted kind of know-it-all for many years. But if you go further back, if you look at it, it's all there. I was the kind of kid who was always bugging Mom and Dad with whatever great fact I had just read about -- Haley's comet or giant squids or the size of the world's biggest pumpkin pie or whatever it was.
I now have a 10-year-old of my own who's exactly the same. And I know how deeply annoying it is, so karma does work. (Laughter) And I loved game shows, fascinated with game shows. I remember crying on my first day of kindergarten back in 1979 because it had just hit me, as badly as I wanted to go to school, that I was also going to miss "Hollywood Squares" and "Family Feud." I was going to miss my game shows. And later, in the mid-'80s, when "Jeopardy" came back on the air, I remember running home from school every day to watch the show. It was my favorite show, even before it paid for my house.
And we lived overseas, we lived in South Korea where my dad was working, where there was only one English language TV channel. There was Armed Forces TV, and if you didn't speak Korean, that's what you were watching. So me and all my friends would run home every day and watch "Jeopardy." I was always that kind of obsessed trivia kid. I remember being able to play Trivial Pursuit against my parents back in the '80s and holding my own, back when that was a fad. There's a weird sense of mastery you get when you know some bit of boomer trivia that Mom and Dad don't know. You know some Beatles factoid that Dad didn't know.
And you think, ah hah, knowledge really is power -- the right fact deployed at exactly the right place. I never had a guidance counselor who thought this was a legitimate career path, that thought you could major in trivia or be a professional ex-game show contestant. And so I sold out way too young. I didn't try to figure out what one does with that. I studied computers because I heard that was the thing, and I became a computer programmer -- not an especially good one, not an especially happy one at the time when I was first on "Jeopardy" in 2004.
But that's what I was doing. And it made it doubly ironic -- my computer background -- a few years later, I think 2009 or so, when I got another phone call from "Jeopardy" saying, "It's early days yet, but IBM tells us they want to build a supercomputer to beat you at 'Jeopardy.' Are you up for this?" This was the first I'd heard of it. And of course I said yes, for several reasons. One, because playing "Jeopardy" is a great time. It's fun. It's the most fun you can have with your pants on. (Laughter) And I would do it for nothing.
I don't think they know that, luckily, but I would go back and play for Arby's coupons. I just love "Jeopardy," and I always have. And second of all, because I'm a nerdy guy and this seemed like the future. People playing computers on game shows was the kind of thing I always imagined would happen in the future, and now I could be on the stage with it. I was not going to say no. The third reason I said yes is because I was pretty confident that I was going to win. I had taken some artificial intelligence classes. I knew there were no computers that could do what you need to do to win on "Jeopardy."
People don't realize how tough it is to write that kind of program that can read a "Jeopardy" clue in a natural language like English and understand all the double meanings, the puns, the red herrings, unpack the meaning of the clue. The kind of thing that a three- or four-year-old human, little kid could do, very hard for a computer. And I thought, well this is going to be child's play. Yes, I will come destroy the computer and defend my species. (Laughter) But as the years went on, as IBM started throwing money and manpower and processor speed at this, I started to get occasional updates from them,
and I started to get a little more worried. I remember a journal article about this new question answering software that had a graph. It was a scatter chart showing performance on "Jeopardy," tens of thousands of dots representing "Jeopardy" champions up at the top with their performance plotted on number of -- I was going to say questions answered, but answers questioned, I guess, clues responded to -- versus the accuracy of those answers. So there's a certain performance level that the computer would need to get to. And at first, it was very low. There was no software that could compete at this kind of arena.
But then you see the line start to go up. And it's getting very close to what they call the winner's cloud. And I noticed in the upper right of the scatter chart some darker dots, some black dots, that were a different color. And thought, what are these? "The black dots in the upper right represent 74-time 'Jeopardy' champion Ken Jennings." And I saw this line coming for me. And I realized, this is it. This is what it looks like when the future comes for you. (Laughter) It's not the Terminator's gun sight; it's a little line coming closer and closer to the thing you can do,
the only thing that makes you special, the thing you're best at. And when the game eventually happened about a year later, it was very different than the "Jeopardy" games I'd been used to. We were not playing in L.A. on the regular "Jeopardy" set. Watson does not travel. Watson's actually huge. It's thousands of processors, a terabyte of memory, trillions of bytes of memory. We got to walk through his climate-controlled server room. The only other "Jeopardy" contestant to this day I've ever been inside. And so Watson does not travel. You must come to it; you must make the pilgrimage.
So me and the other human player wound up at this secret IBM research lab in the middle of these snowy woods in Westchester County to play the computer. And we realized right away that the computer had a big home court advantage. There was a big Watson logo in the middle of the stage. Like you're going to play the Chicago Bulls, and there's the thing in the middle of their court. And the crowd was full of IBM V.P.s and programmers cheering on their little darling, having poured millions of dollars into this hoping against hope that the humans screw up,
and holding up "Go Watson" signs and just applauding like pageant moms every time their little darling got one right. I think guys had "W-A-T-S-O-N" written on their bellies in grease paint. If you can imagine computer programmers with the letters "W-A-T-S-O-N" written on their gut, it's an unpleasant sight. But they were right. They were exactly right. I don't want to spoil it, if you still have this sitting on your DVR, but Watson won handily. And I remember standing there behind the podium as I could hear that little insectoid thumb clicking. It had a robot thumb that was clicking on the buzzer.
And you could hear that little tick, tick, tick, tick. And I remember thinking, this is it. I felt obsolete. I felt like a Detroit factory worker of the '80s seeing a robot that could now do his job on the assembly line. I felt like quiz show contestant was now the first job that had become obsolete under this new regime of thinking computers. And it hasn't been the last. If you watch the news, you'll see occasionally -- and I see this all the time -- that pharmacists now, there's a machine that can fill prescriptions automatically without actually needing a human pharmacist.
And a lot of law firms are getting rid of paralegals because there's software that can sum up case laws and legal briefs and decisions. You don't need human assistants for that anymore. I read the other day about a program where you feed it a box score from a baseball or football game and it spits out a news article as if a human had watched the game and was commenting on it. And obviously these new technologies can't do as clever or creative a job as the humans they're replacing, but they're faster, and crucially, they're much, much cheaper. So it makes me wonder what the economic effects of this might be.
I've read economists saying that, as a result of these new technologies, we'll enter a new golden age of leisure when we'll all have time for the things we really love because all these onerous tasks will be taken over by Watson and his digital brethren. I've heard other people say quite the opposite, that this is yet another tier of the middle class that's having the thing they can do taken away from them by a new technology and that this is actually something ominous, something that we should worry about. I'm not an economist myself. All I know is how it felt to be the guy put out of work.
And it was friggin' demoralizing. It was terrible. Here's the one thing that I was ever good at, and all it took was IBM pouring tens of millions of dollars and its smartest people and thousands of processors working in parallel and they could do the same thing. They could do it a little bit faster and a little better on national TV, and "I'm sorry, Ken. We don't need you anymore." And it made me think, what does this mean, if we're going to be able to start outsourcing, not just lower unimportant brain functions. I'm sure many of you remember a distant time when we had to know phone numbers, when we knew our friends' phone numbers.
And suddenly there was a machine that did that, and now we don't need to remember that anymore. I have read that there's now actually evidence that the hippocampus, the part of our brain that handles spacial relationships, physically shrinks and atrophies in people who use tools like GPS, because we're not exercising our sense of direction anymore. We're just obeying a little talking voice on our dashboard. And as a result, a part of our brain that's supposed to do that kind of stuff gets smaller and dumber. And it made me think, what happens when computers are now better at knowing and remembering stuff than we are?
Is all of our brain going to start to shrink and atrophy like that? Are we as a culture going to start to value knowledge less? As somebody who has always believed in the importance of the stuff that we know, this was a terrifying idea to me. The more I thought about it, I realized, no, it's still important. The things we know are still important. I came to believe there were two advantages that those of us who have these things in our head have over somebody who says, "Oh, yeah. I can Google that. Hold on a second." There's an advantage of volume, and there's an advantage of time. The advantage of volume, first,
just has to do with the complexity of the world nowadays. There's so much information out there. Being a Renaissance man or woman, that's something that was only possible in the Renaissance. Now it's really not possible to be reasonably educated on every field of human endeavor. There's just too much. They say that the scope of human information is now doubling every 18 months or so, the sum total of human information. That means between now and late 2014, we will generate as much information, in terms of gigabytes, as all of humanity has in all the previous millenia put together.
It's doubling every 18 months now. This is terrifying because a lot of the big decisions we make require the mastery of lots of different kinds of facts. A decision like where do I go to school? What should I major in? Who do I vote for? Do I take this job or that one? These are the decisions that require correct judgments about many different kinds of facts. If we have those facts at our mental fingertips, we're going to be able to make informed decisions. If, on the other hand, we need to look them all up, we may be in trouble.
According to a National Geographic survey I just saw, somewhere along the lines of 80 percent of the people who vote in a U.S. presidential election about issues like foreign policy cannot find Iraq or Afghanistan on a map. If you can't do that first step, are you really going to look up the other thousand facts you're going to need to know to master your knowledge of U.S. foreign policy? Quite probably not. At some point you're just going to be like, "You know what? There's too much to know. Screw it." And you'll make a less informed decision. The other issue is the advantage of time that you have
if you have all these things at your fingertips. I always think of the story of a little girl named Tilly Smith. She was a 10-year-old girl from Surrey, England on vacation with her parents a few years ago in Phuket, Thailand. She runs up to them on the beach one morning and says, "Mom, Dad, we've got to get off the beach." And they say, "What do you mean? We just got here." And she said, "In Mr. Kearney's geography class last month, he told us that when the tide goes out abruptly out to sea and you see the waves churning way out there, that's the sign of a tsunami, and you need to clear the beach."
What would you do if your 10-year-old daughter came up to you with this? Her parents thought about it, and they finally, to their credit, decided to believe her. They told the lifeguard, they went back to the hotel, and the lifeguard cleared over 100 people off the beach, luckily, because that was the day of the Boxing Day tsunami, the day after Christmas, 2004, that killed thousands of people in Southeast Asia and around the Indian Ocean. But not on that beach, not on Mai Khao Beach, because this little girl had remembered one fact from her geography teacher a month before. Now when facts come in handy like that --
I love that story because it shows you the power of one fact, one remembered fact in exactly the right place at the right time -- normally something that's easier to see on game shows than in real life. But in this case it happened in real life. And it happens in real life all the time. It's not always a tsunami, often it's a social situation. It's a meeting or job interview or first date or some relationship that gets lubricated because two people realize they share some common piece of knowledge. You say where you're from, and I say, "Oh, yeah." Or your alma mater or your job, and I know just a little something about it,
enough to get the ball rolling. People love that shared connection that gets created when somebody knows something about you. It's like they took the time to get to know you before you even met. That's often the advantage of time. And it's not effective if you say, "Well, hold on. You're from Fargo, North Dakota. Let me see what comes up. Oh, yeah. Roger Maris was from Fargo." That doesn't work. That's just annoying. (Laughter) The great 18th-century British theologian and thinker, friend of Dr. Johnson, Samuel Parr once said, "It's always better to know a thing than not to know it."
And if I have lived my life by any kind of creed, it's probably that. I have always believed that the things we know -- that knowledge is an absolute good, that the things we have learned and carry with us in our heads are what make us who we are, as individuals and as a species. I don't know if I want to live in a world where knowledge is obsolete. I don't want to live in a world where cultural literacy has been replaced by these little bubbles of specialty, so that none of us know about the common associations that used to bind our civilization together. I don't want to be the last trivia know-it-all
sitting on a mountain somewhere, reciting to himself the state capitals and the names of "Simpsons" episodes and the lyrics of Abba songs. I feel like our civilization works when this is a vast cultural heritage that we all share and that we know without having to outsource it to our devices, to our search engines and our smartphones. In the movies, when computers like Watson start to think, things don't always end well. Those movies are never about beautiful utopias. It's always a terminator or a matrix or an astronaut getting sucked out an airlock in "2001." Things always go terribly wrong.
And I feel like we're sort of at the point now where we need to make that choice of what kind of future we want to be living in. This is a question of leadership, because it becomes a question of who leads the future. On the one hand, we can choose between a new golden age where information is more universally available than it's ever been in human history, where we all have the answers to our questions at our fingertips. And on the other hand, we have the potential to be living in some gloomy dystopia where the machines have taken over and we've all decided it's not important what we know anymore,
that knowledge isn't valuable because it's all out there in the cloud, and why would we ever bother learning anything new. Those are the two choices we have. I know which future I would rather be living in. And we can all make that choice. We make that choice by being curious, inquisitive people who like to learn, who don't just say, "Well, as soon as the bell has rung and the class is over, I don't have to learn anymore," or "Thank goodness I have my diploma. I'm done learning for a lifetime. I don't have to learn new things anymore." No, every day we should be striving to learn something new. We should have this unquenchable curiosity for the world around us.
That's where the people you see on "Jeopardy" come from. These know-it-alls, they're not Rainman-style savants sitting at home memorizing the phone book. I've met a lot of them. For the most part, they are just normal folks who are universally interested in the world around them, curious about everything, thirsty for this knowledge about whatever subject. We can live in one of these two worlds. We can live in a world where our brains, the things that we know, continue to be the thing that makes us special, or a world in which we've outsourced all of that to evil supercomputers from the future like Watson.
Ladies and gentlemen, the choice is yours. Thank y