021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

آنچه من به عنوان یک نوجوان در زندان آموختم

Ismael Nazario

What I learned as a kid in jail

As a teenager, Ismael Nazario was sent to New York’s Rikers Island jail, where he spent 300 days in solitary confinement -- all before he was ever convicted of a crime. Now as a prison reform advocate he works to change the culture of American jails and prisons, where young people are frequently subjected to violence beyond imagination. Nazario tells his chilling story and suggests ways to help, rather than harm, teens in jail.


تگ های مرتبط :

TEDx, Activism, Cities
فرهنگ زندان و مراکز اصلاح و تربیت ما باید تغییر کنند، خصوصا برای زندانیان نوجوان. ایالت نیویورک تنها یکی از دو ایالتی است، که به صورت خودکار افراد ۱۶ تا ۱۷ سال رو در رده بزرگسالان زندانی می کنه. این فرهنگ خشن افراد رو پس از دستگیری در محیطی پر تنش قرار می ده، در این مراکز افسران اصلاح و تربیت مسئول اداره کل امور هستند. این محیط در واقع برای جوانان زمینه ای را برای شکوفایی استعداد و یا حتی اصلاح آنها فراهم نمی کنه. تا زمانیکه که سن محکومیت قضایی تا ۱۸ سال افزایش نیافته، مجبوریم بر تغییر روند زندگی روزمره این جوانان تمرکز کنیم. این مورد را من شخصا تجربه کردم.
هنوز ۱۸ سالم نشده بود، که تقریبا ۴۰۰ روز را در زندان جزیره ریکرز گذروندم، و اضافه کنم که تقریبا ۳۰۰ روزش را در سلول انفرادی بودم، بذارید بهتون بگم: هر روز با تمام توان در سلولی دربسته فریاد زدن و یا با تمام توان از پنجره به بیرون فریاد زدن دیوانه کننده است. از آنجایی که در سلول کار زیادی برای انجام دادن ندارید شروع می کنید به مدام این طرف و اون طرف رفتن و با خودتون صحیت کردن، ذهنتون به حالت آشفته ای بهم میریزه اونوقت بدترین دشمن شما میشه ذهنتون. زندان در اصل باید فرد را اصلاح کنه،
نه اینکه شخص را عصبی تر آشفته تر و ناامید تر کنه. از آنجایی که هیچ برنامه ای برای دوران آزادی این جوانان وجود نداره، آنها این بار با دستانی خالی تر به جامعه بر میگردند. در اصل برنامه ای نیست که آنها را از ارتکاب دوباره جرم دور کنه. قدم اول، اصلاح افسران اصلاح و تربیت است. اینکه مثل خیلی از افراد افسران تربیتی را افراد خوب تلقی کنیم و زندانیان را افراد بد، کار راحتی است، و یا در مواردی برعکس. ولی به این سادگی نیست. این افسران تربیتی افراد عادی هستند. آنها از دل همان افرادی در می آیند که به آنها خدمت می کنند.
آنها فقط افراد عادی هستند. نه ربات هستند و نه از ذاتی جدا. آنها هم همان کارهایی را انجام می دهند که دیگر افراد جامعه انجام می دهند. مثلا افسران اصلاح و تربیت مرد دوست دارند با افسران زن تیک بزنند. با همدیگه بازی های بچه گانه می کنند. یا از سیاست حرف میزنند. و یا افسران زن مدام غیبت میکنند. من ساعات زیادی را با تعداد بیشماری از این افسران اصلاح و تربیت گذراندم، بذارید درباره یکی از آنها به نام مونرو بهتون بگم. یه بار اون منو بین ورودی A و B کشید که بخش شمالی و جنوبی بند ما رو جدا میکرد. چون من درگیری فیزیکی با یکی دیگه از هم بندی هام داشتم
منو اونجا می کشید، از آنجایی که یکی از افسران خانم اون اطراف کار می کرد، فکر میکرد قوانین شیفت اونو زیر پا گذاشتم. برای همین با مشت کوبید توی سینه ام. جوری که نفسم بالا نمی اومد. کفری نشدم و واکنش آنی نشون ندادم. چون که می دونستم اونجا خانه اونهاست. هیچ شانسی ندارم. تنها کاری که باید کرد "سکوت" و اینجوری سریع جواب میده. برای همین فقط توچشماش نگاه کردم و حدس میزنم آتش خشم و آشفتگی را در چشمانم دید بهم گفت: "این نگاهت برات دردسر سازتره، جوری نگاه میکنی که انگار میخواهی دعوا کنی."
برای همین شروع کرد به باز کردن فانوسخش لباس و درجه هاش رو در آورد. و گفت: "یالا، بیا جلو." ازش پرسیدم: "دهنت چفته؟" این یه اصطلاح رایج تو ریکرزه. یعنی که چیزی به کسی نمیگی، و یا این کار رو گزارش نمیکنی. گفت: آره چفته. تو ام دهنت چفته؟ حتی اینم جواب ندادم فقط با مشت گذاشتم تو صورتش و به جون هم افتادیم آخراش بود که منو گذاشت بیخ دیوار و گفت: خوبی؟ فکر میکرد منو شکست داده ولی می دونستم که شکست خورده
برای همین با غرور گفتم: من خوبم، تو خوبی؟ گفت: آره..خوبم...خوبم جداشدیم. بهم دست داد، باهام با احترام رفتار کرد یه سیگار بهم داد و راهی ام کرد. باور کنید یا نه در ریکرز با افسرانی روبرو میشید که تک به تک باهاتون مبارزه می کنند. اونها روش زندانیان رو میدونند، و میخوان از همان مسیری برن که ما در آن هستیم وقتی شما اختلافتون رو اینجوری حل می کنید، پس ما هم همینجوری حلش می کنیم. اینجوری هم من و هم تو مثل یک مرد میریم سراغ کارمون. همین. بعضی از اونا حس میکنند که مثل شما زندانی اند.
رفتار و کردار آنها بر طبق همین برداشت است. در بعضی موارد ما هم مثل همون افسران اصلاح و تربیت هستیم. ولی موسسه های مربوط باید به این افسران نحوه برخورد درست با قشر جوان و همچنین با قشری که مشکلات روانی دارند را به شیوه ای مناسب آموزش دهند. این افسران نقش مهمی در زندگی این جوانان دارند، آنهم برای زمانی طولانی تا وقتی که آنها به خودشون بیان. پس چرا به ابن جوانان زمانی که زندانی اند آموزش ندیم؟ چرا سعی نکنیم به آنها بینشی بدیم برای ایجاد تغییر تا وقتی که دوباره به جامعه برگشتند به کارهای مثبت دست بزنند؟
قدم مهم بعدی برای کمک به نوجوانان زندانی برنامه ریزی درسته. وقتی من در جزیره ریکرز بودم کابوس بزرگ سلول انفرادی بود. سلول انفرادی در اصل برای خرد کردن فرد از نظر جسمی و روحی طراحی شده. علت ساختش اینه. دادستانی کل آمریکا اخیرا در گزارشی در نیویورک لغو استفاده از سلول انفرادی برای نوجونان را عنوان کرد. یکی از چیزهایی که در سلول انفرادی آرامم می کرد، خواندن بود. سعی می کردم تا اونجا که میشه یاد بگیرم. هر چی به دستم می رسید می خوندم. به علاوه داستان کوتاه و موسیقی هم می نوشتم. برنامه های مشاوره ای به نظرم خیلی زیاد می تونه
به این جوانان کمک کنه. برای بچه هایی که استعداد نقاشی دارند، یا جوانانی که در زمینه موسیقی مستعدند. یه برنامه موسیقی که به آنها واقعا نت نویسی و آهنگ سازی رو یاد بده این نظر منه. جوانانی که به جزیره ریکرز فرستاده میشن، در ساختمان RNDC در بند C74 زندان میشند. اونجا بهش میگن" مدرسه گلادیاتورها،" چون که جوانها رو از خیابان گرفتند و فکر میکنند که آنها کله شقند اونها رو بین بقیه افراد جوانی قرار میدن که از پنج ناحیه مختلف گرفتند و در دید همه آنها یه مشت کله شقند.
در مقابل یه سری آدم متششخص دارید که با غرور سرشون رو بالا گرفتن و باید اثبات کنند که من از تو یا تو سرسخت ترم. بذارید رک بهتون بگم: این فرهنگه خطرناکیه و آسیب زیادی به جوانان میزنه. ما باید به موسسه ها و این نوحوانان کمک کنیم تا بفهمند، که آنها نباید همان سبک زندگی خیابانی که قبلا داشتن رو دنبال کنن وقتی می تونن تغییر کنند. این خیلی ناراحت کننده است که وقتی تو زندان بودم، اغلب اوقات می شنیدم که بچه ها دور هم از کارای خلافی حرف میزنن که بعد آزادی میخواستند انجام بدن. حرفهای بین آنها چیزی شبیه این بود:
"وقتی برم بیرون برادرم رابط میشه، برای این دو سه تا کار". یا " یه نفر رابط دارم برای این کار با قیمت کم کار میکنه. بیا دربارش حرف بزنیم". یا " بذار برگردیم ، ترتیب یه کار بزرگ رو می دیم" وقتی اینا رو می شنیدم با خودم می گفتم "وای" اینا دارن واقعا درباره خلافهایی که بعد آزادی میخوان انجام بدن حرف میزنن." یه اسمی برای این کار به ذهنم رسید: "بازگشت به زندان با قطار سریع والسیر" چون واقعا آزادی شون چقدر طول می کشه؟ با این زمان کم برنامه ای برای دوران پیری دارید؟ یا یه حقوق بازنشستگی؟ مثلا طرح 401(k) یا 403(b)؟
بیمه درمان می گیرید؟ مثلا برای دندان پزشکی؟ (خنده حضار) ولی من اینو بهتون میگم: در زندان یا کانون اصلاح و تربیت من بعضی از باهوش ترین و با استعداد ترین افراد عمرم رو دیدم. افرادی رو دیدم که با پاکت چیپس زیباترین قاب عکس رو درست می کردند. افرادی رو دیدم با صابونی که مجانی به بخشها داده می شد مجسمه های زیبایی درست می کردند درست شبیه مجسمه های میکل آنژی که کودکستانی ها درست می کنند. در ۲۱ سالگی در زندانی تمام امنیتی به نام " کانون تربیتی المیرا" بودم.
تازه از کار اجباری بیرون برگشته بودم که مرد مسن با شخصیتی که می شناختمش را دیدم وسط حیاط ایستاده و داشت به آسمان نگاه می کرد. اینم بگم که اون به ۳۳ سال و ۴ ماه به حبس محکوم بود و اون موقع ۲۰ سالش را گذرانده بود. رفتم پیشش و گفتم: " چطوری مرد؟ خوبی؟ " نگاهی بهم کرد و گفت : "خوبم جوونک"... " چرا داری اینجوری به آسمان نگاه می کنی؟ چه چیزی جالبی اونجاست؟" گفت" تو نگاه کن و بهم بگو چی می بینی" "ابر". ( خنده حضار) گفت : "خب. دیگه چی می بینی؟" اون موقع یه هواپیما داشت رد می شد.
گفتم:" خب، یه هواپیما هم هست." گفت" دقیقا. و چی تو اون هواپیماست؟" " مردم" "دقیقا. حالا اونا دارن کجا میرن؟" " نمی دونم. تو می دونی؟" اگه می دونی بهم بگو. چند تا شماره بخت آزمایی هم برام بگیر". گفت: " داری یه تصویر عظیم رو از دست میدی جوونک." اون هواپیما و مسافراش دارن میرن به جایی، درحالی که ما اینجا گیر افتادیم. اون تصویر عظیم این است: اون هواپیما و مسافراش به جایی میرن، آن زندگی است که بر فراز سر ما "می گذرد" در حالیکه ما پشت این دیوارها "مانده ایم." از اون موقع تا حالا اون حرف این جرقه را در ذهنم زد که "باید تغییر کنم".
از کودکی، بچه باهوش و خوبی بودم. بعضی ها می گفتند، برای خوب بودنم یه کم زیادی باهوشم. دوست داشتم مهندس معمار یا باستان شناس بشم. الان در انجمن بازپروری اقبال مشغولم. که برنامه بازگشت دوباره به جامعه است، در آنجا من با افرادی که احتمال ارتکاب دوباره جرم آنها بالاست کار می کنم. من آنها را به خدماتی که نیاز دارن وصل می کنم، تا وقتی که از زندان آزاد شدند بتونند برای جامعه مثبت باشند. اگه قرار بود امروز ۱۵ سالگی خودم رو ببینم، باهاش می نشستم و صحبت می کردم و سعی می کردم بهش آموزش بدم و می گذاشتم بدونه: " من از خودتم. من هم مثل توام.
این ما هستیم. ما یکی هستیم. هرکاری که قرار است انجام بدی رو من از قبل می دونم چونکه قبلا انجامش دادم، تشویقش می کردم که مثلا با این گروه از افراد در جامعه نگرده. یا مثلا به یه همچین جاهایی نره. بهش می گفتم برگرد مدرسه ات مرد، چون اونجا جاییکه باید باشی، چون اونجا در آینده جایگاهی را در زندگی بهت میده. این پیامی است که ما باید با زنان و مردان جوان به اشتراک بگذاریم. نباید با آنها مانند بزرگسالان برخود کنیم و یا آنها را در فرهنگ خشنی قرار دهیم که گریز از آن برایشان تقریبا غیر ممکن است. ممنونم.
We need to change the culture in our jails and prisons, especially for young inmates. New York state is one of only two in the U.S. that automatically arrests and tries 16- to 17-year-olds as adults. This culture of violence takes these young people and puts them in a hostile environment, and the correctional officers pretty much allow any and everything to go on. There's not really much for these young people to do to actually enhance their talent and actually rehabilitate them. Until we can raise the age of criminal responsibility to 18, we need to focus on changing the daily lives of these young people.
I know firsthand. Before I ever turned 18, I spent approximately 400 days on Rikers Island, and to add to that I spent almost 300 days in solitary confinement, and let me tell you this: Screaming at the top of your lungs all day on your cell door or screaming at the top of your lungs out the window, it gets tiring. Since there's not much for you to do while you're in there, you start pacing back and forth in your cell, you start talking to yourself, your thoughts start running wild,
and then your thoughts become your own worst enemy. Jails are actually supposed to rehabilitate a person, not cause him or her to become more angry, frustrated, and feel more hopeless. Since there's not a discharge plan put in place for these young people, they pretty much reenter society with nothing. And there's not really much for them to do to keep them from recidivating. But it all starts with the C.O.s. It's very easy for some people to look at these correctional officers as the good guys and the inmates as the bad guys, or vice versa for some,
but it's a little more than that. See, these C.O.s are normal, everyday people. They come from the same neighborhoods as the population they "serve." They're just normal people. They're not robots, and there's nothing special about them. They do pretty much everything anybody else in society does. The male C.O.s want to talk and flirt with the female C.O.s. They play the little high school kid games with each other. They politic with one another. And the female C.O.s gossip to each other. So I spent numerous amounts of time with numerous amounts of C.O.s, and let me tell you about this one in particular named Monroe.
One day he pulled me in between the A and B doors which separate the north and south sides of our housing unit. He pulled me there because I had a physical altercation with another young man in my housing unit, and he felt, since there was a female officer working on the floor, that I violated his shift. So he punched me in my chest. He kind of knocked the wind out of me. I wasn't impulsive, I didn't react right away, because I know this is their house. I have no wins. All he has to do is pull his pin and backup will come immediately.
So I just gave him a look in his eyes and I guess he saw the anger and frustration just burning, and he said to me, "Your eyes are going to get you in a lot of trouble, because you're looking like you want to fight." So he commenced to taking off his utility belt, he took off his shirt and his badge, and he said, "We could fight." So I asked him, "You gonna hold it down?" Now, that's a term that's commonly used on Rikers Island meaning that you're not going to say anything to anybody, and you're not going to report it.
He said, "Yeah, I'm gonna hold it down. You gonna hold it down?" I didn't even respond. I just punched him right in his face, and we began fighting right then and there. Towards the end of the fight, he slammed me up against the wall, so while we were tussled up, he said to me, "You good?" as if he got the best of me, but in my mind, I know I got the best of him, so I replied very cocky, "Oh, I'm good, you good?" He said, "Yeah, I'm good, I'm good." We let go, he shook my hand, said he gave me my respect, gave me a cigarette and sent me on my way.
Believe it or not, you come across some C.O.s on Rikers Island that'll fight you one-on-one. They feel that they understand how it is, and they feel that I'm going to meet you where you're at. Since this is how you commonly handle your disputes, we can handle it in that manner. I walk away from it like a man, you walk away from it like a man, and that's it. Some C.O.s feel that they're jailing with you. This is why they have that mentality and that attitude and they go by that concept. In some instances, we're in it together with the C.O.s.
However, institutions need to give these correctional officers proper trainings on how to properly deal with the adolescent population, and they also need to give them proper trainings on how to deal with the mental health population as well. These C.O.s play a big factor in these young people's lives for x amount of time until a disposition is reached on their case. So why not try to mentor these young people while they're there? Why not try to give them some type of insight to make a change, so once they reenter back into society, they're doing something positive? A second big thing to help our teens in jails is better programming.
When I was on Rikers Island, the huge thing was solitary confinement. Solitary confinement was originally designed to break a person mentally, physically and emotionally. That's what it was designed for. The U.S. Attorney General recently released a report stating that they're going to ban solitary confinement in New York state for teens. One thing that kept me sane while I was in solitary confinement was reading. I tried to educate myself as much as possible. I read any and everything I could get my hands on. And aside from that, I wrote music and short stories. Some programs that I feel would benefit our young people
are art therapy programs for the kids that like to draw and have that talent, and what about the young individuals that are musically inclined? How about a music program for them that actually teaches them how to write and make music? Just a thought. When adolescents come to Rikers Island, C74, RNDC is the building that they're housed in. That's nicknamed "gladiator school," because you have a young individual coming in from the street thinking that they're tough, being surrounded by a bunch of other young individuals
from all of the five boroughs, and everybody feels that they're tough. So now you have a bunch of young gentlemen poking their chests out feeling that I have to prove I'm equally as tough as you or I'm tougher than you, you and you. But let's be honest: That culture is very dangerous and damaging to our young people. We need to help institutions and these teens realize that they don't have to lead the previous lifestyle that they led when they were on the street, that they can actually make a change. It's sad to report that while I was in prison, I used to hear dudes talking about when they get released from prison,
what type of crimes they're going to commit when they get back in the street. The conversations used to sound something like this: "Oh, when I hit the street, my brother got this connection for this, that and the third," or, "My man over here got this connection for the low price. Let's exchange information," and, "When we hit the town, we're going to do it real big." I used to hear these conversations and think to myself, "Wow, these dudes are really talking about going back in the street and committing future crimes." So I came up with a name for that:
I called it a go-back-to-jail-quick scheme because really, how long is that going to last? You get a retirement plan with that? Nice little pension? 401(k)? 403(b)? You get health insurance? Dental? (Laughter) But I will tell you this: Being in jail and being in prison, I came across some of the most intelligent, brilliant, and talented people that I would ever meet. I've seen individuals take a potato chip bag and turn it into the most beautiful picture frame. I've seen individuals take the state soap that's provided for free
and turn them into the most beautiful sculptures that would make Michelangelo look like a kindergartner made it. At the age of 21, I was in a maximum-security prison called Elmira Correctional Facility. I just came out of the weight shack from working out, and I saw an older gentleman that I knew standing in the middle of the yard just looking up at the sky. Mind you, this older gentlemen was serving a 33-and-a-third-to-life sentence in which he already had served 20 years of that sentence. So I walk up to him and I said, "O.G., what's going on, man, you good?" He looked at me, and he said, "Yeah, I'm good, young blood."
I'm like, "So what are you looking up at the sky for, man? What's so fascinating up there?" He said, "You look up and you tell me what you see." "Clouds." (Laughter) He said, "All right. What else do you see?" At that time, it was a plane passing by. I said, "All right, I see an airplane." He said, "Exactly, and what's on that airplane?" "People." "Exactly. Now where's that plane and those people going?" "I don't know. You know? Please let me know if you do. Then let me get some lottery numbers." He said, "You're missing the big picture, young blood.
That plane with those people is going somewhere, while we're here stuck. The big picture is this: That plane with those people going somewhere, that's life passing us by while we behind these walls, stuck." Ever since that day, that sparked something in my mind and made me know I had to make a change. Growing up, I was always a good, smart kid. Some people would say I was a little too smart for my own good. I had dreams of becoming an architect or an archaeologist. Currently, I'm working at the Fortune Society, which is a reentry program,
and I work with people as a case manager that are at high risk for recidivism. So I connect them with the services that they need once they're released from jail and prison so they can make a positive transition back into society. If I was to see my 15-year-old self today, I would sit down and talk to him and try to educate him and I would let him know, "Listen, this is me. I'm you. This is us. We are one. Everything that you're about to do, I know what you're gonna do before you do it because I already did it, and I would encourage him not to hang out with x, y and z people. I would tell him not to be in such-and-such place.
I would tell him, keep your behind in school, man, because that's where you need to be, because that's what's going to get you somewhere in life. This is the message that we should be sharing with our young men and young women. We shouldn't be treating them as adults and putting them in cultures of violence that are nearly impossible for them to escape. Thank you. (Applause)