021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

آنچه از ۱۰۰ روز رد شدن آموختم

Jia Jiang

What I learned from 100 days of rejection

Jia Jiang adventures boldly into a territory so many of us fear: rejection. By seeking out rejection for 100 days -- from asking a stranger to borrow $100 to requesting a "burger refill" at a restaurant -- Jiang desensitized himself to the pain and shame that rejection often brings and, in the process, discovered that simply asking for what you want can open up possibilities where you expect to find dead ends.


تگ های مرتبط :

Adventure, Creativity, Curiosity
وقتی شش سالم بود، هدایایی گرفتم. معلم کلاس اولم این ایده بی‌نظیر را داشت. می‌خواست که ما هدیه گرفتن را تجربه کنیم اما همچنین فضیلت تعریف کردن از یکدیگر را هم بیاموزیم. بنابراین همه ما را جلوی کلاس جمع کرد و هدیه‌ها را آورد و در گوشه‌ای چید. و گفت، «چرا همین جا نایستیم و از هم تعریف نکنیم؟ اگر شنیدید اسمتان را گفتند بروید و جایزه خود را برداشته و بنشینید.» چه ایده عالی، نه؟ چه اتفاقی می‌تونست بیفته؟ (خنده)
خب، در شروع ۴۰ نفر بودیم، و هر بار که اسمی را می‌شنیدم، فریاد شادمانی از ته دل می‌کشیدم. و بعد ۲۰ نفر ماندیم، و بعد ۱۰ نفر، و ۵ نفر ... و سه نفر. و من یکی از آن‌ها. و تعریف‌ها تمام شد. خب آن لحظه داشتم گریه می‌کردم. و معلم وحشت کرده بود. گفت: «میشه یکی حرف خوبی درباره این‌ها بگه؟» (خنده) «هیچ کس؟ خب چرا نمی‌روید جایزه‌تان را بدارید و بنشینید. پس سال بعد مراقب رفتارتان باشید --
شاید کسی حرف خوبی درباره‌تان بزند.» (خنده) خب الان که دارم این را برایتان شرح می‌دهم شاید متوجه شدید که چقدر این ماجرا خوب یادم مانده. (خنده) اما نمی‌دانم که از ما کدام یک حس بدتری داشت؟ من یا معلم؟ حتما باید فهمیده باشد که رویدادی با منظور ایجاد روحیه تیمی را به دست انداختن جمعی سه کودک شش ساله تبدیل کرده بود. و از طنز هم خبری نبود. می‌دانید وقتی آدم‌ها در تلویویزیون دست انداخته می‌شوند بامزه است. اما آن روز اصلاً خنده‌دار نبود. خب آن یک نسخه‌ای از من بود
و می‌میرم اگر دوباره در آن موقعیت قرار بگیرم -- در انظار رد شدن. نسخه‌ای بود خودش. حالا بریم به هشت سال بعد. بیل گیتس به زادگاهم آمد -- پکن، چین -- برای سخنرانی، و من پیامش را دیدم. عاشق این بشر شدم. فکر کردم آره دیگر می‌دانم که چه خواهم کرد. آن شب نامه‌ای برای خانواده‌ام نوشتم با این مضمون: «تا ۲۵ سالگی، بزرگترین شرکت جهان را خواهم ساخت، و آن شرکت مایکروسافت را خواهد خرید.»
(خنده) من حسابی این ایده‌ی فتح جهان را بلعیده بودم -- استیلا، درسته؟ و از خودم درنیاوردم که همچنین نامه‌ای را نوشتم. و اینجا آن را دارم -- (خنده) لازم نیست کل آن را بخوانید -- (خنده) دست خط بدی هم دارم، اما کلید واژه‌ها را برجسته کردم. ایده را گرفتید. (خنده) خب ... این هم یک روی دیگر من بود: کسی که جهان را فتح خواهد کرد. خب، دوسال بعد،
این فرصت به من داده شد که به آمریکا بیایم. دو دستی به آن چسبیدم، چون جایی بود که بیل گیتس آنجا زندگی می‌کرد، نه؟ (خنده) فکر کردم که شروع سفر کارآفرینی من خواهد بود. بگذریم، سریع برویم به ۱۴سال بعد. ۳۰ ساله بودم. نه آن شرکت را نساختم. حتی شروع هم نکردم. راستش مدیر بازاریابی یکی از ۵۰۰ شرکت پردرآمد مجله فورچن بودم. و حس گیر افتادن داشتم؛ راکد بودم. چرا اینطور بود؟ آن پسر ۱۴ساله که آن نامه را نوشته بود کجا بود؟
نه اینکه تلاش خود را نکرده باشد. بلکه هر بار ایده‌ای نو داشتم، هر بار می‌خواستم چیز نو را تجربه کنم، حتی سر کار -- می‌خواستم پیشنهادی ارائه کنم، می‌خواستم در جمعی بلند صحبت کنم -- حس می‌کردم نبردی دائمی وجود دارد بین شش سالگی و ۱۴ سالگی من. کسی که می‌خواست بر دنیا غلبه کند -- تفاوت ایجاد کند -- آن دیگری که از رد شدن می‌ترسید. و هر بار آن شش ساله برنده بود. و این ترس حتی بعد از شروع شرکت خودم هم ادامه داشت. منظورم این است که وقتی در ۳۰ سالگی شرکتم را شروع کردم --
اگر قرار است بیل گیتس باشید، بالاخره باید دیر یا زود شروع کرد. وقتی یک کارآفرین بودم، به من فرصت سرمایه گذاری ارائه شد، و بعد ردم کردند. این رد شدن اذیتم کرد. طوری اذیت شدم که می‌خواستم درجا بی‌خیال همه چیز شوم. اما بعد فکر کردم، آیا بیل گیتس هم بعد از یک عدم پذیرش ساده سرمایه گذاری تسلیم می‌شد؟ آیا اصلاً هیچ کارآفرین موفقی اینطور تسلیم می‌شد؟ به هیچ وجه. و اینجا بود که برایم روشن شد. بله من می‌توانم یک شرکت بهتر بسازم. می‌توانم یک تیم بهتر یا محصول بهتر بسازم،
اما از یک چیز مطمئن بودم: باید رهبر بهتری باشم. باید شخص بهتری باشم. نباید می‌گذاشتم آن شش ساله به دیکته کردن بقیه زندگی‌ام ادامه می‌داد. باید او را سرجایش می‌نشاندم. اینجا بود که آنلاین شدم و کمک طلب کردم. گوگل دوستم بود. (خنده) جستجو کردم، «چطور بر ترسم از پذیرفته نشدن غلبه کنم؟» به یکسری مقاله‌های روانشناسی درباره منشأ ترس و درد برخورد کردم. بعد رسیدم به یکسری مقالات الهام‌بخش با عنوان «راه-راه» درباره «شخصی نکردن موضوع و غلبه بر آن.» خب چه کسی هست که آن را نداند؟
(خنده) اما چرا من آنقدر ترس داشتم؟ بعد با خوش شانسی این وب سایت را پیدا کردم. به اسم rejectiontherapy.com (خنده) «مداوای عدم پذیرش» بازی بود که توسط این کارآفرین کانادایی ابداع شده بود. جیسون کوملی. و ایده این است که برای ۳۰ روز برید دنبال موردی برای رد شدن بگردید، و هر روز که برای چیزی مردود شوید، در نهایت خود را در برابر درد بی‌حس می‌کنید. از این ایده خوشم آمد. (خنده) گفتم، «می‌دانی چیست؟ این کار را انجام می‌دهم. و ۱۰۰ روز این حس رد شدن را تجربه می‌کنم.»
و ایده‌های رد شدن خودم را داشتم و ویدیو بلاگی از آن‌ها ساختم. و این کاری بود که کردم. آن بلاگ این شکلی بود. روز اول ... (خنده) ۱۰۰ دلار از یک غریبه قرض کن. پس رفتم جایی که کار می‌کردم. از پله‌ها پایین آمدم و یک یاروی گنده‌ای را دیدم که پشت میز نشسته. شبیه نگهبان‌ها بود. به او نزدیک شدم. و داشتم راه می‌رفتم و این طولانی‌ترین راه رفتن زندگیم بود -- موهای پشت گردنم سیخ شده بود،
عرق می‌ریختم و قلبم تند تند می‌زد. به آنجا رسیدم و گفتم، «هی آقا، می‌توانم ۱۰۰ دلار از شما قرض کنم؟» (خنده) و نگاهم کرد و گفت، «نه.» «چرا؟» و سریع گفتم، «نه؟ معذرت می‌خوام.» و بعد راهم را کج کردم و در رفتم. (خنده) بشدت احساس شرمندگی کردم. اما چون از خودم فیلم گرفتم -- آن شب فیلم رد شدنم را تماشا کردم، دیدم چقدر ترسیده بودم. مثل آن کودک توی فیلم «حس ششم» بودم. مرده‌ها را می‌دیدم.
(خنده) اما بعد آن یارو را دیدم. آنقدر هم تهدیدآمیز نبود. یک آدم تپل دوست داشتنی، و حتی از من پرسیده بود، «چرا؟» در واقع، از من دعوت کرده بود خودم را توضیح دهم. و می‌توانستم کلی چیزها بگم. می‌توانستم توضیح دهم و مذاکره کنم. هیچ‌کدام را انجام ندادم. و در عوض فرار کردم. حس کردم این مثل میکروکوزوم زندگیم می‌ماند. (مشت نمونه خروار) هربار با کوچکترین رد شدنی مواجه می‌شدم، با سرعت هر چه تمام در می‌رفتم. و می‌دانید چیست؟
روز بعد، بی‌خیال از نتیجه، دیگر نباید فرار می‌کردم. باید درگیر می‌شدم. روز دو: تقاضا برای «برگر اضافی.» (خنده) به یک برگر فروشی رفتم، ناهارم را تمام کردم، پیش صندوق‌دار رفتم و گفتم، «میشه یک برگر اضافه مجانی داشته باشم؟» (خنده) گیج شده بود، «برگر اضافه مجانی چیه؟» (خنده) گفتم «مثل نوشیدنی مجانی اضافه می‌مونه اما با برگر.» و او گفت،« متأسفم رفیق اما برگر اضافه مجانی نداریم.» (خنده)
خب اینجا دوباره رد شدم اما جای فرار ماندم. گفتم، «خب من عاشق برگرهانون هستم، شعبه شما را دوست دارم، و اگر شما رفقا یک برگر اضافه مجانی بهم بدید، بیشتر عاشق‌تان می‌شم.» (خنده) و او گفت، «خب باشه، بگذار به مدیرم بگم. و شاید این کار را برات انجام بده. اما متأسفانه امروز نمی‌شه.» بعد رفتم. و راستش فکر نکنم هیچوقت برگر اضافه مجانی را انجام داده باشند. (خنده) فکر کنم هنوز هم همانجا باشند. اما دیگر خبری نبود از حس مرگ و زندگی
که اولین بار داشتم، چون همانجا ماندم -- درگیرش شدم. گفتم، «عالیه. دارم چیزهایی یاد می‌گیرم. خوبه.» و روز سوم: نوبت دونات‌های المپیک شکل بود. اینجا بود که زندگیم زیر و زبر شد. رفتم کریسپی کریم. دونات فروشی عمدتاً در بخش جنوبی آمریکاست. شاید اینطرف‌ها هم باشد. و رفتم داخل، و گفتم، «می‌توانم دونات‌هایی به شکل نمادهای المپیک داشته باشم؟ اینطور که پنج تا دونات در هم حلقه شوند...»
منظورم اینه که به هیچ وجه جواب مثبت نمی‌گرفتم. زن دونات پز حرفم را جدی گرفت. (خنده) کاغذی را پهن کرد و شروع کرد به ترکیب رنگ‌ها و حلقه‌ها و گفت «چطوری درستش کنم؟» و ۱۵ دقیقه بعد با جعبه‌ای سراغم آمد که شبیه حلقه‌های المپیک بود. و شدیداً تحت تاثیر قرار گرفتم. باورم نمی‌شد. و آن ویدیو در یوتیوب بالای ۵ میلیون بازدید کننده داشت. حتی جهان هم باورش نمی‌شد. (خنده) می‌دانید بخاطر آن قضیه تو روزنامه‌ها بودم،
در شوهای تلویزیونی، همه جا. و معروف شدم. یک عالمه آدم برایم ایمیل فرستادند و گفتند، «کاری که می‌کنم فوق‌العاده است.» اما می‌دانید شهرت و بدنامی به کارم نمی‌آمد. واقعاً قصدم یاد گرفتن بود، و اینکه تغییر کنم. در نتیجه بقیه ۱۰۰ روز مردودی را در این بازی به پروژه تحقیقی تبدیل کردم. می‌خواستم ببینم چه می‌توانستم یاد بگیرم. و کلی چیز یاد گرفتم. خیلی از رازهایم را کشف کردم. برای مثال، فهمیدم اگر فرار نکنم،
اگر رد بشم، راستش امکان تبدیل «نه» به «آری» هست و کلمه جادویی «چرا.» بنابراین یک روز به خانه غریبه‌ای رفتم و توی دستم گل داشتم. در را زدم و گفتم «سلام، میشه این گل را تو باغچه شما بکارم؟» (خنده) و مردی گفت، «نه.» و قبل از این که برود گفتم، «میشه دلیلش را بدانم.» و او گفت، «خب، من سگ دارم، هر چیزی که تو باغچه باشه را می‌کنه. نمی‌خوام گل‌ت تلف شه. اگر می‌خوای این کار را کنی، برو آن‌طرف خیابان با کانی حرف بزن.
عاشق گل‌هاست.» این کار را کردم. رفتم آن‌طرف خیابان و در کانی را زدم. و او از دیدنم خیلی خوشحال بود. (خنده) و نیم ساعت بعد این گل در باغچه کانی بود. مطمئنم الان وضعیت بهتری دارد. (خنده) اما آیا از زیر سایه مردودی اولیه خارج شده بودم، فکر کردم چرا، خب، چون آن یارو بهم اعتماد نکرد. چون فکر کرد دیوانه‌ام، چون خوب لباس نپوشیده بودم، ظاهر خوبی نداشتم. هیچکدام‌شان نبود.
به خاطر این بود که پیشنهادم مناسب حال او نبود. و آنقدر بهم اعتماد کرده بود که ارجاعم دهد، از لغت بازرگانی استفاده کردم. آن را تبدیل به ارجاع کردم. بعد یک روز -- و همچنین آموختم که می‌توانم راستش چیزهای خاصی را بگویم و شانسم را برای جواب آری به حداکثر برسانم. پس برای مثال، یک روز به استارباکس رفتم، و از مدیرش پرسیدم، «هی، می‌توانم خوشامد گوی استارباکس بشم؟» «خوشامد گوی استارباکس چه صیغه‌ای هستش؟» گفتم، «خوشامدگوهای وال‌مارت را ندیدی؟ همان‌هایی که قبل از ورودت به فروشگاه بهت سلام می‌دهند، و در اصل می‌خواهند مطمئن شوند که دزدی نمی‌کنی؟
می‌خواهم تجربه وال‌مارت را به مشتریان استارباکس را بدهم.» (خنده) خب، مطمئن نیستم که راستش چیز خوبی باشه -- راستش، من واقعاً مطمئنم چیز بدیه. و او این شکلی بود، «اوه» -- بله، قیافه‌اش اینطوری بود، اسمش اریک بود -- و اینکه، «مطمئن نیستم.» و او من را اینطور شنیده بود. «نه چندان مطمئن.» بعد از او پرسیدم، «عجیب نیست؟» و او: «آره، واقعاً عجیبه مرد.» اما به محضی که این حرف را زد یکباره کل رفتارش عوض شد. جوریکه همه شک خود را گوشه زمین بگذارد. و گفت «آره، این کار را انجام بده.
فقط خیلی عجیب و غریبش نکن.» (خنده) پس برای یک ساعت بعدی خوشامدگوی استارباکس شدم. به مشتریان که داخل می‌آمدند سلام می‌دادم، و راجع به تعطیلات خوش و بش می‌کردم. راستش، نمی‌دانم برنامه شما برای حرفه‌ای که دارید چیه، اما خوشامد گو نشید. (خنده) واقعاً کسالت‌آور بود. اما بعد فهمیدم که قادرم این کار را انجام دهم چون گفتم «عجیبه، نه؟» تردیدش را به زبان آورده بودم. و چون گفتم، «عجیبه، نه؟»، به معنای عجیب نبودن من بود. یعنی که من راستش مثل او فکر می‌کردم،
آن را یک چیز عجیب می‌دیدم. و دوباره و دوباره آموختم که اگر پیش از مطرح کردن سوالم تردید احتمالی افراد را به زبان بیاورم اعتمادشان را کسب می‌کردم. احتمالاً جوابشان به من مثبت بود. و بعد یاد گرفتم که می‌توانستم رویای زندگیم را محقق کنم ... با پرسیدن. می‌دانید، ازخانوده چهار نسل معلم می‌آیم و مادر بزرگم همیشه به من گفته بود، «هی جیا، هر کاری دلت می‌خواد بکن اما اگر معلم بشی عالی می‌شه.» (خنده) اما من می‌خواستم یک کارآفرین باشم، که نشدم.
اما همیشه آرزویم بود که چیزی را درس بدم. پس گفتم، «چطور می‌شه اگر برای تدریس در کالج تقاضا کنم؟» آن موقع در آستین زندگی می‌کردم پس رفتم دانشگاه تگزاس در آستین و در اتاق اساتید رو زدم و گفتم، «می‌توانم سر کلاس‌تون درس بدم؟» چند بار اول به جایی نرسیدم. اما چون جا نزدم -- به کارم ادامه دادم -- و در تلاش سوم آن استاد به شدت تحت تأثیر قرار گرفت. «کسی قبل از تو این کار را نکرده بود.» و من آماده با پاورپوینت و درسم بودم. او گفت، «منم می‌تونم ازش استفاده کنم. چرا دو ماه دیگه بر نمی‌گردی؟ توی برنامه درسم براش جا باز می‌کنم.»
و دو ماه بعد سر کلاس بودم. این منم -- احتمالاً من را نمی‌بینید، عکس خوبی نیست. می‌دانید یک وقت‌هایی نور شما را پس می‌زند. (خنده) اما شگفتا -- وقتی درس دادنم در کلاس تمام شد، با گریه از کلاس بیرون آمدم، چون فکر کردم می‌توانستم رویای زندگی‌ام را صرفاً با پرسیدن محقق کنم. قبلاً‌ فکر می‌کردم باید همه‌ی این‌ها را به سرانجام برسانم -- کارآفرین بزرگی شوم یا برای تدریس دکتری بگیرم -- اما نه، فقط درخواست کردم، و توانستم تدریس کنم. و در آن تصویر، که نمی‌توانید ببینید،
از مارتین لوتر کینگ پسر نقل قول کردم. چرا؟ چون در تحقیقم دریافتم آم‌هایی که واقعاً جهان را تغییر می‌دهند کسانی که روش زندگی و طرز فکر ما را تغییر می‌دهند، آدم‌هایی هستند که در ابتدا و اغلب با پس خوردن‌های شدید مواجه شدند. افرادی مانند مارتین لوتر کینگ پسر، ماهاتما گاندی، نلسون ماندلا، یا حتی عیسی مسیح. این افراد نگذاشتند رد شدن معرفشان باشد. گذاشتند که واکنش بعد از ردشدن‌شان تعریف‌گر آن‌ها شود. و پذیرفته نشدن را به آغوش کشیدند. و نباید آن افراد باشیم تا درباره پذیرفته نشدن یاد بگیریم و در مورد من، پذیرفته نشدن نفرین من بود
و لولوخوره من. همه زندگی‌ام من را آزار داده چون از آن فرار می کردم. بعد شروع کردم به پذیرفتن‌اش. آن را تبدیل کردم به بزرگتریم موهبت زندگی‌ام. شروع کردم به یاد دادن به آدم‌ها که پذیرفته نشدن را تبدیل به فرصت کنند. از بلاگم استفاده کردم،‌ از سخنرانی‌ام، از کتابی که منتشر کردم استفاده کردم، و حتی فناوری ساختم که به آدم‌ها کمک می‌کرد بر ترس خود از رد شدن غلبه کنند. وقتی در زندگی دچار رد شدن می‌شوید، وقتی با مشکلات بعدی یا شکست بعدی مواجه شدید، احتمالات را در نظر بگیرید. فرار نکنید.
اگر فقط در آغوششان بکشید، آن‌ها شاید هدایای شما هم بشوند. متشکرم. (تشویق)
When I was six years old, I received my gifts. My first grade teacher had this brilliant idea. She wanted us to experience receiving gifts but also learning the virtue of complimenting each other. So she had all of us come to the front of the classroom, and she bought all of us gifts and stacked them in the corner. And she said, "Why don't we just stand here and compliment each other? If you hear your name called, go and pick up your gift and sit down." What a wonderful idea, right? What could go wrong?
(Laughter) Well, there were 40 of us to start with, and every time I heard someone's name called, I would give out the heartiest cheer. And then there were 20 people left, and 10 people left, and five left ... and three left. And I was one of them. And the compliments stopped. Well, at that moment, I was crying. And the teacher was freaking out. She was like, "Hey, would anyone say anything nice about these people?" (Laughter)
"No one? OK, why don't you go get your gift and sit down. So behave next year -- someone might say something nice about you." (Laughter) Well, as I'm describing this you, you probably know I remember this really well. (Laughter) But I don't know who felt worse that day. Was it me or the teacher? She must have realized that she turned a team-building event into a public roast for three six-year-olds. And without the humor. You know, when you see people get roasted on TV,
it was funny. There was nothing funny about that day. So that was one version of me, and I would die to avoid being in that situation again -- to get rejected in public again. That's one version. Then fast-forward eight years. Bill Gates came to my hometown -- Beijing, China -- to speak, and I saw his message. I fell in love with that guy. I thought, wow, I know what I want to do now. That night I wrote a letter to my family
telling them: "By age 25, I will build the biggest company in the world, and that company will buy Microsoft." (Laughter) I totally embraced this idea of conquering the world -- domination, right? And I didn't make this up, I did write that letter. And here it is -- (Laughter) You don't have to read this through -- (Laughter) This is also bad handwriting, but I did highlight some key words. You get the idea. (Laughter)
So ... that was another version of me: one who will conquer the world. Well, then two years later, I was presented with the opportunity to come to the United States. I jumped on it, because that was where Bill Gates lived, right? (Laughter) I thought that was the start of my entrepreneur journey. Then, fast-forward another 14 years. I was 30. Nope, I didn't build that company. I didn't even start. I was actually a marketing manager for a Fortune 500 company.
And I felt I was stuck; I was stagnant. Why is that? Where is that 14-year-old who wrote that letter? It's not because he didn't try. It's because every time I had a new idea, every time I wanted to try something new, even at work -- I wanted to make a proposal, I wanted to speak up in front of people in a group -- I felt there was this constant battle between the 14-year-old and the six-year-old. One wanted to conquer the world -- make a difference --
another was afraid of rejection. And every time that six-year-old won. And this fear even persisted after I started my own company. I mean, I started my own company when I was 30 -- if you want to be Bill Gates, you've got to start sooner or later, right? When I was an entrepreneur, I was presented with an investment opportunity, and then I was turned down. And that rejection hurt me. It hurt me so bad that I wanted to quit right there. But then I thought, hey, would Bill Gates quit after a simple investment rejection?
Would any successful entrepreneur quit like that? No way. And this is where it clicked for me. OK, I can build a better company. I can build a better team or better product, but one thing for sure: I've got to be a better leader. I've got to be a better person. I cannot let that six-year-old keep dictating my life anymore. I have to put him back in his place. So this is where I went online and looked for help. Google was my friend. (Laughter) I searched, "How do I overcome the fear of rejection?"
I came up with a bunch of psychology articles about where the fear and pain are coming from. Then I came up with a bunch of "rah-rah" inspirational articles about "Don't take it personally, just overcome it." Who doesn't know that? (Laughter) But why was I still so scared? Then I found this website by luck. It's called rejectiontherapy.com. (Laughter) "Rejection Therapy" was this game invented by this Canadian entrepreneur. His name is Jason Comely. And basically the idea is for 30 days you go out and look for rejection,
and every day get rejected at something, and then by the end, you desensitize yourself from the pain. And I loved that idea. (Laughter) I said, "You know what? I'm going to do this. And I'll feel myself getting rejected 100 days." And I came up with my own rejection ideas, and I made a video blog out of it. And so here's what I did. This is what the blog looked like. Day One ... (Laughter) Borrow 100 dollars from a stranger. So this is where I went to where I was working.
I came downstairs and I saw this big guy sitting behind a desk. He looked like a security guard. So I just approached him. And I was just walking and that was the longest walk of my life -- hair on the back of my neck standing up, I was sweating and my heart was pounding. And I got there and said, "Hey, sir, can I borrow 100 dollars from you?" (Laughter) And he looked up, he's like, "No." "Why?" And I just said, "No? I'm sorry."
Then I turned around, and I just ran. (Laughter) I felt so embarrassed. But because I filmed myself -- so that night I was watching myself getting rejected, I just saw how scared I was. I looked like this kid in "The Sixth Sense." I saw dead people. (Laughter) But then I saw this guy. You know, he wasn't that menacing. He was a chubby, loveable guy, and he even asked me, "Why?" In fact, he invited me to explain myself.
And I could've said many things. I could've explained, I could've negotiated. I didn't do any of that. All I did was run. I felt, wow, this is like a microcosm of my life. Every time I felt the slightest rejection, I would just run as fast as I could. And you know what? The next day, no matter what happens, I'm not going to run. I'll stay engaged. Day Two: Request a "burger refill." (Laughter) It's when I went to a burger joint,
I finished lunch, and I went to the cashier and said, "Hi, can I get a burger refill?" (Laughter) He was all confused, like, "What's a burger refill?" (Laughter) I said, "Well, it's just like a drink refill but with a burger." And he said, "Sorry, we don't do burger refill, man." (Laughter) So this is where rejection happened and I could have run, but I stayed. I said, "Well, I love your burgers, I love your joint, and if you guys do a burger refill, I will love you guys more."
(Laughter) And he said, "Well, OK, I'll tell my manager about it, and maybe we'll do it, but sorry, we can't do this today." Then I left. And by the way, I don't think they've ever done burger refill. (Laughter) I think they're still there. But the life and death feeling I was feeling the first time was no longer there, just because I stayed engaged -- because I didn't run. I said, "Wow, great, I'm already learning things. Great."
And then Day Three: Getting Olympic Doughnuts. This is where my life was turned upside down. I went to a Krispy Kreme. It's a doughnut shop in mainly the Southeastern part of the United States. I'm sure they have some here, too. And I went in, I said, "Can you make me doughnuts that look like Olympic symbols? Basically, you interlink five doughnuts together ... " I mean there's no way they could say yes, right? The doughnut maker took me so seriously. (Laughter) So she put out paper,
started jotting down the colors and the rings, and is like, "How can I make this?" And then 15 minutes later, she came out with a box that looked like Olympic rings. And I was so touched. I just couldn't believe it. And that video got over five million views on Youtube. The world couldn't believe that either. (Laughter) You know, because of that I was in newspapers, in talk shows, in everything. And I became famous. A lot of people started writing emails to me
and saying, "What you're doing is awesome." But you know, fame and notoriety did not do anything to me. What I really wanted to do was learn, and to change myself. So I turned the rest of my 100 days of rejection into this playground -- into this research project. I wanted to see what I could learn. And then I learned a lot of things. I discovered so many secrets. For example, I found if I just don't run, if I got rejected, I could actually turn a "no" into a "yes,"
and the magic word is, "why." So one day I went to a stranger's house, I had this flower in my hand, knocked on the door and said, "Hey, can I plant this flower in your backyard?" (Laughter) And he said, "No." But before he could leave I said, "Hey, can I know why?" And he said, "Well, I have this dog that would dig up anything I put in the backyard. I don't want to waste your flower. If you want to do this, go across the street and talk to Connie. She loves flowers."
So that's what I did. I went across and knocked on Connie's door. And she was so happy to see me. (Laughter) And then half an hour later, there was this flower in Connie's backyard. I'm sure it looks better now. (Laughter) But had I left after the initial rejection, I would've thought, well, it's because the guy didn't trust me, it's because I was crazy, because I didn't dress up well, I didn't look good. It was none of those.
It was because what I offered did not fit what he wanted. And he trusted me enough to offer me a referral, using a sales term. I converted a referral. Then one day -- and I also learned that I can actually say certain things and maximize my chance to get a yes. So for example, one day I went to a Starbucks, and asked the manager, "Hey, can I be a Starbucks greeter?" He was like, "What's a Starbucks greeter?" I said, "Do you know those Walmart greeters? You know, those people who say 'hi' to you before you walk in the store,
and make sure you don't steal stuff, basically? I want to give a Walmart experience to Starbucks customers." (Laughter) Well, I'm not sure that's a good thing, actually -- Actually, I'm pretty sure it's a bad thing. And he was like, "Oh" -- yeah, this is how he looked, his name is Eric -- and he was like, "I'm not sure." This is how he was hearing me. "Not sure." Then I ask him, "Is that weird?" He's like, "Yeah, it's really weird, man." But as soon as he said that, his whole demeanor changed. It's as if he's putting all the doubt on the floor.
And he said, "Yeah, you can do this, just don't get too weird." (Laughter) So for the next hour I was the Starbucks greeter. I said "hi" to every customer that walked in, and gave them holiday cheers. By the way, I don't know what your career trajectory is, don't be a greeter. (Laughter) It was really boring. But then I found I could do this because I mentioned, "Is that weird?" I mentioned the doubt that he was having. And because I mentioned, "Is that weird?", that means I wasn't weird.
That means I was actually thinking just like him, seeing this as a weird thing. And again, and again, I learned that if I mention some doubt people might have before I ask the question, I gained their trust. People were more likely to say yes to me. And then I learned I could fulfill my life dream ... by asking. You know, I came from four generations of teachers, and my grandma has always told me, "Hey Jia, you can do anything you want, but it'd be great if you became a teacher."
(Laughter) But I wanted to be an entrepreneur, so I didn't. But it has always been my dream to actually teach something. So I said, "What if I just ask and teach a college class?" I lived in Austin at the time, so I went to University of Texas at Austin and knocked on professors' doors and said, "Can I teach your class?" I didn't get anywhere the first couple of times. But because I didn't run -- I kept doing it -- and on the third try the professor was very impressed. He was like, "No one has done this before."
And I came in prepared with powerpoints and my lesson. He said, "Wow, I can use this. Why don't you come back in two months? I'll fit you in my curriculum." And two months later I was teaching a class. This is me -- you probably can't see, this is a bad picture. You know, sometimes you get rejected by lighting, you know? (Laughter) But wow -- when I finished teaching that class, I walked out crying, because I thought I could fulfill my life dream just by simply asking. I used to think I have to accomplish all these things --
have to be a great entrepreneur, or get a PhD to teach -- but no, I just asked, and I could teach. And in that picture, which you can't see, I quoted Martin Luther King, Jr. Why? Because in my research I found that people who really change the world, who change the way we live and the way we think, are the people who were met with initial and often violent rejections. People like Martin Luther King, Jr., like Mahatma Gandhi, Nelson Mandela, or even Jesus Christ. These people did not let rejection define them. They let their own reaction after rejection define themselves.
And they embraced rejection. And we don't have to be those people to learn about rejection, and in my case, rejection was my curse, was my boogeyman. It has bothered me my whole life because I was running away from it. Then I started embracing it. I turned that into the biggest gift in my life. I started teaching people how to turn rejections into opportunities. I use my blog, I use my talk, I use the book I just published, and I'm even building technology to help people overcome their fear of rejection. When you get rejected in life,
when you are facing the next obstacle or next failure, consider the possibilities. Don't run. If you just embrace them, they might become your gifts as well. Thank you. (Applause)