021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

آنچه که از نابینا شدن در فضا آموختم

Chris Hadfield

What I learned from going blind in space

There's an astronaut saying: In space, “there is no problem so bad that you can’t make it worse.” So how do you deal with the complexity, the sheer pressure, of dealing with dangerous and scary situations? Retired colonel Chris Hadfield paints a vivid portrait of how to be prepared for the worst in space (and life) -- and it starts with walking into a spider’s web. Watch for a special space-y performance.


تگ های مرتبط :

Adventure, Culture, Fear
ترسناک‌ترین کاری که تا به حال انجام داده‌اید چه بوده؟ و یا به شکل دیگری بگویم، خطرناک‌ ترین کاری که تا به حال انجام داده‌اید چه بوده؟ و چرا انجامش دادید؟ من می‌دانم که خطرناک‌ ترین کاری که تا به حال انجام داده‌ام چه بوده، چون که «ناسا» محاسباتش را انجام داده. وقتی که به پنچ پرتاب اول شاتل نگاه می‌کنید، احتمال وقوع فاجعه، در پنج پرتاب اول، یک به نه بود. و حتی وقتی که من برای اولین بار با شاتل پرواز کردم، در پرواز ۷۴ شاتل سال ۱۹۹۵ اگربه احتمالات آن وقت نگاه کنیم
تقریبا یک به ۳۸ بود -- یک به ۳۵، یک به ۴۰. احتمال زیادی نیست، پس روز جالبی خواهد بود اگر در مرکز فضایی کندی از خواب بیدار شوید روزی که قرار است به فضا بروید. چون که در پایان روز یا بدون زحمت و شکوهمندانه در فضا شناورید، یا که مردید. در مرکز فضایی کندی، وارد رختکن می‌شوید، همان اتاقی که قهرمانان دوران کودکی ما در آن لباس فضایی پوشیده‌اند، اتاقی که نیل آرمسترانگ و باز آلدرین در آن لباس پوشیده‌اند تا با موشک آپولو به ماه بروند. و من لباس فضایی ام را پوشیدم
و با مینی‌بوس راه افتادیم به سوی سکوی پرتاب -- در مینی‌بوس آسترو -- به سمت سکوی پرتاب، و وقتی، سر پیچ برسی، در مرکز فضایی کندی، معمولا قبل از طلوع است، و در فاصله‌ای دور، که با لامپ‌های بزرگ زنون روشن شده، فضاپیمای شما قرار دارد -- وسیله‌ای که قرار است شما را به بیرون از این سیاره ببرد. فضانوردان در داخل آسترو نشسته‌اند تقرییا ساکت، انگار دست‌های هم را گرفته‌اند، و به فضاپیما که بزرگ و بزرگتر می‌شود نگاه می کنند. ما با آسانسور بالا می‌رویم چهار دست و پا، به داخل می‌خزیم
و یکی یکی وارد فضاپیما می‌شویم، و مثل کرم خود را به سمت بالا می‌کشی که صندلی‌ات آنجاست و خود را محکم به پشتی آن می کوبی. و دریچه ورود بسته می‌شود، و ناگهان، چیزی که در سراسر عمر، هم آرزویم بوده و هم نمی خواستمش تبدیل به واقعیت می‌شود، چیزی که رویایش را می‌دیدم، درواقع، کاری که از نه سالگی می‌خواستم انجام دهم، الان یکباره و کمتر از چند دقیقه‌ دیگر واقعا اتفاق می‌افتد. در کار فضانوردی -- شاتل وسیله‌ای بسیار پیچیده است؛
پیچیده‌ترین وسیله پروازی که تا به حال ساخته شده. و در صنعت فضانوردی، یک ضرب المثل داریم، هیچ مشکلی انقدر بد نیست که نشود بدترش کرد. (خنده حضار) و در کابین شاتل، بسیار هوشیار هستید؛ وبه تمامی چیزهایی فکر می‌کنید که ممکن است مجبور به انجامش شوید، تمامی کلیدها و دریچه‌هایی که باید بررسی کنید. و همینطور که زمانش نزدیک و نزدیکتر می‌شود، هیجان بیشتر می‌شود. و حدود سه دقیقه و نیم قبل از پرتاب، نازل‌های بزرگی که در عقب قرار دارند، درست به اندازه ناقوس‌های کلیسا،
به عقب و جلو تاب می‌خورند و وزن آنها آنقدر است، که کل وسیله را تکان می دهد، مثل اینکه وسیله زیر پای شما زنده است، مثل فیلی که دارد روی زانو بلند می‌شود، یا چیزی شبیه به این. و حدود ۳۰ ثانیه قبل از پرتاب، این ماشین کاملا زنده است -- و آماده حرکت -- واحدهای پردازشگر شتاب ای‌ام‌دی (APU) کار می‌کنند، کامپیوترها به صورت خودکارعمل می‌کنند، و شاتل آماده ترک سیاره است. و ۱۵ ثانیه قبل از پرتاب، این اتفاق می‌افتد: (فیلم) صدا: ۱۲، ۱۱، ۱۰ نه، هشت، هفت، شش --
(شاتل فضایی آماده پرتاب می‌شود) -- شروع، دو، یک، احتراق شتاب دهنده، و پرتاب شاتل فضایی دیسکاوری، که به ایستگاه فضایی بازمی‌گردد، و مسیر را هموار می‌سازد ... (شاتل فضایی پرواز می کند) کریس هدفیلد: بی‌نهایت قدرتمند است وقتی سوار یکی از اینها هستید. در چنگال چیزی هستی که بی نهایت از تو قدرتمندتر است. به قدری شما را تکان می‌دهد که نمی‌توانی تمرکز کنی روی ابزارهای مقابلت انگار در درون آرواره‌های سگی غول آسا قرار داری. و انگار کسی پای خود را روی کمرت گذاشته،
و تو را به سمت فضا هل می‌دهد، با شتابی شدید درست رو به بالا، تو را در آسمان ها هل می‌دهد، در مکانی بسیار پیچیده هستی -- توجه می کنی ، و مواظب فضاپیما هستی هر کدام از دریچه ها را کنترل می‌کنی با لبخندی که دائما روی صورتت بازتر می‌شود. بعد از دو دقیقه، موشک‌های سوخت جامد، با انفجاری جدا می‌شوند و سپس شما تنها موتورهای سوخت مایع را داری، هیدروژن و اکسیژن، مثل اینکه توی ماشین مسابقه هستی و تخت گاز می‌روی و شتابی میگیری که تا حالا تجربه نکرده‌ای. سبک و سبک تر می‌شوی،
و نیروی روی ما بیشتر و بیشتر می شد. انگار کسی رویت سیمان بریزد یا چیزی مثل آن. و نهایتا، بعد از حدود هشت دقیقه و چهل ثانیه، ما نهایتا در ارتفاع درستی هستیم، و دقیقا سرعتی درست، و در مسیر درست، و موتور خاموش می شود، و ما بی وزنیم. و ما زنده ایم. تجربه شگفت آوری است. ولی چرا این خطر را می کنیم؟ چرا کاری به این خطرناکی میکنی؟ برای من پاسخ کاملا روشن است. از نوجوانی آرزو داشتم
که این کار را انجام دهم. من اولین آدمهایی که روی ماه راه رفتند را تماشا کردم و برایم، موضوعی کاملا واضح بود -- که می‌خواهم انجامش دهم. اما سوال اصلی این است، چطور با خطرش کنار می‌آیی و ترسی که با آن هست؟ در برابر خطر چطور با ترس کنار می‌آیی؟ و با داشتن این هدف در ذهن، و فکر کردن به نتیجه‌اش، زندگی‌ام طوری هدایت شد تا به تمامی جزئیاتی توجه کنم که میسر شدن این را ممکن می‌کرد، تا بتوانم پرواز کنم و به ساخت ایستگاه فضایی کمک کنم، جایی که سوار یک ماشین یک میلیون پوندی هستی
که با سرعت پنج مایل در ثانیه دور جهان می‌چرخد، هشت کیلومتر در ثانیه، روزی ۱۶ بار دور دنیا، و آزمایشهایی که به ما می‌آموزد که جهان از چه موادی ساخته شده است و در داخلش ۲۰۰ آزمایش در حال انجام است. اما شاید مهمتر از همه، اجازه می‌دهد تا دنیا را جوری ببینیم که به شیوه دیگری ممکن نیست، بتوانیم پایین را نگاه کنیم و ببینیم-- اگر امکانش را داشتید، فکتان پایین می‌افتاد -- زیبایی حیرت‌انگیز این گوی چرخان مانند یک گالری هنری در حال چرخیدن از عالی‌ترین، زیبایی‌های دائما در تغییر که خود جهان است.
و بخاطر سرعت، هر ۴۵ دقیقه طلوع یا غروبی را می‌بینی برای نصف یک سال. و باشکوه ترین قسمت همه اینها این است که برای فضا پیمایی به بیرون بروی. داخل یک سفینه یک نفره هستی که لباس فضایی تو است، و همراه زمین به داخل فضا می روی. اچشم اندازی کاملا متفاوت است. برای دیدن جهان به بالا نگاه نمی‌کنی، تو و زمین با هم در جهان حرکت می‌کنی. و با یک دست خود را گرفته‌ای، در حالی که به زمینی که در سکوت کنارت می‌چرخد نگاه می‌کنی. در سکوت می‌گردد
در حالی که ترکیب و رنگ آمیزی سحرانگیزش را در کنارت بیرون می‌ریزد. و اگر بتوانی چشم از آن برداری و به زیر بازویت نگاه کنی پایین و به هر چیز دیگر، سیاه و ژرف است، جوری که فکر می‌کنی می‌توانی به آن دست بزنی و همینطور با یک دست خود را نگه داشته ای، اتصالی به هفت میلیارد انسان دیگر. و در اولین راهپیمایی فضائیم چشم چپم نابینا شد، و نمی‌دانستم چرا. یکباره چشم چپم با دردی شدید بسته شد و نمی‌فهمیدم چرا چشمم نمی‌بیند.
فکر می‌کردم حالا باید چکار کنم؟ با خودم گفتم، حتما به این دلیل است که دو چشم دارم، پس کارم را ادامه دادم. اما متاسفانه ، بدون جاذبه، اشک پایین نمی‌افتد. پس یک قطره بزرگ و بزرگتر از ماده‌ای خواهی داشت که با اشک چشمت مخلوط شده تا نهایتا، قطره آنقدر بزرگ شد که جاذبه سطحی آن را از روی تیغه یبنی ات مثل یک آبشار کوچک شلپی به داخل چشم دیگرت وارد می‌کند، و حالا دیگر هیچ چیز نمی‌دیدم در بیرون سفینه فضایی. خوب حالا ترسناک ترین کاری که تا حالا انجام داده‌ای چیست؟
( خنده حضار ) شاید عنکبوتها باشند. خیلی از مردم از عنکبوتها می ترسند. فکر می‌کنم باید از عنکبوت ها بترسید -- عنکبوتها می‌خزند و پاهای بلند و پشمالویی دارند، و عنکبوتهایی مثل این، ریکلوس قهوه ای -- وحشتناکند، اگر یک ریکلوس قهوه ای نیشتان بزند، نتیجه‌اش یک جراحت وحشتناک ، بزرگ روی پایتان خواهد بود و همین حالا ممکن است یکی از آنها آنجا درست پشت صندلی شما نشسته باشد. از کجا می فهمید؟ و حالا یک عنکبوت رویتان می‌پرد، و دچار این حمله و تشنج می‌شوید
چون عنکبوتها ترسناکند. اما بعد شاید بگویید، خوب آیا ممکن استیک ریکلوس قهوه‌ای روی صندلی بغل من نشسته باشد یا نه؟ نمی‌دانم. آیا یک رکلوس قهوه‌ای اینجاست؟ خوب اگر واقعا تحقیق کنید، می‌فهمید که در دنیا حدود ۵۰٬۰۰۰ نوع مختلف عنکبوت وجود دارد، و حدود بیست تا از آنها سمی هستند از ۵۰٬۰۰۰ تا. و اگر در کانادا زندگی می‌کنید به خاطر زمستانهای سردش اینجا در بریتیش کلمبیا حدود ۷۲۰، ۷۳۰ نوع مختلف عنکبوت وجود دارد و تنها یک نوع -- یکی -- از آنها سمی است، وحتی سم آن هم کشنده نیست،
فقط نیش زشتی دارد. و آن عنکبوت -- نه فقط آن، بلکه آن عنکبوت علامتهای زیبایی رویش دارد، مثل این « من خطر ناکم. یک علامت براق روی پشتم هست، این بیوه سیاه است.» پس اگر حتی کمی محتاط باشید می‌توانید با یک عنکبوت مواجه نشوید -- آنها روی زمین زندگی می‌کنند، و اگر راه بروید، هیچ وقت از توی یک تار عنکبوت عبور نمی‌کنید تا یک بیوه سیاه نیشتان بزند. تارهای عنکبوتی مثل این، را او اینطوری درست نمی کند، آنها را در گوشه‌ها می‌سازد و اسمش بیوه سیاه است چون عنکبوت ماده، نوع نر را می‌خورد
و کاری به شما ندارد. پس در واقع، دفعه بعد که به یک تار عنکبوت می‌رسید، دلیلی ندارد که بترسید و مثل انسانهای اولیه رفتار کنید. خطر، کاملا با ترس تفاوت دارد. پس چطور از آن عبور کنیم؟ چگونه واکنش خود را تغییر می‌دهید؟ خوب، دفعه بعد که یک تار عنکبوت می‌بینید، با دقت نگاه کنید، مطمئن شوید که بیوه سیاه نیست، و بعد از توی آن رد شوید. و بعد یک تار عنکبوت دیگر می‌بینید و از توی آن رد شوید. فقط یک ماده نرم است. چیز مهمی نیست. و عنکبوتی که ممکن است از آن بیرون بیاید خطری بیشتر از کفشدوزک برایتان ندارد
یا یک پروانه. و تضمین می‌کنم اگر از توی ۱۰۰ تار عنکبوت عبور کنید تغییر خواهید کرد رفتار ذاتی انسانی شما، واکنش انسان اولیه‌ای شما، و حالا می‌توانید صبح در پارک راه بروید و دیگر نگران تارهای عنکبوت نباشید -- یا در اتاق زیر شیروانی مادر بزرگتان و یا هر چیزی، در زیر زمین منزل خود. و از این راه می‌شود برای هر کاری استفاده کرد. اگر در بیرون سفینه در حال پیاده روی فضایی هستید و نابینا شوید، فکر کنم، واکنش طبیعی این است که بترسید، باعث می‌شود که عصبی و نگران شوید.
ولی ما تمامی سم‌هایی که ممکن بود را در نظر گرفته بودیم، و با تمامی انواع تارهای عنکبوت تمرین کرده بودیم. ما تمامی آنچه که ممکن بود را می‌دانستیم در مورد لباس فضایی و هزاران بار زیر آب تمرین کرده بودیم. و فقط کارهایی که درست انجام می‌شد را تمرین نمی‌کردیم، همیشه کارهایی که درست پیش نمی‌رفت را تمرین می‌کردیم، مثل این که دائما از بین این تارهای عنکبوت عبور کنی. و نه فقط زیر آب، بلکه در آزمایشکاه واقعیت مجازی با کلاه و دستکش فکر می‌کردید واقعی است. پس وقتی که نهایتا برای راهپیمایی فضایی واقعی بیرون می روید، حس نمی‌کنید تفاوت زیادی دارد
و اولین بار است که بیرون می روید. و حتی اگر نتوانید ببینید، واکنش طبیعی ترس پیش نمی‌اید. در عوض کمی به اطراف توجه می‌کنید و ادامه می‌دهید، « باشد نمی بینم، اما می‌توانم بشنوم، می‌توانم حرف بزنم، اسکات پارازینسکی اینجا با من است. می‌تواند بیاید و به من کمک کند» ما واقعا نجات افراد ناتوان را تمرین کرده بودیم، پس می توانست من را مثل یک بالن ببرد و اگر لازم بود داخل دریچه هوا بچپاند. می توانستم راه برگشتم را خودم پیدا کنم. خیلی موضوع مهمی نبود. و در واقع اگر برای مدتی از چشمتان اشک بیاید،
هر چیزی که در چشم باشد رقیق می‌شود و دوباره می توانید ببینید، و اگر با مرکز کنترل هیوستون صحبت کنید، اجازه می دهند به کار خود ادامه دهید. ما همه چیز را در راهپیمایی فضایی تمام کردیم و وقتی به داخل برگشتیم. جف کمی پنبه آورد و دور چشمانم را تمیز کرد، و بعدا معلوم شد ماده ضد بخار بوده، ترکیبی از روغن و صابون، که داخل چشمم رفته بود. و حالا ما از شامپو بی‌اشک جانسون استفاده می کنیم، که احتمالا باید از همان اول استفاده می‌کردیم. (خنده حضار) اما کلید آن این است که
به این تفاوت توجه کنیم بین خطر پیش بینی شده و خطر واقعی، مخاطره واقعی کجاست؟ آنچه واقعا باید از آن بترسید چیست؟ نه یک ترس عمومی از اتفاقات بدی که ممکن است بیفتد. می توانید اساسا واکنش خود را به چیزها عوض کنید تا بتوانید به جاهایی بروید چیزهایی را ببینید و کارهایی را کنید که در صورت دیگر هیچوقت نمی‌توانستید -- وقتی که خشکی‌های زمین در جنوب صحرای آفریقا را می‌بینید، یا وقتی که شهر نیویورک را می‌بینید جوری که شبیه رویاست، یا دشت‌های اروپای شرقی که ناخواسته به زیبایی گلیم شده
یا دریاچه‌های بزرگ آمریکا شمالی که مثل گودالهای کوچک آب می‌ماند می‌توانی گسلهای سن فرانسیسکو را ببینید و شکلی که آب زیر پل جریان دارد، کاملا فرق می‌کند از راه دیگری می‌توانستید انجامش دهید در صورتیکه راهی برای غلبه به ترستان پیدا نکرده باشید. زیبایی را می‌بینید که امکان نداشت به شکل دیگری دیده شود. در انتها، زمان برگشت به خانه است. این سفینه فضایی ماست، سویوز، همان که کوچک است. سه تا از ما داخل شدیم، و بعد این سفینه از ایستگاه جدا شد
و در اتمسفر قرار گرفت. این دو قسمت اینجا واقعا ذوب می‌شوند، بیرونشان می‌اندازیم و در اتمسفر می‌سوزند. تنها قسمتی که می‌ماند این گلوله کوچک است که ما اینجا سوار می‌شویم، و داخل اتمسفر می‌شود، و در اصل شما مثل یک شهاب سنگ به خانه بر می‌گردید، و راندن شهاب سنگ، ترسناک است، و باید باشد. اما بجای آنکه موقع ورود به اتمسفر مثل شما فقط جیغ بکشیم، اگر یکدفعه خودتون را سوار بر شهابی به سمت خانه ببینید -- ( خنده حضار) --
در عوض، ۲۰ سال قبل ما یادگیری زبان روسی را شروع کردیم، و وقتی روسی یاد گرفتی، ما مکانیک مداری را به روسی یاد گرفتیم، و یعد از آن تئوری کنترل وسیله‌، و بعد به داخل شبیه ساز پرواز رفتیم و بارها و بارها تمرین کردیم. و واقعا شما می‌توانید با این شهاب پرواز کنید و آن را هدایت کنید تا در یک دایره ۱۵ کیلومتری فرود بیاید در هر جایی روی کره زمین. پس در واقع، وقتی خدمه ما در داخل سویوز به سمت اتمسفر بر می گشتند، ما جیغ نمی‌زدیم، می‌خندیدیم ; و کلی کیف داشت.
و وقتی که چتر نجات بزرگ باز شد، می‌دانستیم که اگر باز نمی شد چتر دومی وجود داشت، که به شکل خودکارمکانیکی و خیلی خوب کار می‌کرد پس ما برگشتیم، بصورتی رعد آسا برگشتیم به زمین واین گونه است فرود با سویوز، در قزاقستان. ( فیلم ) گزارشگر: و شما دوباره یکی از هلیکوپترهایی که مسئول جستجو و بازیافت هستند را می‌بینید آن هلیکوپتر یکی از دهها هلیکوپترمشابه روسی Mi-8 است. تماس با زمین-- ۳:۱۴ و ۴۸ ثانیه، صبح به وقت مرکزی آمریکا. کریس هدفیلد: و تا توقف غلص می‌زنی
انگار کسی سفینه ات را روی زمین پرت کرده و از این گوشه به آن گوشه می‌چرخد، ولی تو آماده‌ای روی یک صندلی مخصوص هستی، و میدانی که کمک فنرها چطور کار می‌کند. و نهایتا روسها می رسند، و بیرونت می آورند، و روی صندلی کوبیده می‌شوی و حالا می‌توانی به گذشته نگاه کنی به آنچه تجربه‌ای باور نکردنی بوده. تو آرزو های یک پسر نه ساله را، با خود بردی که غیر ممکن بودند و بسیار ترسناک. و بسیار دلهره آور
و آن را عملی کردی، راهی پیدا کردی تا خود را دوباره بسازی، تا بر ترسهای نخستین‌ات غلبه کنی و این اجازه داد تا برگردی با کوله باری از تجربه و حدی از الهام برای دیگران که به هیچ شکل دیگری میسر نمی‌بود. در انتها، از من خواستند تا با آن گیتار آهنگی اجرا کنم. من این آهنگ را می‌دانم، و این واقعا ادای دین به نبوغ خود دیوید بویی است ، اما همچنین، فکر می‌کنم، انعکاسی از این واقعیت است که ما ماشینهایی برای جستجوی جهان نیستیم،
ما انسانیم، و دارای توان انطباق و توان فهم و می‌توانیم ادراک شخصی مان را به محلی جدید هدایت کنیم. ( موسیقی ) ♫ از سرگرد تام به کنترل زمین ♫ ♫ برای همیشه از پیشتان می روم ♫ ♫ و به شکلی عجیب شناورم ♫ ♫ و ستارگان امروز بسیار متفاوتند ♫ ♫ و اینجا در یک قوطی حلبی شناورم ♫ ♫ آخرین نگاهم به زمین است ♫ ♫ کره زمین آبی است و کارهای زیادی باقی است ♫ ( موسیقی )
نترسید. ( تشویق حضار ) این لطف شماست . خیلی متشکرم. متشکرم.
What's the scariest thing you've ever done? Or another way to say it is, what's the most dangerous thing that you've ever done? And why did you do it? I know what the most dangerous thing is that I've ever done because NASA does the math. You look back to the first five shuttle launches, the odds of a catastrophic event during the first five shuttle launches was one in nine. And even when I first flew in the shuttle back in 1995, 74 shuttle flight, the odds were still now that we look back
about one in 38 or so -- one in 35, one in 40. Not great odds, so it's a really interesting day when you wake up at the Kennedy Space Center and you're going to go to space that day because you realize by the end of the day you're either going to be floating effortlessly, gloriously in space, or you'll be dead. You go into, at the Kennedy Space Center, the suit-up room, the same room that our childhood heroes got dressed in, that Neil Armstrong and Buzz Aldrin got suited in to go ride the Apollo rocket to the moon.
And I got my pressure suit built around me and rode down outside in the van heading out to the launchpad -- in the Astro van -- heading out to the launchpad, and as you come around the corner at the Kennedy Space Center, it's normally predawn, and in the distance, lit up by the huge xenon lights, is your spaceship -- the vehicle that is going to take you off the planet. The crew is sitting in the Astro van sort of hushed, almost holding hands, looking at that as it gets bigger and bigger.
We ride the elevator up and we crawl in, on your hands and knees into the spaceship, one at a time, and you worm your way up into your chair and plunk yourself down on your back. And the hatch is closed, and suddenly, what has been a lifetime of both dreams and denial is becoming real, something that I dreamed about, in fact, that I chose to do when I was nine years old, is now suddenly within not too many minutes of actually happening.
In the astronaut business -- the shuttle is a very complicated vehicle; it's the most complicated flying machine ever built. And in the astronaut business, we have a saying, which is, there is no problem so bad that you can't make it worse. (Laughter) And so you're very conscious in the cockpit; you're thinking about all of the things that you might have to do, all the switches and all the wickets you have to go through. And as the time gets closer and closer, this excitement is building.
And then about three and a half minutes before launch, the huge nozzles on the back, like the size of big church bells, swing back and forth and the mass of them is such that it sways the whole vehicle, like the vehicle is alive underneath you, like an elephant getting up off its knees or something. And then about 30 seconds before launch, the vehicle is completely alive -- it is ready to go -- the APUs are running, the computers are all self-contained,
it's ready to leave the planet. And 15 seconds before launch, this happens: (Video) Voice: 12, 11, 10, nine, eight, seven, six -- (Space shuttle preparing for takeoff) -- start, two, one, booster ignition, and liftoff of the space shuttle Discovery, returning to the space station, paving the way ... (Space shuttle taking off) Chris Hadfield: It is incredibly powerful to be on board one of these things. You are in the grip of something that is vastly more powerful than yourself.
It's shaking you so hard you can't focus on the instruments in front of you. It's like you're in the jaws of some enormous dog and there's a foot in the small of your back pushing you into space, accelerating wildly straight up, shouldering your way through the air, and you're in a very complex place -- paying attention, watching the vehicle go through each one of its wickets with a steadily increasing smile on your face. After two minutes, those solid rockets explode off and then you just have the liquid engines,
the hydrogen and oxygen, and it's as if you're in a dragster with your foot to the floor and accelerating like you've never accelerated. You get lighter and lighter, the force gets on us heavier and heavier. It feels like someone's pouring cement on you or something. Until finally, after about eight minutes and 40 seconds or so, we are finally at exactly the right altitude, exactly the right speed, the right direction, the engine shut off, and we're weightless.
And we're alive. It's an amazing experience. But why would we take that risk? Why would you do something that dangerous? In my case the answer is fairly straightforward. I was inspired as a youngster that this was what I wanted to do. I watched the first people walk on the moon and to me, it was just an obvious thing -- I want to somehow turn myself into that. But the real question is, how do you deal with the danger of it and the fear that comes from it?
How do you deal with fear versus danger? And having the goal in mind, thinking about where it might lead, directed me to a life of looking at all of the small details to allow this to become possible, to be able to launch and go help build a space station where you are on board a million-pound creation that's going around the world at five miles a second, eight kilometers a second, around the world 16 times a day, with experiments on board that are teaching us what the substance of the universe is made of and running 200 experiments inside.
But maybe even more importantly, allowing us to see the world in a way that is impossible through any other means, to be able to look down and have -- if your jaw could drop, it would -- the jaw-dropping gorgeousness of the turning orb like a self-propelled art gallery of fantastic, constantly changing beauty that is the world itself. And you see, because of the speed, a sunrise or a sunset every 45 minutes for half a year. And the most magnificent part of all that is to go outside on a spacewalk.
You are in a one-person spaceship that is your spacesuit, and you're going through space with the world. It's an entirely different perspective, you're not looking up at the universe, you and the Earth are going through the universe together. And you're holding on with one hand, looking at the world turn beside you. It's roaring silently with color and texture as it pours by mesmerizingly next to you. And if you can tear your eyes away from that and you look under your arm
down at the rest of everything, it's unfathomable blackness, with a texture you feel like you could stick your hand into. and you are holding on with one hand, one link to the other seven billion people. And I was outside on my first spacewalk when my left eye went blind, and I didn't know why. Suddenly my left eye slammed shut in great pain and I couldn't figure out why my eye wasn't working. I was thinking, what do I do next? I thought, well maybe that's why we have two eyes,
so I kept working. But unfortunately, without gravity, tears don't fall. So you just get a bigger and bigger ball of whatever that is mixed with your tears on your eye until eventually, the ball becomes so big that the surface tension takes it across the bridge of your nose like a tiny little waterfall and goes "goosh" into your other eye, and now I was completely blind outside the spaceship. So what's the scariest thing you've ever done? (Laughter)
Maybe it's spiders. A lot of people are afraid of spiders. I think you should be afraid of spiders -- spiders are creepy and they've got long, hairy legs, and spiders like this one, the brown recluse -- it's horrible. If a brown recluse bites you, you end with one of these horrible, big necrotic things on your leg and there might be one right now sitting on the chair behind you, in fact. And how do you know? And so a spider lands on you, and you go through this great, spasmy attack
because spiders are scary. But then you could say, well is there a brown recluse sitting on the chair beside me or not? I don't know. Are there brown recluses here? So if you actually do the research, you find out that in the world there are about 50,000 different types of spiders, and there are about two dozen that are venomous out of 50,000. And if you're in Canada, because of the cold winters here in B.C., there's about 720, 730 different types of spiders and there's one -- one -- that is venomous, and its venom isn't even fatal,
it's just kind of like a nasty sting. And that spider -- not only that, but that spider has beautiful markings on it, it's like "I'm dangerous. I got a big radiation symbol on my back, it's the black widow." So, if you're even slightly careful you can avoid running into the one spider -- and it lives close the ground, you're walking along, you are never going to go through a spider web where a black widow bites you. Spider webs like this, it doesn't build those, it builds them down in the corners. And its a black widow because
the female spider eats the male; it doesn't care about you. So in fact, the next time you walk into a spiderweb, you don't need to panic and go with your caveman reaction. The danger is entirely different than the fear. How do you get around it, though? How do you change your behavior? Well, next time you see a spiderweb, have a good look, make sure it's not a black widow spider, and then walk into it. And then you see another spiderweb and walk into that one.
It's just a little bit of fluffy stuff. It's not a big deal. And the spider that may come out is no more threat to you than a lady bug or a butterfly. And then I guarantee you if you walk through 100 spiderwebs you will have changed your fundamental human behavior, your caveman reaction, and you will now be able to walk in the park in the morning and not worry about that spiderweb -- or into your grandma's attic or whatever, into your own basement. And you can apply this to anything. If you're outside on a spacewalk and you're blinded,
your natural reaction would be to panic, I think. It would make you nervous and worried. But we had considered all the venom, and we had practiced with a whole variety of different spiderwebs. We knew everything there is to know about the spacesuit and we trained underwater thousands of times. And we don't just practice things going right, we practice things going wrong all the time, so that you are constantly walking through those spiderwebs. And not just underwater, but also in virtual reality labs with the helmet and the gloves
so you feel like it's realistic. So when you finally actually get outside on a spacewalk, it feels much different than it would if you just went out first time. And even if you're blinded, your natural, panicky reaction doesn't happen. Instead you kind of look around and go, "Okay, I can't see, but I can hear, I can talk, Scott Parazynski is out here with me. He could come over and help me." We actually practiced incapacitated crew rescue, so he could float me like a blimp
and stuff me into the airlock if he had to. I could find my own way back. It's not nearly as big a deal. And actually, if you keep on crying for a while, whatever that gunk was that's in your eye starts to dilute and you can start to see again, and Houston, if you negotiate with them, they will let you then keep working. We finished everything on the spacewalk and when we came back inside, Jeff got some cotton batting and took the crusty stuff around my eyes, and it turned out it was just the anti-fog, sort of a mixture of oil and soap, that got in my eye.
And now we use Johnson's No More Tears, which we probably should've been using right from the very beginning. (Laughter) But the key to that is by looking at the difference between perceived danger and actual danger, where is the real risk? What is the real thing that you should be afraid of? Not just a generic fear of bad things happening. You can fundamentally change your reaction to things so that it allows you to go places and see things and do things that otherwise would be completely denied to you ...
where you could see the hardpan south of the Sahara, or you can see New York City in a way that is almost dreamlike, or the unconscious gingham of Eastern Europe fields or the Great Lakes as a collection of small puddles. You can see the fault lines of San Francisco and the way the water pours out under the bridge, just entirely different than any other way that you could have if you had not found a way to conquer your fear. You see a beauty that otherwise never would have happened.
It's time to come home at the end. This is our spaceship, the Soyuz, that little one. Three of us climb in, and then this spaceship detaches from the station and falls into the atmosphere. These two parts here actually melt, we jettison them and they burn up in the atmosphere. The only part that survives is the little bullet that we're riding in, and it falls into the atmosphere, and in essence you are riding a meteorite home,
and riding meteorites is scary, and it ought to be. But instead of riding into the atmosphere just screaming, like you would if suddenly you found yourself riding a meteorite back to Earth -- (Laughter) -- instead, 20 years previously we had started studying Russian, and then once you learn Russian, then we learned orbital mechanics in Russian, and then we learned vehicle control theory, and then we got into the simulator and practiced over and over and over again.
And in fact, you can fly this meteorite and steer it and land in about a 15-kilometer circle anywhere on the Earth. So in fact, when our crew was coming back into the atmosphere inside the Soyuz, we weren't screaming, we were laughing; it was fun. And when the great big parachute opened, we knew that if it didn't open there's a second parachute, and it runs on a nice little clockwork mechanism. So we came back, we came thundering back to Earth and this is what it looked like
to land in a Soyuz, in Kazakhstan. (Video) Reporter: And you can see one of those search and recovery helicopters, once again that helicopter part of dozen such Russian Mi-8 helicopters. Touchdown -- 3:14 and 48 seconds, a.m. Central Time. CH: And you roll to a stop as if someone threw your spaceship at the ground and it tumbles end over end, but you're ready for it you're in a custom-built seat, you know how the shock absorber works. And then eventually the Russians reach in,
drag you out, plunk you into a chair, and you can now look back at what was an incredible experience. You have taken the dreams of that nine-year-old boy, which were impossible and dauntingly scary, dauntingly terrifying, and put them into practice, and figured out a way to reprogram yourself, to change your primal fear so that it allowed you to come back with a set of experiences and a level of inspiration
for other people that never could have been possible otherwise. Just to finish, they asked me to play that guitar. I know this song, and it's really a tribute to the genius of David Bowie himself, but it's also, I think, a reflection of the fact that we are not machines exploring the universe, we are people, and we're taking that ability to adapt and that ability to understand and the ability to take
our own self-perception into a new place. (Music) ♫ This is Major Tom to ground control ♫ ♫ I've left forevermore ♫ ♫ And I'm floating in a most peculiar way ♫ ♫ And the stars look very different today ♫ ♫ For here am I floating in the tin can ♫ ♫ A last glimpse of the world ♫ ♫ Planet Earth is blue and there's so much left to do ♫ (Music) Fear not. (Applause) That's very nice of you. Thank you very much. Thank you.