021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

حیوانات چه فکر می‌کنند و چه احساسی دارند؟

Carl Safina

What are animals thinking and feeling?

What's going on inside the brains of animals? Can we know what, or if, they're thinking and feeling? Carl Safina thinks we can. Using discoveries and anecdotes that span ecology, biology and behavioral science, he weaves together stories of whales, wolves, elephants and albatrosses to argue that just as we think, feel, use tools and express emotions, so too do the other creatures – and minds – that share the Earth with us.


تگ های مرتبط :

Animals, Brain, Biology
تا به حال شده به این فکر کنید که حیوانات چه فکر می‌کنند یا چه احساسی دارند؟ بگذارید با یک سوال شروع کنیم: آیا سگ من واقعا مرا دوست دارد؟ یا اینکه فقط خوراکی می‌خواهد؟ خب، به راحتی پیداست که سگ ما، واقعا ما را دوست دارد. راحت پیداست، درسته؟، چیزی که در اون سر کوچک پر مو می‌گذرد. [از قول سگ] «چه خبر شده؟» «یک خبرهایی هست...» (خنده‌ی حضار) ولی چرا سوال همیشه این هست که: آیا آن‌ها دوستمان دارند؟ چرا همیشه ماییم که مطرح هستیم؟ چرا اینقدر خودمان را مهم می‌پنداریم و خود شیفته هستیم؟ (خنده‌ی حضار) من سوال متفاوتی پیدا کردم که از حیوانات بپرسیم. تو که هستی؟
ذهن انسان استعداد‌ها و توانایی‌هایی دارد، که معمولا فکر می‌کنیم فقط ذهن انسان است که این توانایی‌ها را دارد. اما آیا این حقیقت دارد؟ سایر موجودات با آن مغز‌ها چه می‌کنند؟ آن‌ها چه فکر می‌کنند و چه احساسی دارند؟ راهی هست که این را دانست؟ فکر می‌کنم راهی وجود دارد. فکر می‌کنم چندین راه وجود دارد. می‌توانیم تکامل را بررسی کنیم، می‌توانیم مغز آن‌ها را بررسی کنیم، و می‌توانیم رفتار آن‌ها را مشاهده کنیم. اولین چیزی که باید به خاطر داشته باشیم این است که مغز ما موروثی است. اولین نورون‌ها از عروس دریایی آمده. عروس دریایی اولین طناب‌داران را پدید آورد. [جانوران دارای طناب کوچک عصبی در پشت]
اولین طناب‌داران، مهره‌داران اولیه را پدید آوردند. مهره‌داران از دریا بیرون آمدند، و رسیدیم به اینجا. اما این هنوز حقیقت دارد، که یک نورون، یک سلول عصبی، در یک خارچنگ یک پرنده و یا در شما، یکسان به نظر می‌آید. این در مورد حواس و ادراک یک خارچنگ چه پیامی دارد؟ آیا می‌توان چیزی در این باره گفت؟ خب، در واقع اگر به یک خارچنگ هر زمان که می‌خواهد از لانه‌اش بیرون بیاید تعداد زیادی شوک الکتریکی کوچک بدهید، در او اضطراب پدید می‌آید. اگر به خارچنگ همان دارویی را بدهید که برای درمان اضطراب در انسان استفاده می‌شود،
آرام می‌شود و بیرون می‌آید و گشت و گذار می‌کند. ما چطور نشان می‌دهیم که چقدر به اضطراب خارچنگ‌ها اهمیت می‌دهیم؟ بیشتر می‌جوشانیمشان. (خنده) اختاپوس‌ها از آلات و وسایل استفاده می‌کنند همچنان که اکثر بوزینه‌ها می‌کنند. و آن‌ها چهره‌ی انسان‌ها را تشخیص می‌دهند. ما چطور از هوش بوزینه مانند این بی‌مهره تجلیل می‌کنیم؟ بیشتر جوشانده می‌شوند. اگر یک ماهی هامور، یک ماهی را تا شکاف داخل یک مرجان تعقیب کند، آن ماهی گاهی وقت‌ها به جایی می‌رود که می‌داند یک مارماهی خوابیده است. و به مارماهی اشاره می‌کند که، «دنبالم بیا» و مارماهی این اشاره را می‌فهمد،
مارماهی ممکن است به داخل مرجان برود و ماهی را بگیرد، اما ماهی ممکن است فرار کند و هامور بتواند آن را بگیرد. این یک شراکت دیرینه است که ما به تازگی در مورد آن مطلع شده‌ایم. ما چطور قدردان این شراکت دیرینه هستیم؟ بیشتر با سرخ کردن. الگویی در حال پدیدار شدن است، و این الگو بیشتر در مورد ماست تا آنها. سمورهای دریایی از ابزار‌ استفاده می‌کنند و آن‌ها دست از کاری که در حال انجام آن هستند می‌کشند تا به بچه‌هایشان نشان دهند چکار کنند، که به این کار گفته می‌شود: تعلیم. شامپانزه‌ها آموزش نمی‌دهند. نهنگ‌های قاتل آموزش می‌دهند، و غذایشان را تقسیم می‌کنند.
وقتی تکامل چیز جدیدی می‌سازد، از چیزهایی که آماده دارد استفاده می‌کند، چیزهای در دسترس، قبل از اینکه یک تغییر یا رشد جدید ایجاد کند. و مغز ما از طریق وسعت و ژرفای عظیم زمان به ما رسیده است. اگر به مغز انسان در مقایسه با مغز یک شامپانزه نگاهی بیاندازید، چیزی که میبینید این است که ما در واقع یک مغز بزرگ شامپانزه‌ای داریم. خوب است که مغز ما بزرگتر است، چون ما اعتماد به نفس کمی هم داریم. (خنده) اما، دلفین هم هست، یک مغز بزرگتر، با شکاف‌ها و پیچیدگی بیشتر. خب، شاید بگویید، «باشه، خب ما مغز‌ها رو می‌بینیم، ولی این چه ربطی به قدرت تفکر دارد؟»
خب، ما می‌توانیم عملکرد ذهن را در منطق رفتار‌ها ببینیم. پس، در مورد این فیل‌ها، می‌توانید به وضوح ببینید که در حال استراحت هستند. آن‌ها سایه‌ای زیر درختان نخل پیدا کرده‌اند که بتوانند بچه‌هایشان را زیر آن بخوابانند، در حالی که خودشان با حفظ هوشیاری چرت می‌زنند. ما از این تصویر برداشت کاملا قابل درکی داریم، درست همانطور که آن‌ها خیلی خوب نسبت به کاری که می‌کنند آگاه هستند. چرا که زیر پرتو یک خوشید، در یک سرزمین، و درحالی که زوزه‌های یک خطر مشترک را می‌شنیدیم، آن‌ها، آن شدند که هستند، و ما این شدیم که هستیم. ما و آن‌ها خیلی وقت است که همسایه‌ایم.
هیچکس این فیل‌ها را اشتباها در حال آرامش فرض نمی‌کند. واضح است که آن‌ها در مورد چیزی نگرانی زیادی دارند. آن‌ها از بابت چه چیزی نگران هستند؟ در واقع اگر شما صدای توریست‌ها را ضبط کنید و آن صدای ضبط شده را از یک بلندگوی مخفی شده در بوته‌ها پخش کنید، فیل‌ها آن را نادیده می‌گیرند، چون توریست‌ها هیچگاه مزاحمشان نمی‌شوند. اما اگر صدای گله‌دارانی را ضبط کنید که با خود چوب دارند و اغلب در صورت مواجهه با فیل‌ها در کنار آبگیرها، به آنها آسیب می‌رسانند، فیل‌ها جمع شده و از بلندگوی مخفی فرار می‌کنند. نه تنها فیل‌ها میدانند که انسان‌ها وجود دارند، بلکه میدانند که انواع مختلفی از انسان وجود دارد. و اینکه برخی بی‌آزار و خوبند، و برخی خطرناک.
آن‌ها خیلی بیشتر از آنکه ما آن‌ها را زیر نظر داشته‌ایم، زیر نظرمان داشته‌اند. شناخت آن‌ها از ما بهتر از شناخت ما از آن‌هاست. ما و آن‌ها نیاز‌های اساسی یکسانی داریم: مراقبت از کودکانمان، پیدا کردن غذا، تلاش برای زنده ماندن. چه برای پیاده‌روی بر تپه‌های آفریقا لباس پوشیده و آماده باشیم، یا برای غواصی زیر دریا، ما و آن‌ها اساسا مانند هم هستیم. ما در باطن همانند هم هستیم. فیل همان استخوان‌بندی را دارد، نهنگ قاتل همان استخوان‌بندی را دارد، که ما داریم. در جایی که کمک نیاز باشد، شاهد کمک کردن هستیم، در جوان‌ترها کنجکاوی می‌بینیم.
تعهد را در روابط خانوادگی می‌بینیم. مهر و علاقه را تشخیص می‌دهیم. معاشقه همان معاشقه است. و بعد میپرسیم: «آیا آن‌ها هوشیارند؟» وقتی بیهوشی عمومی روی شما اعمال می‌شود، شما را ناهشیار می‌کند. که به این معنی است که شما هیچ احساس و درکی از چیزی ندارید. هوشیاری همان چیزیست که واقعا حس می‌شود. اگر می‌بینید، می‌شنوید، حس می‌کنید، و اگر نسبت به چیزی آگاهی دارید، شما هوشیارید، و آن‌ها هم هوشیارند. بعضی‌ می‌گویند «خب، چیز‌های بخصوصی هستند که انسان‌ها را انسان می‌کند، و یکی از آن چیزها همدلی است.» همدلی، قابلیت ذهن است برای تطبیق دادن حالت روحی با معاشران و همراهانتان.
که چیز واقعا مفیدی است. اگر همراهان شما شروع به سریع حرکت کردن کنند، باید حس کنید که: «باید عجله کنی، الان همه عجله داریم.» قدیمی‌ترین نوع همدلی، ترس مسری است. اگر همراهان شما ناگهان از جا بپرند و پرواز کنند، خیلی نتیجه‌ی خوبی برای شما ندارد اگر بگویید: «اوه! نمیدانم چرا همه یکدفعه رفتند؟» (خنده) همدلی قدیمی است، اما همدلی، مانند تمام چیزهای دیگر در زندگی، دارای درجات متفاوتی است و جزئیات خودش را دارد. همدلی پایه را داریم: شما احساس ناراحتی می‌کنید، [و] این من را ناراحت می‌کند. من خوشحال می‌بینمتان، این خوشحالم می‌کند.
بعد چیزی هست که من آنرا همدردی می‌نامم، که حس نزدیکی کمتری در آن است. «از شنیدن اینکه مادربزرگ شما به تازگی درگذشته متأثر شدم.» من به اندازه‌ی شما اندوهگین نیستم، اما درک می‌کنم، می‌دانم چه حسی دارید و این برایم اهمیت دارد. و اگر ما به اقدام از سر همدردی برانگیخته شویم، من آن را دلسوزی می‌گویم. جدای از اینکه همدلی چیزی باشد که ما را انسان می‌کند، همدلی انسان، ناقص و با عیب است. حیوانات بیچاره و حساس را به دام می‌اندازیم، می‌کشیم و می‌خوریم. شاید شما بگویید که خیلی خوب، آن‌ها از گونه‌های دیگری هستند. این کار فقط شکار کردن است، و انسان‌ها شکارچی هستند.
اما ما با همنوعان خودمان هم خیلی خوب رفتار نمی‌کنیم. افرادی که به نظر می‌آید تنها یک چیز در مورد رفتار حیوانات می‌دانند، میدانند که اصلا نباید افکار و احساسات انسانی را به دیگر گونه‌ها نسبت داد. خب، من فکر می‌کنم این احمقانه است. چرا که نسبت دادن افکار و احساسات انسانی به سایر گونه‌ها بهترین گمانه زنی اولیه در مورد این است که آن‌ها چه می‌کنند و چه حسی دارند. چون مغز آن‌ها در اصل همانند مغز ماست. آن‌ها همان ساختار ما را دارند. همان هورمون‌هایی که حس و حال و انگیزه را در ما ایجاد می‌کنند، در مغز آن‌ها هم وجود دارد. منطقی نیست که بگوییم آن‌ها گرسنه‌اند وقتی که شکار می‌کنند،
و خسته هستند وقتی که زبانشان آویزان است، و بعد بگوییم که وقتی آن‌ها با بچه‌هایشان بازی می‌کنند و شاد و خوشحال رفتار می‌کنند، هیچ ایده‌ای نداریم که آن‌ها در حال تجربه‌ی چیز خاصی هستند یا نه. این منطقی و علمی نیست. گزارشگری به من گفت که «شاید، اما شما چطور مطمئن می‌شوید که سایر حیوانات می‌توانند فکر و احساس کنند؟» و من شروع کردم به گشتن در بین همه‌ی صدها منابع علمی که در کتابم ارائه کرده بودم، و پی بردم که جواب همانجا در اتاق و درکنار من بود. وقتی سگ من از روی فرش بلند می‌شود و به سوی من می‌آید، نه به سوی مبل، به سوی من،
و به پشت می‌چرخد و شکمش را نمایان می‌کند، این فکر را داشته که: «دلم می‌خواهد شکمم مالیده شود، میدانم که اگر به طرف کارل بروم، او می‌فهمد که من چه تقاضایی دارم. می‌دانم که می‌توانم به او اعتماد کنم چرا که ما خانواده‌ایم. او این کار را انجام خواهد داد، و کِیف هم خواهد داد.» (خنده) او، هم فکر و هم احساس کرد. و قضیه واقعا از این پیچیده‌تر نیست. اما ما سایر حیوانات را میبینیم و می‌گوییم: «اوه ببین، نهنگ‌های قاتل، گرگ‌ها، فیل‌ها، این‌ها قضیه را اینطور نمیبینند.» «اون نهنگ نر بلند قد ، ال ۴۱ نام دارد.
و ۳۸ ساله است .» ماده‌ای که در سمت چپ اوست، ال ۲۲ نام دارد. او ۴۴ ساله است. آن‌ها دهه‌هاست که یکدیگر را می‌شناسند. آن‌ها درست می‌دانند که هستند. میدانند دوستانشان که هستند. میدانند رقبایشان که هستند. زندگی‌شان مسیری داشته و قدمتی پیدا کرده. آن‌ها همواره می‌دانند کجایند. این فیلی است به نام فایلو. یک نر جوان است. این چهار روز بعد اوست. انسان‌ها نه تنها ناراحتی را حس می‌کنند، بلکه ما مسیب مقدار زیادی از آن هستیم. ما می‌خواهیم عاج آن‌ها را تراش دهیم.
چرا منتظر نمی‌شویم که خودشان بمیرند؟ فیل‌ها زمانی از سواحل دریای مدیترانه وجود داشتند، تا دماغه‌ی گود هوپ [در جنوب غرب آفریقا]. در سال ۱۹۸۰، پناهگاه وسیعی برای دسته‌ی فیل‌ها در آفریقای مرکزی و شرقی بود. و الان دسته‌ی آن‌ها به قسمت‌های کوچکی تقسیم شده. این جغرافیا‌ی زیست‌محیطی یک حیوان است که ما به سمت نابودی و انقراض می‌کشانیم. یک موجود زنده همانند ما و با صفات مشترک، و بزرگترین موجود روی خشکی. البته که ما توجه بیشتری به حیات وحش خودمان در ایالات متحده داریم. در پارک ملی یلو استون، تک تک گرگ‌ها را کشتیم. در واقع تمام گرگ‌های شمال مرز کانادا را کشتیم. ولی در پارک، محیط‌بانان این کار را در دهه‌ی ۱۹۲۰ انجام دادند.
و ۶۰ سال بعد، مجبور شدند آن‌ها را برگردانند، چون جمعیت گوزن‌های شمالی از کنترل خارج شده بود. و بعد آدم‌ها آمدند، هزاران نفر آمدند، تا گرگ‌ها را ببینند، در دسترس‌ترین گرگ‌های دنیا. و من به آنجا رفتم و این خانواده‌ی عالی گرگ‌ها را مشاهده کردم، هر دسته یک خانواده است. که چند بالغ تولیدمثل کننده و جوان‌هایی از چند نسل را در خود دارد. و من مشهور‌ترین و با ثبات‌ترین دسته در پارک ملی یلو استون را مشاهده و بررسی کردم. و بعد، وقتی آن‌ها درست خارج از محدوده پرسه می‌زدند، دوتا از بالغانشان کشته شدند، شامل مادر خانواده، که بعضی وقت‌ها او را ماده‌ی برتر گروه میگفتیم.
باقی اعضای خانواده سریعا به رقابت برادر و خواهری روی آوردند. خواهر‌ها دیگر خواهرها را طرد کردند. آن یکی سمت چپ روز‌ها تلاش کرد که به خانواده‌اش بازگردد. آن‌ها به او اجازه نمی‌دادند، چرا که نسبت به او حسادت می‌کردند. او زیادی توجه دو نر گروه را به خود جلب کرده بود. و او باهوش و با استعدادترین بود. و این برای آنها خیلی سنگین بود. او در نهایت مشغول پرسه‌زنی در خارج پارک بود که کشته شد. نر غالب گروه به جایی رسید که از خانواده‌ی خودش بیرون رانده شد. وقتی که زمستان هم نزدیک بود، او قلمرو خودش را، همراهانش در شکار، اعضای خانواده‌ و جفت خود را از دست داد.
ما این همه رنج به آن‌ها تحمیل می‌کنیم. معما اینجاست، چرا آن‌ها بیش از این که هست به ما آسیب نمی‌رسانند؟ این نهنگ به تازگی خوردن قسمتی از یک نهنگ خاکستری را با همراهانش که آن را کشته بودند به اتمام رسانده. آن افراد داخل قایق، اصلا دلیلی برای ترسیدن نداشتند. این نهنگ، تی۲۰ است. او به تازگی با دوتا از همراهانش یک خوک دریایی را سه تکه کرده است. خوک دریایی تقریبا به اندازه‌ی افراد داخل قایق وزن داشت. آن‌ها از چیزی ترس نداشتند. آن‌ها خوک‌های دریایی را می‌خورند. چرا آن‌ها ما را نمی‌خورند؟ چرا ما می‌توانیم در نزدیکی کودکانمان به آن‌ها اعتماد کنیم؟
چرا نهنگ‌های قاتل به سوی محققان گمشده در مه غلیظ بازگشته‌اند، و آن‌ها را کیلومترها راهنمایی کرده‌اند تا مه از بین رفته، و اقامت‌گاه محققان درست همانجا در نزدیکی ساحل بوده؟ و این اتفاق بیش از یک بار رخ داده. در جزایر باهاما، خانمی است به نام دنیز هرزینگ، و او دلفین‌های خالدار را مطالعه می‌کند و آن‌ها او را می‌شناسند. او آن‌ها را به خوبی می‌شناسد. همه‌ی آن‌ها را می‌شناسد. آن‌ها او و قایق تحقیقاتی را تشخیص می‌دهند. وقتی او می‌آید، تجدید دیدار شاد و بزرگی است. اما یک بار او آمد، و آن‌ها نخواستند به قایق نزدیک شوند. و این واقعا عجیب بود. و آن‌ها نتوانستند بفهمند چه شده،
تا زمانی که کسی روی عرشه آمد و اعلام کرد که یکی از افراد داخل کشتی در حال چرت زدن در تختش مرده. دلفین‌ها چطور می‌توانستند بفهمند که یکی از قلب‌های انسان‌ها دیگر نمی‌تپد؟ چرا برایشان اهمیت داشته؟ و چرا باید آن‌ها را بترساند؟ این چیز‌های رمزآلود اشاره به تمام آن چیز‌هایی دارند که در اذهانی که با ما روی زمین وجود دارند میگذرد. که ما تقریبا اصلا به آن‌ها فکر نمی‌کنیم. در یک آکواریوم واقع در آفریقای جنوبی یک بچه دلفین پوزه‌بطری بود به نام دالی. او داشت شیر می‌خورد که روزی، یکی از مراقبان برای سیگار کشیدن دست از کار کشید
و داشت از پنجره به داخل مخزن آن‌ها نگاه میکرد و سیگار می‌کشید. دالی آمد و به او نگاه کرد، برگشت به مادرش، برای یکی دو دقیقه شیر مکید، برگشت کنار پنجره و ابری از شیر پخش کرد که مانند دود سرش را در بر گرفت. به نحوی، این بچه دلفین پوزه‌بطری این ایده را پیدا کرد که از شیر برای نمایش دادن دود استفاده کند. وقتی انسان‌ها از چیزی استفاده می‌کنند تا چیز دیگری را نشان دهند، این را هنر می‌گوییم. (خنده) چیزهایی که ما را انسان می‌کند، آن‌هایی نیست که فکر می‌کنیم ما را انسان می‌کند. آن چیزی که ما را انسان می‌کند این است که،
در مورد تمام چیز‌هایی که ذهن ما و ذهن آن‌ها دارد، ما بیشترین حد آن‌ها را داریم. ما دلسوزترین، خشن‌ترین، خلاق‌ترین و خرابکارترین حیوانی هستیم که تاکنون بر روی این سیاره بوده. و ما تمام آن چیز‌ها هستیم که در هم آمیخته شده‌اند. اما دوست داشتن چیزی نیست که ما را انسان می‌کند. این مخصوص ما نیست. ما تنها کسانی نیستیم که به همسرانمان توجه داریم. ما تنها کسانی نیستیم که به بچه‌هایمان توجه داریم. آلباتراس‌ها معمولا ۱۰ و بعضی وقت‌ها ۱۵ هزار کیلومتر در طول چندین هفته پرواز می‌کنند تا یک وعده‌ی غذایی، یک وعده‌ی بزرگ
به بچه‌شان برسانند که منتظرشان هست. آن‌ها در دوردست‌ترین جزایر اقیانوس‌های جهان لانه می‌سازند. و این وضعیت آنجاست. گذار زندگی از نسلی به نسل دیگر همان زنجیره‌ی وجود است. اگر متوقف شود، همه‌اش نابود می‌شود. اگر هر چیزی محترم و مقدس است، این هم هست، و در این ارتباط محترم و مقدس زباله‌های پلاستیکی ما جای می‌گیرد. تمام این پرنده‌ها اکنون در بدنشان پلاستیک دارند. این یک آلباتراس است، شش ماهه، آماده برای پرواز کردن مُرد، انباشته از فندک‌های قرمز. این رابطه‌ای نیست که قرار است ما با بقیه‌ی جهان داشته باشیم.
اما ما، که نام خودمان را از مغزمان گرفته‌ایم، هیچگاه درباره‌ی پی‌آمد‌ها فکر نمی‌کنیم. وقتی ما با شادمانی ورود زندگی انسانی جدید را به دنیا پذیرا میشویم، بچه‌هایمان را به همراهی دیگر مخلوقات تشویق می‌کنیم. حیوانات را بر دیوارها نقاشی می‌کنیم. تلفن‌های همراه نقاشی نمی‌کنیم، اتاقک‌های کار را نقاشی نمی‌کنیم. حیوانات را نقاشی می‌کنیم که به بچه‌ها نشان دهیم که ما تنها نیستیم. که همراه داریم. و تک تک آن حیوانات در همه‌ی نقاشی‌های کشتی نوح، که مستحق نجات فرض شدند، اکنون در خطر نابودی‌ هستند. و طوفان نابود کننده‌ی آن‌ها ما هستیم.
خب با یک سوال شروع کردیم: آیا آن‌ها ما را دوست دارند؟ می‌خواهیم سوال دیگری بپریسم: آیا ما قادر به استفاده از چیزی که داریم هستیم؟ که به اندازه‌ی کافی توجه و مراقبت کنیم و فقط بگذاریم ادامه دهند؟ خیلی متشکرم. (تشویق حضار)
Have you ever wondered what animals think and feel? Let's start with a question: Does my dog really love me, or does she just want a treat? Well, it's easy to see that our dog really loves us, easy to see, right, what's going on in that fuzzy little head. What is going on? Something's going on. But why is the question always do they love us? Why is it always about us? Why are we such narcissists? I found a different question to ask animals. Who are you? There are capacities of the human mind
that we tend to think are capacities only of the human mind. But is that true? What are other beings doing with those brains? What are they thinking and feeling? Is there a way to know? I think there is a way in. I think there are several ways in. We can look at evolution, we can look at their brains and we can watch what they do. The first thing to remember is: our brain is inherited. The first neurons came from jellyfish. Jellyfish gave rise to the first chordates. The first chordates gave rise to the first vertebrates.
The vertebrates came out of the sea, and here we are. But it's still true that a neuron, a nerve cell, looks the same in a crayfish, a bird or you. What does that say about the minds of crayfish? Can we tell anything about that? Well, it turns out that if you give a crayfish a lot of little tiny electric shocks every time it tries to come out of its burrow, it will develop anxiety. If you give the crayfish the same drug used to treat anxiety disorder in humans, it relaxes and comes out and explores.
How do we show how much we care about crayfish anxiety? Mostly, we boil them. (Laughter) Octopuses use tools, as well as do most apes and they recognize human faces. How do we celebrate the ape-like intelligence of this invertebrate? Mostly boiled. If a grouper chases a fish into a crevice in the coral, it will sometimes go to where it knows a moray eel is sleeping and it will signal to the moray, "Follow me," and the moray will understand that signal. The moray may go into the crevice and get the fish, but the fish may bolt and the grouper may get it.
This is an ancient partnership that we have just recently found out about. How do we celebrate that ancient partnership? Mostly fried. A pattern is emerging and it says a lot more about us than it does about them. Sea otters use tools and they take time away from what they're doing to show their babies what to do, which is called teaching. Chimpanzees don't teach. Killer whales teach and killer whales share food. When evolution makes something new, it uses the parts it has in stock, off the shelf, before it fabricates a new twist.
And our brain has come to us through the enormity of the deep sweep of time. If you look at the human brain compared to a chimpanzee brain, what you see is we have basically a very big chimpanzee brain. It's a good thing ours is bigger, because we're also really insecure. (Laughter) But, uh oh, there's a dolphin, a bigger brain with more convolutions. OK, maybe you're saying, all right, well, we see brains, but what does that have to say about minds? Well, we can see the working of the mind in the logic of behaviors.
So these elephants, you can see, obviously, they are resting. They have found a patch of shade under the palm trees under which to let their babies sleep, while they doze but remain vigilant. We make perfect sense of that image just as they make perfect sense of what they're doing because under the arc of the same sun on the same plains, listening to the howls of the same dangers, they became who they are and we became who we are. We've been neighbors for a very long time. No one would mistake these elephants as being relaxed.
They're obviously very concerned about something. What are they concerned about? It turns out that if you record the voices of tourists and you play that recording from a speaker hidden in bushes, elephants will ignore it, because tourists never bother elephants. But if you record the voices of herders who carry spears and often hurt elephants in confrontations at water holes, the elephants will bunch up and run away from the hidden speaker. Not only do elephants know that there are humans, they know that there are different kinds of humans, and that some are OK and some are dangerous. They have been watching us for much longer than we have been watching them.
They know us better than we know them. We have the same imperatives: take care of our babies, find food, try to stay alive. Whether we're outfitted for hiking in the hills of Africa or outfitted for diving under the sea, we are basically the same. We are kin under the skin. The elephant has the same skeleton, the killer whale has the same skeleton, as do we. We see helping where help is needed. We see curiosity in the young. We see the bonds of family connections. We recognize affection.
Courtship is courtship. And then we ask, "Are they conscious?" When you get general anesthesia, it makes you unconscious, which means you have no sensation of anything. Consciousness is simply the thing that feels like something. If you see, if you hear, if you feel, if you're aware of anything, you are conscious, and they are conscious. Some people say well, there are certain things that make humans humans, and one of those things is empathy. Empathy is the mind's ability to match moods with your companions. It's a very useful thing.
If your companions start to move quickly, you have to feel like you need to hurry up. We're all in a hurry now. The oldest form of empathy is contagious fear. If your companions suddenly startle and fly away, it does not work very well for you to say, "Jeez, I wonder why everybody just left." (Laughter) Empathy is old, but empathy, like everything else in life, comes on a sliding scale and has its elaboration. So there's basic empathy: you feel sad, it makes me sad. I see you happy, it makes me happy. Then there's something that I call sympathy,
a little more removed: "I'm sorry to hear that your grandmother has just passed away. I don't feel that same grief, but I get it; I know what you feel and it concerns me." And then if we're motivated to act on sympathy, I call that compassion. Far from being the thing that makes us human, human empathy is far from perfect. We round up empathic creatures, we kill them and we eat them. Now, maybe you say OK, well, those are different species. That's just predation, and humans are predators. But we don't treat our own kind too well either.
People who seem to know only one thing about animal behavior know that you must never attribute human thoughts and emotions to other species. Well, I think that's silly, because attributing human thoughts and emotions to other species is the best first guess about what they're doing and how they're feeling, because their brains are basically the same as ours. They have the same structures. The same hormones that create mood and motivation in us are in those brains as well. It is not scientific to say that they are hungry when they're hunting and they're tired when their tongues are hanging out,
and then say when they're playing with their children and acting joyful and happy, we have no idea if they can possibly be experiencing anything. That is not scientific. So OK, so a reporter said to me, "Maybe, but how do you really know that other animals can think and feel?" And I started to rifle through all the hundreds of scientific references that I put in my book and I realized that the answer was right in the room with me. When my dog gets off the rug and comes over to me -- not to the couch, to me -- and she rolls over on her back and exposes her belly,
she has had the thought, "I would like my belly rubbed. I know that I can go over to Carl, he will understand what I'm asking. I know I can trust him because we're family. He'll get the job done, and it will feel good." (Laughter) She has thought and she has felt, and it's really not more complicated than that. But we see other animals and we say, "Oh look, killer whales, wolves, elephants: that's not how they see it." That tall-finned male is L41. He's 38 years old.
The female right on his left side is L22. She's 44. They've known each other for decades. They know exactly who they are. They know who their friends are. They know who their rivals are. Their life follows the arc of a career. They know where they are all the time. This is an elephant named Philo. He was a young male. This is him four days later. Humans not only can feel grief, we create an awful lot of it. We want to carve their teeth. Why can't we wait for them to die?
Elephants once ranged from the shores of the Mediterranean Sea all the way down to the Cape of Good Hope. In 1980, there were vast strongholds of elephant range in Central and Eastern Africa. And now their range is shattered into little shards. This is the geography of an animal that we are driving to extinction, a fellow being, the most magnificent creature on land. Of course, we take much better care of our wildlife in the United States. In Yellowstone National Park, we killed every single wolf. We killed every single wolf south of the Canadian border, actually. But in the park, park rangers did that in the 1920s,
and then 60 years later they had to bring them back, because the elk numbers had gotten out of control. And then people came. People came by the thousands to see the wolves, the most accessibly visible wolves in the world. And I went there and I watched this incredible family of wolves. A pack is a family. It has some breeding adults and the young of several generations. And I watched the most famous, most stable pack in Yellowstone National Park. And then, when they wandered just outside the border, two of their adults were killed, including the mother,
which we sometimes call the alpha female. The rest of the family immediately descended into sibling rivalry. Sisters kicked out other sisters. That one on the left tried for days to rejoin her family. They wouldn't let her because they were jealous of her. She was getting too much attention from two new males, and she was the precocious one. That was too much for them. She wound up wandering outside the park and getting shot. The alpha male wound up being ejected from his own family. As winter was coming in, he lost his territory, his hunting support,
the members of his family and his mate. We cause so much pain to them. The mystery is, why don't they hurt us more than they do? This whale had just finished eating part of a grey whale with his companions who had killed that whale. Those people in the boat had nothing at all to fear. This whale is T20. He had just finished tearing a seal into three pieces with two companions. The seal weighed about as much as the people in the boat. They had nothing to fear. They eat seals. Why don't they eat us? Why can we trust them around our toddlers?
Why is it that killer whales have returned to researchers lost in thick fog and led them miles until the fog parted and the researchers' home was right there on the shoreline? And that's happened more than one time. In the Bahamas, there's a woman named Denise Herzing, and she studies spotted dolphins and they know her. She knows them very well. She knows who they all are. They know her. They recognize the research boat. When she shows up, it's a big happy reunion. Except, one time showed up and they didn't want to come near the boat, and that was really strange. And they couldn't figure out what was going on
until somebody came out on deck and announced that one of the people onboard had died during a nap in his bunk. How could dolphins know that one of the human hearts had just stopped? Why would they care? And why would it spook them? These mysterious things just hint at all of the things that are going on in the minds that are with us on Earth that we almost never think about at all. At an aquarium in South Africa was a little baby bottle-nosed dolphin named Dolly. She was nursing, and one day a keeper took a cigarette break
and he was looking into the window into their pool, smoking. Dolly came over and looked at him, went back to her mother, nursed for a minute or two, came back to the window and released a cloud of milk that enveloped her head like smoke. Somehow, this baby bottle-nosed dolphin got the idea of using milk to represent smoke. When human beings use one thing to represent another, we call that art. (Laughter) The things that make us human are not the things that we think make us human. What makes us human is that,
of all these things that our minds and their minds have, we are the most extreme. We are the most compassionate, most violent, most creative and most destructive animal that has ever been on this planet, and we are all of those things all jumbled up together. But love is not the thing that makes us human. It's not special to us. We are not the only ones who care about our mates. We are not the only ones who care about our children. Albatrosses frequently fly six, sometimes ten thousand miles over several weeks to deliver one meal, one big meal,
to their chick who is waiting for them. They nest on the most remote islands in the oceans of the world, and this is what it looks like. Passing life from one generation to the next is the chain of being. If that stops, it all goes away. If anything is sacred, that is, and into that sacred relationship comes our plastic trash. All of these birds have plastic in them now. This is an albatross six months old, ready to fledge -- died, packed with red cigarette lighters. This is not the relationship we are supposed to have with the rest of the world.
But we, who have named ourselves after our brains, never think about the consequences. When we welcome new human life into the world, we welcome our babies into the company of other creatures. We paint animals on the walls. We don't paint cell phones. We don't paint work cubicles. We paint animals to show them that we are not alone. We have company. And every one of those animals in every painting of Noah's ark, deemed worthy of salvation is in mortal danger now, and their flood is us. So we started with a question:
Do they love us? We're going to ask another question. Are we capable of using what we have to care enough to simply let them continue? Thank you very much. (Applause)