021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

کی باید پافشاری کنیم -- و کی باید کوتاه بیاییم

Ash Beckham

When to take a stand — and when to let it go

Ash Beckham recently found herself in a situation that made her ask: who am I? She felt pulled between two roles — as an aunt and as an advocate. Each of us feels this struggle sometimes, she says -- and offers bold suggestions for how to stand up for your moral integrity when it isn't convenient.


تگ های مرتبط :

TEDx, Activism, Identity
تابستان من برای عروسی فامیلی به اُهایو برگشتم، هنگامی که آنجا بودم، ملاقاتی با آنا و السا از "فِروُزِن- یخ زده" داشتم. البته نه آنا و السای کارتون "فِروُزِن"، چون آنجا مراسم تحریم دیزنی نداشتیم. این دو کارآفرین کسب و کاری برای برگزاری پرنسس پارتی داشتند. کودک شما پنج ساله می‌شود؟ میآیند و چند ترانه می‌خوانند، چیزهای اکلیلی سر بچه‌ها می ریزند، عالیه. و آنها سعی داشتند در همه فرصتهای موجود شرکت کنند این پدیده بود و این "فِروُزِن" بود. خب آنها در یک مغازه اسباب بازی فروشی محلی استخدام شدند، کودکان شنبه صبحها آنجا می‌آمدند تعدادی وسایل دیزنی می‌خریدند، چندتا عکس با پرنسس ها می‌گرفتند،
و این روزشان بود. شبیه بابانوئل بود بدون محدودیتهای فصلی. ( خنده) خواهرزاده سه ساله و نیمه من سامانتا شیفته این چیزها بود. او نمیتوانست از این بیشتر شیفته این دو زن موقع پوسترامضا کردن و رنگ کردن کتابها باشد ملکه برفی و پرینسس آنا با یک "ن" برای رعایت قانون کپی رایت. (خنده) با توجه به خواهرزاده من و ۲۰۰ بچه دیگر که آن روز در پارکینگ جمع میشدند، آنها همان آنا و السای "فِروُزِن- یخ زده" بودند. یک صبح بسیار گرم شنبه در ماه آگوست در اهایو بود. ما ساعت ۱۰ به آنجا رسیدیم، ساعتی که برنامه آغاز میشد، و به ما شماره ۵۹ دادند. تا ساعت یک آنها شمارههای ۲۱ تا ۲۵ را خوانده بودند؛
قطعا خیلی طول میکشید، و هیچ نقاشی صورت یا تاتوی موقتی نبود که در برابر گرما مقاوم باشد و بیرون از فروشگاه اتفاق در حال رخ دادن بود. (خنده) خوب، ساعت ۱۲:۳۰ ما را صدا زدند: "۵۶ تا ۶۳ لطفا". به محض اینکه وارد شدیم با صحنه‌ای مواجه شدم که تنها میتوان گفت شبیه بازار شام بود. (خنده) همه جا خردههای کاغذ و دانههای برف روی زمین ریخته بود، روی هر سطح صافی کاغذ رنگی ریخته بود و به همه دیوارها یخپاره چسبیده بود. و زمانی که در صف ایستادیم در تلاش برای ایجاد منظرهای بهتر از
پشت خانم شماره ۵۸ برای خواهرزادهام، او را بر شانههایم نشاندم، و بلافاصله او با دیدن شاهزاده خانمها به وجد آمد. و هرچه جلوتر میرفتیم، فقط هیجان او بیشتر میشد، و زمانی که نهایتا به سر صف رسیدیم، و شماره ۵۸ پوسترش را برای امضا گرفتن از شاهزادهها بالا گرفت حقیقتا موج هیجانی که به بدن او سرازیر بود را احساس میکردم. و دروغ چرا، در آن لحظه، من هم خیلی هیجانزده بودم. (خنده) منظورم این است که، فساد اسکاندیناویایی اغوا کننده بود. (خنده) خوب ما به جلوی صف رسیدیم، و منشی نحیف رو به خواهرزاده من کرد و گفت،
"سلام عزیزم، بعدی تویی! دوس داری بیای پایین یا میخای همون بالا رو شونه بابایی بمونی برای عکس؟ (خنده) و من در آن لحظه، به خاطر نبود واژه مناسب، یخ زده شدم. (خنده) خیلی جالب است که در یک لحظه غیر منتظره با این سوال مواجه شدیم، که من که هستم؟ من یک خاله هستم؟ یا من یک مدافع هستم؟ میلیونها نفر ویدیوی مرا درباره اینکه چطور یک مکالمه دشوارداشته باشیم، دیدهاند. و یکی از آنها در مقابل من بود. اما در همان زمان، در زندگی من هیچ چیز مهم تر از بچهها نیست، خوب من خود را در شرایطی یافتم که به ندرت خود را در آن میبینیم،
گیر افتاده بین دو چیز، دو انتخاب نا ممکن. من یک مدافع خواهم بود؟ خواهر زادهام را از شانهام پایین خواهم گذاشت و به آن زن توضیح خواهم داد که در واقع من خاله او هستم، نه پدرش، و او باید بیشتر مراقب باشد و به خاطر مدل مو و کولی دادن درباره جنسیت کسی قضاوت نکند -- (خنده) و موقع انجام آن، لحظهای را که تا آن زمان مهمترین لحظه زندگی خواهرزادهام بود را از دست بدهم. یا یک خاله خواهم بود؟ آن صحبت را نادیده بگیرم، یک میلیون عکس بگیرم، و برای لحظهای هم از لذت خالص آن لحظه جدا نشوم، و با این کار،
با شرم از اینکه از خودم دفاع نکردم از آنجا بیرون بیایم، به خصوص در برابر خواهرزادهام. من که بودم؟ کدامیک مهمتر بود؟ کدام نقش ارزش بیشتری داشت؟ من یک خاله بودم یا یک مدافع؟ و تنها لحظهای برای تصمیم گیری زمان بود. ما اکنون آموختهایم که در جهانی با قطبیت ثابت و فزاینده زندگی میکنیم. بسیار سیاه و سفید است، بسیار ما و آنها وجود دارد و بسیار درست و غلط. حد وسطی نیست، خاکستری نداریم، فقط و فقط قطبیت. قطبیت حالتی است که دو نظر و ایده وجود دارند که کاملا با هم در تضاد هستند؛ یک تضاد قطری.
در کدام سو هستید؟ صراحتا و بدون هیچ سوالی ضد جنگ، انتخاب طلب و مخالف مجازات اعدام، طرفدار آزادی حمل اسلحه، طرفدار برداشتن مرزها و اتحاد طلب هستید؟ یا کاملا و به قطعیت جنگ طلب، و طرفدار مجازات اعدام هستید، معتقد به تمامیت متمم دوم هستید، مخالف مهاجرت یا چند شغله بودن هستید؟ یا همه یا هیچ، یا با مایید یا بر ما. این به معنای قطبیت است. اشکال قطبیت و قطعیت آنجا است که تجربیات فردی و زندگی خصوصی را نیز تحت الشعاع قرار میدهد. و این مسئله مغایر با طبیعت انسانی ما است. حتی اگر به یکی از این دو سو کشیده شویم،
دقیقا در آن نقطه قرار نخواهیم داشت-- قطبیت واقعیت وجود ما نیست -- در آن صورت چه باید بکنیم؟ چه چیزی در سوی دیگر طیف قرار دارد؟ گمان نمیکنم که این یک آرمان شهر کاملا هماهنگ و دست نیافتنی باشد، من فکر میکنم در نقطه مقابل قطبیت دوگانگی قرار دارد. دوگانگی حالتی است که در آن دو نقش را ایفا میکنیم، اما آنها در نقاط مقابل هم نیستند، و با هم تقارن و همزمانی دارند. فکر میکنید غیرممکن است؟ اینها کسانی هستند که من میشناسم: کاتولیکهایی را میشناسم که طرفدارانتخابات هستند و فمینیستهایی که حجاب میپوشند، و جانبازانی که مخالف جنگ هستند،
و اعضای انجمن ملی سلاح آمریکا که موافق وجود امکان ازدواج برای ما هستند. اینها کسانی هستند که من میشناسم، آنها خانواده و دوستان من هستند، اینها اکثریت جامعه ما هستند، این من و شما هستیم. (تشویق) دوگانگی توانایی نگهداشتن دو چیز است. اما سؤال اینجا است: آیا ما میتوانیم دوگانگی خودمان را داشته باشیم؟ آیا شجاعت نگهداشتن دو نقش را داریم؟ من در یک رستوران داخل شهر کار میکنم، من و نظافت چی دوست صمیمی بودیم. من خدمتکار بودم و رابطهی خیلی خوبی با هم داشتیم، و زمان خوشی را با هم میگذراندیم. اسپانیایی او خیلی خوب بود چون اهل مکزیک بود.
(خنده) در واقع چیز دیگری منظورم بود. انگلیسی او ضعیف بود، اما به مراتب بهتر از اسپانیایی من بود. اما ما برپایه مشابهت هایمان با هم بودیم، نه اینکه به دلیل تفاوتهایمان از هم جدا باشیم. و به هم نزدیک بودیم، حتی با اینکه از دو جهان کاملا متفاوت بودیم. او اهل مکزیک بود، خانوادهاش را آنجا رها کرده بود تا به اینجا بیاید و برای آنها در خانه زندگی بهتری فرآهم کند. او یک مومن محافظهکار کاتولیک بود، معتقد به ارزشهای سنتی خانواده، و نقشهای کلیشهای زن و مرد، و خوب من، من بودم.
(خنده) اما چیزهایی که ما را به هم پیوند میداد زمانی بود که درباره دوست دخترم میپرسید، یا عکسهای خانوادگیاش را به من نشان میداد. آنهایی چیزهایی بودند که ما را به هم میرساندند. خوب، یک روز ما پشت مغازه بودیم و در آرامشی غیر منتظره دور یک میز کوچک نشسته بودیم و با سرعت هر چه تمام تر مشغول غذا خوردن بودیم، که یکی از کارگران جدید آشپزخانه -- که از قضا پسر عموی او بود -- از راه رسید و با تمام دبدبه و کبکبهای که جسم ۲۰ سالهاش توان کشیدن داشت، سر میز نشست. (خنده) و از او پرسید، [به اسپانیایی] "اش دوست پسر داره؟"
و او گفت، [به اسپانیایی] "نه، دوست دختر داره." و او گفت، [به اسپانیایی] "دوست دختر؟!؟" و او چنگالش را زمین گذاشت و چشمهایش را به او دوخت و گفت، [به اسپانیایی] "آره، دوست دختر، تموم شد رفت." و ناگهان لبخند گشادش روی لب ماسید و تبدیل به یک احترام مادرانه شد، از آنجا بلند شد، بشقابش را برداشت، و به سر کار برگشت. او هیچ وقت با من چشم در چشم نشد. او رفت، موقع رفتن هم همین کار را کرد یک مکالمه ۱۰ ثانیهای و بسیار کوتاه. اما روی کاغذ نقاط مشترک بسیار بیشتری با پسر عمویش داشت: زبان، فرهنگ، تاریخ، خانواده، اجتماع او همان راه زندگیاش در اینجا بود، اما دایره اخلاقی او همه آنها را بی ارزش کرد.
و کمی بعد، آنها در آشپزخانه به اسپانیایی با هم شوخی میکردند، و بحثشان هیچ ربطی به من نداشت، و این یعنی دوگانگی. او نیازی نداشت تا موقعیتی صلب نسبت به همجنس گرایی در برابر خانوادهاش بگیرد. نیازی نبود تا دوستیاش را قربانی خانواده کند. او اینجوری نبود که یا مسیح یا اش. (خنده) (تشویق) اخلاق فردی او به اندازهای رشد یافته بود که شجاعت نگه داشتن هر دو موقعیت را داشت. ارزشهای اخلاقی ما مسئولیت ما هستند و باید برای حمایت از آنها آماده باشیم حتی اگر کار دشواری باشد. این به معنای اتحاد است، و اگر میخواهید متحد باشید،
باید یک متحد فعال باشید: سوال بپرسید، و زمانی که رفتار نامسبی میبینید، عکس العمل نشان دهید. ما دوست خانوادگی داشتیم که سالها دوست دختر مرا به عنوان عاشقم میخواند. واقعا؟ عاشق؟ خیلی تحریک کننده بود، بیشتر شبیه پورنهای همجنسبازی دهه ۷۰ بود. (خنده) اما او داشت تلاش میکرد، و پرسید. میتوانست او را دوست من صدا بزند، یا "دوست" من، یا "دوست به خصوص" من -- (خنده) -- یا حتی بدتر، منتهی هیچ وقت سوال نپرسید. باور کنید، ما ترجیح میدهیم از ما بپرسید.
ترجیح میدهم عاشق صدا کند تا هیچی نگوید. مردم گاهی به من میگویند، "خوب اش، من اهمیت نمیدم. من فکر نمیکنم که ربطی به نسل یا دین یا مسائل جنسی داشته باشد. برای من فرقی نمیکند، من اینطور فکر نمیکنم. اما من فکر میکنم مخالفت با همجنسگرا ستیزی نژادپرستی و بیگانه ستیزی عشق نیست، بی عاطفگی است. اگر شما متوجه همجنسگرایی من نباشید، پس مرا نمیبینید. اگر برایتان مهم نباشد که من با چه کسی همبستر هستم، نمیتوانید تصور کنید چه احساسی دارد وقتی که شب دیر هنگام دست در دست در خیابان قدم میزنید، و به گروهی از مردم میرسید، باید تصمیم بگیرید که دستش را رها کنم یا همین طور ادامه دهیم
و آن رمان تنها کاری که من میکنم این است که محکم تر آن را بفشارم. و زمانی که از آن میگذریم و دست هم را رها نکردهایم احساس پیروزی کوچکی میکنم. و اگر دست هم را رها کنیم، احساس ناامیدی و بزدلی غیر قابل وصفی خواهیم داشت. اگر شما متوجه این مشکل نباشید تجربه انسانی من نشان داده که به دلیل همجنسگرایی، متوجه من نخواهید شد. اما اگر میخواهید که با ما متحد باشید من به توجه شما نیاز دارم. به عنوان افراد، متحدان، و انسان ها، ما باید بتوانیم دو چیز را حمایت کنیم: هم خوب را و هم بد را، هم ساده و هم سخت را. حفظ دو جبهه را با سادگی نخواهید آموخت.
بلکه با تحمل رنج و مرارت به آن دست خواهید یافت. و چه میشود اگر دوگانگی تنها گام نخست باشد؟ چه میشود اگر با وجود تمام محبت و همدلی انسانی بتوانیم دو چیز را نگهداریم؟ و اگر بتوانیم دو چیز را حفظ کنیم، چهارتا را هم خواهیم توانست، و اگر بتوانیم چهار چیز را حفظ کنیم، با هشت تا هم مشکلی نخواهیم داشت، و اگر هشت تا را هم نگهداریم، قادر به حفظ صدها نقش خواهیم بود. ما موجودات پیچیدهای هستیم، ما جمع اضدادیم. همین الان همه شما از چیزهای زیادی حمایت میکنید. برای تنها حفظ چند چیز دیگر چه میتوان کرد؟ خوب، برگردیم به تولد و در اهایو.
من جلو صف هستم، خواهرزاده رو شانههایم، و آن منشی احمق مرا بابا صدا کرده است. تا حالا شده که جنسیت شما را اشتباه متوجه شوند؟ حتی آن هم نه. تا حالا شده شما را چیزی که نیستید صدا بزنند؟ من آن را اینطور احساس کردم: من در آن لحظه مورد هجوم احساسات متناقضی بودم به عرقی نشستم که ترکیبی از خشم و تحقیر بود، احساس کردم که کل فروشگاه به من چشم دوختهاند، و در همان لحظه احساس کردم که نامرئی شدهام. دلم میخواست در آن لحظه زمین دهان باز کند، و مرا در خود ببلعد. و بدتر از همه با آن لباس غیر معمول
تنگ و چسبان بنفشی که پوشیده بودم، همه فروشگاه میتوانستند سینههایم را ببینند، و مطمئن باشند که این اتفاق به هیچ وجه پیش نخواهد آمد. (خنده) اما، با وجود همه تلاش من برای مشخص بودن جنسیتم، باز هم این اتفاق رخ داد. و با ذره ذره وجودم امیدوارم کسی آن را نشنیده باشد -- نه خواهرم، نه دوست دخترم و مهم تر از همه خواهر زادهام. من به این درد آشنا عادت کردهام، اما تمام تلاشم را خواهم کرد تا از کسانی که دوستشان دارم در برابر آن حفاظت کنم. اما آنجا خواهرزادهام را از شانهام پایین آوردم، و او به سمت السا و آنا دوید -- چیزی که خیلی انتظارش را کشیده بود --
و همه آن چیزها فراموش شد. چیزی که مهم بود لبخندی بود که بر صورت او نقش بست. و با تمام شدن 30 ثانیهای که دو ساعت و نیم منتظرش بودیم، همه چیز را جمع کردیم، و من دوباره با آن کارمند چشم در چشم شدم؛ و او از سر تاسف لبخندی زد و گفت، "خیلی معذرت میخام!" (خنده) و انسانیت او و تمایلش به قبول کردن آن اشتباه بلافاصله مرا تحت تاثیر قرار داد، و من به او گفتم: "مشکلی نیست، پیش میاد، ولی ممنون." و در آن لحظه متوجه شدم که من مجبور نیستم که یا خاله باشم و یا مدافع، بلکه میتوانم هردو یاشم. میتوانم با قطبیت زندگی کنم، من میتوانم دو چیز را حفظ کنم.
و اگر من در آن شرایط توانستم دو چیز را حفظ کنم، چیزهای خیلی بیشتری را هم میتوانم نگه دارم و زمانی که خواهر زادهام با دوست دخترم به سمت خروجی میرفتند، به سمت خواهرم برگشتم و گفتم، "ارزشش رو داشت؟" و او گفت، "شوخی میکنی؟ هیچ به برق تو چشماش نگاه کردی؟ این بهترین روز زندگیش بود!" (خنده) "ارزش دو ساعت و نیم انتظار تو گرما و خریدن یک کتاب نقاشی گرانتر که یکیش رو تو خونه داریم، داشت." (خنده) "حتی ارزشش رو داشت که به تو بگن بابا" (خنده) و برای اولین بار در زندگی من، در واقع همین گونه بود.
ممنونم بولدر. شب خوبی داشته باشید. (تشویق)
This summer I was back in Ohio for a family wedding, and when I was there, there was a meet and greet with Anna and Elsa from "Frozen." Not the Anna and Elsa from "Frozen," as this was not a Disney-sanctioned event. These two entrepreneurs had a business of running princess parties. Your kid is turning five? They'll come sing some songs, sprinkle some fairy dust, it's great. And they were not about to miss out on the opportunity that was the phenomenon and that was "Frozen." So they get hired by a local toy store, kids come in on a Saturday morning,
buy some Disney swag, get their picture taken with the princesses, call it a day. It's like Santa Claus without the seasonal restrictions. (Laughter) And my three-and-a-half-year-old niece Samantha was in the thick of it. She could care less that these two women were signing posters and coloring books as Snow Queen and Princess Ana with one N to avoid copyright lawsuits. (Laughter) According to my niece and the 200-plus kids in the parking lot that day, this was the Anna and Elsa from "Frozen." It is a blazing hot Saturday morning in August in Ohio. We get there at 10 o'clock, the scheduled start time,
and we are handed number 59. By 11 o'clock they had called numbers 21 through 25; this was going to be a while, and there is no amount of free face painting or temporary tattoos that could prevent the meltdowns that were occurring outside of the store. (Laughter) So, by 12:30 we get called: "56 to 63, please." And as we walk in, it is a scene I can only describe you as saying it looked like Norway threw up. (Laughter) There were cardboard cut-out snowflakes covering the floor, glitter on every flat surface, and icicles all over the walls.
And as we stood in line in an attempt to give my niece a better vantage point than the backside of the mother of number 58, I put her up on my shoulders, and she was instantly riveted by the sight of the princesses. And as we moved forward, her excitement only grew, and as we finally got to the front of the line, and number 58 unfurled her poster to be signed by the princesses, I could literally feel the excitement running through her body. And let's be honest, at that point, I was pretty excited too. (Laughter) I mean, the Scandinavian decadence was mesmerizing.
(Laughter) So we get to the front of the line, and the haggard clerk turns to my niece and says, "Hi, honey. You're next! Do you want to get down, or you're going to stay on your dad's shoulders for the picture?' (Laughter) And I was, for a lack of a better word, frozen. (Laughter) It's amazing that in an unexpected instant we are faced with the question, who am I? Am I an aunt? Or am I an advocate? Millions of people have seen my video about how to have a hard conversation,
and there one was, right in front of me. At the same time, there's nothing more important to me than the kids in my life, so I found myself in a situation that we so often find ourselves in, torn between two things, two impossible choices. Would I be an advocate? Would I take my niece off my shoulders and turn to the clerk and explain to her that I was in fact her aunt, not her father, and that she should be more careful and not to jump to gender conclusions based on haircuts and shoulder rides -- (Laughter) -- and while doing that,
miss out on what was, to this point, the greatest moment of my niece's life. Or would I be an aunt? Would I brush off that comment, take a million pictures, and not be distracted for an instant from the pure joy of that moment, and by doing that, walk out with the shame that comes up for not standing up for myself, especially in front of my niece. Who was I? Which one was more important? Which role was more worth it? Was I an aunt? Or was I an advocate? And I had a split second to decide. We are taught right now that we are living in a world of constant and increasing polarity.
It's so black and white, so us and them, so right and wrong. There is no middle, there is no gray, just polarity. Polarity is a state in which two ideas or opinions are completely opposite from each other; a diametrical opposition. Which side are you on? Are you unequivocally and without question antiwar, pro-choice, anti-death penalty, pro-gun regulation, proponent of open borders and pro-union? Or, are you absolutely and uncompromisingly pro-war, pro-life, pro-death penalty, a believer that the Second Amendment is absolute, anti-immigrant and pro-business?
It's all or none, you're with us or against us. That is polarity. The problem with polarity and absolutes is that it eliminates the individuality of our human experience and that makes it contradictory to our human nature. But if we are pulled in these two directions, but it's not really where we exist -- polarity is not our actual reality -- where do we go from there? What's at the other end of that spectrum? I don't think it's an unattainable, harmonious utopia, I think the opposite of polarity is duality. Duality is a state of having two parts,
but not in diametrical opposition, in simultaneous existence. Don't think it's possible? Here are the people I know: I know Catholics who are pro-choice, and feminists who wear hijabs, and veterans who are antiwar, and NRA members who think I should be able to get married. Those are the people I know, those are my friends and family, that is the majority of our society, that is you, that is me. (Applause) Duality is the ability to hold both things. But the question is: Can we own our duality? Can we have the courage to hold both things?
I work at a restaurant in town, I became really good friends with the busser. I was a server and we had a great relationship, we had a really great time together. Her Spanish was great because she was from Mexico. (Laughter) That line actually went the other way. Her English was limited, but significantly better than my Spanish. But we were united by our similarities, not separated by our differences. And we were close, even though we came from very different worlds. She was from Mexico,
she left her family behind so she could come here and afford them a better life back home. She was a devout conservative Catholic, a believer in traditional family values, stereotypical roles of men and women, and I was, well, me. (Laughter) But the things that bonded us were when she asked about my girlfriend, or she shared pictures that she had from her family back home. Those were the things that brought us together. So one day, we were in the back, scarfing down food as quickly as we could, gathered around a small table,
during a very rare lull, and a new guy from the kitchen came over -- who happened to be her cousin -- and sat down with all the bravado and machismo that his 20-year-old body could hold. (Laughter) And he said to her, [in Spanish] "Does Ash have a boyfriend?" And she said, [in Spanish] "No, she has a girlfriend." And he said, [in Spanish] "A girlfriend?!?" And she set down her fork, and locked eyes with him, and said, [in Spanish] "Yes, a girlfriend. That is all." And his smug smile quickly dropped to one of maternal respect,
grabbed his plate, walked off, went back to work. She never made eye contact with me. She left, did the same thing -- it was a 10-second conversation, such a short interaction. And on paper, she had so much more in common with him: language, culture, history, family, her community was her lifeline here, but her moral compass trumped all of that. And a little bit later, they were joking around in the kitchen in Spanish, that had nothing to do with me, and that is duality. She didn't have to choose some P.C. stance on gayness over her heritage. She didn't have to choose her family over our friendship.
It wasn't Jesus or Ash. (Laughter) (Applause) Her individual morality was so strongly rooted that she had the courage to hold both things. Our moral integrity is our responsibility and we must be prepared to defend it even when it's not convenient. That's what it means to be an ally, and if you're going to be an ally, you have to be an active ally: Ask questions, act when you hear something inappropriate, actually engage. I had a family friend who for years used to call my girlfriend my lover. Really? Lover?
So overly sexual, so '70s gay porn. (Laughter) But she was trying, and she asked. She could have called her my friend, or my "friend," or my "special friend" -- (Laughter) -- or even worse, just not asked at all. Believe me, we would rather have you ask. I would rather have her say lover, than say nothing at all. People often say to me, "Well, Ash, I don't care. I don't see race or religion or sexuality. It doesn't matter to me. I don't see it." But I think the opposite of homophobia and racism and xenophobia is not love,
it's apathy. If you don't see my gayness, then you don't see me. If it doesn't matter to you who I sleep with, then you cannot imagine what it feels like when I walk down the street late at night holding her hand, and approach a group of people and have to make the decision if I should hang on to it or if I should I drop it when all I want to do is squeeze it tighter. And the small victory I feel when I make it by and don't have to let go. And the incredible cowardice and disappointment I feel when I drop it. If you do not see that struggle
that is unique to my human experience because I am gay, then you don't see me. If you are going to be an ally, I need you to see me. As individuals, as allies, as humans, we need to be able to hold both things: both the good and the bad, the easy and the hard. You don't learn how to hold two things just from the fluff, you learn it from the grit. And what if duality is just the first step? What if through compassion and empathy and human interaction we are able to learn to hold two things? And if we can hold two things, we can hold four,
and if we can hold four, we can hold eight, and if we can hold eight, we can hold hundreds. We are complex individuals, swirls of contradiction. You are all holding so many things right now. What can you do to hold just a few more? So, back to Toledo, Ohio. I'm at the front of the line, niece on my shoulders, the frazzled clerk calls me Dad. Have you ever been mistaken for the wrong gender? Not even that. Have you ever been called something you are not? Here's what it feels like for me:
I am instantly an internal storm of contrasting emotions. I break out into a sweat that is a combination of rage and humiliation, I feel like the entire store is staring at me, and I simultaneously feel invisible. I want to explode in a tirade of fury, and I want to crawl under a rock. And top all of that off with the frustration that I'm wearing an out-of-character tight-fitting purple t-shirt, so this whole store can see my boobs, to make sure this exact same thing doesn't happen. (Laughter) But, despite my best efforts to be seen as the gender I am,
it still happens. And I hope with every ounce of my body that no one heard -- not my sister, not my girlfriend, and certainly not my niece. I am accustomed to this familiar hurt, but I will do whatever I need to do to protect the people I love from it. But then I take my niece off my shoulders, and she runs to Elsa and Anna -- the thing she's been waiting so long for -- and all that stuff goes away. All that matters is the smile on her face. And as the 30 seconds we waited two and a half hours for comes to a close we gather up our things, and I lock eyes with the clerk again;
and she gives me an apologetic smile and mouths, "I am so sorry!" (Laughter) And her humanity, her willingness to admit her mistake disarms me immediately, then I give her a: "It's okay, it happens. But thanks." And I realize in that moment that I don't have to be either an aunt or an advocate, I can be both. I can live in duality, and I can hold two things. And if I can hold two things in that environment, I can hold so many more things. As my girlfriend and my niece hold hands and skip out the front of the door, I turn to my sister and say, "Was it worth it?"
And she said, "Are you kidding me? Did you see the look on her face? This was the greatest day of her life!" (Laughter) "It was worth the two and a half hours in the heat, it was worth the overpriced coloring book that we already had a copy of." (Laughter) "It was even worth you getting called Dad." (Laughter) And for the first time ever in my life, it actually was. Thank you, Boulder. Have a good night. (Applause)