021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

چرا برکسیت (خروج بریتانیا ازاتحادیه اروپا) اتفاق افتاد؟ حالا چه باید کرد؟

Alexander Betts

Why Brexit happened — and what to do next

We are embarrassingly unaware of how divided our societies are, and Brexit grew out of a deep, unexamined divide between those that fear globalization and those that embrace it, says social scientist Alexander Betts. How do we now address that fear as well as growing disillusionment with the political establishment, while refusing to give in to xenophobia and nationalism? Join Betts as he discusses four post-Brexit steps toward a more inclusive world.


تگ های مرتبط :

Global Issues, Global Development, Big Problems
من بریتانیایی‌ام (خنده) (تشویق) عبارت «من بریتانیایی‌ام» هیچ‌وقت تا این اندازه ترحم‌ برانگیز نبوده (خنده) من از جزیره‌ای می‌آیم که خیلی از ما دوست داریم باور کنیم که در طی هزاران سال گذشته شاهد استمرار بوده. ما از نظر تاریخی همیشه بر دیگران تاثیرگذار بوده‌ایم اما خودمان از این تاثیر بی‌بهره بوده‌ایم. بنابراین برای من تکان‌دهنده بود وقتی صبح ۲۴ ژوئن از خواب بلند شدم تا دریافتم که کشورم به خروج از اتحادیه اروپا رای داده است. نخست‌وزیرم استعفا کرده، و اسکاتلند در حال بررسی یک رفراندوم است
که می‌تواند به پایان موجودیت فعلی پادشاهی انگلستان منجر شود. برایم بسیار تکان‌دهنده بود، برای خیلی‌ها تکان‌دهنده بود، و در عین‌حال اتفاقی بود که در طی روزهای بعد بحران سیاسی عظیمی را در کشورم رقم زد. صحبت‌هایی از رفراندوم دوم بود، انگار که در یک مسابقه‌ ورزشی تقاضای بازبینی صحنه کنیم. همه بقیه را سرزنش می‌کردند. مردم نخست‌وزیر را سرزنش می‌کردند که در ابتدا طرح رفراندوم را مطرح کرد. بقیه رهبر اپوزیسیون را سرزنش می‌کردند که به اندازه‌ کافی مخالف نکرده است. جوان‌ترها مسن‌ها را سرزنش می‌کردند.
تحصیل‌کرده‌ها آدم‌های کم‌درس‌خوانده را. تراژیک‌ترین بخش ماجرا بحران را عمیق‌تر هم کرد: بیگانه‌هراسی و نژادپرستی در خیابان‌های بریتانیا به سطحی رسید که تا پیش از این در تمام عمرم ندیده بودم. مردم راجع به این حرف می‌زدند که آیا کشورم به یک بریتانیای کوچک تبدیل خواهد شد؟ یا آن‌طور که خیلی از همکارانم می‌گفتند به یک شهربازی نوستالژیک دهه پنجاهی در اقیانوس اطلس تبدیل خواهیم شد. (خنده) اما سوالم این است که آیا واقعا باید از این مساله این‌قدر متعجب می‌شدیم؟
آیا این اتفاق یک شبه افتاده؟ و یا عوامل ساختاری عمیقی درکارند که ما را به جایی که امروز هستیم کشانده؟ بنابراین می‌خواهم یک قدم به عقب برگردم و دو سوال اساسی مطرح کنم. اول این‌که؛ برکسیت (خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا) نشانه‌ چیست؟ نه تنها برای کشورم، بلکه برای همه ما در سراسر دنیا. و سوال دوم این‌که برای آن چه‌کار می‌توانیم بکنیم؟ چطور باید به آن واکنش نشان دهیم؟ پس اول؛ برکسیت نشانه‌ چیست؟ «ادراک» مبحث شگفت‌انگیزی‌ست. برکسیت درس‌های زیادی درباره اجتماع ما و نیز درباره جوامع سراسر دنیا به ما می‌آموزد. به ما نشان می‌دهد که چطور به طرز شرم‌آوری ناآگاهیم از این‌که
جوامع‌مان از هم جدا افتاده‌‌اند. رای‌هایی که داده شد، خطوطی بین سن، تحصیلات طبقه و جغرافیا ترسیم کرد. بخش قابل‌توجهی از نسل جوان حاضر به رای دادن نشدند، اما آن‌هایی که رای دادند خواستار ماندن بودند. پیرترها واقعا می‌خواستند که از اتحادیه اروپا جدا شوند. از نظر جغرافیایی لندن و اسکاتلند متعهدانه خواستار ماندن در اتحادیه اروپا بودند. در حالی‌‌که بخش‌های دیگر کشور بسیار نامطمئن بودند. همین افتراق‌هاست که واقعا باید شناخته و جدی گرفته شوند. اما نتیجه‌ رای‌گیری به‌طور عمیق‌تر درس دیگری نیز درباره ماهیت سیاست امروز به ما می‌آموزد. در سیاست معاصر دیگر فقط صحبت چپ و راست نیست.
دیگر درباره مالیات و مخارج نیست. بلکه درباره جهانی‌شدن است. خط جداکننده در سیاست معاصر بین آن‌هایی‌ست که از جهانی‌شدن استقبال می‌‌کنند و آن‌هایی که از جهانی‌شدن هراس دارند. (تشویق) اگر نگاهی به آن‌هایی که خواستار ترک بودند بیاندازیم -- «ترک‌کنندگان» در مقابل «طرفداران ماندن» -- دو فاکتور در رای‌گیری می‌بینیم که بسیار مهم‌اند. اول مهاجرت و دوم حق حاکمیت، و این نشان‌دهنده‌ی تمایل مردم به به‌دست گرفتن کنترل زندگی‌شان است و این حس که آن‌ها نماینده‌ای در بین سیاسیون ندارند. اما این‌ها ایده‌هایی هستند که بر ترس و بیگانگی دلالت دارند
و بازگشت به ملی‌گرایی و مرزها را نمایندگی می‌کنند به طریقی که خیلی از ماها آن‌را رد می‌‌کنیم. آن‌چه من می‌‌خواهم بگویم این است که تصویر بسیار پیچیده‌تر از این است که انترناسیونالیست‌های لیبرال مانند من - و من خودم را قویا در این تصویر می‌بینم - لازم است که خودمان را در این تصویر ببینیم تا بتوانیم بفهمیم که چطور به این‌ جایی که امروز هستیم رسیدیم. اگر به الگوی رای‌ها در سراسر انگلستان نگاه کنیم، به‌ وضوح می‌توانیم این تقسیم‌بندی را ببینیم. مناطق آبی به ماندن و مناطق قرمز به خروج رای داده‌اند. وقتی که این تصویر را دیدم،
چیزی که مرا تکان داد این بود که در تمام طول عمرم زمان‌های خیلی کمی را در مناطق قرمز گذرانده‌ام. با نگاه به ۵۰ منطقه‌ای از انگلستان که بالاترین رای به خروج را داده‌اند، ناگهان دریافتم که در مجموع ۴ روز از زندگی‌ام را در آن مناطق گذرانده‌ام. در بعضی از آن مناطق حتا نام حوزه‌ی رای‌گیری را بلد نبودم. این ضربه‌ی بزرگی برای من بود، و نشان‌دهنده‌ این بود که افرادی مثل من که خودشان را به‌عنوان آدم‌هایی با ذهن باز و آزاد اندیش می‌شناسند، ممکن است کشور و جامعه خودشان را به‌خوبی نشناسند دست‌کم به آن خوبی که دوست داریم باور کنیم که می‌شناسیم.
(تشویق) و چالشی که مطرح می‌شود این است که باید به‌دنبال راه تازه‌ای برای روایت کردن جهانی‌شدن برای آن مردم باشیم، برای آن‌هایی که لزوما دانشگاه نرفته‌اند، آن‌هایی که لزوما با اینترنت بزرگ نشده‌اند، کسانی که فرصت سفر کردن نداشته‌اند، با ادبیاتی که فکر می‌کردیم متقاعدکننده است، قانع نشده‌اند در حباب اندیشه‌ی آزادی‌خواهانه‌مان. (تشویق) این بدان معنی‌ست که باید دیدی وسیع‌تر داشته باشیم و بفهمیم. در مناطقی که به خروج رای داده‌اند یک اقلیت محدود با سیاست ایجاد ترس و نفرت، جو دروغ و بی‌اعتمادی درست کرده‌اند به‌طور مثال، این ایده که رای به ماندن در اروپا
می‌تواند به کاهش تعداد پناهندگان و پناهجویان در اروپا منجر شود، در حالی‌که رای به خروج هیچ ارتباطی با مهاجرت از کشورهای خارج به اتحادیه اروپا ندارد. اما برای بخش عمده‌ای از رای‌دهندگان به خروج دغدغه، سرخوردگی از تشکیلات سیاسی بود. برای خیلی‌ها این یک رای اعتراضی بود، به مفهوم این‌که کسی آن‌ها را نمایندگی نمی‌کند، که نمی‌توانند حزب سیاسی‌ای را که زبان آن‌ها باشد پیدا کنند، بنابراین کلیت آن تشکیلات سیاسی را رد می‌کنند. و این در سراسر اروپا و بخش بزرگی از جهان لیبرال دموکرات تکرارشدنی‌ست. این مساله را ما در افزایش محبوبیت دونالد ترامپ در ایالات متحده هم می‌بینیم، با رشد ناسیونالیزم ویکتور اوربان در مجارستان،
با افزایش محبوبیت مارین لو پن در فرانسه. شبح «برکسیت» در تمامی جوامع ما حاضر است. بنابراین سوالی که فکر می‌کنم باید پرسیده شود، سوال دومم است، که پاسخ جمعی ما چطور خواهد بود؟ برای همه ما که به‌دنبال ایجاد جوامع لیبرال، باز و مداراگر هستیم، به‌شدت نیازمند چشم‌انداز تازه‌ای هستیم، چشم‌اندازی برای جهانی مداراگر و همه‌شمول، جهانی که مردم را با ما همراه می‌کند به‌جای آن‌که آن‌ها را نادیده بگیرد. این چشم‌‌انداز جهانی‌شدن همانی‌ست که باید با شناخت مواهب جهانی‌شدن آغاز شود. اجماع میان اقتصاددانان این است که تجارت آزاد، گردش سرمایه،
و جابه‌جایی مردم بین مرزها در مجموع به نفع همگان است. اجماع میان محققان روابط بین‌الملل این است که جهانی‌شدن به ایجاد وابستگی متقابل منجر می‌شود که تشریک مساعی و صلح به‌همراه خواهد داشت. با این‌حال جهانی شدن اثراتی نیز به‌دنبال خواهد داشت. برنده و بازنده درست خواهد کرد. اگر مثال مهاجرت را در نظر بگیریم، می‌دانیم که در مجموع مهاجرت برای اقتصاد به‌عنوان امری مثبت تلقی می‌شود تقریبا در هر شرایطی. اما در عین حال باید آگاه باشیم که عواقبی نیز در کار خواهد بود، که مهم‌ترین آن‌ها این است که، مهاجرت افراد با مهارت کم
به کاهش دستمزد برای بسیاری از کم‌درآمدهای جوامع ما منجر می‌شود و نیز قیمت خانه را تحت‌ فشار قرار می‌دهد. که البته از این حقیقت نمی‌کاهد که امری مثبت است، اما بدان معنی‌ست که این مزایا بین افراد بیشتری باید تقسیم شود. در سال ۲۰۰۲ دبیرکل پیشین سازمان ملل کوفی عنان در دانشگاه ییل سخنرانی ایراد کرد، موضوع سخنرانی درباره جهانی‌شدن همگانی بود. در همان سخنرانی بود که این عبارت مطرح شد. او گفت (من نقل به مضمون می‌کنم) «خانه شیشه‌ای جهانی شدن باید برای همه گشوده باشد اگر قرار باشد که امن بماند. تعصب و جهالت
سویه‌ی زشت ِ جهانی‌شدن انحصاری و ستیزه‌گر است.» ایده‌ی جهانی شدن همه‌شمول در سال ۲۰۰۸ دوباره احیا شد در کنفرانسی درباره حاکمیت‌ مترقی با حضور بسیاری از رهبران کشورهای اتحادیه اروپا. اما در میانه‌ی بحران و ریاضت مالی سال ۲۰۰۸ این مفهوم با ردپایی جزیی به فراموشی سپرده شد. امروزه جهانی شدن به شکل مفهومی برای تقویت تفکر نئولیبرال مطرح شده همین‌طور به‌عنوان بخشی از تفکر نخبه‌گرایی شناخته می‌شود به‌جای پدیده‌ای که همگان از آن منتفع می‌شوند. و لازم است که نگاهی به مراتب همه‌شمول‌تر از آن‌چه امروز هست بدان شود. اما سوال این است که چطور به این هدف برسیم؟
چطور می‌توانیم از طرفی با ترس و بیزاری مواجه شویم و از طرف دیگر به‌شدت در مقابل بیگانه‌هراسی و ناسیونالیزم ایستادگی کنیم؟ این سوالی‌ست برای همه ما. و من به عنوان یک دانشمند علوم اجتماعی فکر می‌کنم علوم اجتماعی می‌تواند نقطه شروعی به‌دست دهد گذار ما باید هم دربردارنده ایده‌ها و هم تغییرات ملموس باشد می‌خواهم چهار ایده به‌عنوان نقطه شروع مطرح کنم. اولی مربوط به ایده‌ی آموزش مدنی است. آن‌چه از برکسیت برجسته می‌شود شکاف بین درک عمومی و واقعیت تجربی ست. گفته می‌شود که ما به سمت یک جامعه پساواقعی در حرکتیم، جایی که راستی و حقیقت دیگر اهمیتی ندارند،
و دروغ و شفافیت حقیقت در وضعیتی هم‌ارز قرار گرفته‌اند. پس چطور می‌توانیم ... (تشویق) در لیبرال دموکراسی‌هایمان چطور می‌توانیم اعتبار حقیقت و راستی را بازسازی کنیم؟ این باید با آموزش آغاز شود، اما پیش از آن باید بپذیریم که شکاف‌هایی عمیق وجود دارد. در سال ۲۰۱۴ موسسه نظرسنجی ایپسوس موری نتیجه یک بررسی درباره میل به مهاجرت را منتشر کرد، که نشان می‌داد هرچه تعداد مهاجرین بیشتر شود نگرانی عمومی در خصوص مهاجرت نیز زیادتر خواهد شد، با این وجود دلایل چرایی این مساله مطرح نشد، به این خاطر که چرایی آن نه به اعداد و ارقام
بلکه به روایت‌ سیاسی و رسانه‌ای حول آن مرتبط می‌شد. اما همین بررسی نشان داد که تلقی عمومی نادرست و کژفهمی عمیقی در خصوص ماهیت مهاجرت وجود دارد. برای مثال در انگلستان بسیاری بر این باور بودند که سطح پناه‌جویی نسبت بزرگ‌تری از کل مهاجرت را به خود اختصاص داده؛ درحالی‌که در واقع این‌طور نبود. و نیز فکر می‌کردند سطح مهاجرت تحصیلی نسبت به کل مهاجرت‌ها بسیار کمتر از آن‌چیزی بوده که در واقعیت بود. بنابراین باید مراقب این اطلاع‌رسانی غلط باشیم، شکاف بین برداشت و واقعیت در خصوص موضوعات کلیدی جهانی شدن. و این چیزی نیست که فقط در مدارس می‌بایست بدان پرداخته شود،
با این‌که مهم است که از سنین پایین بدان پرداخته شود، اما مساله‌ای‌ست که به‌طور دائم در مشارکت مدنی باید مطرح باشد و نیز حس مشارکت عمومی که همه ما به‌عنوان جامعه ‌آن را تشویق می‌کنیم. دومین چیزی که من به‌عنوان یک فرصت بدان می‌نگرم این ایده است که جوامع مختلف به تعامل بیشتر با یکدیگر تشویق شوند. (تشویق) چیزی که مشخصا برای من برجسته است این است که با نگاه به طرز برخورد با مهاجرت در انگلستان به‌طور طعنه‌آمیزی درمی‌یابیم که مناطقی از کشور من که بیشتر با مهاجران مدارا می‌کنند بیشترین تعداد مهاجران را نیز دارند. به‌طور مثال لندن و جنوب‌شرق بیشترین تعداد مهاجران را دارند،
همین‌ها با فاصله بیشترین مدارا را از خود نشان می‌دهند. مناطقی از کشور که کمترین تعداد مهاجران را در خود جای داده‌اند همان‌هایی هستند که در واقع انحصارگراترین و نابردبارترین نسبت به مهاجران هستند. بنابراین ما به برنامه‌‌های تبادلی نیازمندیم. باید مطمئن شویم که نسل‌های قدیمی‌تر که ممکن است امکان سفر نداشته باشند به اینترنت دسترسی دارند. باید آدم‌ها را در سطح محلی و ملی به تحرک و مشارکت تشویق کنیم، تعامل بیشتر با آدم‌هایی که ممکن است نشناسیم‌شان و آن‌هایی که ممکن است لزوما با دیدگاه‌هایشان موافق نباشیم. سومین چیزی که فکر می‌کنم بسیار حیاتی‌ست، و البته بسیار اساسی،
این است که باید مطمئن شویم همه در مواهب جهانی شدن شریک هستند. این نموداری که فایننشال تایمز بعد از برکسیت منتشر کرده بسیار قابل‌توجه است. نمودار به ما می‌گوید که آن‌هایی که به خروج از اتحادیه اروپا رای دادند همان‌هایی هستند که در واقع از نظر مادی از تجارت با اتحادیه اروپا نفع می‌برند. اما مساله این‌جاست که این افراد در آن مناطق خودشان را به‌عنوان ذینفع نمی‌دیدند. باور نداشتند که آن‌ها در واقع به منافع مادی حاصل از افزایش تجارت و جابه‌جایی در سراسر دنیا دسترسی پیدا می‌کنند. من عمدتا روی سوال‌هایی مرتبط با پناهندگان کار کرده‌ام، و یکی از ایده‌هایی که وقت زیادی روی آن گذاشته‌ام،
غالبا در کشورهای درحال توسعه در سراسر دنیا، این است که به منظور یکپارچه‌سازی با پناهندگان تنها نمی‌توانیم از جمعیت پناهندگان بهره‌مند شویم، بلکه باید پاسخگوی نگرانی‌های جوامع میزبان در مناطق محلی نیز باشیم. اما با نگاهی به آن، یکی از توصیه‌های سیاست این است که باید تسهیلات به‌مراتب بهتری در زمینه‌ی آموزش، درمان و دسترسی به خدمات اجتماعی ارائه شود در مناطقی با سطح مهاجرت بالا به‌منظور پاسخ‌گویی به نگرانی‌های جمعیت محلی. امادرحالی‌که ما این را در جهان درحال توسعه تشویق می‌کنیم اما خودمان از اینها درس نمی‌‌گیریم و این درس‌ها را در جوامع خودمان به‌کار نمی‌گیریم.
به‌علاوه، اگر واقعا به‌طور جدی می‌خواهیم مطمئن شویم که همه افراد در تقسیم مزایای اقتصاد سهیم هستند، کسب‌وکارها و شرکت‌های ما به یک مدل جهانی شدن نیازمندند مدلی که مؤید آن است که آن‌ها نیز موظفند مردم را با خود همراه کنند. چهارمین و آخرین ایده‌‌ای که می‌خواهم مطرح کنم این است که ما به سیاست ِ مسئولانه‌تری نیازمندیم. شواهد علوم اجتماعی زیادی در دست نیست که در آن شیوه‌های برخورد با جهانی شدن باهم مقایسه شده باشند اما بنا به تحقیقات موجود، آن‌چه می‌بینیم حاکی از اختلاف زیاد در میان کشورهای مختلف در بازه‌های زمانی در آن کشورها درخصوص طرز برخورد و مدارا با
مسائلی مانند مهاجرت و جابه‌جایی از یک سو و تجارت آزاد از سوی دیگر است. اما با یک نگاه گذرا به این داده‌ها می‌توان به یک فرضیه رسید این‌که جوامع قطبی‌شده، جهانی شدن را کمتر تاب می‌آورند. جوامعی مانند سوئد در گذشته و کانادای امروز، که مبتنی بر سیاست‌های میانه‌رو هستند، و چپ و راست در کنار یکدیگر کار می‌کنند، در جهت حمایت از رویکرد مثبت در قبال جهانی شدن. امروز در سراسر دنیا شاهد وضعیت چندقطبی تراژیکی هستیم، گفت‌وگوی میان افراطی‌ها در سیاست به شکست انجامیده، و در مفهوم آزادی‌خواهی به‌عنوان محرکی برای ارتباطات و فهم مشترک، شکافی ایجاد شده است.
امروزممکن است به آن هدف نرسیده‌ایم اما دست‌کم باید از سیاست‌مداران و رسانه‌هایمان بخواهیم که زبان ترس را کنار بگذارند و با یکدیگر راه مدارا در پیش گیرند. (تشویق) این ایده‌ها بسیار تجربی هستند، و البته باید همین‌طور باشد، چرا که این پروژه‌ای مشترک و همه‌شمول است. من هنوز بریتانیایی هستم. و هنوز اروپایی هستم. من همچنان یک شهروند جهانی هستم. به آن‌هایی که می‌پندارند هویت‌های ما با یکدیگر ناسازگارند، می‌گویم که همه ما باید در کنار یکدیگر تلاش کنیم تا مطمئن شویم که جهانی سازی همگان را با خود همراه می‌کند
به جای این‌که کسانی را نادیده بگیرد. چرا که تنها در آن صورت حقیقتا می‌توانیم جهانی شدن و دموکراسی را با هم آشتی دهیم. متشکرم. (تشویق)
I am British. (Laughter) (Applause) Never before has the phrase "I am British" elicited so much pity. (Laughter) I come from an island where many of us like to believe there's been a lot of continuity over the last thousand years. We tend to have historically imposed change on others but done much less of it ourselves. So it came as an immense shock to me when I woke up on the morning of June 24 to discover that my country had voted to leave the European Union, my Prime Minister had resigned,
and Scotland was considering a referendum that could bring to an end the very existence of the United Kingdom. So that was an immense shock for me, and it was an immense shock for many people, but it was also something that, over the following several days, created a complete political meltdown in my country. There were calls for a second referendum, almost as if, following a sports match, we could ask the opposition for a replay. Everybody was blaming everybody else. People blamed the Prime Minister for calling the referendum in the first place.
They blamed the leader of the opposition for not fighting it hard enough. The young accused the old. The educated blamed the less well-educated. That complete meltdown was made even worse by the most tragic element of it: levels of xenophobia and racist abuse in the streets of Britain at a level that I have never seen before in my lifetime. People are now talking about whether my country is becoming a Little England, or, as one of my colleagues put it, whether we're about to become a 1950s nostalgia theme park floating in the Atlantic Ocean.
(Laughter) But my question is really, should we have the degree of shock that we've experienced since? Was it something that took place overnight? Or are there deeper structural factors that have led us to where we are today? So I want to take a step back and ask two very basic questions. First, what does Brexit represent, not just for my country, but for all of us around the world? And second, what can we do about it? How should we all respond? So first, what does Brexit represent? Hindsight is a wonderful thing.
Brexit teaches us many things about our society and about societies around the world. It highlights in ways that we seem embarrassingly unaware of how divided our societies are. The vote split along lines of age, education, class and geography. Young people didn't turn out to vote in great numbers, but those that did wanted to remain. Older people really wanted to leave the European Union. Geographically, it was London and Scotland that most strongly committed to being part of the European Union, while in other parts of the country there was very strong ambivalence. Those divisions are things we really need to recognize and take seriously.
But more profoundly, the vote teaches us something about the nature of politics today. Contemporary politics is no longer just about right and left. It's no longer just about tax and spend. It's about globalization. The fault line of contemporary politics is between those that embrace globalization and those that fear globalization. (Applause) If we look at why those who wanted to leave -- we call them "Leavers," as opposed to "Remainers" -- we see two factors in the opinion polls that really mattered. The first was immigration, and the second sovereignty,
and these represent a desire for people to take back control of their own lives and the feeling that they are unrepresented by politicians. But those ideas are ones that signify fear and alienation. They represent a retreat back towards nationalism and borders in ways that many of us would reject. What I want to suggest is the picture is more complicated than that, that liberal internationalists, like myself, and I firmly include myself in that picture, need to write ourselves back into the picture in order to understand how we've got to where we are today. When we look at the voting patterns across the United Kingdom,
we can visibly see the divisions. The blue areas show Remain and the red areas Leave. When I looked at this, what personally struck me was the very little time in my life I've actually spent in many of the red areas. I suddenly realized that, looking at the top 50 areas in the UK that have the strongest Leave vote, I've spent a combined total of four days of my life in those areas. In some of those places, I didn't even know the names of the voting districts. It was a real shock to me, and it suggested that people like me
who think of ourselves as inclusive, open and tolerant, perhaps don't know our own countries and societies nearly as well as we like to believe. (Applause) And the challenge that comes from that is we need to find a new way to narrate globalization to those people, to recognize that for those people who have not necessarily been to university, who haven't necessarily grown up with the Internet, that don't get opportunities to travel, they may be unpersuaded by the narrative that we find persuasive in our often liberal bubbles. (Applause)
It means that we need to reach out more broadly and understand. In the Leave vote, a minority have peddled the politics of fear and hatred, creating lies and mistrust around, for instance, the idea that the vote on Europe could reduce the number of refugees and asylum-seekers coming to Europe, when the vote on leaving had nothing to do with immigration from outside the European Union. But for a significant majority of the Leave voters the concern was disillusionment with the political establishment. This was a protest vote for many, a sense that nobody represented them, that they couldn't find a political party that spoke for them,
and so they rejected that political establishment. This replicates around Europe and much of the liberal democratic world. We see it with the rise in popularity of Donald Trump in the United States, with the growing nationalism of Viktor Orbán in Hungary, with the increase in popularity of Marine Le Pen in France. The specter of Brexit is in all of our societies. So the question I think we need to ask is my second question, which is how should we collectively respond? For all of us who care about creating liberal, open, tolerant societies, we urgently need a new vision, a vision of a more tolerant, inclusive globalization,
one that brings people with us rather than leaving them behind. That vision of globalization is one that has to start by a recognition of the positive benefits of globalization. The consensus amongst economists is that free trade, the movement of capital, the movement of people across borders benefit everyone on aggregate. The consensus amongst international relations scholars is that globalization brings interdependence, which brings cooperation and peace. But globalization also has redistributive effects. It creates winners and losers.
To take the example of migration, we know that immigration is a net positive for the economy as a whole under almost all circumstances. But we also have to be very aware that there are redistributive consequences, that importantly, low-skilled immigration can lead to a reduction in wages for the most impoverished in our societies and also put pressure on house prices. That doesn't detract from the fact that it's positive, but it means more people have to share in those benefits and recognize them. In 2002, the former Secretary-General of the United Nations, Kofi Annan,
gave a speech at Yale University, and that speech was on the topic of inclusive globalization. That was the speech in which he coined that term. And he said, and I paraphrase, "The glass house of globalization has to be open to all if it is to remain secure. Bigotry and ignorance are the ugly face of exclusionary and antagonistic globalization." That idea of inclusive globalization was briefly revived in 2008 in a conference on progressive governance involving many of the leaders of European countries. But amid austerity and the financial crisis of 2008,
the concept disappeared almost without a trace. Globalization has been taken to support a neoliberal agenda. It's perceived to be part of an elite agenda rather than something that benefits all. And it needs to be reclaimed on a far more inclusive basis than it is today. So the question is, how can we achieve that goal? How can we balance on the one hand addressing fear and alienation while on the other hand refusing vehemently to give in to xenophobia and nationalism? That is the question for all of us. And I think, as a social scientist,
that social science offers some places to start. Our transformation has to be about both ideas and about material change, and I want to give you four ideas as a starting point. The first relates to the idea of civic education. What stands out from Brexit is the gap between public perception and empirical reality. It's been suggested that we've moved to a postfactual society, where evidence and truth no longer matter, and lies have equal status to the clarity of evidence. So how can we -- (Applause) How can we rebuild respect for truth and evidence into our liberal democracies?
It has to begin with education, but it has to start with the recognition that there are huge gaps. In 2014, the pollster Ipsos MORI published a survey on attitudes to immigration, and it showed that as numbers of immigrants increase, so public concern with immigration also increases, although it obviously didn't unpack causality, because this could equally be to do not so much with numbers but the political and media narrative around it. But the same survey also revealed huge public misinformation and misunderstanding about the nature of immigration.
For example, in these attitudes in the United Kingdom, the public believed that levels of asylum were a greater proportion of immigration than they were, but they also believed the levels of educational migration were far lower as a proportion of overall migration than they actually are. So we have to address this misinformation, the gap between perception and reality on key aspects of globalization. And that can't just be something that's left to our schools, although that's important to begin at an early age. It has to be about lifelong civic participation and public engagement that we all encourage as societies.
The second thing that I think is an opportunity is the idea to encourage more interaction across diverse communities. (Applause) One of the things that stands out for me very strikingly, looking at immigration attitudes in the United Kingdom, is that ironically, the regions of my country that are the most tolerant of immigrants have the highest numbers of immigrants. So for instance, London and the Southeast have the highest numbers of immigrants, and they are also by far the most tolerant areas. It's those areas of the country that have the lowest levels of immigration that actually are the most exclusionary and intolerant towards migrants.
So we need to encourage exchange programs. We need to ensure that older generations who maybe can't travel get access to the Internet. We need to encourage, even on a local and national level, more movement, more participation, more interaction with people who we don't know and whose views we might not necessarily agree with. The third thing that I think is crucial, though, and this is really fundamental, is we have to ensure that everybody shares in the benefits of globalization. This illustration from the Financial Times post-Brexit is really striking.
It shows tragically that those people who voted to leave the European Union were those who actually benefited the most materially from trade with the European Union. But the problem is that those people in those areas didn't perceive themselves to be beneficiaries. They didn't believe that they were actually getting access to material benefits of increased trade and increased mobility around the world. I work on questions predominantly to do with refugees, and one of the ideas I spent a lot of my time preaching, mainly to developing countries around the world, is that in order to encourage the integration of refugees,
we can't just benefit the refugee populations, we also have to address the concerns of the host communities in local areas. But in looking at that, one of the policy prescriptions is that we have to provide disproportionately better education facilities, health facilities, access to social services in those regions of high immigration to address the concerns of those local populations. But while we encourage that around the developing world, we don't take those lessons home and incorporate them in our own societies. Furthermore, if we're going to really take seriously
the need to ensure people share in the economic benefits, our businesses and corporations need a model of globalization that recognizes that they, too, have to take people with them. The fourth and final idea I want to put forward is an idea that we need more responsible politics. There's very little social science evidence that compares attitudes on globalization. But from the surveys that do exist, what we can see is there's huge variation across different countries and time periods in those countries for attitudes and tolerance of questions like migration and mobility on the one hand
and free trade on the other. But one hypothesis that I think emerges from a cursory look at that data is the idea that polarized societies are far less tolerant of globalization. It's the societies like Sweden in the past, like Canada today, where there is a centrist politics, where right and left work together, that we encourage supportive attitudes towards globalization. And what we see around the world today is a tragic polarization, a failure to have dialogue between the extremes in politics, and a gap in terms of that liberal center ground that can encourage communication and a shared understanding.
We might not achieve that today, but at the very least we have to call upon our politicians and our media to drop a language of fear and be far more tolerant of one another. (Applause) These ideas are very tentative, and that's in part because this needs to be an inclusive and shared project. I am still British. I am still European. I am still a global citizen. For those of us who believe that our identities are not mutually exclusive, we have to all work together to ensure that globalization takes everyone with us
and doesn't leave people behind. Only then will we truly reconcile democracy and globalization. Thank you. (Applause)