021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

چرا کشوری رو که بهم خیانت کرد، دوست دارم

George Takei

Why I love a country that once betrayed me

When he was a child, George Takei and his family were forced into an internment camp for Japanese-Americans, as a "security" measure during World War II. 70 years later, Takei looks back at how the camp shaped his surprising, personal definition of patriotism and democracy.


تگ های مرتبط :

TEDx, Children, Democracy
من از کهنه سربازان سفینه ی انترپرایزم. من سفینه ای غول پیکر را با خدمه ای متشکل از مردمانی از سراسر دنیا، از نژادهای گوناگون، فرهنگ های گوناگون، میراث های گوناگون که همه با هم همکاری می کردند، در امتداد کهکشان هدایت کردم، و ماموریت ما کشف دنیاهای غریبه ی جدید، جستجو برای زندگی و تمدن های جدید، و سفر جسورانه به مکان هایی بود که هیچ کس پیش از این به آنجا نرفته است. خوب -- (تشویق) -- من نوه ی مهاجرانی ژاپنی هستم
که جسورانه درجستجوی فرصت های جدید به آمریکا دنیایی غریبه و جدید، رفتند. مادرم در ساکرامنتو، کالیفرنیا بدنیا آمد. پدرم اهل سان فرانسیسکو بود. آنها در لس آنجلس با هم آشنا شدن و ازدواج کردن، و من رو همونجا بدنیا آوردند. چهارسالم بود که روز ۷ دسامبر ۱۹۴۱ پرل هاربر ازسوی ژاپن بمباران شد، و دنیا یک شبه درگیر جنگی جهانی شد. آمریکا ناگهان دچار تشنج شد. به آمریکایی های ژاپنی تبار،
و شهروندان آمریکایی با پیشینه ی ژاپنی، با چشم شک و وحشت و نفرت آشکار نگاه می شد، تنها به این دلیل که ما از قضا شبیه آنهایی بودیم که پرل هاربر را بمباران کردن. و این تشنج تا آنجا شدت یافت که در فوریه ۱۹۴۲، رییس جمهور ایالات متحده، فرانکلین دلانو روزولت، دستور داد همه ی آمریکایی های ژاپنی تبار بسرعت، بدون هیچ اتهام و محاکمه و طی روند قانونی از ساحل غربی آمریکا جمع آوری شوند.
روند قانونی که ستون اصلی سیستم دادگستری ماست. همه نادیده گرفته شد. بایست همه ی ما جمع آوری شده و در ۱۰ اردوگاه، پشت سیم های خاردار، در برخی از مکان های دورافتاده ی آمریکا مانند صحرای سوزان آریزونا، شوره زارهای آرکانزا، بیابان های برهوت وایومینگ، آیداهو، یوتا، کلرادو، و دو مکان دورافتاده در کالیفرنیا، زندانی می شدیم. بیستم آوریل تولد پنج سالگیم رو جشن گرفتیم، و تنها چند هفته پس از اون، پدر و مادرم، من و خواهرخردسال و برادر کوچکترم رو
یه روز صبح از خواب بیدار کردن و بسرعت لباس تنمون کردن. من و برادرم تو اتاق نشیمن بودیم و از پنجره ی جلو بیرون رو نگاه می کردیم. دوتا سرباز رو دیدیم که بطرف منزلمون میومدن. در حالیکه تفنگ های سرنیزه دار حمل می کردن با قدمهای سنگین از ایوان جلویی بالا اومده و در زدن. پدرم در رو باز کرد و سربازا دستور دادن که از خونه خارج شیم. پدرم به من و برادرم چمدونای کوچکی داد و ما رفتیم بیرون و تو ورودی ایستادیم منتظر مادرمون که بیاد بیرون،
و وقتی مامان بالاخره بیرون اومد خواهرم رو تو یه دست داشت و یه ساک تو دست دیگه، و اشک از گونه هاش جاری بود. هیچ وقت اون صحنه رو فراموش نمی کنم. تو خاطرم حک شده. ما رو از خونه مون بردن و با دیگر خانواده های آمریکایی ژاپنی تبار سوار قطار کردن. جلو و عقب هر واگن نگهبان هایی گمارده بودن، گویی ما تبهکار بودیم. چهار روز و سه شب تو قطار هلک هلک کردیم تا به شوره زارهای آرکانزا رسیدیم.
هنوز سیم خارداری که دورمون کشیده بودن رو به یاد دارم. برج نگهبانی بلند و مسلسلی که ازش بهمون نشونه رفته بود رو به یاد دارم. نورافکنی رو که شب ها وقتی از آسایشگاه به طرف دستشویی می دودیم دنبالم می کرد، به یاد دارم. اما از نظر من پنج ساله اونا خیلی لطف داشتن که مسیر من رو برای ادرار کردن، روشن می کردن. من یه بچه بودم و شرایط و دلیل بودنم در اونجا رو درک نمی کردم. بچه ها بطور شگفت انگیزی انعطاف پذیرن.
چیزی که در واقع در اون اردوگاه های اسرای جنگی به گونه ای ناباورانه، غیرعادی بود، برای من عادی شد. برام روزانه سه بار صف کشیدن برای خوردن غذای بی کیفیت تو یه سالن شلوغ و پر سر و صدا، عادی شد. برام دوش گرفتن با پدرم تو حمام عمومی، عادی شد. زندانی بودن تو یه اردوگاه محصور با سیم خاردار عادی شد. وقتی جنگ تموم شد، آزاد شدیم و بهمون یه بلیت یکطرفه داده شد که به هرجای ایالات متحده که می خواستیم، بریم. پدر و مادرم تصمیم گرفتن برگردن خونه
به لس آنجلس، اما لس آنجلس دیگه پذیرای ما نبود. پولی نداشتیم. همه چیزمون رو از ما گرفته بودن و کینه و دشمنی بیداد می کرد. نخستین منزلمون تو اسکیدرو، پست ترین نقطه ی شهر، میون یه مشت آدم بی کس و کار و مست و دیوونه بود و بوی ادرار همه جا رو، از خیابون و کوچه گرفته تا راهروها، فراگرفته بود. تجربه ی تلخی بود، و برای ما بچه ها، وحشتناک. یادم میاد یه بار
یه مست تلوتلو خوران اومد و درست جلوی ما و افتاد و بالا آورد. خواهرم گفت "مامان، بریم خونه،" چون برای ما خونه پشت سیم خارداربود. پدر و مادرم سخت کار کردن تا دوباره سرپا بایستن. همه چیز رو از دست داده بودیم. اونا در میانه ی مسیر زندگی بودن و دوباره همه چیز رو از نو شروع کردن. با چنگ و دندون کار کردن تا بالاخره تونستن سرمایه ای جمع کنن
و یه خونه ی سه اتاق خوابه تو یه محله ی خوب بخرن. من چون نوجوون بودم درباره ی اسارت دوران بچگیم کنجکاو شدم. کتاب های قوانین مدنی درباره ی ایده آل های مردمسالاری آمریکایی خونده بودم که می گفتن همه ی انسان ها برابر آفریده شده اند، حق زندگی، آزادی و جستجوی خوشبختی از حقوق مسلم اون هاست، و این ها برای من با اسارت دوران کودکیم تناقض داشتن. کتاب های تاریخ خوندم، و هیچ چیز در این باره تو اونا پیدا نکردم. بنابراین شب ها با پدرم
به بحث و گفتگوهای داغ می پرداختم. خیلی از این گفتگوها با هم داشتیم، و چیزی که ازشون دستگیرم شد فرزانگی پدرم بود. او در اون شرایط اسارت، بیشترین سختی رو کشیده بود، اما با این وجود، مردمسالاری آمریکایی رو درک می کرد. بهم می گفت که مردمسالاری ما مردمسالاری برخاسته از مردمه، و می تونه به اون درجه از بزرگی که مردم می تونن، برسه و به همون مقدار هم مانند مردم دارای اشتباه باشه. بهم می گفت که مردمسالاری آمریکایی وابستگی شدیدی به انسان های خوبی داره که ایده آل های سیستم ما رو ارج می نهند
و فعالانه در تلاش هستند که این مردمسالاری رو جاری کنن. و من رو به یه ستاد انتخاباتی برد -- ستاد فرماندار ایلینوی برای انتخابات ریاست جمهوری -- و با سیاست انتخاباتی آمریکا آشنا کرد. برام از جوان های آمریکایی ژاپنی تبار در جریان جنگ جهانی دوم هم گفت. وقتی پرل هاربر بمباران شد، جوان های آمریکایی ژاپنی تبار، مانند همه ی جوان های آمریکایی، به اداره ی نظام وظیفه سرازیر شدن تا داوطلبانه برای کشورمون به جنگ برن. اون کار وطن پرستانه با یه سیلی پاسخ داده شد.
نذاشتن خدمت کنیم، و ما رو بعنوان دشمن غیربیگانه طبقه بندی کردن. خیلی زور داره وقتی می خوای برای کشورت داوطلبانه بجنگی بهت بگن دشمن، اما از اون بدتر اینکه بهمون "غیربیگانه" می گفتن، واژه ای که به معنای "شهروند" با بار منفی است. حتی واژه ی "شهروند" رو هم ازمون گرفتن، یکسال اونا رو زندانی کردن. و سپس دولت پی برد که با مشکل کمبود نیروی انسانی در زمان جنگ مواجه شده، و به همون سرعتی که جمعمون کرده بودن، خدمت جوان های آمریکایی ژاپنی تبار رو در ارتش، بلامانع کردن.
کاری بود کاملا غیرمنطقی، اما نکته ی شگفت انگیز و حیرت آور این بود که هزاران زد و مرد جوان آمریکایی ژاپنی تبار از پشت اون سیم خاردارا بیرون اومده همون یونیفرمی رو که تن نگهباناشون بود، پوشیدن، خونواده هاشون رو در اسارت ترک کردن و به جنگ در راه کشورشون رفتن. می گفتن که می رن جنگ نه تنها برای رهایی خونواده هاشون از بند سیم خاردار، بلکه برای اینکه همون ایده آلی براشون ارزشمند بود که برای دولتمون ارزشه
و باید ارزش باشه، و این مهم داشت با اتفاقاتی که افتاده بود، پایمال می شد. همه ی انسان ها برابر آفریده شده اند. و برای این کشور به جنگ رفتن. اونا رو در یه یگان مجزا مختص آمریکایی های ژاپنی تبار گذاشتن و به جبهه های اروپا فرستادن، و اونا با آغوشی باز این [ماموریت] رو پذیرفتن. با شجاعتی مثال زدنی و شگفت انگیز جنگیدن. به خطرناک ترین ماموریت ها فرستاده شدن و نسبت به دیگر یگان ها بیشترین تلفات رو دادن.
یکی از نبردها این رو بخوبی نشون می ده، نبرد گوتیک لاین. آلمان ها در دامنه ی این کوه، دامنه ی سنگی این کوه، در غارهای غیرقابل نفوذ جا گرفته بودن، و سه گردان نیروهای ائتلاف به مدت شش ماه اونا رو کوبیده بودن اما راه به جایی نبرده بودن. یگان ۴۴۲ برای پشتیبانی فراخوانده شد. مردان ۴۴۲ ایده ای منحصر بفرد اما خطرناک ارائه دادن:
بخش پشتی کوه یه صخره ی عمودی بود. آلمان ها فکر می کردن که حمله بهشون از پشت امکان پذیر نیست. مردان ۴۴۲ تصمیم گرفتن ناممکن رو ممکن کنند. یه شب تاریک و بی مهتاب، با تمام تجهیزات شروع به بالارفتن از دیواره ی سنگی با ارتفاع بیش از ۳۰۰ متر کردن. همه ی شب از صخره بالا رفتن. بعضی ها در تاریکی دست یا پاشون می لغزید و به ته دره پرت می شدن
و می مردن. اما همه بی صدا. حتی یک نفر هم فریاد نکشید تا مبادا موقعیتشون لو بره. مردان هشت ساعت بی وقفه بالا رفتن و اونایی که تونستن به بالا برسن تا طلوع خورشید اونجا موندن، و به محض اینکه خورشید دراومد، با یه حمله آلمان ها روغافلگیر کردن، تپه رو گرفتن و گوتیک لاین رو تصرف کردن. یه بن بست شش ماهه وسیله ی یگان ۴۴۲ در ۳۲ دقیقه پایان یافت.
کار بزرگی بود و وقتی جنگ تموم شد، یگان ۴۴۲ بعنوان پرافتخارترین یگان در جنگ جهانی دوم به ایالات متحده بازگشت. از اونا در کاخ سفید تجلیل بعمل اومد و رییس جمهور ترومن خطاب بهشون گفت "شما نه تنها با دشمن که با تعصب جنگیدید، و پیروز شدید." اونا قهرمانان من هستن. اونا بر ایمانشون به ایده آل های درخشان این کشور استوار بودن، و ثابت کردن که آمریکایی بودن تنها مختص عده ای خاص نیست، و نژاد تعیین کننده ی آمریکایی بودن نیست.
اونا معنی آمریکایی بودن رو گسترش دادن و آمریکایی های ژاپنی تبار رو که مورد وحشت، شک و نفرت بودن، در اون گنجوندن. اونا عوامل تغییر بودن، و برای من میراثی به جا گذاشتن. اونا قهرمان های من هستن و پدرم که مفهوم مردمسالاری رو درک کرد و منو به سمتش هدایت کرد، قهرمان منه. اونا برای من میراثی به جا گذاشتن، و اون میراث مسئولیت هایی رو با خود همراه داره، و من بر خود وظیفه می دونم که کشور خودم رو
تبدیل به مکانی هرچه بهتر کنم، که دولتم رو مردمسالارانه تر کنم، و به پاس اون قهرمان ها و سختی هایی که بر ما گذشته، می تونم بعنوان یه آمریکایی-ژاپنی همجنس گرا در برابر شما بایستم و از همه مهم تر به آمریکایی بودن خود افتخار کنم. بسیار سپاسگزارم. (تشویق)
I'm a veteran of the starship Enterprise. I soared through the galaxy driving a huge starship with a crew made up of people from all over this world, many different races, many different cultures, many different heritages, all working together, and our mission was to explore strange new worlds, to seek out new life and new civilizations, to boldly go where no one has gone before. Well — (Applause) — I am the grandson of immigrants from Japan
who went to America, boldly going to a strange new world, seeking new opportunities. My mother was born in Sacramento, California. My father was a San Franciscan. They met and married in Los Angeles, and I was born there. I was four years old when Pearl Harbor was bombed on December 7, 1941 by Japan, and overnight, the world was plunged into a world war. America suddenly was swept up by hysteria. Japanese-Americans,
American citizens of Japanese ancestry, were looked on with suspicion and fear and with outright hatred simply because we happened to look like the people that bombed Pearl Harbor. And the hysteria grew and grew until in February 1942, the president of the United States, Franklin Delano Roosevelt, ordered all Japanese-Americans on the West Coast of America to be summarily rounded up with no charges, with no trial,
with no due process. Due process, this is a core pillar of our justice system. That all disappeared. We were to be rounded up and imprisoned in 10 barbed-wire prison camps in some of the most desolate places in America: the blistering hot desert of Arizona, the sultry swamps of Arkansas, the wastelands of Wyoming, Idaho, Utah, Colorado, and two of the most desolate places in California. On April 20th, I celebrated my fifth birthday, and just a few weeks after my birthday,
my parents got my younger brother, my baby sister and me up very early one morning, and they dressed us hurriedly. My brother and I were in the living room looking out the front window, and we saw two soldiers marching up our driveway. They carried bayonets on their rifles. They stomped up the front porch and banged on the door. My father answered it, and the soldiers ordered us out of our home. My father gave my brother and me small luggages to carry,
and we walked out and stood on the driveway waiting for our mother to come out, and when my mother finally came out, she had our baby sister in one arm, a huge duffel bag in the other, and tears were streaming down both her cheeks. I will never be able to forget that scene. It is burned into my memory. We were taken from our home and loaded on to train cars with other Japanese-American families. There were guards stationed at both ends of each car, as if we were criminals.
We were taken two thirds of the way across the country, rocking on that train for four days and three nights, to the swamps of Arkansas. I still remember the barbed wire fence that confined me. I remember the tall sentry tower with the machine guns pointed at us. I remember the searchlight that followed me when I made the night runs from my barrack to the latrine. But to five-year-old me, I thought it was kind of nice that they'd lit the way for me to pee.
I was a child, too young to understand the circumstances of my being there. Children are amazingly adaptable. What would be grotesquely abnormal became my normality in the prisoner of war camps. It became routine for me to line up three times a day to eat lousy food in a noisy mess hall. It became normal for me to go with my father to bathe in a mass shower. Being in a prison, a barbed-wire prison camp, became my normality. When the war ended,
we were released, and given a one-way ticket to anywhere in the United States. My parents decided to go back home to Los Angeles, but Los Angeles was not a welcoming place. We were penniless. Everything had been taken from us, and the hostility was intense. Our first home was on Skid Row in the lowest part of our city, living with derelicts, drunkards and crazy people, the stench of urine all over,
on the street, in the alley, in the hallway. It was a horrible experience, and for us kids, it was terrorizing. I remember once a drunkard came staggering down, fell down right in front of us, and threw up. My baby sister said, "Mama, let's go back home," because behind barbed wires was for us home. My parents worked hard to get back on their feet. We had lost everything.
They were at the middle of their lives and starting all over. They worked their fingers to the bone, and ultimately they were able to get the capital together to buy a three-bedroom home in a nice neighborhood. And I was a teenager, and I became very curious about my childhood imprisonment. I had read civics books that told me about the ideals of American democracy. All men are created equal, we have an inalienable right to life, liberty and the pursuit of happiness,
and I couldn't quite make that fit with what I knew to be my childhood imprisonment. I read history books, and I couldn't find anything about it. And so I engaged my father after dinner in long, sometimes heated conversations. We had many, many conversations like that, and what I got from them was my father's wisdom. He was the one that suffered the most under those conditions of imprisonment, and yet he understood American democracy. He told me that our democracy
is a people's democracy, and it can be as great as the people can be, but it is also as fallible as people are. He told me that American democracy is vitally dependent on good people who cherish the ideals of our system and actively engage in the process of making our democracy work. And he took me to a campaign headquarters — the governor of Illinois was running for the presidency — and introduced me to American electoral politics. And he also told me about young Japanese-Americans
during the Second World War. When Pearl Harbor was bombed, young Japanese-Americans, like all young Americans, rushed to their draft board to volunteer to fight for our country. That act of patriotism was answered with a slap in the face. We were denied service, and categorized as enemy non-alien. It was outrageous to be called an enemy when you're volunteering to fight for your country, but that was compounded with the word "non-alien," which is a word that means
"citizen" in the negative. They even took the word "citizen" away from us, and imprisoned them for a whole year. And then the government realized that there's a wartime manpower shortage, and as suddenly as they'd rounded us up, they opened up the military for service by young Japanese-Americans. It was totally irrational, but the amazing thing, the astounding thing, is that thousands of young Japanese-American men and women again went from behind those barbed-wire fences,
put on the same uniform as that of our guards, leaving their families in imprisonment, to fight for this country. They said that they were going to fight not only to get their families out from behind those barbed-wire fences, but because they cherished the very ideal of what our government stands for, should stand for, and that was being abrogated by what was being done. All men are created equal. And they went to fight for this country. They were put into a segregated
all Japanese-American unit and sent to the battlefields of Europe, and they threw themselves into it. They fought with amazing, incredible courage and valor. They were sent out on the most dangerous missions and they sustained the highest combat casualty rate of any unit proportionally. There is one battle that illustrates that. It was a battle for the Gothic Line. The Germans were embedded in this mountain hillside, rocky hillside, in impregnable caves,
and three allied battalions had been pounding away at it for six months, and they were stalemated. The 442nd was called in to add to the fight, but the men of the 442nd came up with a unique but dangerous idea: The backside of the mountain was a sheer rock cliff. The Germans thought an attack from the backside would be impossible. The men of the 442nd decided to do the impossible.
On a dark, moonless night, they began scaling that rock wall, a drop of more than 1,000 feet, in full combat gear. They climbed all night long on that sheer cliff. In the darkness, some lost their handhold or their footing and they fell to their deaths in the ravine below. They all fell silently. Not a single one cried out, so as not to give their position away. The men climbed for eight hours straight,
and those who made it to the top stayed there until the first break of light, and as soon as light broke, they attacked. The Germans were surprised, and they took the hill and broke the Gothic Line. A six-month stalemate was broken by the 442nd in 32 minutes. It was an amazing act, and when the war ended, the 442nd returned to the United States as the most decorated unit of the entire Second World War.
They were greeted back on the White House Lawn by President Truman, who said to them, "You fought not only the enemy but prejudice, and you won." They are my heroes. They clung to their belief in the shining ideals of this country, and they proved that being an American is not just for some people, that race is not how we define being an American. They expanded what it means to be an American, including Japanese-Americans that were feared and suspected and hated.
They were change agents, and they left for me a legacy. They are my heroes and my father is my hero, who understood democracy and guided me through it. They gave me a legacy, and with that legacy comes a responsibility, and I am dedicated to making my country an even better America, to making our government an even truer democracy, and because of the heroes that I have
and the struggles that we've gone through, I can stand before you as a gay Japanese-American, but even more than that, I am a proud American. Thank you very much. (Applause)