021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

چرا زندگی‌ام را برای برملا کردن یک قتل عام حکومتی به خطر انداختم

Anjan Sundaram

Why I risked my life to expose a government massacre

A war zone can pass for a mostly peaceful place when no one is watching, says investigative journalist and TED Fellow Anjan Sundaram. In this short, incisive talk, he takes us inside the conflict in the Central African Republic, where he saw the methodical preparation for ethnic cleansing, and shares a lesson about why it's important to bear witness to other people's suffering. "Ignored people in all our communities tell us something important about who we are," Sundaram says. "A witness can become precious, and their gaze most necessary, when violence passes silently, unseen and unheard."


تگ های مرتبط :

TED Fellows, Africa, Journalism
شاهد بودن به چه معنا است؟ چه اهمیتی دارد که شاهد رنج کشیدن آدم‌ها باشید، بخصوص وقتی این مردم از ما جدا افتاده‌اند؟ و چه اتفاقی می‌افتد وقتی رو برمی‌گردانیم؟ سه سال پیش، به جمهوری آفریقای مرکزی سفر کردم برای گزارش درباره جنگ درحال جریان. هشدارهای مربوط به قتل‌ عام‌هایی در جنگل‌ها و بیابان‌های کشور را شنیده بودم، اما هیچکس نمی‌توانست این قتل عام‌ها را شناسایی کند یا به من بگوید چه کسی کشته شده یا چه وقت. سراغ این جنگ رفتم با اطلاعات خیلی کم. شاهد صحنه‌های بودم که دردناک و غیرواقعی بود،
و تنها در آخر بود که تشخیص دادم که شاهد مقدمات آرام پاکسازی قومی بوده‌ام. جمهوری آفریقای مرکزی کشوری با جمعیت ۵ میلیونی به بزرگی تگزاس در مرکز آفریقاست. کشور بعد از استقلال از فرانسه در ۱۹۶۰ بخاطر سابقه درخشونت معروف است. جنگی که گزارش دادم بین حکومت اقلیت مسلمانان معروف به سلئکا، و شهروندان شبه نظامی، اغلب مسیحی معروف به ضد باکالا بود. نخستین علامت پاکسازی قریب الوقوع فروپاشی اعتماد بین جوامع است.
سه روز بعد از این که به کشور رسیدم، شاهد بودم که شهر کوچک گاگا خالی شده است. جنگ قریب الوقوع بود. و برای نجات جانشان خیلی از مردم جاسوس حکومت شده بودند، دوستان و همسایه‌شان را برای کشته شدن لو می‌دادند. شهرهای بزرگ و کوچک، هر جایی که انسان‌ها بودند، ناامن شده بود. بنابراین مردم به جنگل‌ها پناه بردند. بطرز عجیبی احساس جداافتادگی داشتم وقتی خوک‌ها و احشام به خانه‌های خالی می‌رفتند. در منطقه جنگی، می‌دانید که وقتی مردم رفته باشند بیشتر در معرض کشته شدن قرار دارید.
جنگ از جنگل گذشت و به گاگا رسید، و من با طوفانی از بمب‌ها احاطه شدم. نیروهای حکومت به درون جنگل رفتند تا به پایگاه شبه نظامی‌ها حمله کنند. ساعت‌ها موتور سواری کردم، از میان جویبارها و علف‌های فیل‌آسا گذر کردم اما تنها زمانی به شهر رسیدم که حکومت آن را سوزانده بود و مردم از آنجا رفته بودند. برای اینکه با کسی حرف بزنم، داد زدم که من دوست هستم و قصد آسیب رساندن ندارم. زنی با پیراهنd قرمز از سمت جنگل دوید. بقیه با کنجکاوی از لای درخت‌ها پدیدار شدند و پرسیدند، "? Est-ce les gens savent"
«آیا مردم خبر دارند؟» پرسش باعث تعجبم شد. کودکان گرسنه و بیمار بودند، اما آنها راجع به غذا و دارو نپرسیدند. از من پرسیدند، «آیا مردم از وضعیت ما باخبرند؟» موقع نوشتن این سوال آن‌ها احساس ناتوانی می‌کردم. و عزمم را جزم کردم که این برهه از زندگی آن‌ها نباید فراموش شود. در شاهد بودن بلایی که سرشان آمده بود، احساس نزدیکی کوچکی با این مردم داشتم. از دور دست، این جنگ مثل پانویسی در اخبار دنیا محسوب می‌شد. به‌عنوان شاهد،
جنگ مثل برملا کردن تاریخ بود. دولت هرگونه ارتکاب خشونتی را تکذیب می‌کرد، اما همچنان به رفتن توی شهرها ادامه دادم، جایی که مردم قتل عام‌های حکومتی را از یک روز یا یک هفته قبل شرح می‌دادند. احساس شکنندگی می‌کردم و سعی در آرام کردن خودم داشتم. موقع گزارش این قتل عام‌ها، شیرینی‌های کوچولویی را می‌خریدم و می‌خوردم، بدنبال آسودگی آشنای طعم‌شان بودم. مردم آفریقای مرکزی با این شیرینی‌ها می‌خواستند گرسنگی‌شان را کمرنگ کنند، با به جای گذاشتن دنباله‌ای از هزاران پوست پلاستیکی به هنگام فرار.
در معدود ایستگاه‌های رادیویی باقیمانده در کشور، اغلب موسیقی پاپ می‌شنیدم. با شدت گرفتن جنگ اطلاعات کمی درباره قتل‌عام‌ها دریافت می‌کردیم. بی‌تفاوتی داشت برایمان عادی می‌شد. شاهد پدیده عدم صداقت در اطلاعات بودم. دو هفته بعد، با اضطراب و به کندی تا مقر دورافتاده شبه نظامی‌ها راندم، شهری بنام پ ک ۱۰۰. در اینجا، جنگاوران مسیحی به من گفتند که همه مسلمان‌ها خارجی، شیطان و متحد حکومت بودند. مسلمان‌ها را به حیوانات ربط می‌دادند. بدون شاهدان یا رسانه‌های بی‌طرفی
که با این روایت باطل برخورد داشته باشند، تنها روایت حاکم در این اردوگاه‌ها بود. شبه نظامی‌ها شکار مسلمان را شروع کردند، و پایتخت یعنی بانگوی را تقریباً از ۱۴۰,۰۰۰ مسلمان عاری کردند، ظرف فقط چند ماه. هرچند بیشتر قتل‌ها و فرار مسلمانان از سوی شاهدان در آمار ثبت نشده‌اند. به شما درباره گزارش‌های قتل‌عام خودم در جمهوری آفریقای مرکزی می‌گویم، اما هنوز از خود می‌پرسم چرا آنجا رفتم؟ چرا خودم را به‌خطر انداختم؟ من این کار را انجام می‌دهم چون حس می‌کنم که مردم نادیده گرفته شده در تمامی جوامع ما به ما چیز مهمی درباره این که ما
کی هستیم می‌گویند. وقتی اطلاعات نیست. آدم‌ها قدرت دستکاری در واقعیت را دارند. بدون شاهدان، ما باور می‌کردیم که این هزار نفر انسان قتل عام شده هنوز زنده‌اند، آن صدها خانه سوخته هنوز سرجایشان هستند. یک منطقه جنگی تمام عیار می‌تواند به مکانی کاملاً آرام هنگامی که هیچ شاهدی آنجا نباشد، تبدیل گردد. و یک شاهد می‌تواند باارزش باشد، و همچنین نگاه‌شان به حقایق بسیار لازم. وقتی خشونت در سکوت چراغ خاموش و بی‌صدا جلو می‌رود. متشکرم.
(تشویق)
What does it mean to be a witness? Why is it important to bear witness to people's suffering, especially when those people are isolated from us? And what happens when we turn away? Three years ago, I traveled to the Central African Republic to report on its ongoing war. I'd heard warnings of massacres in the country's jungles and deserts, but no one could locate these massacres or tell me who was killed, or when. I drove into this war with little information. I witnessed scenes that were tragic and unreal,
and only at the end did I realize that I had witnessed the slow preparation of ethnic cleansing. The Central African Republic is a country of about five million people the size of Texas in the center of Africa. The country has known chronic violence since French colonial rule ended in 1960. The war I reported on was between the minority Muslim government, called the Seleka, and citizen militias, mostly Christian, called the anti-balaka. The first sign of the impending cleansing
was the breakdown of trust within communities. Three days after I arrived in the country, I watched the small city of Gaga be abandoned. A battle was about to break out. And to save themselves, many people were working as government spies, identifying friends and neighbors to be killed. Cities and towns, any place with humans, had become unsafe. So people moved to the jungle. I felt strangely isolated as pigs and livestock moved into the empty homes.
In a war zone, you know that you are near the killing when people have left. The war moved across the jungle and reached Gaga, and I was surrounded by the thunder of bombs. Government forces drove into the jungle to attack a town sheltering a militia. I rode on motorcycle for hours, crossing jungle streams and tall elephant grass, but I only got to the town after the government had burned it and its people were gone. To see if I could speak to someone, I shouted out that I was a friend, that I would not hurt them.
A woman in a red shirt ran out of the forest. Others cautiously emerged from the trees and asked, "Est-ce les gens savent?" "Do people know?" The question surprised me. Their children were hungry and sick, but they didn't ask for food or medicine. They asked me, "Do people know what is happening to us?" I felt helpless as I wrote down their question. And I became determined that this moment in their lives should not be forgotten. In bearing witness to their crisis,
I felt a small communion with these people. From far away, this war had felt like a footnote in world news. As a witness, the war felt like history unfolding. The government denied that it was committing any violence, but I continually drove through towns where people described government massacres from a day or a week before. I felt overwhelmed and tried to calm myself. As I reported on these massacres, I bought and ate little sweets, seeking the familiar comfort of their taste.
Central Africans ate these sweets to ease their hunger, leaving a trail of thousands of plastic wrappers as they fled. On the few radio stations still operating in the country, I mostly heard pop music. As the war mounted, we received less information about the massacres. It became easier to feel a sense of normalcy. I witnessed the effect of this missing information. Two weeks later, I slowly and anxiously drove into an isolated militia headquarters, a town called PK100. Here, Christian fighters told me
that all Muslims were foreigners, evil and allied with the government. They likened Muslims to animals. Without neutral observers or media to counter this absurd narrative, it became the single narrative in these camps. The militias began to hunt down Muslims, and emptied the capital, Bangui, of nearly 140,000 Muslims in just a few months. Most of the killing and fleeing of Muslims went unrecorded by witnesses. I'm telling you about my reporting in the Central African Republic, but I still ask myself why I went there.
Why put myself at risk? I do this work because I feel that ignored people in all our communities tell us something important about who we are. When information is missing, people have the power to manipulate reality. Without witnesses, we would believe that those thousands of massacred people are still alive, that those hundreds of burned homes are still standing. A war zone can pass for a mostly peaceful place when no one is watching. And a witness can become precious,
and their gaze most necessary, when violence passes silently, unseen and unheard. Thank you. (Applause)