021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

چرا گوش دادن به نقطه‌نظرهای مخالف ارزش دارد؟

Zachary R. Wood

Why it's worth listening to people you disagree with

We get stronger, not weaker, by engaging with ideas and people we disagree with, says Zachary R. Wood. In an important talk about finding common ground, Wood makes the case that we can build empathy and gain understanding by engaging tactfully and thoughtfully with controversial ideas and unfamiliar perspectives. "Tuning out opposing viewpoints doesn't make them go away," Wood says. "To achieve progress in the face of adversity, we need a genuine commitment to gaining a deeper understanding of humanity."


تگ های مرتبط :

Politics, Activism, Social Change
در سال ۱۹۹۴، چارلز موری و ریچارد هرنستاین کتاب " منحنی زنگی" را با هم نوشتند، کتاب فوق‌العاده بحث‌برانگیزی که ادعا می‌کند به‌طور میانگین، بعضی نژادها باهوش‌ترند و احتمال موفقیت‌شان بیشتر از سایرین است. موری و هرنستاین همچنین پیشنهاد کردند که کمبود هوش انتقادی علت شیوع جنایت‌های خشونت‌آمیز در جوامع آفریقایی-آمریکایی فقیر است. اما چارلز موری و ریچارد هرنستاین تنها کسانی نیستند که اینگونه فکر می‌کنند. در سال ۲۰۱۲، یک نویسنده، روزنامه‌نگار و مفسر سیاسی بنام جان دربی‌شیر مقاله‌ای نوشت که قرار بود نسخه غیر-سیاه این صحبت باشد که امروز بسیاری از والدین سیاهپوست معتقدند باید آن را به فرزندانشان بدهند:
توصیه‌هایی درباره اینکه چگونه امن بمانند. او در این مقاله پیشنهاداتی داد از جمله: «در رویدادهایی که تعداد زیادی سیاهپوست را جذب می‌کنند شرکت نکنید،» «از محله‌هایی که جمعیت سیاهپوست زیادی دارند اجتناب کنید» و «برای سیاه‌های در بحران نقش همشهری خوب را بازی نکنید.» و با این حال، در سال ۲۰۱۶، من جان دربی‌شیر و همینطور چارلز موری را دعوت کردم تا در مدرسه‌ام سخنرانی کنند، و خوب می‌دانستم که برای آنها فضا و مخاطبینی را برای ایده‌هایی فراهم می‌کردم که از آنها بیزار بودم و رد می‌کردم. اما این فقط قدمی در جهت تکامل در مسیر ناآسوده‌ی یادگیری در سراسر زندگی من است.
وقتی ده سالم بود، مادرم متبلا به اسکیزوفرنی شخیص داده شد، بیماری روانی که مشخصه‌اش نوسانات خلقی و توهمات پارانوید است. در سراسر زندگی‌ام، خشم مادرم خانه کوچک‌مان را تبدیل به میدان مین کرده بود. اگرچه من از خشم او همیشه می‌ترسیدم، اما چیزهای زیادی هم از او یاد گرفتم. رابطه ما پیچیده و پرچالش بود، و در چهارده سالگی، تصمیم‌گیری شد که باید از او جدا زندگی کنم. اما در طول سال‌ها من توانستم قدر بعضی از درس‌های مهمی که مادرم درباره زندگی به من یاد داد را بفهمم. او اولین نفری بود که در مورد یادگیری نقطه‌نظرهای مخالف با من صحبت کرد.
و او، مثل من در خانواده‌ای متعهد به جناح لیبرال دموکرات‌ها به دنیا آمده و بزرگ شده بود. با این حال، او مرا تشویق می‌کرد تا دنیا و مسائلی که دنیا با آن روبرو است را پیچیده، بحث برانگیز و دائماً در حال تغییر ببینم. یک روز، در کتابی که در حال خواندنش بودم با عبارت «اقدام مخالف تبعیض» مواجه شدم. و وقتی از مادرم معنی آن را پرسیدم، او چیزی حدود یک ساعت گذاشت تا توضیح کامل و فکرشده‌ای بمن بدهد که توسط یک بچه کوچک قابل فهم باشد. او حتی موضوع را تاحدی جالب طرح کرد که هریک از استادهای من ممکن بود طرح کنند. دلایل متعددی را توضیح داد که چرا افرادی با نگرش‌های سیاسی متنوع
از اقدامات مخالف تبعیض حمایت و یا آنها را به چالش می‌کشند، با تاکید بر اینکه، خود او به شدت از آن حمایت می‌کند، می‌خواست من آن را به عنوان یک موضوع غیرقطعی و قابل بحث ببینم که تاریخچه‌ای طولانی، آینده‌ای مشکوک و عوامل تاثیرگذار پیچیده‌ای دارد. با اینکه یک اقدام مخالف تبعیض می‌تواند حضور اقلیت‌ها را در موسسات آموزشی نخبگان افزایش بدهد، او احساس می‌کرد این می‌تواند به زیان افراد پرتلاش نژادهای مختلف از پیش‌زمینه‌های متمول‌تر باشد. مادرم می‌خواست که بفهمم من هرگز نباید نظراتی که دوست ندارم یا مخالف نظر خودم هستند را بلافاصله حذف کنم،
چون همیشه چیزی در نقطه‌نظر دیگران برای یاد گرفتن وجود دارد، حتی اگر انجام این کار خیلی دشوار باشد. اما زندگی در خانه با مادرم تنها جنبه سازنده و ناخوشایند مسیرم نبود. در کلاس چهارم، او تصمیم گرفت من به مدرسه خصوصی بروم تا بهترین آموزش ممکن را داشته باشم. به‌عنوان یک دانش‌آموز سیاهپوست در یک مدرسه خصوصی عمدتاً سفید پوست، من با رفتارها و نگرش‌های نژاد پرستانه‌ کلیشه‌ای مواجه می‌شدم. بسیاری از والدین دوستانم در همان دقایق اولیه ملاقات با من فرض می‌کردند بهترین مهارتم بسکتبال است. و این واقعاً ناراحتم می‌کرد که نژادم باعث می‌شد تا آنها به سختی مرا دانش‌آموزی ببینند که خواندن، نوشتن و صحبت کردن را دوست دارد.
تجاربی مانند این به من انگیزه داد تا تلاش زیادی بکنم و پیش‌فرض‌های اشتباه مردم را از بین ببرم. مادرم حتی می‌گفت، برای اینکه نهایت تلاشم را کرده باشم، باید صبور، هوشیار و به شدت خوش-منش باشم. برای اینکه ثابت کنم من مثل بقیه‌ام، باید وقار و اعتماد به نفسم را نشان می‌دادم یعنی هم خوب صحبت می‌کردم و هم با دقت گوش می‌دادم. تنها در آن صورت همکلاسی‌هایم می‌فهمیدند که من هم به اندازه آنها استحقاق آنجا بودن را دارم. علی‌رغم کلیشه های نژاد پرستانه و ناراحتی‌ای که اغلب حس می‌کردم آموزه‌هایی که من درباره جنبه‌های دیگر زندگی در یک مدرسه خصوصی برگزیده کسب کردم بسیار با ارزش بودند. من توسط معلم‌هایم تشویق می‌شدم تا کنجکاوی‌‌هایم را دنبال کنم،
تا به روش‌های جدیدی خودم را به چالش بکشم و فهم عمیق‌تری نسبت به موضوعاتی که مرا جذب می کرد پیدا کنم. و رفتن به کالج گام بعدی بود. من از اینکه سطح فکری و علاقه‌ام به دنیای ایده‌ها را به سطح جدیدی برسانم هیجان زده بودم. مشتاق بودم تا در بحث‌های پرشور با همکلاسی‌ها و استادانم و همچنین با سخنرانان خارجی شرکت کنم، تا بشنوم، یاد بگیرم، و درک عمیق‌تری از خودم و دیگران پیدا کنم. اگرچه من خوش‌شانس بودم که همکلاسی‌ها و استادانی داشتم که در این مورد مثل من بودند میل من به درگیر ایده‌های دشوار شدن با مقاومت هم روبرو می‌شد. برای اینکه خودم را برای بحث کردن در دنیای واقعی آماده کنم،
به گروهی پیوستم که سخنرانان مباحثه‌گر را به دانشکده دعوت می‌کرد. اما افراد بسیاری با این گروه مخالفت شدید داشتند، و به این خاطر من بازخورد منفی زیادی از دانشجویان، استادان و مدیران دانشگاه دریافت کردم. بسیاری از آنها نمی‌توانستند بپذیرند که آوردن سخنرانان مباحثه‌گر به دانشگاه می‌تواند ارزشمند باشد، درحالی که باعث آسیب می‌شود. و این برای من مایه تأسف بود که با حمله‌های شخصی روبرو شوم، مدیریت سخنرانی‌ها را کنسل کند و نیت و قصد من توسط اطرافیانم تحریف شود. این کار من همچنین احساسات افراد زیادی را آزرد، و من متوجه این شدم.
البته هیچکس دوست ندارد ناراحت شود، و قطعاً من هم دوست ندارم به حرف‌های سخنرانان مباحثه‌گر درباره اینکه فمینیسم تبدیل به جنگی علیه مردان شده است گوش بدهم یا اینکه ضریب هوشی سیاه پوستها از سفیدپوست‌ها کمتر است. همچنین فهمیدم که برخی افراد بحران‌هایی را در زندگی تجربه کرده‌اند. و برای برخی از آنها، گوش دادن به نقطه نظرهای ناراحت کننده میتواند مثل زنده کردن همان بحران‌هایی باشد که سخت تلاش کرده‌اند از آنها عبور کنند. بسیاری معتقدند که با دادن سکوی سخنرانی به این افراد، شما بیش از آنکه سود برسانید آسیب می‌زنید و هر بار که به این نقطه‌نظرها گوش می‌دهم این به من تذکر داده می‌شود و حالم را دگرگون می‌کند.
با این وجود، نشنیدن نقطه‌نظرهای مخالف آنها را از بین نمی‌برد، چون میلیون‌ها نفر با آنها موافقند. به منظور فهمیدن پتانسیل جامعه برای پیشرفت رو به جلو، ما باید نیروهای مخالف را نیز بشناسیم. با به چالش کشیدن ایده‌های مخالف و آزاردهنده، من معتقدم که می‌توانیم به درک مشترکی دست پیدا کنیم، حتی اگر این درک مشترک با خود سخنران‌ها نباشد، حداقل با مخاطبینی که آنها جذب و متقاعد می‌کنند خواهد بود. من معتقدم که از طریق به چالش کشیدن، ما می‌تونیم به شناخت بهتری برسیم، به یک درک عمیق‌تر، از باورهای خودمان و قدرت‌مان در حل مسائل را حفظ کنیم،
که اگر باهم صحبت نکنیم این قدرت را نداریم، و تلاش کنیم تا شنوندگان خوبی باشیم. اما بعد از اینکه اعلام کردم جان دربی‌شیر در دانشگاه سخنرانی خواهد کرد، واکنش‌های دانشجویان در شبکه‌های اجتماعی فوران کرد. مقاومت افراد آنقدر شدید بود که رئیس دانشکده دعوت را لغو کرد. من از این موضوع بسیار ناراحت شدم، چون آن طور که من آن را می‌دیدم، هیچ کاری از دست من یا هیچ‌ یک از همکارهایم بر نمی‌آمد تا کسی که با او موافق بود را ساکت کنیم در محل کار آینده‌مان. من به آنچه در محیط کالج‌ها اتفاق می‌افتد توجه می‌کنم و عصبانیت را می‌بینم.
و آن را درک می‌کنم. اما چیزی که دوست داشتم به مردم می‌گفتم این بود که همه اینها به ناراحتی‌اش می‌ارزد، ارزش شنیدن را دارد، و ما بخاطرش قوی‌تر هستیم، نه ضعیف‌تر. وقتی من به تجربه یادگیری‌های ناراحت کننده‌ام فکر می‌کنم، و بر روی آنها عمیق می‌شوم، متوجه شده‌ام که تغییر ارزش‌های جامعه فکری‌ که من بخشی از آن بوده‌ام بسیار دشوار است. اما من احساسی از امید دارم وقتی به تعاملات فردیی فکر می‌کنم که توانستم داشته باشم هم با دانش‌جویانی که از آنچه انجام می‌دهم حمایت می‌کنند و هم آنها که حس به چالش کشیده شدن توسط آن را دارند و از آن حمایت نمی‌کنند.
آنچه فهمیدم این است که، اگرچه به سختی می‌توان ارزش‌های یک جامعه را تغییر داد، اما ما می‌توانیم ارزش زیادی از تعاملات فردی کسب کنیم. با اینکه من قرار نبود با جان دربی‌شیر وارد چالش شوم بخاطر پس گرفتن دعوت او توسط مدیرم، من توانستم با چارلز موری قبل از سخنرانی‌اش شام بخورم. می‌دانستم که این مکالمه‌ای دشوار خواهد بود. و انتظار نداشتم خوشایند هم باشد. اما آن گفتگویی دوستانه بود و من درک عمیق‌تری از استدلال او پیدا کردم. فهمیدم که او هم مثل من معتقد به ساختن جامعه‌ای عادلانه‌تر بود. نکته اینجا بود که، درک او از آنچه عدالت در بر داشت بسیار متفاوت از نگاه من بود.
روشی که او می‌خواست این موضوع را بفهمد، روشی که می‌خواست با موضوع نابرابری روبرو شود هم از روش من متفاوت بود. و من فهمیدم که درک او از موضوعاتی مثل رفاه و رفتار مخالف تبعیض بسیار عمیقاً مربوط است به شناخت او از باورهای محافظه‌کارانه و آزادی‌گرایانه‌ی متعددی، و آنچه حضور آنها را در جامعه زیاد یا کم می‌کند. با اینکه او نقطه نظرهایش را با فصاحت بیان کرد، من اصلاً متقاعد نشدم. اما با درک عمیق‌تری از آن موضوع گذشتم. این باور من است که برای پیشرفت در برابر آنچه مخالفش هستیم،
ما نیاز به تعهدی واقعی داریم به اینکه درکی عمیق‌تر از انسانیت پیدا کنیم. من مایلم دنیایی با رهبرانی بیشتر ببینم که با نقطه‌نظرهای افرادی که عمیقاً با آنها مخالفند آشنا هستند، تا درنتیجه بتوانند تفاوت‌های ریز همه افرادی که نماینده‌شان هستند را بشناسند. من این را یک فرآیند دائمی که شامل یادگیری همیشگی است می‌دانم، و مطمئنم که من در این مسیر می‌توانم ارزشی ایجاد کنم اگر به ساختن درک و تفاهم از طریق تعامل داشتن با نقطه‌نظرهای ناآشنا ادامه دهم. متشکرم. (تشویق)
In 1994, Charles Murray and Richard Herrnstein coauthored "The Bell Curve," an extremely controversial book which claims that on average, some races are smarter and more likely to succeed than others. Murray and Herrnstein also suggest that a lack of critical intelligence explains the prominence of violent crime in poor African-American communities. But Charles Murray and Richard Herrnstein are not the only people who think this. In 2012, a writer, journalist and political commentator named John Derbyshire wrote an article that was supposed to be a non-black version of the talk
that many black parents feel they have to give their kids today: advice on how to stay safe. In it, he offered suggestions such as: "Do not attend events likely to draw a lot of blacks," "Stay out of heavily black neighborhoods" and "Do not act the Good Samaritan to blacks in distress." And yet, in 2016, I invited John Derbyshire as well as Charles Murray to speak at my school, knowing full well that I would be giving them a platform and attention for ideas that I despised and rejected. But this is just a further evolution of a journey of uncomfortable learning throughout my life.
When I was 10 years old, my mother was diagnosed with schizophrenia, a mental illness characterized by mood swings and paranoid delusions. Throughout my life, my mother's rage would turn our small house into a minefield. Yet, though I feared her rage on a daily basis, I also learned so much from her. Our relationship was complicated and challenging, and at the age of 14, it was decided that I needed to live apart from her. But over the years, I've come to appreciate some of the important lessons my mother taught me about life. She was the first person who spoke to me about learning from the other side.
And she, like me, was born and raised in a family of committed liberal democrats. Yet, she encouraged me to see the world and the issues our world faces as complex, controversial and ever-changing. One day, I came across the phrase "affirmative action" in a book I was reading. And when I asked her what the term meant, she spent what felt like an hour giving me a thorough and thoughtful explanation that would make sense to a small child. She even made the topic sound at least as interesting as any of my professors have.
She explained the many reasons why people of various political views challenge and support affirmative action, stressing that, while she strongly supported it herself, it was important for me to view the issue as a controversial one with a long history, a questionable future and a host of complicating factors. While affirmative action can increase the presence of minorities at elite educational institutions, she felt that it could also disadvantage hardworking people of different races from more affluent backgrounds. My mom wanted me to understand
that I should never just write off opinions that I disagreed with or disliked, because there was always something to learn from the perspectives of others, even when doing so might be difficult. But life at home with my mom was not the only aspect of my journey that has been formative and uncomfortable. In fourth grade, she decided that I should attend a private school in order to receive the best education possible. As a black student attending predominantly white private schools, I've encountered attitudes and behaviors that reflected racial stereotypes. Several of my friends' parents assumed within minutes of meeting me
that my best skill was playing basketball. And it really upset me to think that my race made it harder for them to see me as a student who loved reading, writing and speaking. Experiences like this motivated me to work tirelessly to disprove what I knew people had assumed. My mother even said that, in order to put my best foot forward, I had to be patient, alert and excruciatingly well-mannered. To prove that I belonged, I had to show poise and confidence, the ability to speak well and listen closely. Only then would my peers see that I deserved to be there as much as they did. Despite this racial stereotyping and the discomfort I often felt,
the learning I gained from other aspects of being at an elite private school were incredibly valuable. I was encouraged by my teachers to explore my curiosity, to challenge myself in new ways and to deepen my understanding of subjects that fascinated me the most. And going to college was the next step. I was excited to take my intellectual drive and interest in the world of ideas to the next level. I was eager to engage in lively debate with peers and professors and with outside speakers; to listen, to learn and gain a deeper understanding of myself and of others.
While I was fortunate to meet peers and professors who were interested in doing the same thing, my desire to engage with difficult ideas was also met with resistance. To prepare myself to engage with controversy in the real world, I joined a group that brought controversial speakers to campus. But many people fiercely opposed this group, and I received significant pushback from students, faculty and my administration. For many, it was difficult to see how bringing controversial speakers to campus could be valuable, when they caused harm. And it was disappointing to me facing personal attacks,
having my administration cancel speakers and hearing my intentions distorted by those around me. My work also hurt the feelings of many, and I understood that. Of course, no one likes being offended, and I certainly don't like hearing controversial speakers argue that feminism has become a war against men or that blacks have lower IQs than whites. I also understand that some people have experienced traumatic experiences in their lives. And for some, listening to offensive views can be like reliving the very traumas that they've worked so hard to overcome.
Many argue that by giving these people a platform, you're doing more harm than good, and I'm reminded of this every time I listen to these points of view and feel my stomach turn. Yet, tuning out opposing viewpoints doesn't make them go away, because millions of people agree with them. In order to understand the potential of society to progress forward, we need to understand the counterforces. By engaging with controversial and offensive ideas, I believe that we can find common ground, if not with the speakers themselves,
then with the audiences they may attract or indoctrinate. Through engaging, I believe that we may reach a better understanding, a deeper understanding, of our own beliefs and preserve the ability to solve problems, which we can't do if we don't talk to each other and make an effort to be good listeners. But soon after I announced that John Derbyshire would be speaking on campus, student backlash erupted on social media. The tide of resistance, in fact, was so intense, that my college president rescinded the invitation.
I was deeply disappointed by this because, as I saw it, there would be nothing that any of my peers or I could do to silence someone who agreed with him in the office environment of our future employers. I look out at what's happening on college campuses, and I see the anger. And I get it. But what I wish I could tell people is that it's worth the discomfort, it's worth listening, and that we're stronger, not weaker, because of it. When I think about my experiences with uncomfortable learning, and I reflect upon them,
I've found that it's been very difficult to change the values of the intellectual community that I've been a part of. But I do feel a sense of hope when I think about the individual interactions that I've been able to have with students who both support the work that I'm doing and who feel challenged by it and who do not support it. What I've found is that, while it can be difficult to change the values of a community, we can gain a lot from individual interactions. While I didn't get to engage with John Derbyshire due to my president's disinvitation, I was able to have dinner with Charles Murray before his talk.
I knew the conversation would be difficult. And I didn't expect it to be pleasant. But it was cordial, and I did gain a deeper understanding of his arguments. I found that he, like me, believed in creating a more just society. The thing is, his understanding of what justice entailed was very different from my own. The way in which he wanted to understand the issue, the way in which he wanted to approach the issue of inequality also differed from my own. And I found that his understanding of issues like welfare and affirmative action was tied and deeply rooted
in his understanding of various libertarian and conservative beliefs, what diminishes and increases their presence in our society. While he expressed his viewpoints eloquently, I remained thoroughly unconvinced. But I did walk away with a deeper understanding. It's my belief that to achieve progress in the face of adversity, we need a genuine commitment to gaining a deeper understanding of humanity. I'd like to see a world with more leaders who are familiar with the depths of the views of those they deeply disagree with,
so that they can understand the nuances of everyone they're representing. I see this as an ongoing process involving constant learning, and I'm confident that I'll be able to add value down the line if I continue building empathy and understanding through engaging with unfamiliar perspectives. Thank you. (Applause)