021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

چرا ضریب هوشی ما از نیاکانمان بیشتر است؟

James Flynn

Why our IQ levels are higher than our grandparents'

It's called the "Flynn effect" -- the fact that each generation scores higher on an IQ test than the generation before it. Are we actually getting smarter, or just thinking differently? In this fast-paced spin through the cognitive history of the 20th century, moral philosopher James Flynn suggests that changes in the way we think have had surprising (and not always positive) consequences.


تگ های مرتبط :

Culture, Education
میخواهیم سفری سریع بکنیم به تاریخ علوم شناختی در قرن ۲۰ام. چون در طول این قرن مغزهای ما به شکل چشمگیری تغییرکرده اند. همانطور که همه میدانید، خودروهایی که در سالهای ۱۹۰۰ رانده میشدند تغییرات بنیادی کردند، چون جاده ها بهتر شده بودند و البته به خاطر تغییرات فناوری. و همینطور مغزهای ما نیز تغییر کرده اند. ما از دوره انسانهایی که [فقط] با دنیای واقعی اطرافشان مواجه بودند و آن دنیا را در درجه اول با برداشتهای منفعت طلبانه ی خود تحلیل میکردند عبور کردیم. و به انسانهایی بدل شدیم که با دنیایی بس پیچیده [و انتزاعی] روبرو هستند و این دنیا جاییست که ما مجبوریم
عادت های روانی و ذهنی تازه ای را رشد دهیم. و این عادات شامل چیزهایی است مثل: پوشش دادن آن دنیای واقعی با دسته بندی کردن، معرفی چیزهای انتزاعی که ما سعی در منطقی کردن آنها داریم و همچنین جدی گرفتن چیزهای فرضی و اندیشیدن در مورد اینکه چه می شد به جای آن که چه هست خب، این تغییرات چشمگیر توجه مرا جلب کرده بود اینکه بهره ی هوشی ما در طول زمان افزایش پیدا کرده است و این افزایش واقعا زیاد بوده است به طوریکه(اختلاف ما با انسان های گذشته)فقط چند تا جواب درست بیشتر در تست های هوش نیست
بلکه ما بسیاربسیار بیشتر جواب درست میدهیم نسبت به همه نسل های متوالی بعد از اختراع این تست ها در واقع اگر به افراد یک قرن پیش با معیارهای امروزه نمره دهیم میانگین ضریب هوشی آنها ۷۰ خواهد بود در حالیکه اگر ما را با معیارهای آنها نمره دهند ما میانگین ضریب هوشی ۱۳۰ خواهیم داشت اکنون این قضیه سوال های گوناگونی را برانگیخته است آیا پیشینیان ما در آستانه عقب ماندگی ذهنی بودند؟ چون ۷۰ معمولا نمره افراد عقب مانده ذهنی است یا آیا ما در آستانه نابغه بودن هستیم؟ زیرا ۱۳۰ از خط نبوغ عبور میکند(در نمودار ضریب هوشی)
اکنون من قصد دارم در مورد فرض سومی بحث وبررسی کنم که از هردو فرض قبلی روشن کننده تر است برای فهم آن تصور کنید که یک مریخی به زمین آمده است و یک تمدن مخروبه پیدا کرده است و این مریخی باستان شناس بوده و تعدادی تیر پیدا کرده است که مردم برای تیراندازی استفاده میکرده اند ابتدا او به ۱۸۶۵ نگاه میکند و متوجه میشود که دریک دقیقه افراد فقط یک تیر به مرکزسیبل زده اند سپس متوجه میشود که در ۱۸۹۸ افراد توانسته اند در یک دقیقه ۵ گلوله به مرکز بزنند سپس در ۱۹۱۸ آنها ۱۰۰ گلوله را به مرکز زده اند
در ابتدا آن باستان شناس گیج میشود ممکن است بگوید: نگاه کن این تست ها طراحی شده اند تا بفهمند چقدر افراد بر دست خود تسلط دارند تاچه حد بیناییشان قوی است آیا بر اسلحه خود کنترل دارند چگونه عملکردها تا این حد پیشرفت داشته است؟ البته امروزه ما جواب را میدانیم اگر آن مریخی به میدان های جنگ نگاه کند خواهد فهمید که مردم در زمان جنگ داخلی فقط تفنگ چخماقی داشته اند سپس آنها در زمان جنگ آمریکا-اسپانیا تفنگ گلوله دار داشته اند و بعد از آن در زمان جنگ جهانی اول دارای
مسلسل بوده اند و به عبارت دیگر این ابزار در دست یک سرباز معمولی عامل (بهبود عملکرد) بوده است نه بینایی قوی تر یا تسلط بیشتر بر دست اکنون چیزی که ما باید تصور کنیم توپخانه ذهنی است که در طی آن قرون کسب کرده ایم و من فکر میکنم که دوباره یک متفکر دیگر به ما کمک خواهد کرد و او "لوریا" است لوریا انسان های قبل ازعصر دانش را مورد بررسی قرار داد و او متوجه شد که این افراد در مقابل طبقه بندی کردن دنیای واقعی مقاومت میکردند آنها تمایل داشتند که جهان را
به قطعات کوچک قابل استفاده تقسیم کنند او فهمید که آنها در برابر این چیزها مقاومت میکردند استنباط فرضیات حدس زدن اینکه چه خواهد شد و در نهایت او فهمید که آنها با مفاهیم انتزاعی و استفاده از منطق برای آنها مشکل داشتند حال اجازه بدهید یک نمونه از مصاحبه هایش را ارائه بدهم او با کدخدای یک روستا در روسیه صحبت کرده است در نقاط روستایی روسیه. آنها شرایط انسان های سال ۱۹۰۰ را داشتند تقریبا فقط ۴ سال تحصیل میکردند لوریا از آن شخص خاص پرسیده است: ویژگی های مشترک کلاغ و ماهی چیست؟
و آن شخص درجواب گفت: قطعا هیچی میدانید من میتوانم ماهی را بخورم ولی نمیتوانم کلاغ را بخورم کلاغ میتواند به ماهی نوک بزند ولی ماهی نمیتواند آسیبی به کلاغ برساند و لوریا گفت: اما آیا آنها هردو حیوان نیستند؟ و او گفت: قطعا نیستند یکی ماهی است و دیگری پرنده. و تنها به کارایی که این دو موجود برایش داشتند علاقه نشان می داد. و سپس لوریا به سراغ شخص دیگری رفت و به او گفت: "در آلمان شتر وجود ندارد هامبورگ شهری در آلمان است
آیا در هامبورگ شتر وجود دارد؟" و آن شخص گفت: "خب اگر آنجا به اندازه کافی بزرگ باشد باید شتر وجود داشته باشد" و لوریا گفت: اما حرف های من چه معنایی داشت؟" و او گفت: "خب شاید آنجا یک روستای کوچک باشد و جایی برای شترها نباشد" به عبارت دیگر او فقط مایل بود از جنبه ی غیر انتزاعی به مساله نگاه کند و او عادت کرده بود که شترها در روستا باشند و او اصلا نمیتوانست که فرض کند و از خودش بپرسد که چه میشود اگر در آلمان شتری وجود نداشته باشد مصاحبه با نفر سوم دررابطه با قطب شمال انجام شد
و لوریا گفت:" در قطب شمال همیشه برف میبارد هرجا که همیشه برف ببارد خرس ها سفید هستند خرس های قطب شمال چه رنگی اند؟" و جواب این بود:" چیزی مانند این فقط با شهادت دادن حل میشود اگر یک انسان عاقل از قطب شمال بیاید و به من بگوید که خرس ها سفیدند ممکن است باور کنم اما هر خرسی که من دیده ام قهوه ای بوده است" پس میبینید که دوباره این مرد فرا رفتن از این دنیای واقعی و تحلیل آن براساس تجربیات روزانه را رد می کند برای آن شخص مسئله مهم رنگ خرس ها بود
زیرا آنها خرس را شکار میکردند و آنها علاقه ای به درگیر شدن با این موضوع نداشتند یکی از آنها به لوریا گفت: " چگونه ما چیزهایی را حل کنیم که مسائل واقعی نیستند؟ هیچکدام از این مسائل واقعی نیستند چگونه آنها را نشان دهیم؟" اکنون این سه دسته: دسته بندی، استفاده از منطق در انتزاعات، جدی گرفتن فرضیات چه تفاوتی در دنیای واقعی، ایجاد میکنند؟ خارج از اتاق امتحان؟ بگذارید منظورم را واضح کنم اولا تقریبا همه ما امروزه دیپلم میگیریم
یعنی ما از ۴ سال تحصیل به ۸ سال تحصیل و سپس ۱۲ سال به صورت رسمی آموزش دیده ایم و ۵۲ درصد آمریکایی ها در واقع نوعی از مرحله سوم از آموزش را تجربه کرده اند اکنون ما نه تنها آموزش بیشتری داریم و بیشتر این آموزش علمی است و شما نمیتوانید بدون دسته بندی جهان با علم کار کنید نمیتوانید بدون ارائه فرضیات با علم کار کنید نمیتوانید بدون منطقی کردن علم با آن کار کنید و حتی در مدارس ابتدایی شرایط تغییر کرده است در ۱۹۱۰ آنها امتحاناتی را که در ایالت اوهایو به ۱۴ ساله ها دادند را بررسی کردند و فهمیدند که (این امتحانات) همگی درباره
اطلاعات محسوس اجتماعی بودند آنها چیزهایی شبیه این بودند : مراکز ۴۴ یا ۴۵ ایالتی که در آن زمان وجود داشت کجا بودند؟ وقتی امتحانات ایالتی اوهایو در ۱۹۹۰ را بررسی کردند همه آنها درباره مفاهیم انتزاعی بودند چیزهایی مانند: چرا بزرگترین شهر یک ایالتی به ندرت مرکز است؟ و از شما انتظار میرفت که فکر کنید و بگویید: خب فرمانداری ایالت در دست روستایی ها بوده و آنها از شهر بزرگ متنفر بودند بنابراین به جای قراردادن شهر بزرگ به عنوان مرکز مرکز را به شهر دلخواه خود میبرند
به جای نیویورک، آلبانی را مرکز ایالت میکنند به جای فیلادلفیا، هاریسبورگ را مرکز ایالت میکنند و الی اخر پس رویه آموزش عوض شده است ما افراد را آموزش میدهیم تا فرضیات را جدی بگیرند از مفاهیم انتزاعی استفاده کنند و با منطق آنها را به هم وصل کنند وضعیت استخدام چطور است؟ خب در ۱۹۰۰، سه درصد آمریکایی ها به حرفه هایی اشتغال داشتند که تخصصی بود تنها ۳ درصد وکیل یا دکتر یا معلم بودند امروزه، ۳۵ درصد آمریکایی ها در شغل های تخصصی مشغول هستند نه تنها حرفه هایی مانند وکالت
یا پزشکی یا دانشمند یا استاد بودن بلکه تعداد بسیاری از شغل های زیر شاخه ای مثل کارشناس فنی یا برنامه نویس کامپیوتر بودن وجود دارد اکنون همه انواع مشاغل نیاز به مهارت دارند و در دنیای مدرن تنها وقتی میتوانیم شرایط استخدام را داشته باشیم که و در دنیای مدرن تنها وقتی میتوانیم شرایط استخدام را داشته باشیم که که در یادگیری مهارت ها بسیار انعطاف پذیر باشیم و این تنها به این علت نیست که آدم های متخصص بیشتری در شغل ها ی تخصصی داریم بلکه شغل ها نیز به روز شده اند مقایسه کنید پزشکان در ۱۹۰۰ را که چند حقه بیشتر در آستین نداشتند
با اطبا و متخصصان امروزی مقایسه کنید با سال ها آموزش علمی مقایسه کنید یک بانکدار در ۱۹۰۰ را که فقط به حسابدار خوب نیاز داشت و اینکه بداند چه کسی در آن محل میتواند برای برگرداندن وام معتبر باشد بانک دارهای بازرگانی که دنیا را به زانو درآوردند ممکن است از لحاظ اخلاقی بی مبالات باشند اما آنها ازلحاظ مهارت خیلی زیرک بودند آنهاازآن بانکداران ۱۹۰۰ فراتر رفتند آنها برای بازار مسکن باید به پروژه های کامپیوتری نگاه میکردند آنها باید از سیستم پیچیده «مجذور سی دی او»
برای مخفی کردن بدهی ها استفاده میکردند تا بدهی را مانند سرمایه پرسود جلوه میدادند آنها باید گزارشی برای موسسات اعتبارسنجی برای تعیین رتبه ارائه میکردند تا بهتربن رتبه را از آنان دریافت کنند هرچند در بیشتر موارد به صورت پنهانی به این موسسات اعتبارسنجی رشوه میدادند و آنها هم مردم را متقاعد میکردند تا این سرمایه های کذایی را باور کنند و پول هایشان را به این بانک ها بسپارند در حالیکه این بانک ها بسیار ضعیف بودند یا مزرعه دار امروزی را در نظر بگیرید از نظر من مدیر مزرعه امروزی بسیار متفاوت از مزرعه دار سال ۱۹۰۰ است پس تنها افزایش
تعداد شغل های تخصصی نبوده بلکه به روز شدن حرفه هایی مانند وکالت و پزشکی و هر تخصصی که در دانشکده هایمان آموزش داده میشود را نیز داشته ایم اما در مورد آموزش و استخدام صحبت کردم بعضی از عادت های ذهنی که ما در طی قرن ۲۰ام رشد داده ایم نتایج خوبی را در زمینه های دور از انتظار داده است قبل از هرچیز من یک فیلسوف اخلاق هستم رشته من چیز دیگریست و موقتا روانشناسی کار میکنم، و چیز کلی ای که مرا علاقمند کرد بحث اخلاقی قضیه بود حالدرطول قرن اخیر در کشور های توسعه یافته مانند آمریکا
بحث های اخلاقی افزایش یافته است چون ما فرضیات را جدی گرفتیم و همچنین موضوعات همگانی رانیز جدی گرفتیم و به دنبال ارتباطات منطقی هستیم وقتی در سال ۱۹۵۵ از دانشگاه به خانه آمدم در زمان مارتین لوتر کینگ آدم های زیادی در آن زمان به خانه برگشتند و شروع به بحث با والدین و پدربزرگ مادربزرگ هایشان کردند پدر من در سال ۱۸۸۵ متولد شده بود و کمی از لحاظ نژادی متعصب بود به عنوان یک ایرلندی از انگلیسی ها متنفر بود او احساس خوبی نسبت به بقیه (دیگر نژادها) نداشت (خنده) اما او احساس میکرد که سیاه پوست ها پست ترند
و زمانی که ما به والدین یا پدربزرگ مادربزرگ هایمان میگفتیم: چه احساسی خواهید داشت اگر فردا سیاه پوست بیدار شوید؟ آنها میگفتند این احمقانه ترین چیزی است که تا بحال گفته اید چه کسی را میشناسید که صبح بیدار شده... (خنده) و دیده که سیاه پوست است؟ به عبارت دیگر آنها در عقاید و باورهای منجمدی که به ارث برده بودند گیر کرده بودند آنها فرضیات را جدی نمیگرفتند و بدون فرضیات پرداختن به بحث های اخلاقی بسیار سخت خواهد شد شما باید بگویید که تصور کن در ایران بودی و تصور کن که اقوامت
از خسارات جنگ رنج کشیده بودند در حالیکه هیچ گناهی نداشتند چه احساسی در این باره خواهی داشت؟ و اگر کسی از نسل های قدیمی باشد میگوید: خب حکومت ما از ما مراقبت میکند و این وظیفه حکومت آنهاست که از آنها مراقبت کند آنها فقط تمایل ندارند که فرضیات را جدی بگیرند یا یک پدر مسلمان را در نظر بگیرید که دخترش مورد تجاوز قرار گرفته و او احساس میکند که به خاطر آبرویش باید دخترش را بکشد خب او براساس رسومش رفتار میکند انگار چوب و سنگ و صخره به ارث برده است(عقاید موروثی را به سنگ و صخره تشبیه کرده) و اینها با منطق قابل جابجا شدن نیستند این ها فقط باورهای موروثی است
امروزه میتوانیم چیزی مانند این را بگوییم: خب تصور کنید که شما را ناخواسته بیهوش کرده و با شما لواط کرده اند آیا شما شایسته کشته شدنید؟ واو خواهد گفت: خب این در قرآن نیست و این از عقاید من نیست خب شما امروزه عقایدتان را جهانی میکنید آنها را به حالت انتزاعی بیان میکنید و در آنها از منطق استفاده میکنید اگر اصلی مانند این داشتید: انسان ها نباید تنبیه شوند مگر اینکه گناهی مرتکب شده باشند سپس برای جدا کردن سیاه پوست ها از این قاعده شما مجبورید استثنا بیاورید، درسته؟ شما باید بگویید: خب، سیاهی پوست، نمیشه فقط به این دلیل رنج کشید
شاید به این دلیل است که آنها یک طوری فاسد شده اند و سپس ما میتوانیم حقایق تجربی ارائه کنیم و بگوییم: چگونه میتوانی همه سیاه ها را فاسد در نظر بگیری در حالیکه «سن آگوستین» و «توماس سول» سیاه پوست هستند و بعد شما میتوانید بحث های اخلاقی را پیش بکشید چون دیگر با اصول اخلاقی منجمد برخورد نمیکنید بلکه به صورت عام و جهانی برخورد میکنید که بر منطق استوار است حال چگونه همه اینها از تست های هوش برداشت شد؟ این چیزی بود که در ابتدا مرا وادار کرد که به سمت تاریخ شناختی بروم اگر به تست هوش نگاه بیندازید میفهمید که در برخی زمینه ها نمره ها بالا بوده است
بخش شباهت های آزمون «وکسلر» درباره دسته بندی است و ما نمره های بسیار خوبی در زمینه تست طبقه بندی، گرفته ایم بخش های دیگری هم از تست هوش وجود دارد که درباره استفاده از منطق در انتزاعات است برخی از شماها ممکن است آزمون ماتریس های تصاعدی راون را داده باشید که همه اش درباره مقایسه است و در ۱۹۰۰ آدم ها تنها قادر به انجام مقایسه های ساده بودند طوریکه اگر به آن ها میگفتید گربه ها شبیه گربه های وحشی اند سگ ها شبیه چه هستند؟ آنها میگفتند گرگ اما در ۱۹۶۰ مردم میتوانستند آزمون راون را
در سطح بسیار بالاتری حل کنند اگر میگفتید که دو مربع داریم که یک مثلث بعد آن ها آمده بعد دو تا دایره چه می آید؟ میتوانستند پاسخ دهند که نیم دایره همچنان که یک مثلث نصف مربع است نیم دایره هم نصف دایره است اگر به فارغ التحصیلان سال ۲۰۱۰ گفته بودید بعد دو دایره یک نیم دایره آمده است بعد ازدوعدد 16 چه می آید؟ میتوانستند که بگویندعدد ۸ چون نصف ۱۶ است اینطور است که انسان ها به این حد رسیده اند آن هم از دنیای واقعی که حتی نشانه های واضح در صورت سوال را نادیده میگرفتند
اما الان باید یک مطلب بسیار مایوس کننده را با شما در میان بگذارم ما در همه زمینه ها پیشرفت نکرده ایم یکی از راه هایی که با آن می توایم درباره کمال دنیای مدرن کنکاش کنیم راه سیاست است و متاسفانه شما میتوانید اصول اخلاق انسانی را داشته باشید میتوانید دسته بندی کنید میتوانید از منطق در انتزاعات استفاده کنید و اگر از تاریخ و دیگر کشورها بیخبر باشید نمیتوانید سیاست ها را اجرا کنید ما به یک روند در بین جوانان آمریکایی توجه کرده ایم که آنها کمتر ادبیات و تاریخ مطالعه میکنند و کمتر درباره کشورهای دیگر مطلب میخوانند و آنها اساسا بی اطلاع از تاریخند
آنها در حباب لحظه زندگی میکنند آنها فرق جنگ کره با جنگ ویتنام را نمیدانند آنها نمیدانند چه کسی متحد آمریکا در جنگ جهانی دوم بود فکر کنید که چقدر آمریکا متفاوت میشد اگر هر آمریکایی میدانست که این بار پنجم است که ارتش های غربی به افغانستان میروند تا آنجا را خانه تکانی کنند و اگرخبر داشتند که در ۴ مرتبه قبل چه اتفاقی افتاده است (خنده) اینگونه بعید بود که سربازان سرزمین خود را برای جنگ ترک کنند، و یک جنگ بی حاصل در نمیگرفت. یا تصور کنید چقدر متفاوت میشد اگر اکثر آمریکایی ها میدانستند که
ما در ۴ جنگ از ۶ جنگ قبلی دروغ گفته ایم میدانید که اسپانیایی ها کشتی جنگی «مین» را غرق نکرد «لوسیتانیا» یک کشتی بیگناه نبود بلکه با مهمات پرشده بود ویتنامی های شمالی به ناوگان هفتم حمله نکردند و البته صدام حسین از القاعده متنفر بود و هیچ ارتباطی به آن نداشت، و هنوز هم حکومت ۴۵ درصد مردم را قانع کرده است که صدام حسین و القاعده هم پیمان بوده اند. در حالیکه صدام هر کدام از اعضای القاعده را که گیر می آورد در نزدیکترین تیرچراغ اعدامش میکرد البته نمیخواهم سخنانم را با منفی گرایی تمام کنم قرن ۲۰ام ذخایر معرفتی زیادی
در بین انسان های عادی داشته است که ما اکنون به آن پی برده ایم و طبقه اشراف بر این باور بودند که یک انسان عادی نمیتواند از پسش بربیاید و هرگز نمی تواند به طرز فکر آنها برسد یا توانایی های شناختی هم پای آنها را کسب کند. یک بار «لرد کرزون» گفته است آدم هایی را دیده که در دریای شمال حمام میکردند و گفته: "چرا هیچکس به من نگفته است که مردم طبقه پایین جامعه چه بدن سفیدی دارند؟" انگار آنها یک خزنده بودند خب حق هم با «دیکنز» بود و هم نبود [ اصلاح: «رودیارد کیپلینگ»] [کیپلینگ شاعر] گفته است: " بانوی سرهنگ و جودی اگردی
در زیر پوست با هم خواهر هستند"(این جمله از یکی از شعرهای کیپلینگ به نام THE LADIESاست اشاره به این دارد که چه زن سرهنگ باشی و چه یک زن معمولی، از نظربدنی یکی هستید) (تشویق)
We are going to take a quick voyage over the cognitive history of the 20th century, because during that century, our minds have altered dramatically. As you all know, the cars that people drove in 1900 have altered because the roads are better and because of technology. And our minds have altered, too. We've gone from people who confronted a concrete world and analyzed that world primarily in terms of how much it would benefit them to people who confront a very complex world, and it's a world where we've had to develop
new mental habits, new habits of mind. And these include things like clothing that concrete world with classification, introducing abstractions that we try to make logically consistent, and also taking the hypothetical seriously, that is, wondering about what might have been rather than what is. Now, this dramatic change was drawn to my attention through massive I.Q. gains over time, and these have been truly massive. That is, we don't just get a few more questions right on I.Q. tests.
We get far more questions right on I.Q. tests than each succeeding generation back to the time that they were invented. Indeed, if you score the people a century ago against modern norms, they would have an average I.Q. of 70. If you score us against their norms, we would have an average I.Q. of 130. Now this has raised all sorts of questions. Were our immediate ancestors on the verge of mental retardation? Because 70 is normally the score for mental retardation. Or are we on the verge of all being gifted?
Because 130 is the cutting line for giftedness. Now I'm going to try and argue for a third alternative that's much more illuminating than either of those, and to put this into perspective, let's imagine that a Martian came down to Earth and found a ruined civilization. And this Martian was an archaeologist, and they found scores, target scores, that people had used for shooting. And first they looked at 1865, and they found that in a minute, people had only put one bullet in the bullseye. And then they found, in 1898,
that they'd put about five bullets in the bullseye in a minute. And then about 1918 they put a hundred bullets in the bullseye. And initially, that archaeologist would be baffled. They would say, look, these tests were designed to find out how much people were steady of hand, how keen their eyesight was, whether they had control of their weapon. How could these performances have escalated to this enormous degree? Well we now know, of course, the answer. If that Martian looked at battlefields, they would find that people had only muskets
at the time of the Civil War and that they had repeating rifles at the time of the Spanish-American War, and then they had machine guns by the time of World War I. And, in other words, it was the equipment that was in the hands of the average soldier that was responsible, not greater keenness of eye or steadiness of hand. Now what we have to imagine is the mental artillery that we have picked up over those hundred years, and I think again that another thinker will help us here, and that's Luria.
Luria looked at people just before they entered the scientific age, and he found that these people were resistant to classifying the concrete world. They wanted to break it up into little bits that they could use. He found that they were resistant to deducing the hypothetical, to speculating about what might be, and he found finally that they didn't deal well with abstractions or using logic on those abstractions. Now let me give you a sample of some of his interviews. He talked to the head man of a person
in rural Russia. They'd only had, as people had in 1900, about four years of schooling. And he asked that particular person, what do crows and fish have in common? And the fellow said, "Absolutely nothing. You know, I can eat a fish. I can't eat a crow. A crow can peck at a fish. A fish can't do anything to a crow." And Luria said, "But aren't they both animals?" And he said, "Of course not. One's a fish. The other is a bird." And he was interested, effectively,
in what he could do with those concrete objects. And then Luria went to another person, and he said to them, "There are no camels in Germany. Hamburg is a city in Germany. Are there camels in Hamburg?" And the fellow said, "Well, if it's large enough, there ought to be camels there." And Luria said, "But what do my words imply?" And he said, "Well, maybe it's a small village, and there's no room for camels." In other words, he was unwilling to treat this as anything but a concrete problem,
and he was used to camels being in villages, and he was quite unable to use the hypothetical, to ask himself what if there were no camels in Germany. A third interview was conducted with someone about the North Pole. And Luria said, "At the North Pole, there is always snow. Wherever there is always snow, the bears are white. What color are the bears at the North Pole?" And the response was, "Such a thing is to be settled by testimony. If a wise person came from the North Pole and told me the bears were white, I might believe him,
but every bear that I have seen is a brown bear." Now you see again, this person has rejected going beyond the concrete world and analyzing it through everyday experience, and it was important to that person what color bears were -- that is, they had to hunt bears. They weren't willing to engage in this. One of them said to Luria, "How can we solve things that aren't real problems? None of these problems are real. How can we address them?" Now, these three categories --
classification, using logic on abstractions, taking the hypothetical seriously -- how much difference do they make in the real world beyond the testing room? And let me give you a few illustrations. First, almost all of us today get a high school diploma. That is, we've gone from four to eight years of education to 12 years of formal education, and 52 percent of Americans have actually experienced some type of tertiary education. Now, not only do we have much more education, and much of that education is scientific,
and you can't do science without classifying the world. You can't do science without proposing hypotheses. You can't do science without making it logically consistent. And even down in grade school, things have changed. In 1910, they looked at the examinations that the state of Ohio gave to 14-year-olds, and they found that they were all for socially valued concrete information. They were things like, what are the capitals of the 44 or 45 states that existed at that time? When they looked at the exams that the state of Ohio gave in 1990,
they were all about abstractions. They were things like, why is the largest city of a state rarely the capital? And you were supposed to think, well, the state legislature was rural-controlled, and they hated the big city, so rather than putting the capital in a big city, they put it in a county seat. They put it in Albany rather than New York. They put it in Harrisburg rather than Philadelphia. And so forth. So the tenor of education has changed. We are educating people to take the hypothetical seriously,
to use abstractions, and to link them logically. What about employment? Well, in 1900, three percent of Americans practiced professions that were cognitively demanding. Only three percent were lawyers or doctors or teachers. Today, 35 percent of Americans practice cognitively demanding professions, not only to the professions proper like lawyer or doctor or scientist or lecturer, but many, many sub-professions having to do with being a technician, a computer programmer. A whole range of professions now make cognitive demands.
And we can only meet the terms of employment in the modern world by being cognitively far more flexible. And it's not just that we have many more people in cognitively demanding professions. The professions have been upgraded. Compare the doctor in 1900, who really had only a few tricks up his sleeve, with the modern general practitioner or specialist, with years of scientific training. Compare the banker in 1900, who really just needed a good accountant and to know who was trustworthy in the local community
for paying back their mortgage. Well, the merchant bankers who brought the world to their knees may have been morally remiss, but they were cognitively very agile. They went far beyond that 1900 banker. They had to look at computer projections for the housing market. They had to get complicated CDO-squared in order to bundle debt together and make debt look as if it were actually a profitable asset. They had to prepare a case to get rating agencies to give it a AAA, though in many cases, they had virtually bribed the rating agencies.
And they also, of course, had to get people to accept these so-called assets and pay money for them even though they were highly vulnerable. Or take a farmer today. I take the farm manager of today as very different from the farmer of 1900. So it hasn't just been the spread of cognitively demanding professions. It's also been the upgrading of tasks like lawyer and doctor and what have you that have made demands on our cognitive faculties. But I've talked about education and employment.
Some of the habits of mind that we have developed over the 20th century have paid off in unexpected areas. I'm primarily a moral philosopher. I merely have a holiday in psychology, and what interests me in general is moral debate. Now over the last century, in developed nations like America, moral debate has escalated because we take the hypothetical seriously, and we also take universals seriously and look for logical connections. When I came home in 1955 from university
at the time of Martin Luther King, a lot of people came home at that time and started having arguments with their parents and grandparents. My father was born in 1885, and he was mildly racially biased. As an Irishman, he hated the English so much he didn't have much emotion for anyone else. (Laughter) But he did have a sense that black people were inferior. And when we said to our parents and grandparents, "How would you feel if tomorrow morning you woke up black?" they said that is the dumbest thing you've ever said. Who have you ever known who woke up in the morning --
(Laughter) -- that turned black? In other words, they were fixed in the concrete mores and attitudes they had inherited. They would not take the hypothetical seriously, and without the hypothetical, it's very difficult to get moral argument off the ground. You have to say, imagine you were in Iran, and imagine that your relatives all suffered from collateral damage even though they had done no wrong. How would you feel about that? And if someone of the older generation says,
well, our government takes care of us, and it's up to their government to take care of them, they're just not willing to take the hypothetical seriously. Or take an Islamic father whose daughter has been raped, and he feels he's honor-bound to kill her. Well, he's treating his mores as if they were sticks and stones and rocks that he had inherited, and they're unmovable in any way by logic. They're just inherited mores. Today we would say something like, well, imagine you were knocked unconscious and sodomized. Would you deserve to be killed?
And he would say, well that's not in the Koran. That's not one of the principles I've got. Well you, today, universalize your principles. You state them as abstractions and you use logic on them. If you have a principle such as, people shouldn't suffer unless they're guilty of something, then to exclude black people you've got to make exceptions, don't you? You have to say, well, blackness of skin, you couldn't suffer just for that. It must be that blacks are somehow tainted. And then we can bring empirical evidence to bear, can't we,
and say, well how can you consider all blacks tainted when St. Augustine was black and Thomas Sowell is black. And you can get moral argument off the ground, then, because you're not treating moral principles as concrete entities. You're treating them as universals, to be rendered consistent by logic. Now how did all of this arise out of I.Q. tests? That's what initially got me going on cognitive history. If you look at the I.Q. test, you find the gains have been greatest in certain areas. The similarities subtest of the Wechsler is about classification,
and we have made enormous gains on that classification subtest. There are other parts of the I.Q. test battery that are about using logic on abstractions. Some of you may have taken Raven's Progressive Matrices, and it's all about analogies. And in 1900, people could do simple analogies. That is, if you said to them, cats are like wildcats. What are dogs like? They would say wolves. But by 1960, people could attack Raven's on a much more sophisticated level. If you said, we've got two squares followed by a triangle,
what follows two circles? They could say a semicircle. Just as a triangle is half of a square, a semicircle is half of a circle. By 2010, college graduates, if you said two circles followed by a semicircle, two sixteens followed by what, they would say eight, because eight is half of 16. That is, they had moved so far from the concrete world that they could even ignore the appearance of the symbols that were involved in the question. Now, I should say one thing that's very disheartening. We haven't made progress on all fronts.
One of the ways in which we would like to deal with the sophistication of the modern world is through politics, and sadly you can have humane moral principles, you can classify, you can use logic on abstractions, and if you're ignorant of history and of other countries, you can't do politics. We've noticed, in a trend among young Americans, that they read less history and less literature and less material about foreign lands, and they're essentially ahistorical. They live in the bubble of the present. They don't know the Korean War from the war in Vietnam.
They don't know who was an ally of America in World War II. Think how different America would be if every American knew that this is the fifth time Western armies have gone to Afghanistan to put its house in order, and if they had some idea of exactly what had happened on those four previous occasions. (Laughter) And that is, they had barely left, and there wasn't a trace in the sand. Or imagine how different things would be if most Americans knew that we had been lied into four of our last six wars.
You know, the Spanish didn't sink the battleship Maine, the Lusitania was not an innocent vessel but was loaded with munitions, the North Vietnamese did not attack the Seventh Fleet, and, of course, Saddam Hussein hated al Qaeda and had nothing to do with it, and yet the administration convinced 45 percent of the people that they were brothers in arms, when he would hang one from the nearest lamppost. But I don't want to end on a pessimistic note. The 20th century has shown enormous cognitive reserves in ordinary people that we have now realized,
and the aristocracy was convinced that the average person couldn't make it, that they could never share their mindset or their cognitive abilities. Lord Curzon once said he saw people bathing in the North Sea, and he said, "Why did no one tell me what white bodies the lower orders have?" As if they were a reptile. Well, Dickens was right and he was wrong. [Correction: Rudyard Kipling] [Kipling] said, "The colonel's lady and Judy O'Grady are sisters underneath the skin." (Applause)