021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

چرا انسان ها به شعر نیاز دارند؟

Stephen Burt

Why people need poetry

"We're all going to die -- and poems can help us live with that." In a charming and funny talk, literary critic Stephen Burt takes us on a lyrical journey with some of his favorite poets, all the way down to a line break and back up to the human urge to imagine.


تگ های مرتبط :

Culture, Language, Poetry
من همواره شعر می خوانم و اغلب درباره ی آن می نویسم و شعرها را از قطعه قطعه می کنم تا ببینم چطور عمل می کنند چون من اهل کلمه هستم. من اغلب جهان را با کلمات بهتر می فهمم تا با تصاویر، یا اعداد و وقتی تجربه یا احساس جدیدی دارم کمی ناآرام هستم تا زمانی که سعی کنم آن را در قالب کلمات بریزم. فکر می کنم همیشه همینطوری بوده ام. در کودکی داستان های علمی تخیلی را می بلعیدم. درست مثل الان. و شعرهایی از آندرو مارول، و متیو آرنولد و امیلی دیکینسون و
ویلیام باتلر یتس پیدا می کردم چون در کتاب های علمی تخیلی نقل قول شده بودند، و من عاشق لحن آنها بودم پس به خواندن درباره ی اتاوا ریما(شعر هشت بندی)، موقوف المعانی و وقفه ی داخل شعر و دیگر موضوعات فنی ادامه دادم که شما به آنها اهمیت می دهید اگر به شعر اهمیت بدهید، چرا که قبلاً اشعار مرا شادتر غمگین تر و زنده تر می کردند. و من منتقد شعر شدم زیرا می خواستم بدانم چرا و چگونه. اکنون، شعر چیزی نیست که تنها در خدمت یک هدف باشد بیشتر از موسیقی یا برنامه های کامپیوتری که یک هدف دارند.
واژه ی یونانی «poem»، به معنای « یک چیز ساخته شده» است و شعر مجموعه ای از تکنیک ها، و روش های ساخت الگوهایی است که احساسات را به شکل کلمه در می آورد. هرچه تکنیک بیشتری بدانید، چیزهای بیشتری می توانید بسازید، و الگوهای بیشتری را می توانید تشخیص دهید در آن چیزهایی که ممکن است قبلاً دوستشان داشته یا عاشقشان بوده اید. گفته شده که شعر به نظر میرسد که برای چیزهای مشخصی واقعاً خوب است. برای مثال، همه ی ما می میریم. شعر به ما کمک می کند با آن زندگی کنیم. اشعار از کلمه ساخته شده اند، فقط و فقط کلمه.
خصوصیات اشعار مثل خصوصیتهایی، شخصیتهایی، است که مردم را از هم متمایز می کند. اشعار به سادگی به اشتراک گذاشته می شوند و وقتی شعر می خوانید، تصور می کنید که یک نفر با شما یا برای شما حرف می زند، ممکن است او در جای دوری باشد یا تازه به دنیا آمده، یا فوت کرده باشد. به همین دلیل می توانیم به شعر پناه ببریم هرگاه که بخواهیم یاد کسی یا چیزی را زنده کنیم، تولد کسی را جشن بگیریم یا فراتر از مرگ را تجربه کنیم یا با کسی خداحافظی کنیم و این یکی از دلایلی است که اشعار مهم به نظر میرسند،
حتی برای کسانی که مثل من نیستند، کسانی که در دنیای کلمات زندگی نمی کنند. فرانک اوهارا در شعری می گوید: « اگر به شعر نیاز ندارید، ناز شستت!» اما او همچنین می گوید آن زملنی است که او دیگر نمی خواهد زنده بماند، این فکرکه او دیگر شعرهای بیشتری نخواهد نوشت او را متوقف خواهد کرد. شعر کمک می کند که بخواهم زنده بمانم، و می خواهم به شما نشان دهم که چرا با نشان دادن چگونگی آن، چگونه اشعاربه این حقیقت که ما زنده ایم در یک مکان و در یک زمان مشخص و در یک فرهنگ خاص، و در جای دیگر زنده نخواهیم بود، واکنش نشان میدهد. این یکی از اولین شعرهایی است که حفظ کردم.
آن هم میتواند اشاره به یک کودک و یا یک بزرگسال داشته باشد. "از دور، از شب و صبح از تو آسمان دوازده باد، [ نوعی ساعت باستانی ] مسائل زندگی برای بافتن من اینجا می وزد، و من اینجا هستم. حال __برای هر نفسی که درنگ می کنم نه برای پراکنده شدن __ دستانم را سریع بگیر و به من بگو در قلبت چه داری حالا بگو، و من پاسخ خواهم داد چگونه باید کمکت کنم، بگو؛ اینجا در باد دوازده چهارم راه بی پایانم را انتخاب می کنم. [اِی.ای. هاوسمن]
این شعر به مؤلفان افسانه های علمی-تخیلی اعتراض کرده است. این شعر حداقل به سه عنوان از داستان علمی -تخیلی مجهز شده است، فکر می کنم چون می گوید که شعر می تواند اخباری را از گذشته و آینده یا از آن طرف دنیا برای ما بیاورد، زیرا الگوی اشعار می تواند به شما بگوید در قلب هرکس چه می گذرد. می گوید که اشعار می توانند موقتاً افراد را به هم نزدیک کند، که فکر می کنم حقیقت دارد، و آن نه به دلیل قافیه بلکه به دلیل قافیه پردازی در ذهنم مانده است. به سادگی در مصراع دوم و چهارم،
«say» و «way» هم قافیه اند با کمی دقت در مصراع های یک و سه "answer" و "quarters" به همین ترتیب شعر کنار هم قرار می گیرد. آن شعر واقعیت مُردن ما را به بازی می گیرد با اغراق در سرعت زندگی مان. سال های اندکی که روی زمین هستیم می شوند یک سخن، یک نفس . این شعر درمورد تنهایی است__ "من " در شعر احساس می کند که هیچ ارتباطی باقی نمی ماند و مثل درخواست کمکی به نظر می رسد تا جایی که به کلمه ی « کمک » برسید. جایی که این « من» شما را می بیند، دستتان را می گیرد،
بیشتر شبیه یک معلم یا یک جن است، یا حداقل چیزی است که او می خواهد باور داشته باشد. این اولین بار نیست که یک شاعر شعری می نویسد که می خواهد شنیده شود. شعر بعدی چیزهایی را که دوست داشتم، و چیزهایی را که می خواندم، و به عنوان یک بزرگسال احساس می کردم می توانم بخوانم تغییر داد. اگر آن را قبلاً ندیده باشید ممکن است هیچ احساسی در شما به وجود نیاورد. " باغ" خرزهره: مرجان از تبلیغات رژلب در دهه ی پنجاه. میوه ی چنین درخت دانشی برای ضربه زدن (هوای لطیف)
برای بوسیدن یا زدن. نمایان می گردد در ظاهر عادات کهنه چون ما بد هستیم؟ تهدید مردانه ی بزرگ، حیله گر و عامیانه" [ری آرمانتروت] من این شعر را در مجموعه ی گیج کننده ی اشعار ۱۹۸۹ پیدا کردم. فقط شنیده بودم که نویسندگان مفتضحی به نام شاعران زبان هستند که هیچ مفهومی را انتقال نمی دهند، و من می خواستم بدانم که برای من اینها چه هستند، بعضی ها زیاد چنگی به دل نمی زدند، اما این نویسنده، ری آرمانترونت،
برخلاف آنها بود، و من به مطالعه ی آثار او ادامه دادم تا وقتی که احساس کردم می فهمم چه می گوید درست مثل این شعر. این شعر درباره ی باغ عدن و هبوط، و داستان کتاب مقدس از هبوط است، که در آن رابطه ی جنسی، همانطور که می دانیم و مرگ، و گناه همزمان به جهان وارد شدند. آن همچنین درباره این که ظاهر چطور فریب می دهد، چگونه فرهنگ مان می تواند ما را به انجام کاری و گفتن چیزی که نمی خواهیم یا دوست نداریم وادار کند، و سبک آرمانتروت سعی دارد ما را متوقف یا کُند کند.
"smack" می تواند به معنای "بوسه" مثل بوس فرستادن، مثل لب گرفتن باشد، اما می تواند به معنای ضربه زدن باشد مانند بدرفتاری های خانگی، چراکه جاذبه های جنسی می توانند تهدید آمیز باشند. قرمز که به معنای باروری است می تواند به معنای زهر هم باشد. خرزهره سمی است. و عادات کهنه مانند «smack» به عنوان «بوسیدن» یا «ضربه زدن» می تواند ما را یاری کنند در درک این که چطور فرضیات تایید نشده ی ما می توانند به ما بقبولانند که ما بد هستیم چون رابطه ی جنسی گناه است، یا
چون ما تبعیض جنسی زیادی را تحمل می کنیم. ما اجازه می دهیم مردان به زنان دستور دهند. این شعر به تبلیغات قدیمی رژلب، و حاشیه ی توضیحاتشان، و نقضها و توقفهایشان واکنش نشان میدهد، و هر چیزی که به پافشاری شعارهای تبلیغاتی که به راحتی به ما میگویند که چه بخواهیم، چه بکنیم، به چه فکر کنیم. آن پافشاری نکته بسیار مهم شعر است، که به من نشان میدهد، آرمانتروت نشان میدهد که چگونه است شنیدن تهدیدهای بزرگ و خیانت فانی در زبان زندگی روزمره، و یکبار او این کار را کرد،
فکر میکنم او میتواند به دیگران نشان دهد، مردان و زنان، که چگونه است آنگونه احساس کردن و بگوید به دیگران، مردان و زنانی که بسیار احساس بیگانگی میکنند یا به شدت از اینکه تنها نیستند میترسند. اکنون، چگونه بدانم که دربارة این شعر تاحدی گیج کننده اشتباه نمیکنم؟ خوب در این مورد، پیش نویس سخنرانی خود را برای شاعر ایمیل کردم و او گفت: "بله بله در همین زمینه است". بله. (خنده) (نشویق حضار) ولی معمولاً، شما نمیتوانید بدانید. شما هرگز متوجه نمیشوید. نمیتوانید مطمئن باشید، و این طبیعی است. همة کاری که میتوانیم بکنیم
گوش دادن، نگاه کردن و حدس اشعار و این که ببینیم آیا به آنچه ما نیاز داریم پاسخ میدهند، و اگر در مورد بعضی قسمتها اشتباه میکنیم، هیچ اتفاق بدی قرار نیست بیافتد. حالا، شعر بعدی از آرمانتروت قدیمی تر، اما کمی از هاوسمن جدیدتر است. " مرد شجاع" خورشید، آن مرد شجاع، از میان تنه درختان در کمین می آید، آن مرد شجاع. با چشمان سبز و افسرده در تاریک چمنزار فرار می کند. ستاره های خوب، سکان های محصور و مهمیزهای تند و تیز،
فرار می کنند. ترس های تخت خوابم، ترسها از زندگی و ترسها از مرگ، فرار می کنند. آن مرد شجاع طلوع میکند و بدون اندیشه قدم می زند، آن مرد شجاع." [والاس استیونس] اکنون، خورشید در این شعر، در شعر والاس استیونس، به نظر بسیار مهم میرسد زیرا شخص در شعربسیار ترسیده است. صبح خورشید از میان شاخه ها طلوع میکند، طلسم شبنم را باطل میکند، چشمان، روی چمن، و مثل ارتش در خیال ستاره ها را شکست میدهد.
"شجاع" جلوة قدیمی خودش را دارد درست مثل حس جدیدش، جرأت. این خودشید از نشان دادن صورتش نمیترسد. اما شخصیت شعر می هراسد. او شاید همه ی شب را بیدار بماند. این همان چیزی است که استیون برای قطعه بعدی آشکار کرده است، جایی که فرار بک مانع می شود. شاید این شخص هم بخواهد فرار کند، اما با مثال خورشید تقویت شده است، شاید تازه پیشرفت کرده باشد. استیونس کلمة به لحاظ شنیداری عجیب را برای پایان نگه داشته است. برخلاف خورشید، انسان فکر میکند. ما دربارة گذشته و آینده، زندگی و مرگ،
بالا و پایین فکر میکنیم. و این میتواند ما را به وحشت بیاندازد. اشعار، الگوهای شعری، تنهابه ما نشان نمیدهد که کسی به چه می اندیشد یا چه میکند یا چه اتفاقی افتاده است بلکه چگونگی شخصی آنگونه بودن را نیز به ما نشان میدهد، برای بسیار نگران، تنها، کنجکاو بودن، بسیار احمق، معقول، شجاع بودن. برای همین هم شعر در نگاه اول میتواند ماندگار به نظر برسد، خیلی شخصی، و بسیار زودگذر، مثل چیزی لحظه ای در درون یا خارج شما. دنیس ریلی شاعر اسکاتلندی شعر را با سوزن مقایسه کرده، نقره ای که ما از خارج درونش نهاده ایم،
و شاعر آمریکایی ترنس هایس شش شعر به نام "باد در جعبه" سروده است. یکی از آنها میپرسد: " بگو، میخواهم بعد از مرگم چه کنم؟" و جواب این است که قرار ایت با ما بماند یا نه با ما بلکه درون ما مثل باد، هوا یا کلمه. از همیشه ساده تر است که شعری بیابی که شاید در تو بماند، که شاید با تو بماند، از سالها قبل ، یا از همین لحظه، از جایی خیلی دور یا جایی نزدیکتر از محل زندگیت، نقریباً مهم نیست که کجا زندگی میکنی. شعر میتواند کمک کند که بگویی، نشان دهی احساست را اما میتوانند همچنین تو را به احساسات
معرفی کنند، راه هایی برای در دنیا بودن، مردم، بسیار برخلاف تو، شاید انسانهایی از گذشته های دور. بعضی اشعار حتی به تو می گویند که این کاری است که آنها میتوانند بکنند. این همان کاری است که جان کیتس در شاید مرموزترین شعرش کرده است. آن اسرارآمیز است زیرا احتمالاً تمام تشده است، احتمالاً او آن را ناتمام رها کرده است، و چون شاید برای یک شخصیت تئاتر نوشته شده است، اما ممکن است فقظ افکار کیتس دربارة نوشته هایش باشند، دست نوشته هایش،
و من شنیده ام، دست کم شنیده ام، بشر، و من شنیده ام قدرت تکنیک های قدیمی شعر، و حس میکننم، شاید شما هم حس کنید، که حتی برای یک لحظه، تقریبا مناسب، شخصی از گذشته های دور، کسی به یاد ماندنی را ملاقات کرده اید. "این دست زنده، حالا گرم و توانا از حرص، ای کاش، اگر سرد بود و در سکوت یخ زده گور زیاد در رفت و آمد روزها و مأیوس از شبهای رؤیایی که تو قلب خشکیده از خون خود را آرزو کنی پس در رگ های قرمز زندگی شاید دوباره به جریان درآیند، و تو به هوش باش - خونسرد --ببین اینجاست --
من آن را به طرفت نگه داشته ام." با تشکر. (دست حضار)
I read poetry all the time and write about it frequently and take poems apart to see how they work because I'm a word person. I understand the world best, most fully, in words rather than, say, pictures or numbers, and when I have a new experience or a new feeling, I'm a little frustrated until I can try to put it into words. I think I've always been that way. I devoured science fiction as a child. I still do. And I found poems by Andrew Marvell and Matthew Arnold and Emily Dickinson
and William Butler Yeats because they were quoted in science fiction, and I loved their sounds and I went on to read about ottava rima and medial caesuras and enjambment and all that other technical stuff that you care about if you already care about poems, because poems already made me happier and sadder and more alive. And I became a poetry critic because I wanted to know how and why. Now, poetry isn't one thing that serves one purpose any more than music or computer programming
serve one purpose. The greek word poem, it just means "a made thing," and poetry is a set of techniques, ways of making patterns that put emotions into words. The more techniques you know, the more things you can make, and the more patterns you can recognize in things you might already like or love. That said, poetry does seem to be especially good at certain things. For example, we are all going to die. Poetry can help us live with that. Poems are made of words, nothing but words.
The particulars in poems are like the particularities, the personalities, that distinguish people from one another. Poems are easy to share, easy to pass on, and when you read a poem, you can imagine someone's speaking to you or for you, maybe even someone far away or someone made up or someone deceased. That's why we can go to poems when we want to remember something or someone, to celebrate or to look beyond death or to say goodbye, and that's one reason poems can seem important,
even to people who aren't me, who don't so much live in a world of words. The poet Frank O'Hara said, "If you don't need poetry, bully for you," but he also said when he didn't want to be alive anymore, the thought that he wouldn't write any more poems had stopped him. Poetry helps me want to be alive, and I want to show you why by showing you how, how a couple of poems react to the fact that we're alive in one place at one time in one culture, and in another we won't be alive at all. So here's one of the first poems I memorized.
It could address a child or an adult. "From far, from eve and morning From yon twelve-winded sky, The stuff of life to knit me Blew hither; here am I. Now — for a breath I tarry Nor yet disperse apart — Take my hand quick and tell me, What have you in your heart. Speak now, and I will answer; How shall I help you, say; Ere to the wind's twelve quarters I take my endless way." [A. E. Housman]
Now, this poem has appealed to science fiction writers. It's furnished at least three science fiction titles, I think because it says poems can brings us news from the future or the past or across the world, because their patterns can seem to tell you what's in somebody's heart. It says poems can bring people together temporarily, which I think is true, and it sticks in my head not just because it rhymes but for how it rhymes, cleanly and simply on the two and four,
"say" and "way," with anticipatory hints on the one and three, "answer" and "quarters," as if the poem itself were coming together. It plays up the fact that we die by exaggerating the speed of our lives. A few years on Earth become one speech, one breath. It's a poem about loneliness -- the "I" in the poem feels no connection will last — and it might look like a plea for help 'til you get to the word "help," where this "I" facing you, taking your hand,
is more like a teacher or a genie, or at least that's what he wants to believe. It would not be the first time a poet had written the poem that he wanted to hear. Now, this next poem really changed what I liked and what I read and what I felt I could read as an adult. It might not make any sense to you if you haven't seen it before. "The Garden" "Oleander: coral from lipstick ads in the 50's. Fruit of the tree of such knowledge To smack (thin air)
meaning kiss or hit. It appears in the guise of outworn usages because we are bad? Big masculine threat, insinuating and slangy." [Rae Armantrout] Now, I found this poem in an anthology of almost equally confusing poems in 1989. I just heard that there were these scandalous writers called Language poets who didn't make any sense, and I wanted to go and see for myself what they were like, and some of them didn't do much for me, but this writer, Rae Armantrout,
did an awful lot, and I kept reading her until I felt I knew what was going on, as I do with this poem. It's about the Garden of Eden and the Fall and the Biblical story of the Fall, in which sex as we know it and death and guilt come into the world at the same time. It's also about how appearances deceive, how our culture can sweep us along into doing and saying things we didn't intend or don't like, and Armantrout's style is trying to help us stop or slow down.
"Smack" can mean "kiss" as in air kisses, as in lip-smacking, but that can lead to "smack" as in "hit" as in domestic abuse, because sexual attraction can seem threatening. The red that means fertility can also mean poison. Oleander is poisonous. And outworn usages like "smack" for "kiss" or "hit" can help us see how our unacknowledged assumptions can make us believe we are bad, either because sex is sinful or because we tolerate so much sexism.
We let guys tell women what to do. The poem reacts to old lipstick ads, and its edginess about statement, its reversals and halts, have everything to do with resisting the language of ads that want to tell us so easily what to want, what to do, what to think. That resistance is a lot of the point of the poem, which shows me, Armantrout shows me what it's like to hear grave threats and mortal dishonesty in the language of everyday life, and once she's done that, I think she can show other people, women and men,
what it's like to feel that way and say to other people, women and men who feel so alienated or so threatened that they're not alone. Now, how do I know that I'm right about this somewhat confusing poem? Well in this case, I emailed the poet a draft of my talk and she said, "Yeah, yeah, that's about it." Yeah. (Laughter) (Applause) But usually, you can't know. You never know. You can't be sure, and that's okay. All we can do we is listen to poems and look at poems and guess
and see if they can bring us what we need, and if you're wrong about some part of a poem, nothing bad will happen. Now, this next poem is older than Armantrout's, but a little younger than A. E. Housman's. "The Brave Man" "The sun, that brave man, Comes through boughs that lie in wait, That brave man. Green and gloomy eyes In dark forms of the grass Run away. The good stars, Pale helms and spiky spurs,
Run away. Fears of my bed, Fears of life and fears of death, Run away. That brave man comes up From below and walks without meditation, That brave man." [Wallace Stevens] Now, the sun in this poem, in Wallace Stevens' poem, seems so grave because the person in the poem is so afraid. The sun comes up in the morning through branches, dispels the dew, the eyes, on the grass, and defeats stars envisioned as armies.
"Brave" has its old sense of showy as well as its modern sense, courage. This sun is not afraid to show his face. But the person in the poem is afraid. He might have been up all night. That is the reveal Stevens saves for that fourth stanza, where run away has become a refrain. This person might want to run away too, but fortified by the sun's example, he might just rise. Stevens saves that sonically odd word "meditation" for the end. Unlike the sun, human beings think.
We meditate on past and future, life and death, above and below. And it can make us afraid. Poems, the patterns in poems, show us not just what somebody thought or what someone did or what happened but what it was like to be a person like that, to be so anxious, so lonely, so inquisitive, so goofy, so preposterous, so brave. That's why poems can seem at once so durable, so personal, and so ephemeral, like something inside and outside you at once. The Scottish poet Denise Riley compares poetry
to a needle, a sliver of outside I cradle inside, and the American poet Terrance Hayes wrote six poems called "Wind in a Box." One of them asks, "Tell me, what am I going to do when I'm dead?" And the answer is that he'll stay with us or won't stay with us inside us as wind, as air, as words. It is easier than ever to find poems that might stay inside you, that might stay with you, from long, long ago, or from right this minute, from far away or from right close to where you live, almost no matter where you live.
Poems can help you say, help you show how you're feeling, but they can also introduce you to feelings, ways of being in the world, people, very much unlike you, maybe even people from long, long ago. Some poems even tell you that that is what they can do. That's what John Keats is doing in his most mysterious, perhaps, poem. It's mysterious because it's probably unfinished, he probably left it unfinished, and because it might be meant for a character in a play,
but it might just be Keats' thinking about what his own writing, his handwriting, could do, and in it I hear, at least I hear, mortality, and I hear the power of older poetic techniques, and I have the feeling, you might have the feeling, of meeting even for an instant, almost becoming, someone else from long ago, someone quite memorable. "This living hand, now warm and capable Of earnest grasping, would, if it were cold And in the icy silence of the tomb, So haunt thy days and chill thy dreaming nights
That thou would wish thine own heart dry of blood So in my veins red life might stream again, And thou be conscience-calm’d -- see here it is -- I hold it towards you." Thanks. (Applause)