021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

چرا بعضی از افراد از دیگران فداکارترند؟

Abigail Marsh

Why some people are more altruistic than others

Why do some people do selfless things, helping other people even at risk to their own well-being? Psychology researcher Abigail Marsh studies the motivations of people who do extremely altruistic acts, like donating a kidney to a complete stranger. Are their brains just different?


تگ های مرتبط :

Brain, Communication, Cognitive Science
جایی خارج از اینجا، مردی است که کمی شبیه هنرپیشه "ادریس البا" است یا حداقل بیست سال پیش شبیه .ش بود چیز دیگه ای در موردش نمی دونم، جز اینکه یه بار جون من رو نجات داد با به خطر انداختن زندگی خودش. این مرد نیمه شب، از میان ۴ باند اتوبان رد شد تا من رو به جای امن برسونه بعد ازتصادفی که ممکن بود منو بکشه. واضحه که کل این اتفاق منوشوکه کرده بود اما درمن یه نیازسوزان وجانکاه برای دونستن اینکه چرا این کارو انجام داد باقی گذاشت، چه نیروهایی دردرون او باعث شدن چنین انتخابی کنه که من زندگیمو بهش مدیونم،
که زندگی خودشوبه خطربندازه تا یه غریبه رونجات بده؟ به عبارت دیگه، چه دلایلی برای توانایی ایثارایشون و یاهرکس دیگه ای وجود داره؟ اما اول اجازه بدید براتون بگم چه اتفاقی افتاد. اون شب،من ۱۹ سالم بود داشتم به خونم درتاکوما در واشینگتن پایین اتوبان ۵ بین ایالتی برمی گشتم، که سگ کوچکی مثل برق پرید جلوی ماشینم. و دقیقا کاری رو انجام دادم که قرارنیست شما انجامش بدید، یعنی تغییرمسیردادم تا از (زدن به اون) جلوگیری کنم. وپی بردم چرا قرار نیست انجامش بدید. درهرصورت به سگ زدم، وعقب ماشینم لیزخورد، بعد درطول اتوبان دورخودش چرخید،
تاعاقبت در خط سبقت اتوبان چرخید و عقب ماشین سمت ترافیکی که داشت نزدیک میشد قرارگرفت و بعد موتور خاموش شد. و اون لحظه مطمئن بودم که منم می میرم، ولی نمردم به خاطر کار اون مرد شجاع که مجبور بود تصمیم بگیره در کسری از ثانیه که ماشین مستهلک منو دید ماشینش روکنار زد، از چهار باند اتوبان دوید در تاریکی تا جون منو نجات بده. و بعد از اینکه ماشینمو راه انداخت و منو به جای امن رسوند و مطمئن شد که حالم خوب شده دوباره به راه افتاد.
هیچ وقت حتی اسمش روهم به من نگفت، و کاملا مطمئنم که فراموش کردم تشکر کنم. بنابراین قبل از اینکه جلوتر برم، واقعا می خوام یه لحظه صحبتمو قطع کنم و ازاون غریبه تشکر کنم. (تشویق حضار) اینو گفتم چون اتفاق اون شب تا حدی مسیر زندگی منو تغییر داد. من پژوهشگر روانشناسی شدم، و تمام کارمو وقف فهمیدن توانایی آدم ها درمراقبت کردن از دیگران کردم. از کجا سرچشمه می گیره و چطور رشد می کنه، و چه انواع افراطی می تونه بگیره. این سوالات واقعا مهم هستند برای فهمیدن جوانب اساسی
سرشت اجتماعی بشر. خیلی از افراد، و این شامل همه میشه از فیلسوفان و اقتصاددانان گرفته تا مردم عادی عقیده دارند که ذات بشر اساسا خودخواهه، که براستی فقط به خاطر رفاه و خوشبختی خودمون به شوق میایم. اما اگه این درست باشه، چرابعضی افراد مثل اون غریبه که منو نجات داد، کارهای خودخواهانه انجام میدن مثل کمک کردن به دیگران درحالی که برای خودشون خطر و هزینه بسیار داره؟ پاسخ دادن به این سوال نیاز داره تا ریشه های اقدامات خارق العاده ی ایثارگرانه را پیدا کنیم، و چه چیزی افرادی که در این نوع کارها درگیر می شوند رو از بقیه افراد متفاوت می کنه.
اما تاکنون کارهای کمی روی این موضوع انجام شده است. عمل اون مردی که جان من رونجات داد با یکی از سخت ترین تعاریف ایثار مواجه میشه، که رفتاری داوطلبانه و ارزشمنده که توسط اشتیاقی که برای کمک به دیگری وجود دارد برانگیخته میشه. پس رفتاری فداکارانه است که هدفش فقط به دیگری سود رساندنه. چی چیزی می تونه رفتاری مثل این روتوضیح بده؟ بدیهی است که یه جواب اینه، دلسوزی که حرک اصلی ایثاره. اما بعد یه سوالی پیش میاد، چرا بعضی از افراد به نظر می رسه بیشتر از دیگران نوع دوستی دارن؟ و جواب ممکنه این باشه که مغز افراد بسیار نوع دوست و ایثارگر
اساسا متفاوتند. اما قبل از اینکه پی ببریم چطور، من درواقع از نقطه مقابل شروع می کنم، با جانیان روانی. یه روش معمول برای درک جوانب بنیادین سرشت آدمی، مثل اشتیاق برای کمک به دیگران، اینه که افرادی که این اشتیاق در آنها گم شده است رو مطالعه کنیم، و جانیان روانی دقیقا همچین گروهی هستند. این بیماری یک ناهجاری رو به رشده که کاملا منشا ژنتیکی داره، که موجب (شکل گیری) شخصیتی سرد و بی عاطفه می شه و تمایلی که دوست داره در رفتارهای غیر اجتماعی و گاهی اوقات خشن شرکت کنه. روزی من و همکارانم در موسسه ملی سلامت روانی
یکی از اولین تحقیقات رودر تصویربرداری از مغز نوجوانان روان بیمار رو اجرا کردیم، یافته های ما و یافته های پژوهشگران دیگر این روزها، نشان میده که افراد روان بیمار چنان که انتظار می رفت سه ویژگی از خودشون نشون دادن. اول اینکه اگرچه آنها نسبت به احساسات افراد کاملا بی عاطفه نیستن ولی به نشانه هایی که افراد دیگر در اندوه و غم هستند بی عاطفه اند. به خصوص، آنها در تشخیص حالات چهره ترسیده مثل این مشکل دارن. و حالات چهره ترسیده نیاز فوری و اندوه پراحساسی رو منتقل می کنند، و معمولا دلسوزی و تمایل به کمک در کسانی که آنها رو میبینن رو بر می انگیزاند،
پس منطقیه که معمولا کسانی که دلسوزی ندارند نیز معمولا به این سرنخ ها بی احساسند. بخشی از مغز که مهم ترین بخش در تشخیص حالات ترسه آمیگدال نامیده میشه. نمونه های خیلی نادری از افراد وجود داره که اصلن آمیگدال ندارند، و آنها شدیدا در تشخیص حالات ترس دچار اختلال هستند. درصورتیکه افراد بالغ و کودکان سالم معمولا هنگام فعالیت آمیگدال خوشه های بزرگی رو نشان میدن وقتی به حالات چهره ترسیده نگاه می کنند، آمیگدال جانیان روانی به این حالات واکنش کمی نشون میده. گاهی اوقات اصلا واکنش نشون نمیده، ممکنه دلیل این باشه که چرا آنها در تشخیص این سرنخها مشکل دارند.
در پایان، آمیگدال جانیان روانی از میانگین آن حدود ۱۸ تا ۲۰ درصد کوچکتره. بنابراین تمام این یافته ها قابل اعتماد و قاطعانه هستند، و همچنین خیلی جالبن. اما به یاد داشته باشید که علاقه اصلی من این نیست که بفهمم چرا افراد به دیگران اهمیت نمی دهند بلکه اینه که بفهمم چرا اهمیت می دن. پس سوال واقعی اینه، میشه ایثار خارق العاده، که مقابل روان بیماریست از نظر دلسوزی و تمایل به کمک به دیگران از مغزی که متضاد (مغز) روان بیماری ست به وجود بیاد؟ یه نوع مغز ضد روان بیماری،
که بهتر قادر است ترس دیگران رو تشخیص بده، آمیگدالی که به حالات بیشتر واکنش نشون میده و شاید بزرگتر از معمول هم باشه؟ همانطور که تحقیق من نشون میده، همه این سه مورد درسته. و ما اینو پی بردیم از تست کردن گروهی که حقیقتا فداکاران شگفت انگیزی بودند. اینها مردمانی بودند که یکی از کلیه هاشونو داده بودند به یک فرد کاملا غریبه. پس اینها افرادی هستند که داوطلب شدند تا یک جراحی اصلی رو تحمل کنند که یکی از کلیه های سالمشون می تونست درآورده بشه و به یک غریبه بیمار پیوند بخوره و آنها هرگز همدیگرو ندیده بودند و شایدهرگزهم نبینند.
"چرا کسی این کارو انجام میده" یک سوال متداوله. و جواب شاید این باشه که مغز این افراد فداکار شگفت انگیز ویژگی های خاصی داره. آنها در تشخیص ترس دیگران بهتر هستند. آنها حقیقتا وقتی کسی در غم و اندوه است بهتر متوجه میشن. شاید به خاطر اینه که آمیگدال آنها به حالات چهره بیشتر واکنش نشون میده. و به یاد داشته باشید، این دقیقا همان قسمت از مغزاست که متوجه شدیم در روان بیماران کم واکنش است. و درآخر، آمیگدال بزرگتر از حد معمول هم است، حدود هشت درصد. روی هم رفته، چیزی که این اطلاعات پیشنهاد میده وجود چیزی شبیه رشته عاطفه در جهانه
که یک انتهای آن توسط افرادی که شدیدا روان بیمار هستند فرود اومده و طرف دیگه توسط افرادی که خیلی دلسوز هستند و به رفتارنوع دوستی بی نهایت سوق داده شدند. ولی باید اضافه کنم چیزی که آدم های فداکار شگفت انگیز رو انقدر متفاوت می کنه این نیست که آنها ازحد متوسط دلسوزترند. آنها دلسوز هستند، اما چیزحتی عجیب تر در مورد آنها اینه که آنها دلسوز و فداکارند نه فقط نسبت به افرادی که در خصوصی ترین جمع دوستان و خانواده هستند. درسته؟ چون دلسوزی نسبت به کسانی که شما می شناسید و بهشون علاق دارید شگفت انگیز نیست. حقیقتا حس دلسوزی آدمهای فداکار شگفت انگیز فراتر از جمع خودشون میره،
حتی فراتر از جمع بزرگ آشناهایشان به مردمی که بیرون از جمع اجتماعی آنها هستند، کسانی که کاملا غریبه اند، مثل مردی که من رو نجات داد. و من الان این فرصت رو دارم که از اهدا کنندگان فداکار کلیه بپرسم چگونه است که آنها موفق شدند همچین حلقه گسترده ای از دلسوزی رو خلق کنند که مشتاق بودند کلیه خودشان رو به فردی کاملا غریبه بدهند. و متوجه شدم که پاسخ دادن به این سوال براشون خیلی سخته. من گفتم، "چطورمشتاقید همچین کاری رو بکنید زمانی که خیلی از آدم های دیگه اشتیاقی ندارند؟ شما یک نفر در کمتراز ۲,۰۰۰ آمریکایی هستید که تا حالا به یک غریبه کلیه داده.
چه چیزی شما رو آنقدر خاص می کنه؟" و آنها چه گفتند؟ گفتند، "هیچی. هیچ چیز خاصی در مورد من نیست. من دقیقا مثل بقیه آدمها هستم." و فکر می کنم که این واقعا یه جواب گویاست، چون نشون میده که حلقه ای افراد فداکار شبیه این نیست بیشتر شبیه اینه. هیچ مرکزی نداره. حقیقتا این افراد فداکار به خودشون فکر نمی کنند که مرکز چیزی باشند، که بهتر یا ذاتا مهم تر از کس دیگری باشند. وقتی از یه فداکار می پرسم چرا اهدای کلیه براش منطقیه، گفت، "چون درباره من نیست."
یکی دیگه میگفت، " من متفاوت نیستم. من منحصر به فرد نیستم. مطالعات شما در این جا به این پی میبره که من دقیقا مثل شما هستم." فکر کنم بهترین توصیف برای این عدم خودبینی جالب تواضع باشه، که به قول آگوستین قدیس ویژگی ایست که آدم رو به فرشته تبدیل میکنه. و چرا هست؟ به خاطر اینکه هیچ مرکزی در حلقه شما وجود نداره، حلقه های درونی یا بیرونی نمی تونه باشه، هیچ کسی کمتر یا بیشتر شایسته مواظبت و دلسوزی شما نیست نسبت به دیگران. فکر می کنم این واقعا همان چیزی است که فداکاران شگفت انگیز رو
از آدمها معمولی متمایز میکنه. اما فکر می کنم که این نگرش جهان است که توسط خیلی از افراد یا شاید بیشتر مردم دست یافتنی باشه. و من چنین فکری می کنم چون در سطح اجتماعی، گسترش نوع دوستی و دلسوزی داره همه جا اتفاق می افته. استیون پینکر روانشناس و دیگران نشون دادند که که در سرتاسر دنیا مردم دارند کم تر و کم تر قبول می کنند رنجش رو در حلقه های در حال گسترش دیگران که به کاهش هر نوع خشونت و ظلمی منتهی میشه، از بدرفتاری با حیوانات تا خشونت خانگی و اعدام. و به افزایش هر نوع فداکاری منجر میشه. صد سال پیش، مردم فکر می کردند که مضحکه
چقدر طبیعی و معمولیه امروزه برای کسانی که خون و مغز استخوان خودشون رو اهدا می کنند به افراد کاملا غریبه. ممکنه که صد سال دیگه مردم فکر کنند که اهدای کلیه به یک غریبه به اندازه اهدای خون ومغز استخوان امروزه طبیعی و معمولیه؟ شاید. چه چیزی ریشه همه این تغییرات شگفت انگیزه؟ تا حدی به نظر میرسه که این باشه رشد سرمایه و استانداردهای زندگی. وقتی جوامع پولدار تر و ثروتمند تر میشن، به نظر میرسه که مردم تمرکزشون رو به سمت بیرون تغییر دادن، و در نتیجه، همه انواع نوع دوستی به سمت غریبه ها افزایش یافت،
از داوطلب شدن برای کمک های خیریه و حتی اهدای فداکارانه کلیه. اما تمام این تغییرات یک نتیجه عجیب و پر از تناقضی رو تولید کرد، که حتی وقتی دنیا داره مکان بهترو انسانی تری میشه که هست، یک درک رایجی وجود داره که دنیا داره بدترو دردناک تر میشه اینکه اینجوری نیست. و نمی دوم دقیقا چرا این (درک) هست، اما فکر می کنم که شاید این باشه که ما امروزه خیلی بیشتر می دونیم در مورد رنج غریبه ها در مکان های دور، و بنابراین ما بیشتر اهمیت میدیم به رنج اون غریبه های دور. اما چیزی که واضحه انواع تغییراتی که ما داریم میبینیم
نشون میده که ریشه نوع دوستی و دلسوزی قستی از سرشت آدمی است مثل خشم و ظلم، یا شاید هم بیشتر، و درحالیکه بعضی از مردم به نظر میان که ذاتا بااحساس ترند نسبت به رنج افراد ناآشنا (دور)، من واقعا معتقدم توانایی خود را حذف کردن از مرکز حلقه و گسترش حلقه دلسوزی به بیرون طوری که حتی شامل غریبه ها هم بشه در دسترس همه است. متشکرم. (تشویق حضار)
There's a man out there, somewhere, who looks a little bit like the actor Idris Elba, or at least he did 20 years ago. I don't know anything else about him, except that he once saved my life by putting his own life in danger. This man ran across four lanes of freeway traffic in the middle of the night to bring me back to safety after a car accident that could have killed me. And the whole thing left me really shaken up, obviously, but it also left me with this kind of burning, gnawing need to understand why he did it, what forces within him caused him to make the choice
that I owe my life to, to risk his own life to save the life of a stranger? In other words, what are the causes of his or anybody else's capacity for altruism? But first let me tell you what happened. That night, I was 19 years old and driving back to my home in Tacoma, Washington, down the Interstate 5 freeway, when a little dog darted out in front of my car. And I did exactly what you're not supposed to do, which is swerve to avoid it. And I discovered why you're not supposed to do that. I hit the dog anyways, and that sent the car into a fishtail,
and then a spin across the freeway, until finally it wound up in the fast lane of the freeway faced backwards into oncoming traffic and then the engine died. And I was sure in that moment that I was about to die too, but I didn't because of the actions of that one brave man who must have made the decision within a fraction of a second of seeing my stranded car to pull over and run across four lanes of freeway traffic in the dark to save my life. And then after he got my car working again
and got me back to safety and made sure I was going to be all right, he drove off again. He never even told me his name, and I'm pretty sure I forgot to say thank you. So before I go any further, I really want to take a moment to stop and say thank you to that stranger. (Applause) I tell you all of this because the events of that night changed the course of my life to some degree. I became a psychology researcher, and I've devoted my work to understanding the human capacity to care for others. Where does it come from, and how does it develop,
and what are the extreme forms that it can take? These questions are really important to understanding basic aspects of human social nature. A lot of people, and this includes everybody from philosophers and economists to ordinary people believe that human nature is fundamentally selfish, that we're only ever really motivated by our own welfare. But if that's true, why do some people, like the stranger who rescued me, do selfless things, like helping other people at enormous risk and cost to themselves? Answering this question requires exploring the roots of extraordinary acts of altruism,
and what might make people who engage in such acts different than other people. But until recently, very little work on this topic had been done. The actions of the man who rescued me meet the most stringent definition of altruism, which is a voluntary, costly behavior motivated by the desire to help another individual. So it's a selfless act intended to benefit only the other. What could possibly explain an action like that? One answer is compassion, obviously, which is a key driver of altruism. But then the question becomes,
why do some people seem to have more of it than others? And the answer may be that the brains of highly altruistic people are different in fundamental ways. But to figure out how, I actually started from the opposite end, with psychopaths. A common approach to understanding basic aspects of human nature, like the desire to help other people, is to study people in whom that desire is missing, and psychopaths are exactly such a group. Psychopathy is a developmental disorder with strongly genetic origins, and it results in a personality that's cold and uncaring
and a tendency to engage in antisocial and sometimes very violent behavior. Once my colleagues and I at the National Institute of Mental Health conducted some of the first ever brain imaging research of psychopathic adolescents, and our findings, and the findings of other researchers now, have shown that people who are psychopathic pretty reliably exhibit three characteristics. First, although they're not generally insensitive to other people's emotions, they are insensitive to signs that other people are in distress. And in particular, they have difficulty recognizing fearful facial expressions like this one.
And fearful expressions convey urgent need and emotional distress, and they usually elicit compassion and a desire to help in people who see them, so it makes sense that people who tend to lack compassion also tend to be insensitive to these cues. The part of the brain that's the most important for recognizing fearful expressions is called the amygdala. There are very rare cases of people who lack amygdalas completely, and they're profoundly impaired in recognizing fearful expressions. And whereas healthy adults and children usually show big spikes in amygdala activity
when they look at fearful expressions, psychopaths' amygdalas are underreactive to these expressions. Sometimes they don't react at all, which may be why they have trouble detecting these cues. Finally, psychopaths' amygdalas are smaller than average by about 18 or 20 percent. So all of these findings are reliable and robust, and they're very interesting. But remember that my main interest is not understanding why people don't care about others. It's understanding why they do. So the real question is, could extraordinary altruism,
which is the opposite of psychopathy in terms of compassion and the desire to help other people, emerge from a brain that is also the opposite of psychopathy? A sort of antipsychopathic brain, better able to recognize other people's fear, an amygdala that's more reactive to this expression and maybe larger than average as well? As my research has now shown, all three things are true. And we discovered this by testing a population of truly extraordinary altruists. These are people who have given one of their own kidneys
to a complete stranger. So these are people who have volunteered to undergo major surgery so that one of their own healthy kidneys can be removed and transplanted into a very ill stranger that they've never met and may never meet. "Why would anybody do this?" is a very common question. And the answer may be that the brains of these extraordinary altruists have certain special characteristics. They are better at recognizing other people's fear. They're literally better at detecting when somebody else is in distress. This may be in part because their amygdala is more reactive to these expressions.
And remember, this is the same part of the brain that we found was underreactive in people who are psychopathic. And finally, their amygdalas are larger than average as well, by about eight percent. So together, what these data suggest is the existence of something like a caring continuum in the world that's anchored at the one end by people who are highly psychopathic, and at the other by people who are very compassionate and driven to acts of extreme altruism. But I should add that what makes extraordinary altruists so different is not just that they're more compassionate than average.
They are, but what's even more unusual about them is that they're compassionate and altruistic not just towards people who are in their own innermost circle of friends and family. Right? Because to have compassion for people that you love and identify with is not extraordinary. Truly extraordinary altruists' compassion extends way beyond that circle, even beyond their wider circle of acquaintances to people who are outside their social circle altogether, total strangers, just like the man who rescued me. And I've had the opportunity now to ask a lot of altruistic kidney donors
how it is that they manage to generate such a wide circle of compassion that they were willing to give a complete stranger their kidney. And I found it's a really difficult question for them to answer. I say, "How is it that you're willing to do this thing when so many other people don't? You're one of fewer than 2,000 Americans who has ever given a kidney to a stranger. What is it that makes you so special?" And what do they say? They say, "Nothing. There's nothing special about me. I'm just the same as everybody else."
And I think that's actually a really telling answer, because it suggests that the circles of these altruists don't look like this, they look more like this. They have no center. These altruists literally don't think of themselves as being at the center of anything, as being better or more inherently important than anybody else. When I asked one altruist why donating her kidney made sense to her, she said, "Because it's not about me." Another said, "I'm not different. I'm not unique. Your study here is going to find out that I'm just the same as you."
I think the best description for this amazing lack of self-centeredness is humility, which is that quality that in the words of St. Augustine makes men as angels. And why is that? It's because if there's no center of your circle, there can be no inner rings or outer rings, nobody who is more or less worthy of your care and compassion than anybody else. And I think that this is what really distinguishes extraordinary altruists from the average person. But I also think that this is a view of the world that's attainable by many
and maybe even most people. And I think this because at the societal level, expansions of altruism and compassion are already happening everywhere. The psychologist Steven Pinker and others have shown that all around the world people are becoming less and less accepting of suffering in ever-widening circles of others, which has led to declines of all kinds of cruelty and violence, from animal abuse to domestic violence to capital punishment. And it's led to increases in all kinds of altruism. A hundred years ago, people would have thought it was ludicrous how normal and ordinary it is
for people to donate their blood and bone marrow to complete strangers today. Is it possible that a hundred years from now people will think that donating a kidney to a stranger is just as normal and ordinary as we think donating blood and bone marrow is today? Maybe. So what's at the root of all these amazing changes? In part it seems to be increases in wealth and standards of living. As societies become wealthier and better off, people seem to turn their focus of attention outward, and as a result, all kinds of altruism towards strangers increases,
from volunteering to charitable donations and even altruistic kidney donations. But all of these changes also yield a strange and paradoxical result, which is that even as the world is becoming a better and more humane place, which it is, there's a very common perception that it's becoming worse and more cruel, which it's not. And I don't know exactly why this is, but I think it may be that we now just know so much more about the suffering of strangers in distant places, and so we now care a lot more about the suffering of those distant strangers.
But what's clear is the kinds of changes we're seeing show that the roots of altruism and compassion are just as much a part of human nature as cruelty and violence, maybe even more so, and while some people do seem to be inherently more sensitive to the suffering of distant others, I really believe that the ability to remove oneself from the center of the circle and expand the circle of compassion outward to include even strangers is within reach for almost everyone. Thank you. (Applause)