021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

نمی توانید تصور کنید که شترها واقعا از کجا آمده اند

Latif Nasser

You have no idea where camels really come from

Camels are so well adapted to the desert that it's hard to imagine them living anywhere else. But what if we have them pegged all wrong? What if those big humps, feet and eyes were evolved for a different climate and a different time? In this talk, join Radiolab's Latif Nasser as he tells the surprising story of how a very tiny, very strange fossil upended the way he sees camels, and the world. This talk comes from the PBS special "TED Talks: Science & Wonder."


تگ های مرتبط :

Animals, Biology, Environment
خوب این یه داستانه درباره اینکه چیزهایی را می‌دونیم را چطوری فهمیدیم. داستان در باره یک زن هست، ناتالیا ریبچینسکی. ایشون یک زیست دیرین شناس است، که معنیش اینه که متخصص بیرون کشیدن چیز های خیلی قدیمی و مرده است. ( صدا ) ناتالیا ریبچینسکی: آره، یکی به من می گفت « دکتر مرده ها.» لطیف ناصر: به نظر من ایشون به شکل خاصی جالبند بخاطر محل هایی که چیز ها رو بیرون میاره، کلی بالاتر از مدار قطب شمال درمنطقه دوردست توندرای کانادا. یک روز تابستانی در سال ۲۰۰۶، او در محل حفاری به نام «فلایس لیف بد» بود، که کمتر از ۱۰ درجه عرض جغرافیایی با شمال مغناطیسی فاصله دارد.
( صدا ) ناتالیا ریبچینسکی: واقعا، خیلی جالب به نظر نمی‌رسه، چون یک روز راه رفتن داره با کوله پشتی و جی پی اس و دفترچه و جمع کردن هرچیزی که به نظر ممکنه فسیل باشه. لطیف ناصر: و توی مسیر، متوجه یه چیزی شد. ( صدا ) ناتالیا ریبچینسکی: یه چیز زنگ زده، به رنگ زنگ آهن، حدودا اندازه کف دستم. درست روی سطح زمین افتاده بود. لطیف ناصر: و اولش فکر کرد شاید یک تکه چوب باشه، چون معمولا آدم ها این چیزها رو در فلایس لیف بد قبلا پیدا کرده بودند -- قسمت هایی از گیاهان ماقبل تاریخ. اما اون شب، وقتی به اردو برگشت ... ( صدا ) ناتالیا ریبچینسکی: ... ذره بین رو در آوردم،
یک کم از نزدیکتر نگاه کردم و فهمیدم به نظر شبیه حلقه های درخت نمی آمد. شاید یه چیزی بود که حفظ شده بود، اما خیلی شبیه بود به ... استخون. لطیف ناصر: پس در چهار ساعت بعد، بارها و بارها به همون محل رفت، و نهایتا تونست ۳۰ تکه دیگه از همون استخون رو جمع کنه، که بیشترشون خیلی کوچک بودند. ( صدا ) ناتالیا ریبچینسکی: خیلی نبود. توی یک کیسه پلاستیکی زیپ دار جا می شد. لطیف ناصر: و سعی کرد تا اونها رو مثل جورچین کنار هم بزاره. ولی سخت بود. ( صدا ) ناتالیا ریبچینسکی: به تکه های خیلی زیادی خرد شده بود،
سعی کردم از شن و بتونه استفاده کنم، ولی خوب به نظر نمی رسید. آخرش، از یک اسکنر سه بعدی سطحی استفاده کردیم. لطیف ناصر: اوه! ناتالیا ریبچینسکی: خوب، بله؟ ( خنده حضار ) لطیف ناصر: معلوم شد که به شکل مجازی خیلی ساده تره. ( صدا ) ناتالیا ریبچینسکی: مثل معجزه بود که همه اش به هم وصل شده، لطیف ناصر: چقدر مطمئن بودی که درست انجام شده، که همه اش رو به شکل درست کنار هم گذاشتی؟ امکانش بود که جوری دگه ای کنار هم بذاری و مثلا، یه چیزی شکل طوطی بشه؟ ( خنده حضار ) ( صدا ) ناتالیا ریبچینسکی: ( خنده ) اوم، نه. نه، درست انجامش دادیم.
لطیف ناصر: اونچه بدست آورد، کشف کرد، یک تیبیا بود، یک استخون پا، و مشخصا، مربوط به یک پستاندار با سم شکاف دار، پس یه چیزی مثل گاو یا گوسفند. اما نمی تونست هیچ کدومشون باشه. چون خیلی بزرگ بود. ( صدا ) ناتالیا ریبچینسکی: اندازه این چیز، عظیم بود، یه حیوون واقعا بزرگ بود. لطیف ناصر: پس چه حیوونی می‌تونست باشه؟ خیلی اتفاقی، یکی از تکه ها رو به همکارهایش در کلورادو نشون داد، و فکری به نظرشون رسید. ( صدا ) ناتالیا ریبچینسکی: یک اره آوردیم، و کمی از گوشه اش رو شکستیم، و بوی خیلی جالبی از اون در آمد. لطیف ناصر: بویش مثل گوشت سوخته بود.
این بویی بود که ناتالیا از بریدن جمجمه در آزماشگاه آناتومی تشخیص داد: کولاژن. کولاژن چیزیه که به استخون هایمون شکل میده. و معمولا، بعد از این همه سال، از بین میره. اما در این مورد، قطب شمال مثل فریزر عمل کرده بود و نگهش داشته بود. بعدش یکی دوسال بعد، ناتالیا در یک همایش در بریستول بود، و دید که یکی از همکار هایش به اسم مایک باکلی در حال نمایش روش جدیدیه که اسمش رو «تشخیص هویت با کولاژن» گذاشته. معلوم شده که گونه های مختلف ساختار های کمی متفاوت از کولاژن دارند، پس یک مقطع کولاژن از یک استخون نامشخص رو می گیری،
و با گونه های معلوم مقایسه می کنی، و، کی می دونه، شاید به هم خوردند. پس او یکی از تکه ها رو برایش فرستاد، با فدکس. ( صدا ) ناتالیا ریبچینسکی: آره، دلت می خواد دنبالش کنی. یه جوری مهمه. ( خنده حضار ) لطیف ناصر: و اون آقا نمونه رو بررسی کرد. و با ۳۷ نوع شناخته شده از پستانداران امروزی مقایسه کرد. و مشابهی پیدا کرد. معلوم شد که این استخوان ۳/۵ میلیون ساله که ناتالیا ازتوی قطب شمال در آورده بود متعلق به ... یک شتره. ( خنده حضار )
( صدا ) ناتالیا ریبچینسکی: و با خودم گفتم، چی؟ این شگفت انگیزه -- اگه درست باشه. لطیف ناصر: پس چند تا تیکه دیگه رو آزمایش کردند، و همه آنها همون نتیجه رو دادند. اگرچه، بر مبنای اندازه استخوانی که پیدا کرده بودند، معنیش این بود که این شتر ۳۰ درصد بزرگتر از شتر های امروزی بود، پس این شتر حدودا نه فوت قد داشته، و وزنی حدود یک تن. ( واکنش شنوندگان ) درسته. ناتالیا یک شتر غول پیکر قطبی پیدا کرده بود. ( خنده حضار ) حالا، وقتی شما کلمه « شتر» رو می شنوید، اونچه به ذهنتون میاد احتمالا یکی از این هاست،
شتر باختری که مال شرق و مرکز آسیاست. شاید هم اتفاقی این تصویر کارت پستال یادتون باشه یکی از این ها، شتر جماز که ذاتا یک موجود صحراست -- در محل های شنی و داغ زندگی می کنه مثل خاور میانه و صحرای آفریقا، یک کوهان گنده قدیمی روی پشتش داره برای ذخیره آب در مسیر های طولانی کویر، پاهای بزرگ و پهنی داره که کمک می کنه روی تپه های شنی قدم برداره. حالا چطوری می شه یکی از این ها سر از قطب شمال در بیاره؟ خوب، دانشمند ها مدت زیادیه که می دونند، معلوم شده که، حتی قبل از کشف ناتالیا، که شترها واقعا در اصل آمریکایی اند. ( موسیقی: پرچم ستاره دار)
( خنده حضار ) از اینجا پیدا شدند. به مدت ۴۰ میلیون از ۴۵ میلیون سال همین جاها بودند، فقط توی آمریکای شمالی پیدا می شدند، حدود ۲۰ گونه مختلف، شاید بیشتر. (صدا ) لطیف ناصر: اگه همه رو به صف کنم، با هم فرق می کنند؟ ( صدا ) ناتالیا ریبچینسکی: آره، اندازه بدنشون فرق می کنه. بعضی هایشون گردن های خیلی بلندی دارند، واقعا از دید کاربردی مثل زرافه هستند. لطیف ناصر: بعضی هایشون پوزه داشتند، شبیه تمساح. ( صدا ) ناتالیا ریبچینسکی: واقعا اولیه اند، قدیمی هایشون واقعا کوچک هستند، تقریبا به اندازه خرگوش. لطیف ناصر: چی؟ شتر به اندازه خرگوش؟
( صدا ) ناتالیا ریبچینسکی: اولی هایشون. احتمالا اونها رو تشخیص نمیدی. لطیف ناصر: خدای من! من یه شتر خونگی می خواهم. ( صدا ) ناتالیا ریبچینسکی: راست میگی، عالی نمی شه؟ ( خنده حضار ) لطیف ناصر: و بعد حدود سه تا هفت میلیون سال پیش، یک شاخه از شتر ها به آمریکای جنوبی رفتند، جایی که اونجا به لاما وآلپاکا تبدیل شدند، و شاخه دیگر از باریکه برینگ عبور کردند به سمت آسیا و آفریقا. و بعد حدود اواخر آخرین عصر یخبندان، شترهای آمریکای شمالی منقرض شدند، خوب، دانشمندان همه این ها رو قبلا می دونستند،
اما هنوز کاملا اینکه چرا ناتالیا یکی رو آنقدر در شمال پیدا کرد رو توضیح نمی ده انگار، اینجا، از دید دما، قطب مخالف صحرا است. برای اینکه درست بگیم، سه و نیم میلیون سال پیش، اونجا بطور متوسط ۲۲ درجه سانتی گراد گرمتر از حالا بوده. پس جنگل های شمالی بوده، بیشتر چیزی شبیه به یوکان یا سیبری امروز. اما هنوز، انگار زمستان های شش ماه ای داشتند که آبگیر ها یخ می زد. کولاک داشتیم. تاریکی پیوسته ۲۴ ساعته در روز داشتیم. پس، چطور ، چطور؟ پس چطور یکی از این فوق ستاره های صحرا
چطور تونسته دراین شرایط قطبی زنده بمونه؟ ( خنده حضار ) ناتالیا و همکارانش فکر می‌کنن جوابی دارند. که خیلی زیرکانه است. چی میشه اگر همون مشخصاتی که ما فکر می کنیم شتر رو مناسبه جاهایی مثل صحرا می کنه، به شکلی متحول بشه که به اون برای گذراندن زمستان کمک کنه؟ چی میشه اگر اون پاهای پهن که مناسب قدم گذاشتن روی شنه، روی برف مثل کفش برفی باشند؟ چی میشه اگر اون کوهان، موضوع مهمیه، داخلش آب نباشه، چربی باشه -- ( خنده حضار ) که به شتربرای گذراندن زمستان شش ماهه کمک کنه،
وقتی که غذا کمیابه؟ و بعد، تنها بعد، خیلی بعد از وقتی که اونها از باریکه گذشتند آیا تونستن که این ویژگی های زمستانی رو برای محیط بیابانی مقاوم کنند؟ مثلا، برای مثال، کوهان می تونه به شتر در محیط های گرم تر کمک کنه چون جمع کردن کل چربی در یک محل، مثل ، میدونی ، کوله پشتی چربی، یعنی نیاز نداری تا اون همه عایق رو در کل بدنت داشته باشی. پس این کمک می کنه تا حرارت زودتر پراکنده بشه. این ایده دیوانه وار، که اونچه به نظر اثبات توانایی ذاتی شتر در صحرا به نظر می رسه می تونه واقعا اثبات گذشته قطبی اش باشه. من اولین کسی که این داستان رو تعریف می کنه نیستم.
بقیه این رو به شکل یک شگفتی در زیست شناسی تکاملی عنوان کرده اند یا یک گشایش در آینده تغییرات آب و هوایی. اما من به دلیلی کاملا متفاوت دوستش دارم. برای من، این داستانی از ماست، که چطور دنیا رو می بینیم و اینکه این دید چطور تغییر می کنه. من به عنوان یک تاریخ دان درس خونده ام. و یاد گرفته ام که، واقعا، خیلی از دانشمندان هم، مورخند. به گذشته معنی میدهند. تاریخ جهان ما، سیاره ما و حیات در این سیاره را بیان می کنند. و به عنوان یک مورخ، کارت رو با این فکر که داستان چطور ادامه داره شروع می کنی. ( صدا ) ناتالیا ریبچینسکی: ما داستان هایی رو می سازیم و ادامه اش می دهیم،
مثل شترها در صحرا، درسته؟ این داستانی عالیه! کاملا برایش مناسبه. و مشخصه، همیشه آنجا زندگی کرده. لطیف ناصر: اما در هر زمانی، می تونی مدرک کوچکی را کشف کنی. میتونی چیز های کوچکی رو یاد بگیری که وادارت می کنه تا هر چیزی رو که فکر می کردی می‌ دونی تغییر بدی. مثلا، در این مورد، این یک داشمند یک تکه شکسته پیدا می کنه از چیزی که فکر می کرده چوبه، و بخاطر اون، علم کاملا یک تئوری جدید و متضاد داره در باره اینکه چرا این جانور مضحک شبیه به دکتر زئوس این شکلیه. برای من، کاملا فکرم رو در باره شتر دگرگون کرد. از اینکه یک جانور مسخره خاص باشه
که فقط برای یک محیط خاص مناسبه، به این مسافر جهانی که فقط اتفاقی در صحراست، و می تونسته هر جای دیگری باشه عوض کرد. ( تشویق حضار ) این اسمش آزوری است. سلام آزوری، حالت چطوره؟ بله، یکی از این ها رو براتون اینجا آوردم. ( خنده حضار ) آزوری رو از اسباب بازیش جدا کردند توی سالن موسیقی رادیو سیتی. ( خنده حضار ) جدی میگم. به هر حال -- جدی بگم، آزوری یک نمونه زنده است که داستان جهان ما داستانی پویاست.
و به خواستن ما برای نظمی دوباره، و دیدنی مجدد نیاز داره. ( خنده حضار ) درسته آزوری؟ و حقیقتا، همگی ما تنها یک تکه استخوانی شکسته با دیدی جدید از دنیا فاصله داریم. بسیار سپاسگزارم. (
So, this is a story about how we know what we know. It's a story about this woman, Natalia Rybczynski. She's a paleobiologist, which means she specializes in digging up really old dead stuff. (Audio) Natalia Rybczynski: Yeah, I had someone call me "Dr. Dead Things." Latif Nasser: And I think she's particularly interesting because of where she digs that stuff up, way above the Arctic Circle in the remote Canadian tundra. Now, one summer day in 2006, she was at a dig site called the Fyles Leaf Bed, which is less than 10 degrees latitude away from the magnetic north pole.
(Audio) NR: Really, it's not going to sound very exciting, because it was a day of walking with your backpack and your GPS and notebook and just picking up anything that might be a fossil. LN: And at some point, she noticed something. (Audio) NR: Rusty, kind of rust-colored, about the size of the palm of my hand. It was just lying on the surface. LN: And at first she thought it was just a splinter of wood, because that's the sort of thing people had found at the Fyles Leaf Bed before -- prehistoric plant parts. But that night, back at camp ... (Audio) NR: ... I get out the hand lens,
I'm looking a little bit more closely and realizing it doesn't quite look like this has tree rings. Maybe it's a preservation thing, but it looks really like ... bone. LN: Huh. So over the next four years, she went to that spot over and over, and eventually collected 30 fragments of that exact same bone, most of them really tiny. (Audio) NR: It's not a whole lot. It fits in a small Ziploc bag. LN: And she tried to piece them together like a jigsaw puzzle. But it was challenging. (Audio) NR: It's broken up into so many little tiny pieces,
I'm trying to use sand and putty, and it's not looking good. So finally, we used a 3D surface scanner. LN: Ooh! NR: Yeah, right? (Laughter) LN: It turns out it was way easier to do it virtually. (Audio) NR: It's kind of magical when it all fits together. LN: How certain were you that you had it right, that you had put it together in the right way? Was there a potential that you'd put it together a different way and have, like, a parakeet or something? (Laughter) (Audio) NR: (Laughs) Um, no. No, we got this. LN: What she had, she discovered, was a tibia, a leg bone,
and specifically, one that belonged to a cloven-hoofed mammal, so something like a cow or a sheep. But it couldn't have been either of those. It was just too big. (Audio) NR: The size of this thing, it was huge. It's a really big animal. LN: So what animal could it be? Having hit a wall, she showed one of the fragments to some colleagues of hers in Colorado, and they had an idea. (Audio) NR: We took a saw, and we nicked just the edge of it, and there was this really interesting smell that comes from it. LN: It smelled kind of like singed flesh.
It was a smell that Natalia recognized from cutting up skulls in her gross anatomy lab: collagen. Collagen is what gives structure to our bones. And usually, after so many years, it breaks down. But in this case, the Arctic had acted like a natural freezer and preserved it. Then a year or two later, Natalia was at a conference in Bristol, and she saw that a colleague of hers named Mike Buckley was demoing this new process that he called "collagen fingerprinting." It turns out that different species have slightly different structures of collagen,
so if you get a collagen profile of an unknown bone, you can compare it to those of known species, and, who knows, maybe you get a match. So she shipped him one of the fragments, FedEx. (Audio) NR: Yeah, you want to track it. It's kind of important. (Laughter) LN: And he processed it, and compared it to 37 known and modern-day mammal species. And he found a match. It turns out that the 3.5 million-year-old bone that Natalia had dug out of the High Arctic belonged to ...
a camel. (Laughter) (Audio) NR: And I'm thinking, what? That's amazing -- if it's true. LN: So they tested a bunch of the fragments, and they got the same result for each one. However, based on the size of the bone that they found, it meant that this camel was 30 percent larger than modern-day camels. So this camel would have been about nine feet tall, weighed around a ton. (Audience reacts) Yeah. Natalia had found a Giant Arctic camel. (Laughter)
Now, when you hear the word "camel," what may come to mind is one of these, the Bactrian camel of East and Central Asia. But chances are the postcard image you have in your brain is one of these, the dromedary, quintessential desert creature -- hangs out in sandy, hot places like the Middle East and the Sahara, has a big old hump on its back for storing water for those long desert treks, has big, broad feet to help it tromp over sand dunes. So how on earth would one of these guys end up in the High Arctic? Well, scientists have known for a long time, turns out,
even before Natalia's discovery, that camels are actually originally American. (Music: The Star-Spangled Banner) (Laughter) They started here. For nearly 40 of the 45 million years that camels have been around, you could only find them in North America, around 20 different species, maybe more. (Audio) LN: If I put them all in a lineup, would they look different? NR: Yeah, you're going to have different body sizes. You'll have some with really long necks, so they're actually functionally like giraffes. LN: Some had snouts, like crocodiles.
(Audio) NR: The really primitive, early ones would have been really small, almost like rabbits. LN: What? Rabbit-sized camels? (Audio) NR: The earliest ones. So those ones you probably would not recognize. LN: Oh my God, I want a pet rabbit-camel. (Audio) NR: I know, wouldn't that be great? (Laughter) LN: And then about three to seven million years ago, one branch of camels went down to South America, where they became llamas and alpacas, and another branch crossed over the Bering Land Bridge into Asia and Africa.
And then around the end of the last ice age, North American camels went extinct. So, scientists knew all of that already, but it still doesn't fully explain how Natalia found one so far north. Like, this is, temperature-wise, the polar opposite of the Sahara. Now to be fair, three and a half million years ago, it was on average 22 degrees Celsius warmer than it is now. So it would have been boreal forest, so more like the Yukon or Siberia today. But still, like, they would have six-month-long winters where the ponds would freeze over.
You'd have blizzards. You'd have 24 hours a day of straight darkness. Like, how ... How? How is it that one of these Saharan superstars could ever have survived those arctic conditions? (Laughter) Natalia and her colleagues think they have an answer. And it's kind of brilliant. What if the very features that we imagine make the camel so well-suited to places like the Sahara, actually evolved to help it get through the winter? What if those broad feet were meant to tromp not over sand, but over snow, like a pair of snowshoes?
What if that hump -- which, huge news to me, does not contain water, it contains fat -- (Laughter) was there to help the camel get through that six-month-long winter, when food was scarce? And then, only later, long after it crossed over the land bridge did it retrofit those winter features for a hot desert environment? Like, for instance, the hump may be helpful to camels in hotter climes because having all your fat in one place, like a, you know, fat backpack, means that you don't have to have that insulation all over the rest of your body.
So it helps heat dissipate easier. It's this crazy idea, that what seems like proof of the camel's quintessential desert nature could actually be proof of its High Arctic past. Now, I'm not the first person to tell this story. Others have told it as a way to marvel at evolutionary biology or as a keyhole into the future of climate change. But I love it for a totally different reason. For me, it's a story about us, about how we see the world and about how that changes. So I was trained as a historian. And I've learned that, actually, a lot of scientists are historians, too.
They make sense of the past. They tell the history of our universe, of our planet, of life on this planet. And as a historian, you start with an idea in your mind of how the story goes. (Audio) NR: We make up stories and we stick with it, like the camel in the desert, right? That's a great story! It's totally adapted for that. Clearly, it always lived there. LN: But at any moment, you could uncover some tiny bit of evidence. You could learn some tiny thing that forces you to reframe everything you thought you knew. Like, in this case, this one scientist finds this one shard
of what she thought was wood, and because of that, science has a totally new and totally counterintuitive theory about why this absurd Dr. Seuss-looking creature looks the way it does. And for me, it completely upended the way I think of the camel. It went from being this ridiculously niche creature suited only to this one specific environment, to being this world traveler that just happens to be in the Sahara, and could end up virtually anywhere. (Applause) This is Azuri. Azuri, hi, how are you doing? OK, here, I've got one of these for you here.
(Laughter) So Azuri is on a break from her regular gig at the Radio City Music Hall. (Laughter) That's not even a joke. Anyway -- But really, Azuri is here as a living reminder that the story of our world is a dynamic one. It requires our willingness to readjust, to reimagine. (Laughter) Right, Azuri? And, really, that we're all just one shard of bone away from seeing the world anew. Thank you very much.
(Applause)