021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

شما تجربه یک خورشیدگرفتگی کامل را به خودتان بدهکارید.

David Baron

You owe it to yourself to experience a total solar eclipse

در ۲۱ آگوست ۲۰۱۷ مطابق با [۳۰ مرداد ۱۳۹۶]، سایه ماه، خورشید گرفتگی کامل، از روی اورگان تا کارولینای جنوبی می‌گذرد، که بسیاری از آن به عنوان الهام بخش‌ترین منظره در طبیعت یاد می‌کنند. دیوید بارون که علاقمند به دنبال کردن کسوف‌ها است، این وقایع نادر را در سراسر جهان دنبال می‌کند، در این سخنرانی از سعادت دیدن تاج خورشیدی و اینکه چرا به خودتان بدهکارید تا شاهد یکی از آن‌ها باشید،می‌گوید.


تگ های مرتبط :

زیبایی, ستاره شناسی, طبیعت
قبل از اینکه برم سر اصل مطلب، باید به نظرم چند تا چیز رو راجع به خودم بگم. من یه آدم عارف مسلک یا یه آدم اهل معنویات نیستم. من یه نویسنده علمی هستم. در دانشگاه فیزیک خواندم. قبلا خبرنگار شبکه رادیویی NPR بودم. حالا که بحثش شد، حین کار روی یه داستان برای رادیو NPR یه فضانورد بهم یه سری نصیحت کرد که دید من را به چالش کشید و به طور جدی زندگی من را عوض کرد. داستان در مورد یک خورشید گرفتگی بود، یک خورشید گرفتگی جزیی که قرار بود در می ۱۹۹۴
از روی کشور عبور کنه و فضانوردی که من باهاش مصاحبه میکردم، در مورد چگونگی وقوع و رصد آن توضیح می‌داد، ولی میگفت با اینکه یک خورشید گرفتگی جزئیه خیلی جالبه اما یک خورشید گرفتگی کامل که خیلی نادره کلا قضیش فرق میکند. در خورشید گرفتگی کامل که کلا ۲ تا ۳ دقیقه طول میکشد، ماه به طور کامل جلوی خورشید رو می‌گیرد و چیزی را به وجود می‌آورد که ازش به عنوان الهام بخش ترین منظره موجود در طبیعت یاد میکرد. خلاصه نصیحتی که بهم کرد این بود: او گفت: "قبل از اینکه بمیری، به خودت مدیونی که یک خورشید گرفتگی کامل را تجربه بکنی." صادقانه بگم،
از اینکه از کسی که خوب نمی‌شناسمش، این جمله را می‌شنیدم، یه ذره حس ناخوایندی داشتم. ولی خب توجه منو جلب کرد، بنابراین یکم تحقیق کردم. خورشید گرفتگی کامل رو اگه منتظر باشین که براتون اتفاق بیافته، باید مدت خیلی طولانی صبر کنین. هر نقطه ای روی زمین، حدوداً هر ۴۰۰ سال یکبار یک خورشید گرفتگی کامل رو تجربه میکنه. اما اگه قصد داشته باشین که سفر کنین، دیگه نیاز نیست انقدر صبر کنین پس من چند سال بعد در ۱۹۹۸ فهمیدم که، یک خورشید گرفتگی کامل قراره از کارائیب عبور کنه. خورشید گرفتگی کامل فقط در طول یه مسیر باریک قابل رؤیته که حدوداً چند صد مایل پهنا دارد
و همونجایی میشه که سایه ماه می‌افتد. که به آن «مسیر گرفتگی کامل» می‌گویند. در فوریه ۱۹۹۸، مسیر گرفتگی کامل قرار بود از جزیره آروبا عبور کنه بنابراین با شوهرم صحبت کردم، و گفتیم: فوریه؟ آروبا؟ بهرحال به نظر ایده خوبی میومد. (خنده حضار) پس به سمت جنوب رفتیم، تا از خورشید لذت ببریم و ببینم وقتی خورشید میره کنار چی پیش میاد. خلاصه روز خورشید گرفتگی برای ما و تعداد زیادی از مردم فرا رسید بیرون از هتل هایت، در ساحل، منتظر شروع نمایش بودیم.
و عینک های خورشید گرفتگی با فریم های مقوایی زده بودیم که واقعا لنزهای تیره ای داشت که میشد به طور ایمن به خورشید نگاه کرد خورشید گرفتگی کلی به صورت یه خورشید گرفتگی جزیی شروع می‌شود، ماه خیلی آرام راهش را جلوی خورشید باز میکرد و جلو میرفت. اولش به نظر می‌رسید که لبه خورشید بریده شده، ولی بریدگی بزرگ و بزرگ تر شد و خورشید رو تبدیل به یک هلال کرد و همه اینا واقعا جالب بود، ولی خیلی خارق العاده هم نبود. منظورم اینه، هنوز روشنایی روز وجود داشت. اگه نمیدانستم که بالای سرمان چه خبری است، اصلاً متوجه چیز غیرعادی نمیشدم. خب، حدود ۱۰ دقیقه قبل از اینکه خورشید گرفتگی کامل شروع بشه
چیزای عجیبی شروع به اتفاق افتادن کرد. باد سردی شروع به وزیدن کرد. روشنایی روز عجیب شد، سایه ها غیرعادی به نظر میرسید؛ به طرز عجیبی تیز بودن، انگار که یکی کنتراست تلویزیون را زیاد کرده باشد. بعدش من به دریا نگاه کردم، و نور روی قایق ها توجه منو جلب کرد، به طور واضحی همه چیز داشت تاریک میشد، اگرچه من درکش نمیکردم. کاملاً مشخص بود که همه چیز داره تاریک میشه انگار بینایی ام را داشتم از دست میدادم. و ناگهان، روشنایی از بین رفت. در اون لحظه، هلهله ای در ساحل راه افتاد،
و من عینکمو برداشتم، چون موقع خورشید گرفتگی کامل، اشکالی نداره که با چشم غیر مسلح به خورشید نگاه کرد. یک نگاه به بالا انداختم، و کاملاً مات و مبهوت شده بودم. اینم در نظر بگیرین که تو اون لحظه، اواسط دهه ۳۰ زندگیم بودم. انقدر روی زمین زندگی کرده بودم که بدونم آسمان چه شکلیه. -- منظورم اینه -- (خنده حضار) آسمان آبی و آسمان خاکستری آسمان پرستاره و آسمان عصبانی و آسمان صورتی موقع طلوع رو دیده بودم. ولی این آسمانی بود که هیچ وقت ندیده بودم. اولین چیز رنگ ها بودن.
اون بالا، بنفش مایل به خاکستری بود، مثل موقعی که هوا گرگ و میشه. ولی افق نارنجی رنگ بود، مثل موقع غروب، دور تا دور افق، و اون بالا که گرگ و میش بود، ستاره های پرنور و سیاره ها ظاهر شدن. مشتری رو میشد دید، و همچنین عطارد، و زهره. همگی در یه خط قرار گرفته بودن. و اونجا، در ادامه اون خط، چیزی قرار داشت، که بسیار با شکوه و گیج‌کننده بود. مثل یک تاج گل بافته شده با ریسمانی نقره ای به نظر میرسید،
که در فضا معلق بود و میدرخشید. اون در واقع اتمسفر بیرونی خورشید بود، که بهش تاج خورشیدی میگن. هیچ تصویری نمیتواند آنطورکه هست نشانش بدهد چون فقط یه حلقه یا هاله دور خورشید نیست؛ بلکه آنقدر ظریف است که به مانند رشته‌های ابریشمی است. و با اینکه اصلاً شبیه خورشیدی که میشناسیم نیست، با اینحال یجوری حسش میکنی. خب خورشید آنجاست، سیاره‌ها هم آنجان، و می‌دیدم که سیاره ها دارن دور خورشید میچرخند. انگار منظومه شمسی رو ترک کرده بودم و در دنیای آدم فضایی ها قدم گذاشته باشم و داشتم به خلقت نگاه میکردم.
برای اولین بار در زندگیم، انگار از درونم به جهان با تمام عظمتش متصل بودم، زمان ایستاده بود، یا شایدم حس میکردم اصلاً وجود نداره، و چیزی که با چشمام میدیدم -- دیدن صرف نبود، بلکه مثل حس الهام شدن بود. و من در آن بهشت ایستاده بودم، در تمام ۱۷۴ ثانیه آن -- که کمتر از ۳ دقیقه بود -- و ناگهان همش تموم شد، خورشید دوباره بیرون اومد، آسمان آبی پدیدار شد، ستاره ها، سیاره ها و تاج خورشید همگی ناپدید شدند.
جهان به حالت طبیعی خود برگشت. ولی من تغییر کردم. و اینجوری بود که من یه عشق کسوف شدم -- کسوف ها رو تعقیب میکردم. (خنده حضار) بنابراین وقت و پول به رنج بدست آمده را صرف اینکار کردم. هر از چند سال، میرفتم جایی که سایه ماه میخواست بیافته تا دوباره اون دقایق از برکت کیهانی رو تجربه کنم، و همچنین تجربه خودم رو با دیگران به اشتراک بذارم: با دوستانی در استرالیا، با یه شهر کامل در آلمان، در سال ۱۹۹۹ در مونیخ، با صدهاهزار نفر همراه شدم که خیابان ها و پشت بام ها را پرکرده بودند و وقتی تاج خورشید ظاهر شد
همگی یک صدا شادی میکردند. و با گذشت زمان، من تبدیل به فرد دیگری شدم: من یک مبلغ کسوف شدم. بهش به عنوان شغلم نگاه میکنم. تا از طریق آن، نصیحتی که سال ها قبل بهم شده بود رو به بقیه منتقل کنم. پس بذارین بهتون بگم: قبل از اینکه بمیرید، به خودتون مدیون هستید که یک خورشید گرفتگی کامل رو تجربه کنید. هیبت رو در در حد نهاییش تجربه خواهید کرد. کلمه «هیبت» انقدر بیش از حد استفاده شده که معنی اصلی خودشو از دست داده «هیبت» واقعی که یجور حس غریب در برخورد با چیزهای شگفت و بزرگ محسوب میشود،
خیلی به ندرت رخ میدهد. ولی اگه تجربش کنید، قدرتشو میبینید. «هیبت» باعث از بین رفتن خودبینی میشود. باعث میشه حس کنیم بهم متصل هستیم. همچنین باعث ترویج یکدلی و بخشش میشود. خلاصه چیزی فوق العاده تر از یک خورشید گرفتگی کامل وجود ندارد. متاسفانه تعداد آمریکایی های کمی اونو دیدن چراکه از آخرین دفعه‌ای که در قاره آمریکا اتفاق افتاده ۳۸ سال و از آخرین باری که کل کشور را در برگرفته است، ۹۹ سال میگذرد. ولی این درحال عوض شدنه. طی ۳۵ سال آینده، ۵ خورشید گرفتگی کامل قاره امریکا را در بر می‌گیرد،
و ۳ تای آن ها بسیار وسیع خواهد بود. ۶ هفته دیگر در ۲۱ آگوست ۲۰۱۷، [۳۰ مرداد ۱۳۹۶] -- (تشویق حاضران) سایه ماه از اورگان تا جنوب کارولینا عبور می‌کند. ۸ آپریل ۲۰۲۴، سایه ماه از تگزاس تا مین میگذرد. در ۱۲ آگوست ۲۰۴۵، این مسیر از کالیفرنیا تا فلوریدا خواهد بود میخواهم بگم که: چی میشه اگه این روزا رو تعطیل اعلام کنیم؟ چی میشه اگه -- (خنده حضار) (تشویق حضار) چی میشه اگه همه کنار همدیگر، هرچند نفر که امکانش باشه،
زیر سایه ماه بایستیم؟ تا شاید این تجربه مشترکی از این "هیبت" باعث التیام جدایی ها شود، و موجب شود کمی انسان دوستانه رفتار کنیم. خب مسلما برخی کارهای تبلیغ کسوف من را افراطی می‌دانند؛ (کارهایی ناشی از) وسواس و غیر عادی. منظورم اینه، اصلاً چرا چیز به این کوتاهی انقدر نیاز به توجه دارد؟ چرا برای یه همچین چیزی بریم اونور دنیا یا ایالت دیگری -- برای چیزی که کمتر از ۳ دقیقه طول می‌کشد؟ همانطور که گفتم: من یه آدم مذهبی نیستم. به خدا اعتقاد ندارم. البته کاش داشتم. ولی وقتی از دید اخلاقی خودم به قضیه نگاه میکنم. --
که خیلیم اتفاق میافته. -- وقتی به افرادی که از دست دادم فکر میکنم، به طور مشخص مادرم، چیزی که آرامم میکند لحظاتی است که در جزیره آروبا داشتم. خودمو در اون ساحل تصور میکنم، به اون آسمان نگاه میکنم، و یاد اون حسی که داشتم میافتم. وجود من ممکنه موقت باشه، اما مهم نیست، ببین من جزیی از چی هستم. خلاصه این درسی است که آموختم، و این درس در تمام زندگی قابل بسط است: مدت زمان تجربه تاثیری در اهمیت ندارد.
یک هفته، یک گفتگو، حتی یک نگاه گذرا، می‌تواند همه چیز را عوض کند. لحظات عمیق ارتباط با بقیه مردم، و با طبیعت، رو گرامی بدارید، و آن را در اولویت قرار بدین. آره من دنبال کسوف میرم. شما ممکنه دنبال یه چیز دیگه برین. ولی اون ۱۷۴ ثانیه مهم نیست. مهم تغییری است که آن لحظات در سال های بعد به وجود می‌آورند. متشکرم. (
Before I get to bulk of what I have to say, I feel compelled just to mention a couple of things about myself. I am not some mystical, spiritual sort of person. I'm a science writer. I studied physics in college. I used to be a science correspondent for NPR. OK, that said: in the course of working on a story for NPR, I got some advice from an astronomer that challenged my outlook, and frankly, changed my life. You see, the story was about an eclipse, a partial solar eclipse that was set to cross the country
in May of 1994. And the astronomer -- I interviewed him, and he explained what was going to happen and how to view it, but he emphasized that, as interesting as a partial solar eclipse is, a much rarer total solar eclipse is completely different. In a total eclipse, for all of two or three minutes, the moon completely blocks the face of the sun, creating what he described as the most awe-inspiring spectacle in all of nature. And so the advice he gave me was this: "Before you die," he said, "you owe it to yourself to experience a total solar eclipse."
Well honestly, I felt a little uncomfortable hearing that from someone I didn't know very well; it felt sort of intimate. But it got my attention, and so I did some research. Now the thing about total eclipses is, if you wait for one to come to you, you're going to be waiting a long time. Any given point on earth experiences a total eclipse about once every 400 years. But if you're willing to travel, you don't have to wait that long. And so I learned that a few years later, in 1998, a total eclipse was going to cross the Caribbean.
Now, a total eclipse is visible only along a narrow path, about a hundred miles wide, and that's where the moon's shadow falls. It's called the "path of totality." And in February 1998, the path of totality was going to cross Aruba. So I talked to my husband, and we thought: February? Aruba? Sounded like a good idea anyway. (Laughter) So we headed south, to enjoy the sun and to see what would happen when the sun briefly went away. Well, the day of the eclipse found us and many other people
out behind the Hyatt Regency, on the beach, waiting for the show to begin. And we wore eclipse glasses with cardboard frames and really dark lenses that enabled us to look at the sun safely. A total eclipse begins as a partial eclipse, as the moon very slowly makes its way in front of the sun. So first it looked the sun had a little notch in its edge, and then that notch grew larger and larger, turning the sun into a crescent. And it was all very interesting, but I wouldn't say it was spectacular. I mean, the day remained bright.
If I hadn't known what was going on overhead, I wouldn't have noticed anything unusual. Well, about 10 minutes before the total solar eclipse was set to begin, weird things started to happen. A cool wind kicked up. Daylight looked odd, and shadows became very strange; they looked bizarrely sharp, as if someone had turned up the contrast knob on the TV. Then I looked offshore, and I noticed running lights on boats, so clearly it was getting dark, although I hadn't realized it. Well soon, it was obvious it was getting dark.
It felt like my eyesight was failing. And then all of a sudden, the lights went out. Well, at that, a cheer erupted from the beach, and I took off my eclipse glasses, because at this point during the total eclipse, it was safe to look at the sun with the naked eye. And I glanced upward, and I was just dumbstruck. Now, consider that, at this point, I was in my mid-30s. I had lived on earth long enough to know what the sky looks like. I mean -- (Laughter)
I'd seen blue skies and grey skies and starry skies and angry skies and pink skies at sunrise. But here was a sky I had never seen. First, there were the colors. Up above, it was a deep purple-grey, like twilight. But on the horizon it was orange, like sunset, 360 degrees. And up above, in the twilight, bright stars and planets had come out. So there was Jupiter and there was Mercury
and there was Venus. They were all in a line. And there, along this line, was this thing, this glorious, bewildering thing. It looked like a wreath woven from silvery thread, and it just hung out there in space, shimmering. That was the sun's outer atmosphere, the solar corona. And pictures just don't do it justice. It's not just a ring or halo around the sun; it's finely textured, like it's made out of strands of silk. And although it looked nothing like our sun,
of course, I knew that's what it was. So there was the sun, and there were the planets, and I could see how the planets revolve around the sun. It's like I had left our solar system and was standing on some alien world, looking back at creation. And for the first time in my life, I just felt viscerally connected to the universe in all of its immensity. Time stopped, or it just kind of felt nonexistent, and what I beheld with my eyes -- I didn't just see it,
it felt like a vision. And I stood there in this nirvana for all of 174 seconds -- less than three minutes -- when all of a sudden, it was over. The sun burst out, the blue sky returned, the stars and the planets and the corona were gone. The world returned to normal. But I had changed. And that's how I became an umbraphile -- an eclipse chaser. (Laughter) So, this is how I spend my time and hard-earned money. Every couple of years, I head off to wherever the moon's shadow will fall
to experience another couple minutes of cosmic bliss, and to share the experience with others: with friends in Australia, with an entire city in Germany. In 1999, in Munich, I joined hundreds of thousands who filled the streets and the rooftops and cheered in unison as the solar corona emerged. And over time, I've become something else: an eclipse evangelist. I see it as my job to pay forward the advice that I received all those years ago. And so let me tell you:
before you die, you owe it to yourself to experience a total solar eclipse. It is the ultimate experience of awe. Now, that word, "awesome," has grown so overused that it's lost its original meaning. True awe, a sense of wonder and insignificance in the face of something enormous and grand, is rare in our lives. But when you experience it, it's powerful. Awe dissolves the ego. It makes us feel connected. Indeed, it promotes empathy and generosity. Well, there is nothing truly more awesome than a total solar eclipse.
Unfortunately, few Americans have seen one, because it's been 38 years since one last touched the continental United States and 99 years since one last crossed the breadth of the nation. But that is about to change. Over the next 35 years, five total solar eclipses will visit the continental United States, and three of them will be especially grand. Six weeks from now, on August 21, 2017 -- (Applause) the moon's shadow will race from Oregon to South Carolina. April 8, 2024, the moon's shadow heads north from Texas to Maine.
In 2045, on August 12, the path cuts from California to Florida. I say: What if we made these holidays? What if we -- (Laughter) (Applause) What if we all stood together, as many people as possible, in the shadow of the moon? Just maybe, this shared experience of awe would help heal our divisions, get us to treat each other just a bit more humanely. Now, admittedly, some folks consider my evangelizing a little out there; my obsession, eccentric.
I mean, why focus so much attention on something so brief? Why cross the globe -- or state lines, for that matter -- for something that lasts three minutes? As I said: I am not a spiritual person. I don't believe in God. I wish I did. But when I think of my own mortality -- and I do, a lot -- when I think of everyone I have lost, my mother in particular, what soothes me is that moment of awe I had in Aruba. I picture myself on that beach,
looking at that sky, and I remember how I felt. My existence may be temporary, but that's OK because, my gosh, look at what I'm a part of. And so this is a lesson I've learned, and it's one that applies to life in general: duration of experience does not equal impact. One weekend, one conversation -- hell, one glance -- can change everything. Cherish those moments of deep connection with other people, with the natural world, and make them a priority.
Yes, I chase eclipses. You might chase something else. But it's not about the 174 seconds. It's about how they change the years that come after. Thank you. (Applause)