26703715 مشاوره آموزشی رایگان

26703715 مشاوره آموزشی رایگان

چطورشغل مورد علاقه مون رو پیدا کنیم؟

Scott Dinsmore

How to find work you love

Scott Dinsmore quit a job that made him miserable, and spent the next four years wondering how to find work that was joyful and meaningful. He shares what he learned in this deceptively simple talk about finding out what matters to you — and then getting started doing it.


تگ های مرتبط :

TEDx, Business, Entrepreneur
وای چه سعادتی .همیشه میخواستم بدونم اینجا بودن چه حسی داره خوب ۸ سال پیش، بدترین مشاوره شغلیه زندگیم رو گرفتم. یکی از دوستام به من گفت، "نگران این نباش کاری که الان داری رو چقدر دوست داری. همه این ها برای ساختن سابقه کاریته." من هم تازه از اسپانیا برگشته بودم، و به این شرکت جزو ۵۰۰ شرکت برتره ملحق شده بودم با خودم فکر کردم، "این عالیه. قراره تأثیر بزرگی روی دنیا بذارم". با همه این ایده ها تو سرم. طی ۲ ماه، متوجه شدم که هر روز صبح حدود ساعت ۱۰ تمایل عجیبی دارم تا سرم را به صفحه کامپیوترم بکوبم. نمی دونم تا حالا تجربش کردین یا نه. خیلی زود بعد از اون متوجه شدم که همه رقبا در کارهای ما
کار من رو خودکار کردند. و این دقیقاً همون وقتیه که به من مشاوره دادند که سابقه خودم رو درست کنم. خوب ، چونکه میخوام بفهمم دارم قدم تو چه مسیری میذارم تا اوضاع را تغییر بدم، چند توصیه کاملا متفاوت از وارن بوفت را مطالعه کردم که می گفت: "انتخاب شغل برای ساختن سابقه مثل نگه داشتن رابطه جنسی برای دوران پیریه" (خنده حضار) و تمام اون چیزی رو که باید میشندم رو شنیدم بعداز ۲ هفته، اون کار رو ول کردم و فقط یک هدف داشتم: اینکه یه چیزی پیدا کنم و بترکونمش قضیه تا این حد جدی شده بود. می خواستم تأثیرگذار باشم حالا هرچی که میخواست باشه و خیلی زود فهمیدم که من تنها نیستم:
معلوم شد که بیش از ۸۰ درصد مردم از کارشان لذت نمی برن. فکر کنم شماها فرق داشته باشید، اما این عددی بود که در مطالعات Deloitte بدست آمده بود میخواستم بفهمم اون چیه که این دو دسته از آدمها رو از هم جدا میکنه اونهایی که عاشق کارشونن وبا کارشون دنیاروتکون میدن هر صبح با روحیه بیدار می شن از طرف دیگه، منظورم اون ۸۰ درصده اون هایی که زندگیشون سراسر یأس و نا امیدیه. پس شروع کردم به مصاحبه با همه افرادی که شغلشون براشون الهام بخش بود کتاب خواندم و مطالعات موردی انجام دادم، در کل ۳۰۰ کتاب در زمینه هدف و شغل و این چیزها، کاملا در خودم غرق شده بودم شاید دلیلش خود خواهی باشه --
که می خواستم کاری پیدا کنم که نتونم انجامش بدم، چیزی که فقط مال من بود. هرچی جلوتر میرفتم افراد بیشتر و بیشتری ازم می پرسیدند، "کارشما پیدا کردن شغل مناسبه. کارمو دوست ندارم. می تونیم با هم ناهار بخوریم؟" میگفتم: "حتما" اما باید بهشون هشدار بدم چون در این مرحله تا ۸۰ درصد کارشونو ترک میکردن از همه کسایی که باهاشون ناهار می خوردم ۸۰ درصد شغلشون رو ول می کردن اونهم طی دو ماه. من به خودم می بالیدم و درواقع جادویی هم در کار نبود. و اینجا بود که یک سوال ساده می پرسیدم. "چرا مشغول این کاری؟" و در اکثر موارد جوابشون این بود:
"خوب، چون یکی بهم گفته که باید اینکارو بکنم." تازه فهمیدم که خیلی از افراد دوروبرمون مشغول کاری هستن که دیگران بهشون گفتن، و خوب آخرش هم به در بسته می خورن، یا اصلا دری در کار نیست. هر چه بیشتر با این افراد وقت گذروندم و مشکل را دیدم، فکر کردم، چی میشد یه گروه تشکیل می دادیم، جایی که مردم احساس می کردند که بهش تعلق دارند و عیبی نداشت اگه کارها را جور دیگه انجام بدید، راهی رو بریم که کمتر کسی رفته جایی که خیلی‌ها تمایل نداشتن، و افراد رو تشویق به تغییر کنیم؟ و این همانی شد که بهش می گم "افسانه ات رو زندگی کن" که در موردش توضیح مختصری خواهم داد.
اما همچنان که به این کشف رسیدم متوجه ساختاری متشکل از ۳ چیزساده شدم که درهمه این افراد پر شور و مشتاق به تغییرمشترکه، فرقی نمی کنه که استیو جابز باشید یا فقط، مثلا، یا یک نانوا در پایین همین خیابان. شما کاری رو انجام می دید که توش خودتونید. میخوام این ۳ ویژگی رو بگم تا ازشون مثل یه ذره‌بین استفاده کنیم همین امروزو امید وارم برای تمام عمرمان. اولین گام از این ساختار ساختار سه مرحله ای برای کار با اشتیاق تبدیل شدن به متخصص شناخت و فهم خودتونه، چون اگه ندونید که دنبال چی هستید هیچ وقت اونو پیدا نمی کنید، ونکته اینه که هیچ کس اینکار رو واسه ما انجام نمی ده.
هیچ رشته دانشگاهی درمورد علاقه، هدف و شغل وجود نداره. نمی دونم چرا برای این رشته لیسانس نداریم، حاضرم قسم بخورم که شما وقت بیشتری رو برای انتخاب تلویزیون خوابگاه میذارید تا انتخاب رشته دانشگاهی تون. اما نکته اینه که این وظیفه ماست که حلش کنیم، ما نیاز به یک چهارچوب داریم تا ازش عبورکنیم. پس اولین گام پی بردن به نقاط قوت منحصر به فردمونه. اون چیه که وقتی از خواب بیدار می شیم دوست داریم انجام بدیم؟ چه براش پول بدند چه ندند، کاری که مردم به خاطرش از ما تشکر کنن. و" Strengths Finder 2.0" هم یک کتاب و هم یک ابزارآنلاینه. من اونو شدیداً توصیه می کنم تا بفهمید در چی مهارت دارید.
گام بعدی اینه که بفهمیم سلسله مراتب تصمیم گیری ماچیه؟ آیا ما به مردم، خانواده و سلامتی اهمیت می دیم ویا به موفقیت و اینجور چیزها؟ ما باید اول این رو بدونیم تا بتونیم تصمیم بگیریم، بنابراین مامی دونیم باطنمون چیه تا اونو به خاطر هدفی که بهش اهمیت نمی دیم نفروشیمش. گام بعدی تجارب ماست. همه چنین تجربه هایی داریم. ما هر روز و هر دقیقه در حال یادگیری هستیم درباره انچه عاشقشیم یا ازش متنفریم، چیزی که توش ماهریم و چیزی که نیستیم و اگر برای توجه به این موضوع وقت نذاریم و اونچه یادگرفتیم رو وجذب نکنیم و در مابقی زندگیمان به کار نبندیم به هیچ دردی نمی خوره.
هر روز، هر هفته و هر ماه از سال، من هم به اتفاقات درست زندگیم فکر می کنم، و هم به اتفاقات غلط و به چیزایی که می خوام تکرار کنم، چطور میتونم مفیدتر باشم و حتی بیشتر از آن. به ویژه امروزه شما کسانی را می بینید، که الهام بخشن. کاری می کنند که شما می گید «خدای من. جف داره چیکار می کنه من میخوام مثل او باشم.» چرا این حرف رومیزنید؟ یه دفتر بردارید. بنویسید چی باعث میشه اونها منبع الهامتون باشن. لازم نیست همه چیز زندگی اونها رو بنویسید، اما هر چیزیه بنویسیدش، به مروز زمان ما یک مجموعه خواهیم داشت که می تونیم تو زندگی خودمون به کار ببریم و زندگی دوست داشتنی‌تری داشته باشیم
وتاثیر بهتری بزاریم. چون وقتی شروع می کنیم به کنار هم گذاشتن این ها، می تونیم واسه خودمون تعریفی ازموفقیت داشته باشیم، که البته بدون داشتن همه اجزای این قطب نما،غیرممکنه. به وضعیتی میرسیم -- که زندگی یکنواخت و تکراری میشه مثل همه که دارند و از یک نردبونی که راه به جایی نمیبره بالا میریم. تقریبا شبیه جنبش وال استریت ۲.اگه کسی اونو دیده باشه، کارمند معمولی از مدیر ارشد بانکی در وال استریت می پرسه، «چقدر پول بسته؟ همه یه عددی دارند، که اگه اینقدرپول در بیارند همه چیز رو رها کنند.» او جواب می ده، «معلومه. بیشتر.» وفقط لبخند می زنه،
این وضعیته غمبارِ بیشترافرادیه که تلاش نکردند که بفهمند چه چیزی واسشمون مهمه، که می خوان به چیزی برسند که هیچ معنی براشون نداره، اما کاری رو می‌کنیم که همه گفتند باید انجام بدیم. اما همینکه ما این قالب روشکل می دیم، چیز هایی رو درک می کنیم که ما رو به زندگی بر میگردونه. میدونید، قبل از این، ممکن بود یه علاقه شدید سر راه شما سبز بشه، یا ممکنه تو مسیرکاری، اونو دور بندازید چون راهی برای شناسایی اون ندارید. اما همینکه بشناسیدش، می بینید چیزیه که سازگار با نقاط مثبت شماست، با ارزشهاتون و انچه هویت شمارو شکل میده، پس شما می‌گید من می خوام بهش بچسبم من می خوام کاری باهاش بکنم،
من می خوام دنبالش کنم و با اون تاثیر بزارم. جنبش "افسانه ات رو زندگی کن" رو که ما ساختیم ساخته نمیشد اگه من این قطب نمارو برای تشخیص این نداشتم که، "وای، این همونیه که میخام دنبال کنم و باهاش در دنیا تغییر ایجاد کنم". اگه ندونید دنباله چی هستید هیچ وقت بهش نمیرسید، اما با داشتن این چهارچوب یعنی این قطب نما میریم به مرحله بعد --البته اون بالا من نیستم-- انجام غیر ممکن ها و گذر از محدودیت ها. بخاطر همین دو دلیل مردم دست بکار نمیشن. اولاً به خودشون میگن نمیتونن انجامش بدن، یا اینکه آدمای دور و برشون بهشون اینو میگن. به هر حال، باید اینو باور کنیم
که چه تسلیم بشیم، چه دست به به شروع کار نزنیم. هر کاری غیر مممکنه مگر اینکه شروعش کنی. هر اختراعی و هر چیز جدیدی در جهان، به نظر مردم در ابتدا احمقانه بوده برای "راجر بانیستر" به لحاظ فیزیکی غیر ممکن بود که چهار مایل رو با دویدن در یک دقیقه طی کند اما راجر بانیستر باورش کرد و انجامش داد. اما بعدش چی شد؟ دو ماه بعدش ۱۶ نفر دیگه این رکورد رو شکستن. چیزهایی که تو سرمون داریم و فکر میکنیم غیرممکنند اغلب جایی منتظرند که انجامشون بدید به شرطی محدودیت هارو کنار بزنیم. فکر میکنم این کار با وضعیت جسمی و تناسب اندام بیشتر از هر چیزی
شروع میشه چون ما نمیتونیم کنترلش کنیم اگه فکر نمیکنید بتونید یک مایل رو، بدوید،به خودتون نشون بدید میتونید بیشتر برید، یا تو ماراتون بدوید، یا وزن کم کنید هر چی میخواد باشه، میفهمی اعتماد به نفس پیدا کردی و اون رو به تمام جهانت منتقل میکنی. من و دوستانم یه کمی به این کار عادت کردیم با هم یه گروه کوچک داریم و میریم ماجراجویی، اخیراً هم رفتم یه جای خطرناک. من از آب پر عمق و تاریک وحشت دارم. نمیدونم شما هم این ترس رو داشتید یا نه این ترس برمیگرده به شش بار دیدن فیلم های "آرواره ۱و۲و۳و۴" وقتی که بچه بودم.
آب که بالاتر از اینجا میاد،اگه تیره باشه الان دارم حسش میکنم. قسم میخورم الان یه چیزی اینجا هست. حتی اگه دریاچه تاهو باشه با وجود آب تازه همچنان یه ترسی دارم، احمقانه‌ است ولی هست دیگه. بگذریم،سه سال پیش این یدک کش رو برایه خودم پیدا کردم همین جاها تو خلیج سان فرانسیسکو. یه روز بارونی و طوفانی از همونایی که حال مردم رو توقایق به هم میزنه، منم که نشسته بودم و مایو تنم بود و از پنجره داشتم بیرون رو نگاه میکردم در نهایت ترس فکر میکردم شنا میکنم تا بمیرم. انگار میخواستم با شنا از پل گلدن گیت رد شم. فکر کنم بعضی هاتون این جوری شده باشید. همونطور که نشسته بودم دوستم جاناتان که قبلاً قضیه رو بهش گفته بودم،
اومد پیشم و اوضاعمو دید. بهم گفت"اسکات ببین بدترین چیزی که ممکنه پیش بیاد چیه؟" الان لباس شنا تنته و قرار نیست غرق بشی. اگرم نتونستی از پسش برای بپر تو یکی از اون ۲۰ تا قایق کایاک تازه اگرم کوسه حمله کنه کی گفته از بین ۸۰ نفرتورو میبره؟ دستش درد نکنه، خیلی کمک کرد. اون یه جورایی با این قضیبه حال میکرد خدا به همراش باشه. بعد هم شیرجه زد و شناکنان رفت. خوب. انگار حرفاش خیلی روم اثر کرد، و واقعاً احساس آرامش کردم، فکر کنم دلیلش این بود که جاناتان فقط ۱۳ سالش بود. (خنده حضار) و از بین هشتاد نفری که اون روز زدند به آب،
سن ۶۵ نفرشون بین ۹ تا ۱۳ سال بود. فکر کنید دنیارو چقدر متفاوت میدیدین اگه بچه های ۹ ساله ای که بهشون برخوردی بتونن یه مایل ونیم شنا کنن اون هم تو آب ۱۳ درجه اون هم از آلکاتراز تا سانفرانسیسکو. به چی جواب مثبت میدادید؟ حاضر بودید به خاطرش از چی بگذرید؟ دست به چه تلاشی میزدید؟ آخرای شنا کردن بودم که رسیدم به پارک آبی، و از آب بیرون اومدم البته تا اون موقع نصف بچه ها رسیده بودن، همشون برام هورا کشیدن و به وجد اومده بودن. شده بودم مثله آب نبات چوبی معلوم بود تو خلیج شنا کردم، داشتم صورتم رو تر و تمیز میکردم و بقیه رو که تموم کرده بودن نگاه میکردم.
تا چشمم افتاد به این بچه که انگار یه جای کارش می‌لنگید. داشت تلو تلو می‌خورد و می‌اومد. انگار به زور نفس میکشید و سرش و به سختی بالا میگرفت. انگار بقیه پدر و مادرام متوجه شده بودن، شرط میبندم به همون چیزی فکر میکردن که من فکر میکردم: اینم دلیله اینکه نباید به یه بچه ۹ ساله اجازه بدید از آلکاتراز این همه راه شنا کنه مسئله خستگی نبود. یهو دوتا از پدر و مادرا پریدن و گرفتنش، انداختنش روی شونه هاشون و این جوری کشون کشون بردنش، کاملا می‌لنگید. یهو چند قدم دیگه رفتن و بعدش تلپی انداختنش روی صندلی چرخدارش. بعدش جوری دستاشو به نشونه پیروزی بالا برد که تا آون موقع ندیده بودم.
هنوزم اون گرمی و انرژی شو میتونم حس کنم وقتی به این موفقیت رسید. من قبلاً اونو روی صندای چرخدارش دیده بودم. اما عمراً فکر نمیکردم بخواد شنا کنه. میخام بگم این پسر تو ۲۰ سالگی به کجا میرسه؟ میدونید چند نفر بش گفتن اگه این کارو بکنی میمیری؟ به همه اون آدما و به خودت خلافش رو ثابت میکنی، میتونی کم کم پیشرفت کنید به سمت چیزی که باور داری انجامش ممکنه. نیازی نیست رکود دار دو ماراتون تو جهان باشی، فقط ناممکن هاتونو ممکن کنید، همش با قدمهای خیلی کوچیک شروع میشه. و بهترین کار هم برای عملی کردنش
اینه که دور و برتون روبا آدمای مشتاق پر کنید. با سریع ترین چیزهایی که فکر میکنید نمیتونید از پسشون براید و با افرادی که قبلا از پسش برومدن. به قول جیم رون. "شما میانگین پنج نفری هستی که بیشترین وقت رو باشون می گذرونی" و در طول تاریخ بزرگترین ترفند برای موفقیت از هرجایی که هستی تا هر کجا میخواهی باشی افرادی هستن که انتخاب میکنی تا هواتونو داشته باشن. اونا همه چیزو عوض میکنن این حقیقت اثبات شده. سال ۱۸۹۸، نورمن تریپلت این تحقیق رو روی یه سری دوچرخه سوار انجام داد، زمان حرکت دور مسیر را هم به صورت گروهی اندازه گرفت، و هم به صورت انفرادی.
و فهمید که دوچرخه سوارها وقتی با گروهن تندتر رکاب میزنن. و این مسئله در تمامی جنبه های زندگی صدق میکنه، و باز هم اینو اثبات میکنه که، افراد دور و برتو مهمند محیط همه چیزه. اما کنترلش دیگه با شماست چون دومسیر براتون میذاره. ۸۰ درصد از آدمای اون بیرون کارشونو دوست ندارن، این یعنی بیشتر آدمای دور و برمون نه فقط اونایی که اینجان، احساس رضایت می کنن و مارو از دنبال کردن چیزایی که برامون مهمه باز میدارن پس باید هواسمون به اطرافیانمون باشه. من خودم تو این موقعیت بودم -- مثلا یکی دو سال پیش. اینجا کسی سرگرمی ای داره که با جون و دل انجامش بده،
همه وقتتونو براش بذارید و اسمش رو بذارید کار، اما کسی اهمیت نمیده و ریالی هم پول ازش در نمیاد؟ خوبه، من چهار سال تو اینطور بودم تا جنبش "افسانه ات رو زندگی کن" رو بسازم تا به مردم کمک کنم کاری روانجام بدن که واقعاً میخوانش وبهشون انگیزه میده، از جون و دل مایه گذاشتم، فقط سه نفر واقعاً جدی گرفتنم، اوناها اونجا نشستن مادرم، پدرم و همسرم چلسی. ازتون به خاطر حمایتتون ممنونم. (تشویق حضار) ولی واقعا می‌خواستمش، تو چهار سال رشدش صفر درصد بود، نزدیک بود بی خیالش بشم، و همون موقع بود که، رفتم سانفرانسیسکو و آدمای فوق العاده ای رو دیدم
که زندگیشون دیونگی بود و هیجان، از تجارت و صفحات وب و وب نوشته هایی که دور و برشون رو گرفته بود و به مردم به شکل معناداری کمک میکردن، یکی از دوستانم که الان خونواده ای ۸ نفری داره و کل خونواده رو حمایت میکنه اونم فقط با وب نوشته ای که دوبار در هفته توش مطلب مینویسه. اون ها تازه از سفر یک ماهه شون به اروپا برگشتن. منو تحت تأثیر قرا داد. آخه چطوری میشه؟ شدیداً تحت تأثیر این چیزی که دیدم قرار گرفتم، و به جای اینکه بی خیالش بشم جدیش گرفتم. همه کاری کردم تا بتونم براش وقت بذارم، همه وقتمو گذاشتم و سعی کردم پا به پای این آدما باشم،
با هم بیرون میرفتیم، اب جو میزدیم ورزش میکردیم از این کارا. و بعد از چهار سال که پیشرفتم صفر بود، بعد ازاینکه شش ماه رو با این آدما گذروندم، رشد انجمن "افسانه‌ات رو زندگی کن" ۱۰ برابر شد. ۱۲ ماه بعد رشدش ۱۶۰ برابر شد. الان هم که بیشتر از ۳۰ هزار نفر از ۱۵۸ کشور از ابزارهای کاریابی و ارتباطی ما به طور ماهانه استفاده میکنن. و اون افراد این اجتماع رو با آدمای پر انگیزه ساختن کسایی که الهام بخش چیزی بودن که من ارزوشو داشتم برای "افسانه‌ات رو زندگی کن" خیلی سال پیش. این مردم بودن که همه چیزو عوض کردن به همین خاطره-- از خودتون سوال میکنید چی شد
چهار سال من هیچ کس رو این جا نمیشناختم، من حتی خبر نداشتم چنین چیزی هست، و آدمایی هستن که این کارهارو میکنن، یا اینکه میشه جنبش های اینجوری داشت. اما وقتی اومدم سانفرانسیسکو همه آدمای دور و برم داشتن این کارو میکردن. خیلی عادی بود، پس فکر منم رفت به اون سمت که من چی جوری میتونم این کارو بکنم تا اینکه چطور میشه نکنم. و درست همون موقست که اون اتفاقه میوفته و چراغ مغزتون روشن میشه، و همه دنیاتون رو میگیره. و حتی بدون تلاش هم، استانداردهاتون از صفر میرسه به صد. نیازی نیست اهدافتون رو تغییر بدید بلکه باید اطرافتون رو تغییر بدید. همینه، برای همینه که عاشقه اینم که با همه این آدما باشم، تا جایی که بتونم تو TED شرکت میکنم،
توراه رفتن به سر کار تو آی‌پدم هم نگاشون میکنم، هرچی میخواد باشه چون این گروهیه که افرادش انگیزه دارن. یه روز تمام رو با هم میگذرونیم و خیلی هم بیشتر. بحثم رو این جوری ببندم که در این سه رکن، یک چیز بیشتر از هر چیزی بینشون مشترکه. اون ها صد در صد تحت کنترل ما هستن. هیچ کس نمیتونه بتون بگه که نمیتونید خودتون رو بشناسید. هیچ کس نمیتونه بگه نمیتونید یه قدم به جلوبرید و محدودیت هاتون رو بشناسید و ازشون عبور کنید. هیچ کس نمیتونه بگه نمیشه دور رو برتون آدمایه با انگیزه باشه یا اینکه نباید از آدمای نا امید کننده دور بشین کسادی و رکود دست شما نیست.
اخراج شدن یا تصادف دست شما نیست. خیلی چیزا از دست ما خارجه. اما این سه چیز کاملا دسته خودمونه، و مینونن کل دنیامون رو عوض کنن اگه ما تصمیمش رو داشته باشیم. و این چیز داره اتفاق میافته اونهم تو یه سطح وسیع. بار اول در مجله فوربس گزارش دولت آمریکارو خوندم که در یک ماه افراد بیشتری کارشون رو ترک کرده بودن از اونهایی که اخراج شده بودند. به نظر اونا این غیر عادی بود اما سه ماه پشت هم اتفاق افتاد. درست وقتی مردم ادعا میکنن اوضاع سخت شده، مردم دل خوشی از این زندگی از پیش نوشته ندارند، و نمیخوان کاری رو که بهشون دیکته میشه بکنن،
اونم در عوض چیزایی که براشون مهمه چیزایی که بهشون الهام میده. مسئله اینه که مردم دارن بیدار میشن، و میفهمن تنها چیزی که میتونه سد راه اتفاق افتادن چیزی بشه، تخیله. این حرفا دیگه کلیشه نیستن. برایه من مهم نیست تو به چی علاقه داری سرگرمیت چیه و این حرفا. اگر توکار بافتنی هستی میتونی کسی رو پیدا کنی که دیوونه بافتنیه، میتونید ازشون یاد بگیری. این عالیه. و تمام حرف امروزم اینه اینکه از تو دل حرفهای همین مردم یاد بگیریم، ما هر روز در "افسانه‌ات رو زندگی کن" مشخصات این آدمها روتهیه میکنیم، چون همین آدمهای عادی کارای خارق العاده‌ای میکنن، و ما میتونیم باهاشون باشیم، و برامون عادی میشه.
قرارم نیست گاندی یا استیو جابز بشم یا دیوونه بازی کنیم. فقط باید کاری رو بکنی که برات مهمه، و تأثیری بذاری که فقط و فقط از پس تو برمیاد حرف گاندی شد، اون یه وکیل مسائل مالی بود، من این اصطلاح رو شنیدم، اون رفت دنباله یه دلیل بزرگتر چیزی که براش مهم بود، که نمی‌تونست انجامش بده. من با این گفته گاندی زندگی میکنم. "ابتدا نادیده‌ات می‌انگارند، سپس به سخره‌ات میگیرند، سپس به جنگ با تو برمی‌خیزند، آنگاه پیروز میشوی" هر چیزی فقط تا وقتی غیر ممکنه که یه نفر انجامش بده. میتونی با آدمهایی باشی که همش بهت بگن نمیتونی و تلاشت احمقانست،
یا با آدمهایی باشی که بهت انگیزه انجام کارهارو میدن، مثل آدمهایی که اینجا تو این اتاقند. مسئولیت خودمون میدونم که به دنیا نشون بدیم که چیزایی که یه روز غیر ممکن بنظر میرسن خیلی زود عادی میشند. و همین الان در حال رخ دادنند. اول باید کاری رو بکنیم که برامون الهام بخشه، تا بتونیم به بقیه انگیزه بدیم تا کارایی بکنن که بهشون الهام بده. اما نمیتونیم پیداش کنیم مگر این که بدونیم دنبال چی هستیم. باید روی خودمون کار کنیم. باید اراده داشته باشیم و دست به کشف بزنیم. چون دنیایی رو تصور میکنم که در اون ۸۰ درصد مردم کاری رو میکنن که دوستش دارند
اما این دنیا چه جوریه؟ نوآوری چه شکلی میشه؟ شما با آدمای اتاق‌تون چطور برخورد میکنین؟ تغغیر داره شروع میشه. همینطور که به پایان وقتمون نزدیک میشیم میخوام فقط یه سوال ازتون بپرسم، شاید تنها سوالیه که اهمیت داره. و اون اینه که چه کاریه که شما نمیتونید انجامش بدین؟ کشفش کنید، باهاش زندگی کنید، نه فقط برای خودتون بلکه برای همه اطرافیانتون، چون این همون نقطه شروع تغیر دنیاست. اون چه کاریه که نمی‌تونید انجامش بدید؟ ممنونم دوستان، (تشویق حضار)
Wow, what an honor. I always wondered what this would feel like. So eight years ago, I got the worst career advice of my life. I had a friend tell me, "Don't worry about how much you like the work you're doing now. It's all about just building your resume." And I'd just come back from living in Spain for a while, and I'd joined this Fortune 500 company. I thought, "This is fantastic. I'm going to have big impact on the world." I had all these ideas. And within about two months, I noticed at about 10am every morning I had this strange urge to want to slam my head through the monitor of my computer. I don't know if anyone's ever felt that.
And I noticed pretty soon after that that all the competitors in our space had already automated my job role. And this is right about when I got this sage advice to build up my resume. Well, as I'm trying to figure out what two-story window I'm going to jump out of and change things up, I read some altogether different advice from Warren Buffett, and he said, "Taking jobs to build up your resume is the same as saving up sex for old age." (Laughter) And I heard that, and that was all I needed. Within two weeks, I was out of there, and I left with one intention: to find something that I could screw up. That's how tough it was.
I wanted to have some type of impact. It didn't matter what it was. And I found pretty quickly that I wasn't alone: it turns out that over 80 percent of the people around don't enjoy their work. I'm guessing this room is different, but that's the average that Deloitte has done with their studies. So I wanted to find out, what is it that sets these people apart, the people who do the passionate, world-changing work, that wake up inspired every day, and then these people, the other 80 percent who lead these lives of quiet desperation. So I started to interview all these people doing this inspiring work,
and I read books and did case studies, 300 books altogether on purpose and career and all this, totally just self-immersion, really for the selfish reason of -- I wanted to find the work that I couldn't not do, what that was for me. But as I was doing this, more and more people started to ask me, "You're into this career thing. I don't like my job. Can we sit down for lunch?" I'd say, "Sure." But I would have to warn them, because at this point, my quit rate was also 80 percent. Of the people I'd sit down with for lunch, 80 percent would quit their job within two months.
I was proud of this, and it wasn't that I had any special magic. It was that I would ask one simple question. It was, "Why are you doing the work that you're doing?" And so often their answer would be, "Well, because somebody told me I'm supposed to." And I realized that so many people around us are climbing their way up this ladder that someone tells them to climb, and it ends up being leaned up against the wrong wall, or no wall at all. The more time I spent around these people and saw this problem, I thought, what if we could create a community, a place where people could feel like they belonged
and that it was OK to do things differently, to take the road less traveled, where that was encouraged, and inspire people to change? And that later became what I now call Live Your Legend, which I'll explain in a little bit. But as I've made these discoveries, I noticed a framework of really three simple things that all these different passionate world-changers have in common, whether you're a Steve Jobs or if you're just, you know, the person that has the bakery down the street. But you're doing work that embodies who you are. I want to share those three with you, so we can use them as a lens
for the rest of today and hopefully the rest of our life. The first part of this three-step passionate work framework is becoming a self-expert and understanding yourself, because if you don't know what you're looking for, you're never going to find it. And the thing is that no one is going to do this for us. There's no major in university on passion and purpose and career. I don't know how that's not a required double major, but don't even get me started on that. I mean, you spend more time picking out a dorm room TV set than you do you picking your major and your area of study. But the point is, it's on us to figure that out,
and we need a framework, we need a way to navigate through this. And so the first step of our compass is finding out what our unique strengths are. What are the things that we wake up loving to do no matter what, whether we're paid or we're not paid, the things that people thank us for? And the Strengths Finder 2.0 is a book and also an online tool. I highly recommend it for sorting out what it is that you're naturally good at. And next, what's our framework or our hierarchy for making decisions? Do we care about the people, our family, health, or is it achievement, success, all this stuff? We have to figure out what it is to make these decisions, so we know what our soul is made of,
so that we don't go selling it to some cause we don't give a shit about. And then the next step is our experiences. All of us have these experiences. We learn things every day, every minute about what we love, what we hate, what we're good at, what we're terrible at. And if we don't spend time paying attention to that and assimilating that learning and applying it to the rest of our lives, it's all for nothing. Every day, every week, every month of every year I spend some time just reflecting on what went right, what went wrong, and what do I want to repeat, what can I apply more to my life.
And even more so than that, as you see people, especially today, who inspire you, who are doing things where you say "Oh God, what Jeff is doing, I want to be like him." Why are you saying that? Open up a journal. Write down what it is about them that inspires you. It's not going to be everything about their life, but whatever it is, take note on that, so over time we'll have this repository of things that we can use to apply to our life and have a more passionate existence and make a better impact. Because when we start to put these things together, we can then define what success actually means to us,
and without these different parts of the compass, it's impossible. We end up in the situation -- we have that scripted life that everybody seems to be living going up this ladder to nowhere. It's kind of like in Wall Street 2, if anybody saw that, the peon employee asks the big Wall Street banker CEO, "What's your number? Everyone's got a number, where if they make this money, they'll leave it all." He says, "Oh, it's simple. More." And he just smiles. And it's the sad state of most of the people that haven't spent time understanding what matters for them, who keep reaching for something that doesn't mean anything to us,
but we're doing it because everyone said we're supposed to. But once we have this framework together, we can start to identify the things that make us come alive. You know, before this, a passion could come and hit you in the face, or maybe in your possible line of work, you might throw it away because you don't have a way of identifying it. But once you do, you can see something that's congruent with my strengths, my values, who I am as a person, so I'm going to grab ahold of this, I'm going to do something with it, and I'm going to pursue it and try to make an impact with it. And Live Your Legend and the movement we've built
wouldn't exist if I didn't have this compass to identify, "Wow, this is something I want to pursue and make a difference with." If we don't know what we're looking for, we're never going to find it, but once we have this framework, this compass, then we can move on to what's next -- and that's not me up there -- doing the impossible and pushing our limits. There's two reasons why people don't do things. One is they tell themselves they can't do them, or people around them tell them they can't do them. Either way, we start to believe it. Either we give up, or we never start in the first place.
The things is, everything was impossible until somebody did it. Every invention, every new thing in the world, people thought were crazy at first. Roger Bannister and the four-minute mile, it was a physical impossibility to break the four-minute mile in a foot race until Roger Bannister stood up and did it. And then what happened? Two months later, 16 people broke the four-minute mile. The things that we have in our head that we think are impossible are often just milestones waiting to be accomplished if we can push those limits a bit. And I think this starts with probably your physical body and fitness
more than anything, because we can control that. If you don't think you can run a mile, you show yourself you can run a mile or two, or a marathon, or lose five pounds, or whatever it is, you realize that confidence compounds and can be transferred into the rest of your world. And I've actually gotten into the habit of this a little bit with my friends. We have this little group. We go on physical adventures, and recently, I found myself in a kind of precarious spot. I'm terrified of deep, dark, blue water. I don't know if anyone's ever had that same fear ever since they watched Jaws 1, 2, 3 and 4 like six times
when I was a kid. But anything above here, if it's murky, I can already feel it right now. I swear there's something in there. Even if it's Lake Tahoe, it's fresh water, totally unfounded fear, ridiculous, but it's there. Anyway, three years ago I find myself on this tugboat right down here in the San Francisco Bay. It's a rainy, stormy, windy day, and people are getting sick on the boat, and I'm sitting there wearing a wetsuit, and I'm looking out the window in pure terror thinking I'm about to swim to my death. I'm going to try to swim across the Golden Gate. And my guess is some people in this room might have done that before.
I'm sitting there, and my buddy Jonathan, who had talked me into it, he comes up to me and he could see the state I was in. And he says, "Scott, hey man, what's the worst that could happen? You're wearing a wetsuit. You're not going to sink. And If you can't make it, just hop on one of the 20 kayaks. Plus, if there's a shark attack, why are they going to pick you over the 80 people in the water?" So thanks, that helps. He's like, "But really, just have fun with this. Good luck." And he dives in, swims off. OK. Turns out, the pep talk totally worked, and I felt this total feeling of calm, and I think it was because Jonathan was 13 years old.
(Laughter) And of the 80 people swimming that day, 65 of them were between the ages of nine and 13. Think how you would have approached your world differently if at nine years old you found out you could swim a mile and a half in 56-degree water from Alcatraz to San Francisco. What would you have said yes to? What would you have not given up on? What would you have tried? As I'm finishing this swim, I get to Aquatic Park, and I'm getting out of the water and of course half the kids are already finished, so they're cheering me on and they're all excited.
And I got total popsicle head, if anyone's ever swam in the Bay, and I'm trying to just thaw my face out, and I'm watching people finish. And I see this one kid, something didn't look right. And he's just flailing like this. And he's barely able to sip some air before he slams his head back down. And I notice other parents were watching too, and I swear they were thinking the same thing I was: this is why you don't let nine-year-olds swim from Alcatraz. This was not fatigue. All of a sudden, two parents run up and grab him, and they put him on their shoulders, and they're dragging him like this,
totally limp. And then all of a sudden they walk a few more feet and they plop him down in his wheelchair. And he puts his fists up in the most insane show of victory I've ever seen. I can still feel the warmth and the energy on this guy when he made this accomplishment. I had seen him earlier that day in his wheelchair. I just had no idea he was going to swim. I mean, where is he going to be in 20 years? How many people told him he couldn't do that, that he would die if he tried that? You prove people wrong, you prove yourself wrong, that you can make little incremental pushes
of what you believe is possible. You don't have to be the fastest marathoner in the world, just your own impossibilities, to accomplish those, and it starts with little bitty steps. And the best way to do this is to surround yourself with passionate people. The fastest things to do things you don't think can be done is to surround yourself with people already doing them. There's this quote by Jim Rohn and it says. "You are the average of the five people you spend the most time with." And there is no bigger lifehack in the history of the world from getting where you are today to where you want to be
than the people you choose to put in your corner. They change everything, and it's a proven fact. In 1898, Norman Triplett did this study with a bunch of cyclists, and he would measure their times around the track in a group, and also individually. And he found that every time the cyclists in the group would cycle faster. And it's been repeated in all kinds of walks of life since then, and it proves the same thing over again, that the people around you matter, and environment is everything. But it's on you to control it, because it can go both ways. With 80 percent of people who don't like the work they do,
that means most people around us, not in this room, but everywhere else, are encouraging complacency and keeping us from pursuing the things that matter to us so we have to manage those surroundings. I found myself in this situation -- personal example, a couple years ago. Has anyone ever had a hobby or a passion they poured their heart and soul into, unbelievable amount of time, and they so badly want to call it a business, but no one's paying attention and it doesn't make a dime? OK, I was there for four years trying to build this Live Your Legend movement to help people do work that they genuinely cared about and that inspired them, and I was doing all I could,
and there were only three people paying attention, and they're all right there: my mother, father and my wife, Chelsea. Thank you guys for the support. (Applause) And this is how badly I wanted it, it grew at zero percent for four years, and I was about to shut it down, and right about then, I moved to San Francisco and started to meet some pretty interesting people who had these crazy lifestyles of adventure, of businesses and websites and blogs that surrounded their passions and helped people in a meaningful way. And one of my friends, now, he has a family of eight,
and he supports his whole family with a blog that he writes for twice a week. They just came back from a month in Europe, all of them together. This blew my mind. How does this even exist? And I got unbelievably inspired by seeing this, and instead of shutting it down, I decided, let's take it seriously. And I did everything I could to spend my time, every waking hour possible trying to hound these guys, hanging out and having beers and workouts, whatever it was. And after four years of zero growth, within six months of hanging around these people, the community at Live Your Legend grew by 10 times.
In another 12 months, it grew by 160 times. And today over 30,000 people from 158 countries use our career and connection tools on a monthly basis. And those people have made up that community of passionate folks who inspired that possibility that I dreamed of for Live Your Legend so many years back. The people change everything, and this is why -- you know, you ask what was going on. Well, for four years, I knew nobody in this space, and I didn't even know it existed, that people could do this stuff, that you could have movements like this. And then I'm over here in San Francisco, and everyone around me was doing it.
It became normal, so my thinking went from how could I possibly do this to how could I possibly not. And right then, when that happens, that switch goes on in your head, it ripples across your whole world. And without even trying, your standards go from here to here. You don't need to change your goals. You just need to change your surroundings. That's it, and that's why I love being around this whole group of people, why I go to every TED event I can, and watch them on my iPad on the way to work, whatever it is. Because this is the group of people that inspires possibility. We have a whole day to spend together and plenty more.
To sum things up, in terms of these three pillars, they all have one thing in common more than anything else. They are 100 percent in our control. No one can tell you you can't learn about yourself. No one can tell you you can't push your limits and learn your own impossible and push that. No one can tell you you can't surround yourself with inspiring people or get away from the people who bring you down. You can't control a recession. You can't control getting fired or getting in a car accident. Most things are totally out of our hands. These three things are totally on us,
and they can change our whole world if we decide to do something about it. And the thing is, it's starting to happen on a widespread level. I just read in Forbes, the US Government reported for the first time in a month where more people had quit their jobs than had been laid off. They thought this was an anomaly, but it's happened three months straight. In a time where people claim it's kind of a tough environment, people are giving a middle finger to this scripted life, the things that people say you're supposed to do, in exchange for things that matter to them and do the things that inspire them. And the thing is, people are waking up to this possibility,
that really the only thing that limits possibility now is imagination. That's not a cliché anymore. I don't care what it is that you're into, what passion, what hobby. If you're into knitting, you can find someone who is killing it knitting, and you can learn from them. It's wild. And that's what this whole day is about, to learn from the folks speaking, and we profile these people on Live Your Legend every day, because when ordinary people are doing the extraordinary, and we can be around that, it becomes normal. And this isn't about being Gandhi or Steve Jobs, doing something crazy.
It's just about doing something that matters to you, and makes an impact that only you can make. Speaking of Gandhi, he was a recovering lawyer, as I've heard the term, and he was called to a greater cause, something that mattered to him, he couldn't not do. And he has this quote that I absolutely live by. "First they ignore you, then they laugh at you, then they fight you, then you win." Everything was impossible until somebody did it. You can either hang around the people who tell you it can't be done and tell you you're stupid for trying,
or surround yourself with the people who inspire possibility, the people who are in this room. Because I see it as our responsibility to show the world that what's seen as impossible can become that new normal. And that's already starting to happen. First, do the things that inspire us, so we can inspire other people to do the things that inspire them. But we can't find that unless we know what we're looking for. We have to do our work on ourself, be intentional about that, and make those discoveries. Because I imagine a world where 80 percent of people love the work they do.
What would that look like? What would the innovation be like? How would you treat the people around you? Things would start to change. And as we finish up, I have just one question to ask you guys, and I think it's the only question that matters. And it's what is the work you can't not do? Discover that, live it, not just for you, but for everybody around you, because that is what starts to change the world. What is the work you can't not do? Thank you guys. (Applause)