26703715 مشاوره آموزشی رایگان

26703715 مشاوره آموزشی رایگان

در زمانی که ‌میدانید که مضطرب هستید، چگونه آرام بمانید

Daniel Levitin

How to stay calm when you know you'll be stressed

You're not at your best when you're stressed. In fact, your brain has evolved over millennia to release cortisol in stressful situations, inhibiting rational, logical thinking but potentially helping you survive, say, being attacked by a lion. Neuroscientist Daniel Levitin thinks there's a way to avoid making critical mistakes in stressful situations, when your thinking becomes clouded -- the pre-mortem. "We all are going to fail now and then," he says. "The idea is to think ahead to what those failures might be."


تگ های مرتبط :

Brain, Health, Mental Health
چند سال پیش، من مجبور شدم به زور وارد خانه ام شوم. تازه به خانه رسیده بودم حدود نیمه شب بود و در وسط سرمای مرگ آور مونترال من از پیش دوستم جف، در آن سر شهر، می‌آمدم و دماسنج روی ایوان جلویی منهای ۴۰درجه را نشان می داد. و خودتون رو با پرسیدن فارنهایت یا سلیوس بودن دما اذیت نکنید منفی ۴۰ جاییه که دو مقیاس به هم می‌رسند آن شب واقعا سرد بود و همینکه من روی ایوان جلویی ایستادم و در جیب‌هایم میگشتم متوجه شدم که کلید ندارم در واقع، می تونستم کلیدهایم رو از پنجره ببینم همان‌جایی که رهایشان کرده بودم، یعنی روی میز غذاخوری بودند. من به سرعت دور خانه دویدم و بقیه درها و پنجره‌ها را چک کردم،
متاسفانه همه به خوبی قفل شده بودند. فکر کردم به قفل ساز زنگ بزنم، حداقل تلفن همراهم را با خود داشتم ولی نصف شب بود و مدت زمان زیادی طول می‌کشبد تا قفل‌ساز برسد و هوا سرد بود. من نمی‌توانستم به خانه دوستم جف برگردم و شب آن‌جا بمانم چون فردا صبح زود به اروپا پرواز داشتم و باید پاسپورت و کیف دستیم را برمی‌داشتم. پس، مستاصل و یخ زده از سرما، یک سنگ بزرگ پیدا کردم و شیشه زیرزمین را شکستم خرده شیشه ها را کنار زدم و به داخل خانه خزیدم، یک تکه مقوا پیدا کردم و روی شیشه شکسته چسباندم و فکر کردم که صبح در راه فرودگاه
می‌توانم به پیمانکار زنگ بزنم و بخواهم شیشه را تعمیر کند. تعمیر شیشه گران می شد ولی احتمالا گرانتر از قفل‌ساز در نیمه‌ شب نمی‌بود. پس فکر کردم، با در نظر گرفتن شرایط حداقل ضرر نمی کنم. خوب، من یک عصب شناس تجربی هستم و اطلاعاتی در مورد رفتار مغز تحت استرس دارم مغز کورتیزول آزاد می‌کند که باعث بالا رفتن ضربان قلب می شود سطح آدرنالین را تحت تاثیر قرار می دهد و موجب پریشان فکری شما می شود حالا صبح روز بعد، وقتی بعد از یک خواب کوتاه بیدار شدم در حالیکه نگران شکستگی پنجره بودم و به این فکر میکردم که باید با پیمانکارم تماس بگیرم
و اینکه هوا بشدت سرده و به جلساتی که در اروپا پیش رو داشتم و باید بدونید که با همه اون کورتیزولی که توی مغزم بود افکارم پریشان شده بود ولی من متوجه نبودم که پریشانم چون فکرم درهم برهم بود ( خنده ) و زمانی که توی فرودگاه میخواستم وسایلم رو تحویل بدم متوجه شدم که پاسپورتم رو نیاوردم ( خنده ) به سرعت، در عرض ۴۰ دقیقه میون اون همه برف و یخ برگشتم خونه پاسپورتم رو برداشتم و باز هم به سرعت به فرودگاه برگشتم درست سر وقت رسیدم ولی جای منو به فرد دیگه ای داده بودن
خب در نتیجه منو چپوندن عقب هواپیما یه جا روبرویه دستشویی رو یه صندلی که پشتش خم نمیشد اونم توی یک پرواز ۸ ساعته خب توی اون ۸ ساعت یه عالمه وقت داشتم که فکر کنم بدون اینکه بخوابم ( خنده ) واین سوال برام مطرح شدکه آیا کاری هست که بتونم انجام بدم یا سیستم هایی که بتونم ازشون استفاده کنم که از افتادن اتفاقات بد جلوگیری کنند؟ یا حد اقل اینکه اگه اتفاق بدی هم میوفته بشه احتمال فاجعه شدنش رو به حداقل رسوند؟ پس شروع کردم به فکر کردن ولی افکار من شفاف نشدند تا حدود یک ماه بعد وقتی که داشتم با همکارم دنی کاهنمن که برنده جایزه نوبل هست، شام می خوردم
و من کمی با خجالت جریان شکستن پنجره و فراموش کردن پاسپورتم رو بهش گفتم و دنی هم به من گفت که او هم داشته روی موضوعی به نام "درک آینده" کار می‌کرده (خنده) این چیزی بود که او از روانشناس "گری کلین" یاد گرفته بود کسی که در این رابطه چندین سال پیش نوشته بود در ضمن بنام pre-mortem( بازبینی پروژه‌های ناموفق که تمامی حرکت‌ها مجددا از آخر تا به اول بررسی میشوندبرای مدیریت اینده) هم معروفه احتمالا شما میدونید بررسی رو به عقب پروژه شکست خورده چیه. هرموقعه فاجعه ای اتفاق می افته تیمی از متخصصان میان و سعی میکنن بفهمند که مشکل از کجا بوده درسته؟ خُب در« بررسی پروژهای شکست خورده،»
دنی توضیح داد که: با این روش شما سعی میکنید تمام چیزهاییکه ممکنه مشکل ساز شوند رو پیدا کنید و بفهمید چه کاری میتونید انجام بدید تا از این اتفاقات جلوگیری کنید و یا میزان خسارات رو به حداقل برسونید پس چیزی که امروز میخوام دربارش با شما صحبت کنم کارهایی هست که ما میتونیم با «بررسی پروژه‌های شکست خورده» انجام دهیم که بعضی هاشون بدیهی هستند ولی بعضی هاشون خیلی مشخص نیستند با اونایی که بدیهی هستند شروع میکنم درگوشه و کنار منزل محلی که اشیا به آسانی گم می شوند رو مشخص کنید خوب این خیلی بدیهی به نظر می رسد و همینطور هم هست، ولی دنیایی از علم در پس این موضوع وجود دارد و این علم بر مبنای روش عمل کردن حافظه فضایی مون کسب شده.
ساختاری در مغز وجود داره بنام هیپوکامپ، که بیشتر از دهها هزارساله که تحت تاثیر تکامل قرار گرفته تا مکانها وچیز های مهم رو ردیابی و شناسایی کند -- مثلا چاه اب کجا هست یا کجا میشه ماهی پیدا کرد محل درختان میوه کجاست جاهایی که قبایل دوست ودشمن زندگی میکنند کجاست هیپوکامپ، قسمتی از مغزهست که در مغز راننده ‌های تاکسی لندن خیلی بزرگ شده. قسمتی از مغز هست که اجازه میده سنجابها غذاشون رو پیدا کنند و اگر حرفم را باور نمی کنید، بدونید که این آزمایش قبلا انجام شده است. که در آن حس بویایی سنجاب هارو از کار انداختند ولی اونها هنوز محل غذاشون رو پیدا می کردند
اونها نه از قوه بویایی شون، بلکه از هیپوکامپ استفاده میکردند مکانیزمی به غایت تکامل یافته در مغز برای پیدا کردن البته این مکانیزم برای چیزهایی که زیاد حرکت نمیکنند خوبه ولی برای چیزهایی که خیلی حرکت می کنند خوب نیست پس به این دلیل هست که ما کلید ماشین عینک مطالعه و پاسپورتمون رو گم میکنیم پس بهتره که تو خونه محلی رو برای کلید ها معین کنیم مثل قلاب پشت در یا داخل یک ظرف تزئینی برای پاسپورتتون یک کشو مخصوص معین کنید یا عینک مطالعه تون رو روی میز جدا گانه ای بگذارید اگه محلی رو تعیین کنید و نسبت به اون دقیق باشید وسایلتون همیشه اونجا خواهند بود زمانیکه دنبالشون میگردید تو مسافرت چکار کنیم؟
با تلفن همراهتون از کارت های اعتباریتون، گواهینامه وپاسپورتتون عکس بگیرید، و به خودتون میلش کنید. اگه این چیزها گم بشن یا دزدیده بشن شما میتونید مراحل جایگزینیشون رو سریع کنید. خب اینها موارد نسبتا واضحی هستند. بیاد داشته باشید زمانی که مضطرب هستید مغز کورتیزول آزاد میکنه. کورتیزول سمی هست که باعث تشویش افکار میشه. خوب بخشی از انجام« بررسی پروژه‌های شکست خورده» این هست که تشخیص دهید که شما هنگامی که تحت استرس هستید بهترین کارایی را ندارید، شما باید سیستم هایی را بنا بگذارید. به احتمال زیاد پر اضطراب ترین حالت زمانی هست که شما گفته می‌شود که باید تصمیمی مرتبط با درمان‌تان بگیرید.
و در مقاطعی از زندگی، همه ما در چنین شرایطی قرار خواهیم گرفت، زمانی که باید تصمیم بسیار مهمی بگیریم تصمیمی درباره آینده درمان خودمان و یا یکی از عزیزان مان تا در تصمیم گیری به آنها کمک کنیم. و خوب من می خواهم در این باره صحبت کنم. و میخواهم درباره یک شرایط پزشکی به خصوص صحبت کنم. اما این به شکل واسطه ای برای همه تصمیم گیریهای پزشکی عمل می کند. و برای تصمیم گیری های مالی و ‌ اجتماعی هم همینطور-- برای هر نوع تصمیمی که باید بگیرید ارزیابی منطقی حقایق در این مورد موثر و مفید است. خوب، فرض کنید به دکتر رفتید و او به شما می گوید: من نتیجه آزمایش‌ها رو دیدم، کلسترولت کمی بالاست.
حالا همه شما می دانید که کلسترول بالا باعث می شود احتمال بیماری های قلبی-عروقی را بیشتر می کند، حمله قلبی - سکته. و بنابراین به این فکر می کنید که کلسترول بالا داشتن خیلی اتفاق خوبی نیست، و بعد دکتر می گوید، می دونی، فکر کنم بهت یه دارو بدم که بهت کمک کنه کلسترولت بیاد پایین، یک« استاتین» احتمالا اسم استاتین رو شنیده باشی، و می دونی که اونها در دنیای امروز جزو پرتجویز ترین داروها هستند، شاید افرادی رو هم بشناسی که اونها رو مصرف می کنند. و بنابراین فکر می کنید، «آره، به منم استاتین بده» اما در این لحظه باید سوالی بپرسی،
باید آماری رو از دکترت بخواهی که بیشتر دکترها دوست ندارند دربارش صحبت کنند، و شرکت های تولید کننده دارو حتی کمتر دوست دارند دربارش صحبت بشه. این تعداد افرادیه که باید تحت درمان قرار بگیرند. این تعداد افرادی که باید تحت درمان قرار بگیرند چیه؟ این تعداد افرادیه که باید دارو رو مصرف کنند یا تحت یک عمل جراحی یا فرآیند درمانی قرار بگیرند قبل از اینکه به کسی کمک شود. و شما فکر می کنید، این چه آمارو احتمالات عجیبیه؟ این عدد باید یک باشه دکتر من نباید دارویی رو برای من تجویز کنه اگر قرار نیست این دارو به من کمکی کنه. اما در عمل، پزشکی به این شکل عمل نمی کنه.
و این تقصیر پزشک ها هم نیست، اگر این تقصیر کسی باشه، این تقصیر دانشمندانی مثل منه. ما هنوز مکانیزمهای درونی رو به خوبی نشناختیم. اما گلسواسمیت کلین تخمین زده که ۹۰ درصد از داروها تنها برای ۳۰ تا ۵۰ درصد از مردم جواب می دهد. پس تعداد افرادی که باید درمان شوند برای استاتین پرتجویز، فکر می کنید چند است؟ فکر میکنید چند نفر باید این دارو رو مصرف کنند تا یک نفر مورد درمان قرار بگیرد؟ ۳۰۰ نفر. این بر مبنای تحقیقات انجام شده توسط پژوهشگرانی به نام جروم گروپمن و پاملا هارتزبند است، که به طور مستقل توسط سایت بلومبرگ تایید شده است.
من خودم نیز اعداد را از نو محاسبه کردم. ۳۰۰ نفر باید برای مدت ۱ سال دارو رو مصرف کنند تا تنها از یک حمله قلبی، سکته یا مشکلی مانند این جلوگیری شود. حالا ممکن است فکر کنید، خوب باشه، شانس بدی هم نیست ۱ به ۳۰۰. چرا که نه دکتر؟ به هر حال دارو رو برایم تجویز کن. اما در این هنگامه که باید یک آمار دیگه هم از دکترت بخواهی. و اون آمار رخ دادن عوارض جانبیه دارو هست برای این داروی شناخته شده عوارض جانبی در ۵ درصد از بیماران رخ می دهد. و اونها شامل موارد وحشتناکی می شوند -- تحلیل عضلات و درد مفاصل ناراحتی های گوارشی -- اما حالا فکر می کنید، ۵ درصد
خیلی هم محتمل نیست که برای من هم اتفاق بیافته، هنوز فکر کنم دارو رو بخوام مصرف کنم. اما یک لحظه دقیقه صبر کنید. به یاد بیاورید که تحت استرس خیل خوب فکر نمی کنید. پس قبل از این موقعیت درباره نحوه تصمیم گیری تون فکر کنید. که لازم نباشه در همون لحظه مجبور بشید مجموعه همه این افکار رو تولید کنید. ۳۰۰ نفر این دارو رو مصرف می کنند، درسته؟ یکی درمان می شود. ۵ درصد از این ۳۰۰ نفر عوارض دارو رو تجربه می کنند. این می شه ۱۵ نفر شما ۱۵ بار بیشتر ممکنه که توسط دارو مورد آسیب قرار بگیرید تا اینکه مورد درمان و کمک قرار بگیرید. البته منظورم این نیست که به شما بگویم استاتین مصرف کنید یا نه.
فقط می گویم باید این مکالمه رو با پزشکتان داشته باشید. اخلاقیات پزشکی این رو الزامی می دونه. این بخشی از اصول پذیرش آگاهانه است. شما حق دسترسی داشتن به چنین اطلاعاتی رو دارید. تا بتونید درباره اینکه می خواهید ریسکش رو بپذیرید یا نه تصمیم بگیرید. حالا شاید فکر کنید من این عدد رو برای جلب توجه شما از خودم در آوردم، اما در واقع این عدد عجیبی نیست. برای متداول ترین جراحی ها بر روی مردان بالای ۵۰ سال، که در آوردن پروستان هست این عدد لازم به تحت درمان قرار گرفتن ۴۹ است. بله درسته، ۴۹ جراحی انجام می شود تا فقط یک نفر درمان شود.
و در این مورد عوارض جانبی در ۵۰ درصد از بیماران دیده می شود. که شامل ناتوانی جنسی، نداشتن کنترل ادرار، پارگی مقعدی و نداشتن کنترل دفع می شود. و اگر خوش شانس باشید، و یکی از این ۵۰ درصد باشید، تنها یکی دو سال بیشتر زنده می مانید. بنابراین ایده «بررسی پروژه های شکست خورده»: به معنای فکر کردن پیشاپیش به سوالاتی است که می توانید از خود بپرسید که شما را جلو می اندازد. شما نمی خواهید همه تصمیم مات تان را در لحظه بگیرید. و می خواهید به موضوعاتی مثل کیفیت زندگی هم بیاندیشید. چون اغلب اوقات حق انتخاب دارید، آیا زندگی کوتاه تر ولی بدون درد رو می خواهم
یا زندگی طولانی تری که ممکنه تا انتها همراه با درد زیادی باشه؟ اینها مواردی هستند که باید همین حالا دربارشون با خانواده و عزیزان تون فکر و صحبت کنید. شاید در لحظه وقوع نظرتون عوض شود، اما لااقل در این شکل از فکر کردن وارد تر هستید. به یاد داشته باشید که مغز ما در شرایط پراسترس کورتیزول ترشح می کند، و یکی از اتفاقاتی که در آن لحظات می افتد این است که بسیاری از بخش های سیستم بدن از کار می افتد. و البته دلایل تکاملی ای پشت این موضوع هست. وقتی در مقابل خطر قرار می گیرید، به فعالیت سیستم گوارش نیازی ندارید، یا میل جنسی، یا حتی دستگاه ایمنی بدن، زیرا اگر جسم شما انرژیش را صرف این موارد کند
و شما با سرعت کافی عکس العمل نشان ندهید، ممکن است شما غذای شیر شوید و دیگر هیچیک از ‌آن موارد مهم نباشند. بد بختانه، یکی از چیزهایی که در زمانهای پراسترس از دست می دهیم تفکر عقلانی و منطقی است. همانطور که دنی کاهنمن و همکارانش نشان داده اند. ما باید خودمان را در پیشاپیش فکر کردن درباره این موضوعات ورزیده کنیم. فکر می کنم نکته مهم در اینجا پذیرفتن این موضوع است که همه ما مرتکب اشتباه می شویم. و همه ما هر از چندی خطا می کنیم. نکته این است که پیشاپیش به این شکست ها هم فکر کنیم، تا به نحوی عمل کنیم که آسیب را به حداقل برسانیم،
یا اصلا از رویدادن اتفاقات بد به طور کلی پیشگیری کنیم. برگردیم به داستان آن شب برفی در مونترال، زمانی که از سفرم برگشتم، از پیمانکارم خواستم یک قفل دیجیتال کنار در نصب کند، همراه یک کلید زاپاس در جلویی در درونش، (در واقع قفل دیجیتال جای پنهان کردن کلید بود) و باید اعتراف کنم که، هنوز هم انبوهی از نامه ها رو دارم که مرتبطشون نکردم و انبوهی از ایمیل ها که هنوز نرفتم سراغشون. پس من خیلی آدم مرتبی نیستم، اما نظم رو به شکل یک فرآیند تدریجی می بینم.، و بهش می رسم. بسیار سپاسگزارم. (تشویق حضار)
A few years ago, I broke into my own house. I had just driven home, it was around midnight in the dead of Montreal winter, I had been visiting my friend, Jeff, across town, and the thermometer on the front porch read minus 40 degrees -- and don't bother asking if that's Celsius or Fahrenheit, minus 40 is where the two scales meet -- it was very cold. And as I stood on the front porch fumbling in my pockets, I found I didn't have my keys. In fact, I could see them through the window, lying on the dining room table where I had left them.
So I quickly ran around and tried all the other doors and windows, and they were locked tight. I thought about calling a locksmith -- at least I had my cellphone, but at midnight, it could take a while for a locksmith to show up, and it was cold. I couldn't go back to my friend Jeff's house for the night because I had an early flight to Europe the next morning, and I needed to get my passport and my suitcase. So, desperate and freezing cold, I found a large rock and I broke through the basement window, cleared out the shards of glass, I crawled through,
I found a piece of cardboard and taped it up over the opening, figuring that in the morning, on the way to the airport, I could call my contractor and ask him to fix it. This was going to be expensive, but probably no more expensive than a middle-of-the-night locksmith, so I figured, under the circumstances, I was coming out even. Now, I'm a neuroscientist by training and I know a little bit about how the brain performs under stress. It releases cortisol that raises your heart rate, it modulates adrenaline levels and it clouds your thinking. So the next morning,
when I woke up on too little sleep, worrying about the hole in the window, and a mental note that I had to call my contractor, and the freezing temperatures, and the meetings I had upcoming in Europe, and, you know, with all the cortisol in my brain, my thinking was cloudy, but I didn't know it was cloudy because my thinking was cloudy. (Laughter) And it wasn't until I got to the airport check-in counter, that I realized I didn't have my passport. (Laughter) So I raced home in the snow and ice, 40 minutes,
got my passport, raced back to the airport, I made it just in time, but they had given away my seat to someone else, so I got stuck in the back of the plane, next to the bathrooms, in a seat that wouldn't recline, on an eight-hour flight. Well, I had a lot of time to think during those eight hours and no sleep. (Laughter) And I started wondering, are there things that I can do, systems that I can put into place, that will prevent bad things from happening? Or at least if bad things happen, will minimize the likelihood of it being a total catastrophe.
So I started thinking about that, but my thoughts didn't crystallize until about a month later. I was having dinner with my colleague, Danny Kahneman, the Nobel Prize winner, and I somewhat embarrassedly told him about having broken my window, and, you know, forgotten my passport, and Danny shared with me that he'd been practicing something called prospective hindsight. (Laughter) It's something that he had gotten from the psychologist Gary Klein, who had written about it a few years before, also called the pre-mortem. Now, you all know what the postmortem is.
Whenever there's a disaster, a team of experts come in and they try to figure out what went wrong, right? Well, in the pre-mortem, Danny explained, you look ahead and you try to figure out all the things that could go wrong, and then you try to figure out what you can do to prevent those things from happening, or to minimize the damage. So what I want to talk to you about today are some of the things we can do in the form of a pre-mortem. Some of them are obvious, some of them are not so obvious. I'll start with the obvious ones. Around the home, designate a place for things that are easily lost.
Now, this sounds like common sense, and it is, but there's a lot of science to back this up, based on the way our spatial memory works. There's a structure in the brain called the hippocampus, that evolved over tens of thousands of years, to keep track of the locations of important things -- where the well is, where fish can be found, that stand of fruit trees, where the friendly and enemy tribes live. The hippocampus is the part of the brain that in London taxicab drivers becomes enlarged. It's the part of the brain that allows squirrels to find their nuts.
And if you're wondering, somebody actually did the experiment where they cut off the olfactory sense of the squirrels, and they could still find their nuts. They weren't using smell, they were using the hippocampus, this exquisitely evolved mechanism in the brain for finding things. But it's really good for things that don't move around much, not so good for things that move around. So this is why we lose car keys and reading glasses and passports. So in the home, designate a spot for your keys -- a hook by the door, maybe a decorative bowl. For your passport, a particular drawer. For your reading glasses, a particular table.
If you designate a spot and you're scrupulous about it, your things will always be there when you look for them. What about travel? Take a cell phone picture of your credit cards, your driver's license, your passport, mail it to yourself so it's in the cloud. If these things are lost or stolen, you can facilitate replacement. Now these are some rather obvious things. Remember, when you're under stress, the brain releases cortisol. Cortisol is toxic, and it causes cloudy thinking. So part of the practice of the pre-mortem is to recognize that under stress you're not going to be at your best,
and you should put systems in place. And there's perhaps no more stressful a situation than when you're confronted with a medical decision to make. And at some point, all of us are going to be in that position, where we have to make a very important decision about the future of our medical care or that of a loved one, to help them with a decision. And so I want to talk about that. And I'm going to talk about a very particular medical condition. But this stands as a proxy for all kinds of medical decision-making, and indeed for financial decision-making, and social decision-making -- any kind of decision you have to make
that would benefit from a rational assessment of the facts. So suppose you go to your doctor and the doctor says, "I just got your lab work back, your cholesterol's a little high." Now, you all know that high cholesterol is associated with an increased risk of cardiovascular disease, heart attack, stroke. And so you're thinking having high cholesterol isn't the best thing, and so the doctor says, "You know, I'd like to give you a drug that will help you lower your cholesterol, a statin." And you've probably heard of statins, you know that they're among the most widely prescribed drugs
in the world today, you probably even know people who take them. And so you're thinking, "Yeah! Give me the statin." But there's a question you should ask at this point, a statistic you should ask for that most doctors don't like talking about, and pharmaceutical companies like talking about even less. It's for the number needed to treat. Now, what is this, the NNT? It's the number of people that need to take a drug or undergo a surgery or any medical procedure before one person is helped. And you're thinking, what kind of crazy statistic is that?
The number should be one. My doctor wouldn't prescribe something to me if it's not going to help. But actually, medical practice doesn't work that way. And it's not the doctor's fault, if it's anybody's fault, it's the fault of scientists like me. We haven't figured out the underlying mechanisms well enough. But GlaxoSmithKline estimates that 90 percent of the drugs work in only 30 to 50 percent of the people. So the number needed to treat for the most widely prescribed statin, what do you suppose it is? How many people have to take it before one person is helped?
300. This is according to research by research practitioners Jerome Groopman and Pamela Hartzband, independently confirmed by Bloomberg.com. I ran through the numbers myself. 300 people have to take the drug for a year before one heart attack, stroke or other adverse event is prevented. Now you're probably thinking, "Well, OK, one in 300 chance of lowering my cholesterol. Why not, doc? Give me the prescription anyway." But you should ask at this point for another statistic, and that is, "Tell me about the side effects." Right?
So for this particular drug, the side effects occur in five percent of the patients. And they include terrible things -- debilitating muscle and joint pain, gastrointestinal distress -- but now you're thinking, "Five percent, not very likely it's going to happen to me, I'll still take the drug." But wait a minute. Remember under stress you're not thinking clearly. So think about how you're going to work through this ahead of time, so you don't have to manufacture the chain of reasoning on the spot. 300 people take the drug, right? One person's helped,
five percent of those 300 have side effects, that's 15 people. You're 15 times more likely to be harmed by the drug than you are to be helped by the drug. Now, I'm not saying whether you should take the statin or not. I'm just saying you should have this conversation with your doctor. Medical ethics requires it, it's part of the principle of informed consent. You have the right to have access to this kind of information to begin the conversation about whether you want to take the risks or not. Now you might be thinking I've pulled this number out of the air for shock value,
but in fact it's rather typical, this number needed to treat. For the most widely performed surgery on men over the age of 50, removal of the prostate for cancer, the number needed to treat is 49. That's right, 49 surgeries are done for every one person who's helped. And the side effects in that case occur in 50 percent of the patients. They include impotence, erectile dysfunction, urinary incontinence, rectal tearing, fecal incontinence. And if you're lucky, and you're one of the 50 percent who has these, they'll only last for a year or two. So the idea of the pre-mortem is to think ahead of time
to the questions that you might be able to ask that will push the conversation forward. You don't want to have to manufacture all of this on the spot. And you also want to think about things like quality of life. Because you have a choice oftentimes, do you I want a shorter life that's pain-free, or a longer life that might have a great deal of pain towards the end? These are things to talk about and think about now, with your family and your loved ones. You might change your mind in the heat of the moment, but at least you're practiced with this kind of thinking. Remember, our brain under stress releases cortisol,
and one of the things that happens at that moment is a whole bunch on systems shut down. There's an evolutionary reason for this. Face-to-face with a predator, you don't need your digestive system, or your libido, or your immune system, because if you're body is expending metabolism on those things and you don't react quickly, you might become the lion's lunch, and then none of those things matter. Unfortunately, one of the things that goes out the window during those times of stress is rational, logical thinking, as Danny Kahneman and his colleagues have shown.
So we need to train ourselves to think ahead to these kinds of situations. I think the important point here is recognizing that all of us are flawed. We all are going to fail now and then. The idea is to think ahead to what those failures might be, to put systems in place that will help minimize the damage, or to prevent the bad things from happening in the first place. Getting back to that snowy night in Montreal, when I got back from my trip, I had my contractor install a combination lock next to the door, with a key to the front door in it, an easy to remember combination. And I have to admit,
I still have piles of mail that haven't been sorted, and piles of emails that I haven't gone through. So I'm not completely organized, but I see organization as a gradual process, and I'm getting there. Thank you very much. (Applause)