26703715 مشاوره آموزشی رایگان

26703715 مشاوره آموزشی رایگان

برادرم قربانی اسلام هراسی شد. بیایید به نفرت پایان دهیم

Suzanne Barakat

Islamophobia killed my brother. Let's end the hate

On February 10, 2015, Suzanne Barakat's brother Deah, her sister-in-law Yusor and Yusor's sister Razan were murdered by their neighbor in Chapel Hill, North Carolina. The perpetrator's story, that he killed them over a traffic dispute, went unquestioned by the media and police until Barakat spoke out at a press conference, calling the murders what they really were: hate crimes. As she reflects on how she and her family reclaimed control of their narrative, Barakat calls on us to speak up when we witness hateful bigotry and express our allyship with those who face discrimination.


تگ های مرتبط :

Activism, Family, Community
سال گذشته سه تن از اعضای خانواد من در جنایتی از سرِ نفرت، بطرز وحشتناکی کشته شدند. لازم نیست بگویم که چقدر برایم سخت است که امروز اینجا باشم، اما برادرم دیاه، همسرش یوسوُر، و خواهر او رازان، چاره دیگری برایم نگذاشته‌اند. امیدوارم بعد از این سخنرانی تصمیمی بگیرید، و برای مبارزه با نفرت با من همراه شوید. ۲۷ دسامبر ۲۰۱۴: صبح روز عروسی برادرم. از من خواست بروم و موهایش را شانه کنم تا برای عکس گرفتن در مراسم آماده شود.
یک پسر ۲۳ساله، بسکتبالیست با قد ۱۹۰، طرفدار دو آتیشه استیفن کِری -- (خنده) یک جوان آمریکایی در مدرسه دندان‌پزشکی آماده رویارویی با جهان. وقتی دیاه و یوسوُر برای اولین بار باهم رقصیدند، عشق را در چشمان برادرم دیدم، آن شادی‌ای که بینشان بود، و غرق در احساسات شدم. به پشت سالن رفتم و شروع کردم به گریه کردن. و در همان لحظه‌ای که موسیقی متوقف شد، برادرم سمت من آمد، مرا در آغوش خود غرق کرد و تکان می‌داد. حتی در آن لحظه، که همه‌چیز حواس آدم را پرت می‌کند،
او حواسش به من بود. صورت مرا در دستانش گرفت و گفت: «سوزان، هر چه که هستم را مدیون تو هستم. بابت همه چیز ممنونم. دوستت دارم.» حدود یک ماه بعد، برای یک ملاقات کوتاه به خانه‌مان در کارولینای شمالی برگشتم، و در آخرین غروب، به اتاق دیاه رفتم، مشتاق بودم بدانم که چه حسی دارد از اینکه تازه ازدواج کرده‌است. با یک لبخند بزرگ پسرانه گفت، «خیلی خوشحالم، عاشق او هستم. دختر فوق‌العاده‌ای هست» و واقعا هم هست. در ۲۱ سالگی برای رفتن به دانشکده دندان‌پزشکی UNC و پیوستن به دیاه، پذیرفته‌شد.
یوسور هم مثل دیاه عاشق بسکتبال بود، و به اصرار او، ماه عسلشان را با حضور در تیم مورد علاقه‌شان در NBA شروع کردند. تیمِ اِل اِی لِیکرز این را تماشا کنید. (خنده) هیچوقت آن لحظه را فراموش نمی‌کنم که کنارش نشسته‌ بودم -- چقدر در شادی‌اش احساس رهایی داشت. برادر کوچکم، کودکی که دیوانه بسکتبال بود، به یک جوان باتجربه و کارآزموده تبدیل شده‌بود. بهترین دانشجو در کلاس دندان‌پزشکی‌اش بود، و به‌همراهِ یوسور و رازان، عضو پروژه‌های خدمات اجتماعی بومی و بین‌المللی بود که این پروژه‌ها مخصوص بی‌خانمان‌ها و پناهندگان بود،
از جمله سفری که به‌ قصد ارائه خدمات دندانپزشکی به پناهندگان سوری در ترکیه ترتیب داده‌ بودند. رازان، در ۱۹ سالگی، از خلاقیتش بعنوان دانشجوی مهندسی معماری برای خدمت به اطرافیانش استفاده کرد، برای مثال در بین دیگر پروژه‌ها، برای بی خانمان‌های محلی، بسته‌های کمکی تهیه می‌کرد. آن‌ها چنین آدم‌هایی بودند. آن شب در آنجا ایستاده‌بودم، نفس عمیقی کشیدم، به دیاه نگاه کردم و به او گفتم، «هیچوقت بیشتر از الان به تو افتخار نکردم.» مرا در آغوش کشید، بغلم کرد و شب‌بخیر گفت،
من هم صبح بدون اینکه او را بیدار کنم، رفتم تا به سن فرانسیسکو برگردم. این آخرین باری بود که بغلش می‌کردم. ده روز بعد، در بیمارستانِ عمومی سن فرانسیسکو سر کار بودم که تعداد زیادی پیامک دریافت کردم که به من تسلیت گفته‌بودند. سردرگم بودم، به پدرم زنگ زدم، او به آرامی به من گفت، «در محله دیاه در چپل‌هیل تیراندازی شده است. آنجا را بسته‌اند. فقط همین را می‌دانم.» قطع‌ کردم و سریع در گوگل سرچ کردم، «تیراندازی در چَپِل هیل.» یک خبر ظاهر شد. نقل قول: «سه نفر از ناحیه سر مورد اصابت گلوله قرار گرفتند و درجا در صحنه جرم کشته شدند.»
انگار چیزهایی به من الهام شد. از روی صندلی پرت شدم و بی‌حال روی کف شنی بیمارستان افتادم، غرق در گریه. با اولین پرواز از سن فرانسیسکو خارج شدم، بی‌حس بودم و از خود بیخود. به خانه کودکی‌ام رفتم و گریه‌کنان در آغوش والدینم افتادم. بعد بالا به اتاق دیاه رفتم همانطور که قبلا می‌رفتم، دنبال او می‌گشتم، فقط برای پیدا کردن جای خالی‌ای که دیگر هرگز پر نخواهد‌ شد. نتایج بازجویی و کالبدشکافی بالاخره توالی رویدادها را مشخص کرد. دیاه تازه از اتوبوس کلاسش پیاده شده‌ بود،
رازان برای شام آمده‌ بود، و از قبل با یوسر در خانه بود. وقتی شروع به خوردن شام کردند، صدای در به گوششان رسید. زمانی که دیاه در را باز کرده، همسایه آنها چند گلوله به دیاه شلیک کرده است. طبق تماس‌هایی که با پلیس گرفته شده بود، صدای جیغ دخترها را شنیده بودند. آن مرد به سمت آشپزخانه رفته بود و یک گلوله به ران‌های یوسر شلیک کرده، و او را زمین‌گیر کرده بود. بعد از پشت به او نزدیک شده، لوله تفنگ را روی سرش گذاشته، و گلوله‌ای در سر او خالی کرده بود. بعد درحالی که رازان از ترس جانش فریاد می‌کشیده بود، به او نزدیک شده،
و به شکل اعدام‌گونه‌ای، یک گلوله به پشت سرش شلیک کرده، و او را کشته بود. در راه خروج، برای بار آخر به دیاه شلیک کرده بود، یک گلوله داخل دهان که در مجموع ۸ گلوله شده بود: دوتا در سر، دوتا در سینه و بقیه در دست‌ها و پاها. دیاه، یوسِر و رازان سلاخی شدند در جایی که قرار بود امن باشد، یعنی خانه‌شان. ماه‌ها، این مرد آنها را اذیت می‌کرده است. درب خانه‌شان را می‌زده، چندین بار در حال برق‌انداختن اسلحه‌اش بوده.
صفحه فیس بوک او پر از پست‌های ضد دین بوده. یوسر بخصوص چندین‌بار از طرف او تهدید شده بود. وقتی در حال ورود به خانه بوده، او به یوسر و مادرش گفته که از ظاهر آنها خوشش نمی‌آید. در جواب، مادر یوسر به یوسر گفته بود که با همسایه‌اش مهربان باشد، که اگر خواست آنها را بشناسد، خود واقعیشان را ببیند. فکر کنم آنقدر نسبت به نفرت بی‌تفاوت شده‌ایم که نمی‌توانستیم تصورهم بکنیم که به چنین خشونت مرگباری ختم شود. مردی که برادر من را به قتل رساند مدت کوتاهی بعد از قتل خودش را تسلیم پلیس کرد، و گفت که سه جوان را به شکلی اعدام‌گونه،
سر بحث برای جای پارک کشته‌ است. پلیس صبح همان روز خیلی زود اطلاعیه‌ای منتشر کرد، و ادعاهای آن مرد را بازتاب داد بدون هیچ بررسی یا تحقیقات بیشتری. معلوم شد که اصلا بحثی بر سر جای پارک نبوده است. مشاجره‌ای در کار نبوده است. خشونتی نبوده است. اما دیگر کار از کار گذشته بود. در یک چرخه رسانه‌ای ۲۴ ساعته، قطعه صوتی با عنوان «بحث بر سر جای پارک» بیشترین بازدید را داشته است. روی تختخواب برادرم نشسته‌بودم و حرف‌هایش را به خاطر می‌آوردم، حرف‌هایی که آنقدر آزادانه و با کلی عشق به من می‌گفت، «هرچه که هستم را مدیون تو هستم.»
این چیزیست که به آن نیاز دارم تا ازین اندوه فلج کننده رها شوم و حرفم را بزنم. نمی‌توانم اجازه دهم مرگ خانواده‌ام تا جایی کم‌اهمیت شود که در اخبار به ندرت از آن حرفی زده شود. آن‌ها توسط همسایه‌شان و به‌خاطر اعتقاداتشان به قتل رسیدند، به خاطر یک تکه پارچه‌ای که انتخاب کردند روی سرشان بگذارند، به این دلیل که آشکارا مسلمان بودند. بخشی از خشمی که در آن زمان حس کردم به این دلیل بود که اگر نقش‌ها عوض می‌شد، و یک عرب، مسلمان یا یک شخص شبیه به مسلمان سه دانشجوی آمریکایی سفیدپوست را به شکلی اعدام‌گونه در خانه‌شان کشته بود، ما چه اسمی روی آن می‌گذاشتیم؟
یک حمله تروریستی. وقتی مردان سفیدپوست در آمریکا مرتکب خشونت می‌شوند، افراد مستقلی هستند، که مشکل روانی دارند یا به خاطر بحث سر جای پارک تحریک شده‌اند. می‌دانستم که باید صدای خانواده‌ام را به گوش همه برسانم، و تنها کاری که بلد بودم را انجام دادم: در فیس‌بوک به هر کسی که در رسانه می‌شناختم پیام دادم. چند ساعت بعد، در میان خانه‌ای شلوغ که پر از افراد خانواده و دوستان بود، همسایه‌مان نیل آمد و کنار والدینم نشست و پرسید، «چه کاری از دست من برمی‌آید؟» نیل بیش از دو دهه سابقه در روزنامه‌نگاری داشت،
اما این موضوع را شفاف کرد که به عنوان یک روزنامه‌نگار آنجا نبود، بلکه به عنوان همسایه‌ای که قصد کمک دارد. از او پرسیدم که با توجه به درخواست‌های زیاد برای مصاحبه با رسانه‌های محلی، باید چکار کنم؟ اون به من برگزاری یک کنفرانس در یک مرکز اجتماعات محلی را پیشنهاد کرد. حتی نمی‌دانم که چطور از او تشکر کنم. او گفت، «فقط زمانش را به من بگو تا تمام کانال‌های خبری را حاضر کنم،» او در آن زمانِ سخت برای ما کاری را کرد که خودمان قادر به انجامش نبودیم. من نطق کنفرانسم را ایراد کردم، درحالی که لباس اتاق عمل هنوز از دیشب تنم بود. کمتر از ۲۴ ساعت بعد از قتل،
اندرسون کوپر در خبرگزاری سی‌ان‌ان با من مصاحبه کرد. روز بعد، روزنامه‌های بزرگ -- مثل نیویورک‌تایمز و شیکاگو تریبون -- روایت‌هایی در مورد دیاه، یوسُر و رازان منتشر کردند، و به ما اجازه دادند که روایت را اصلاح و توجهات را به جریان نفرت از مسلمانان معطوف کنیم. این روزها، ظاهرا جامعه، اسلام هراسی را به عنوان گونه‌ای از تعصب پذیرفته است. ما فقط باید شکیبا باشیم و لبخند بزنیم. نگاه‌های زننده، ترس ملموسی که در هواپیما تجربه می‌کنیم، بازرسی‌های فرودگاه‌ها که ۹۹ درصد اوقات اتفاق میفتد. و این همه ماجرا نیست.
ما سیاست‌مدارانی داریم که از قِبَل ما منافع مادی و سیاسی بدست می‌آورند. همینجا در آمریکا، نامزد‌های ریاست‌جمهوری‌ مانند دونالد ترامپ را داریم، که می‌گویند مسلمانان آمریکا را به رسمیت می‌شناسند، اما ورود پناهجویان و مهاجران مسلمان را به کشور ممنوع می‌کنند. بی‌دلیل نیست که با گذشت هر دوره انتخابات جرائمِ نفرت-محور افزایش می‌یابد. همین چند ماه قبل؛ خالِد جَبارا، یک مسیحیِ آمریکایی-لبنانی، در اوکلاهاما توسط همسایه‌ش به قتل رسید، قاتل او را «عرب کثیف» خطاب کرده بود. این مرد قبلا به خاطر تلاش برای زیر گرفتن مادر خالد با ماشین خود
فقط ۸ ماه به زندان افتاده‌بود. احتمالا شما داستان خالد را نشنیده‌اید، چون اصلا بازتابی در اخبار کشور نداشت. حداقل کاری که می‌توانیم انجام دهیم اینست که اسم درستی روی آن بگذاریم: جنایتی در اثر نفرت. حداقل‌کاری که می‌توان کرد صحبت در این باره است، چون خشونت و نفرت خود‌به‌خود اتفاق نمی‌افتد. مدت کوتاهی بعد از برگشتم به کار، در بیمارستان مسئول شیفت‌ها بودم، همان موقع یکی از مریض‌ها به همکار من نگاه کرد، به دور صورتش اشاره کرد و گفت، «سَن بِرناردینو،» که به حمله تروریستی اخیر اشاره داشت. با اینکه سه تا از اعضای خانواده من قربانی اسلام هراسی شدند،
و در چارچوب برنامه‌ام برای مقابله با این ریزپرخاشگری‌ها همیشه با لحنی صریح دفاع کرده ام، اما هنوز هم -- سکوت. دلسرد شدم. تحقیر شدم. چند روز بعد کنار همان بیمار بودم، به من نگاه کرد و گفت، «مردم تو در حال کشتن مردم در لوس‌آنجلس هستند.» با حالت انتظار به اطراف نگاه کردم. باز هم: سکوت. فهمیدم که باز هم، باید حرف خودم را بزنم. روی تختش نشستم و آرام از او پرسیدم،
«غیر از این بوده که تا الان با شما با احترام و مهربانی رفتار کرده‌ام؟ غیر از مراقبت دلسوزانه از شما، کاری کرده‌ام؟» سرش را پایین انداخت و فهمید که حرفش اشتباه بوده است، و در مقابل تمام گروه، عذرخواهی کرد و گفت، «باید آگاهی‌ام را بیشتر کنم. من آمریکایی-مکزیکی هستم. همیشه اینگونه با من رفتار می‌شود.» همه ما روزانه با این ریزپرخاشگری‌ها مواجه می‌شویم. احتمالا شما هم تجربه کرده‌اید، چه به خاطر نژادتان، جنسیت‌تان، تمایلات جنسی‌تان، یا اعتقادات مذهبی‌تان.
همه ما در شرایطی بوده‌ایم که شاهد کار اشتباهی بوده اما حرفی نزده‌ایم. شاید ما در لحظه قادر به پاسخگویی نبوده‌ایم. شاید ما حتی از تعصبات پنهان خود مطلع نبوده‌ایم. همه ما قبول داریم که تعصب غیرقابل پذیرش است. اما زمانی که شاهدش هستیم، سکوت می‌کنیم، چون باعث ناراحتی ما می‌شود. اما اینکه در مورد آن ناراحتی کاری بکنیم به این معناست که داریم خودمان را وارد حاشیه امن می‌کنیم. شاید قریب به سه میلیون مسلمان در آمریکا باشد. این هنوز هم یک درصد از جمعیت کل است. مارتین لوتر کینگ زمانی گفت،
«در آخر، ما سخن دشمنانمان را به یاد نخواهیم آورد، اما سکوت دوستانمان را چرا.» خب پس چه چیزی باعث می‌شود که همدلی همسایه ما نیل، اینقدر پررنگ باشد؟ چند چیز. او به عنوان همسایه‌ای دلسوز حضور داشت، اما زمانی که ما از او درخواست کردیم، همچنین از تخصص حرفه‌ای خود و منابعی که داشت کمک گرفت. دیگران هم همینکار را کرده‌اند. لارِشا هاکینز از جایگاهش به عنوان اولین پروفسور دائمِ آمریکایی-آفریقایی در دانشگاه ویتون استفاده کرد و در همبستگی با زنان مسلمانی که همه روزه با تبعیض روبرو هستند، از پوشش حجاب استفاده کرد.
و در نتیجه، کارش را از دست داد. در مدت یک ماه، به دانشکده دانشگاه ویرجینیا پیوست، که حال در آنجا روی مباحثی مثل پلورالیسم، نژاد، مذهب و فرهنگ کار می‌کند. بنیان‌گذارِ رِدیت، الکسیس اوهانیان، ثابت کرد که نیاز نیست یک همبستگی فعال، خیلی جدی باشد. او به یک دختر مسلمان ۱۵ ساله برای معرفی یک شکلک باحجاب کمک کرد. (خنده) این یک ژست خیلی ساده است، اما تاثیر بسزایی در ضمیر ناخودآگاه دارد تا بتوانیم نشان دهیم که مسلمانان هم مثل بقیه، انسانی معمولی هستند تا مسلمان‌ها را عضوی از یک «ما» جلوه دهد
نه عضوی از «دیگران.» سردبیر مجله ی دُوِ زنان عکس اولین زن محجبه را برای همیشه روی جلد مجله تناسب‌اندام آمریکا قرار داد. اینها مثال‌هایی متفاوت از مردمی هستند که از جایگاه و منابعشان در آموزش، تکنولوژی و رسانه استفاده کردند، تا فعالانه، همبستگی‌شان را ابراز کنند. شما چه منابع و تخصصی را می‌توانید ارائه دهید؟ می‌خواهید برای ناراحتی‌تان کاری بکنید و وقتی شاهد تعصبات نفرت‌انگیز بودید، حرفی بزنید؟ می‌توانید مثل نیل باشید؟ همسایه‌های زیادی در این روایت بودند. و شما؛ در جامعه‌تان مسلمان‌هایی دارید که همسایه،
همکار یا همبازی فرزند شما در مدرسه هستند. با آن‌ها ارتباط برقرار کنید. اجازه دهید بدانند که با آن‌ها همدل هستید. شاید کوچک به نظر برسد، اما مطمئن باشید که تفاوتی ایجاد می‌کند. هیچ‌چیز دیگر دیاه، یوسور و رازان را برنمی‌گرداند. اما زمانی که صدای جمعی ما بلند شود، آن زمانست که جلوی نفرت را می‌گیریم. تشکر. (تشویق)
Last year, three of my family members were gruesomely murdered in a hate crime. It goes without saying that it's really difficult for me to be here today, but my brother Deah, his wife Yusor, and her sister Razan don't give me much of a choice. I'm hopeful that by the end of this talk you will make a choice, and join me in standing up against hate. It's December 27, 2014: the morning of my brother's wedding day. He asks me to come over and comb his hair
in preparation for his wedding photo shoot. A 23-year-old, six-foot-three basketball, particularly Steph Curry, fanatic -- (Laughter) An American kid in dental school ready to take on the world. When Deah and Yusor have their first dance, I see the love in his eyes, her reciprocated joy, and my emotions begin to overwhelm me. I move to the back of the hall and burst into tears. And the second the song finishes playing, he beelines towards me, buries me into his arms and rocks me back and forth.
Even in that moment, when everything was so distracting, he was attuned to me. He cups my face and says, "Suzanne, I am who I am because of you. Thank you for everything. I love you." About a month later, I'm back home in North Carolina for a short visit, and on the last evening, I run upstairs to Deah's room, eager to find out how he's feeling being a newly married man. With a big boyish smile he says, "I'm so happy. I love her. She's an amazing girl." And she is.
At just 21, she'd recently been accepted to join Deah at UNC dental school. She shared his love for basketball, and at her urging, they started their honeymoon off attending their favorite team of the NBA, the LA Lakers. I mean, check out that form. (Laughter) I'll never forget that moment sitting there with him -- how free he was in his happiness. My littler brother, a basketball-obsessed kid, had become and transformed into an accomplished young man. He was at the top of his dental school class, and alongside Yusor and Razan,
was involved in local and international community service projects dedicated to the homeless and refugees, including a dental relief trip they were planning for Syrian refugees in Turkey. Razan, at just 19, used her creativity as an architectural engineering student to serve those around her, making care packages for the local homeless, among other projects. That is who they were. Standing there that night, I take a deep breath and look at Deah and tell him, "I have never been more proud of you than I am in this moment."
He pulls me into his tall frame, hugs me goodnight, and I leave the next morning without waking him to go back to San Francisco. That is the last time I ever hug him. Ten days later, I'm on call at San Francisco General Hospital when I receive a barrage of vague text messages expressing condolences. Confused, I call my father, who calmly intones, "There's been a shooting in Deah's neighborhood in Chapel Hill. It's on lock-down. That's all we know." I hang up and quickly Google, "shooting in Chapel Hill." One hit comes up.
Quote: "Three people were shot in the back of the head and confirmed dead on the scene." Something in me just knows. I fling out of my chair and faint onto the gritty hospital floor, wailing. I take the first red-eye out of San Francisco, numb and disoriented. I walk into my childhood home and faint into my parents' arms, sobbing. I then run up to Deah's room as I did so many times before, just looking for him, only to find a void that will never be filled.
Investigation and autopsy reports eventually revealed the sequence of events. Deah had just gotten off the bus from class, Razan was visiting for dinner, already at home with Yusor. As they began to eat, they heard a knock on the door. When Deah opened it, their neighbor proceeded to fire multiple shots at him. According to 911 calls, the girls were heard screaming. The man turned towards the kitchen and fired a single shot into Yusor's hip, immobilizing her. He then approached her from behind,
pressed the barrel of his gun against her head, and with a single bullet, lacerated her midbrain. He then turned towards Razan, who was screaming for her life, and, execution-style, with a single bullet to the back of the head, killed her. On his way out, he shot Deah one last time -- a bullet in the mouth -- for a total of eight bullets: two lodged in the head, two in his chest and the rest in his extremities. Deah, Yusor and Razan were executed
in a place that was meant to be safe: their home. For months, this man had been harassing them: knocking on their door, brandishing his gun on a couple of occasions. His Facebook was cluttered with anti-religion posts. Yusor felt particularly threatened by him. As she was moving in, he told Yusor and her mom that he didn't like the way they looked. In response, Yusor's mom told her to be kind to her neighbor, that as he got to know them, he'd see them for who they were. I guess we've all become so numb to the hatred
that we couldn't have ever imagined it turning into fatal violence. The man who murdered my brother turned himself in to the police shortly after the murders, saying he killed three kids, execution-style, over a parking dispute. The police issued a premature public statement that morning, echoing his claims without bothering to question it or further investigate. It turns out there was no parking dispute. There was no argument. No violation. But the damage was already done.
In a 24-hour media cycle, the words "parking dispute" had already become the go-to sound bite. I sit on my brother's bed and remember his words, the words he gave me so freely and with so much love, "I am who I am because of you." That's what it takes for me to climb through my crippling grief and speak out. I cannot let my family's deaths be diminished to a segment that is barely discussed on local news. They were murdered by their neighbor because of their faith, because of a piece of cloth they chose to don on their heads, because they were visibly Muslim.
Some of the rage I felt at the time was that if roles were reversed, and an Arab, Muslim or Muslim-appearing person had killed three white American college students execution-style, in their home, what would we have called it? A terrorist attack. When white men commit acts of violence in the US, they're lone wolves, mentally ill or driven by a parking dispute. I know that I have to give my family voice, and I do the only thing I know how: I send a Facebook message to everyone I know in media.
A couple of hours later, in the midst of a chaotic house overflowing with friends and family, our neighbor Neal comes over, sits down next to my parents and asks, "What can I do?" Neal had over two decades of experience in journalism, but he makes it clear that he's not there in his capacity as journalist, but as a neighbor who wants to help. I ask him what he thinks we should do, given the bombardment of local media interview requests. He offers to set up a press conference at a local community center. Even now I don't have the words to thank him. "Just tell me when, and I'll have all the news channels present," he said.
He did for us what we could not do for ourselves in a moment of devastation. I delivered the press statement, still wearing scrubs from the previous night. And in under 24 hours from the murders, I'm on CNN being interviewed by Anderson Cooper. The following day, major newspapers -- including the New York Times, Chicago Tribune -- published stories about Deah, Yusor and Razan, allowing us to reclaim the narrative and call attention the mainstreaming of anti-Muslim hatred. These days, it feels like Islamophobia is a socially acceptable form of bigotry.
We just have to put up with it and smile. The nasty stares, the palpable fear when boarding a plane, the random pat downs at airports that happen 99 percent of the time. It doesn't stop there. We have politicians reaping political and financial gains off our backs. Here in the US, we have presidential candidates like Donald Trump, casually calling to register American Muslims, and ban Muslim immigrants and refugees from entering this country. It is no coincidence that hate crimes rise in parallel with election cycles.
Just a couple months ago, Khalid Jabara, a Lebanese-American Christian, was murdered in Oklahoma by his neighbor -- a man who called him a "filthy Arab." This man was previously jailed for a mere 8 months, after attempting run over Khalid's mother with his car. Chances are you haven't heard Khalid's story, because it didn't make it to national news. The least we can do is call it what it is: a hate crime. The least we can do is talk about it, because violence and hatred doesn't just happen in a vacuum. Not long after coming back to work,
I'm the senior on rounds in the hospital, when one of my patients looks over at my colleague, gestures around her face and says, "San Bernardino," referencing a recent terrorist attack. Here I am having just lost three family members to Islamophobia, having been a vocal advocate within my program on how to deal with such microaggressions, and yet -- silence. I was disheartened. Humiliated. Days later rounding on the same patient, she looks at me and says,
"Your people are killing people in Los Angeles." I look around expectantly. Again: silence. I realize that yet again, I have to speak up for myself. I sit on her bed and gently ask her, "Have I ever done anything but treat you with respect and kindness? Have I done anything but give you compassionate care?" She looks down and realizes what she said was wrong, and in front of the entire team, she apologizes and says, "I should know better. I'm Mexican-American.
I receive this kind of treatment all the time." Many of us experience microaggressions on a daily basis. Odds are you may have experienced it, whether for your race, gender, sexuality or religious beliefs. We've all been in situations where we've witnessed something wrong and didn't speak up. Maybe we weren't equipped with the tools to respond in the moment. Maybe we weren't even aware of our own implicit biases. We can all agree that bigotry is unacceptable, but when we see it,
we're silent, because it makes us uncomfortable. But stepping right into that discomfort means you are also stepping into the ally zone. There may be over three million Muslims in America. That's still just one percent of the total population. Martin Luther King once said, "In the end, we will remember not the words of our enemies, but the silence of our friends." So what made my neighbor Neal's allyship so profound? A couple of things. He was there as a neighbor who cared,
but he was also bringing in his professional expertise and resources when the moment called for it. Others have done the same. Larycia Hawkins drew on her platform as the first tenured African-American professor at Wheaton College to wear a hijab in solidarity with Muslim women who face discrimination every day. As a result, she lost her job. Within a month, she joined the faculty at the University of Virginia, where she now works on pluralism, race, faith and culture. Reddit cofounder, Alexis Ohanian, demonstrated that not all active allyship needs to be so serious.
He stepped up to support a 15-year-old Muslim girl's mission to introduce a hijab emoji. (Laughter) It's a simple gesture, but it has a significant subconscious impact on normalizing and humanizing Muslims, including the community as a part of an "us" instead of an "other." The editor in chief of Women's Running magazine just put the first hijabi to ever be on the cover of a US fitness magazine. These are all very different examples of people who drew upon their platforms and resources in academia, tech and media,
to actively express their allyship. What resources and expertise do you bring to the table? Are you willing to step into your discomfort and speak up when you witness hateful bigotry? Will you be Neal? Many neighbors appeared in this story. And you, in your respective communities, all have a Muslim neighbor, colleague or friend your child plays with at school. Reach out to them. Let them know you stand with them in solidarity. It may feel really small, but I promise you it makes a difference.
Nothing will ever bring back Deah, Yusor and Razan. But when we raise our collective voices, that is when we stop the hate. Thank you. (Applause)