26703715 مشاوره آموزشی رایگان

26703715 مشاوره آموزشی رایگان

داستان‌های علمی تخیلی که آفریقای آینده را تجسم می‌کند

Nnedi Okorafor

Sci-fi stories that imagine a future Africa

"My science fiction has different ancestors -- African ones," says writer Nnedi Okorafor. In between excerpts from her "Binti" series and her novel "Lagoon," Okorafor discusses the inspiration and roots of her work -- and how she opens strange doors through her Afrofuturist writing.


تگ های مرتبط :

Creativity, Africa, Adventure
چطور می‌شود اگر دختری آفریقایی از خانواده‌ای سنتی در بخشی از آفریقای آینده در بهترین دانشگاه کهکشان، چند سیاره دورتر پذیرفته شود؟ اگر تصمیم به رفتن بگیرد، چه؟ این بریده‌ای از رمان سه گانه من «بینتی» است: خودرو را روشن کردم و توی دلم دعا کردم. هیچ ایده‌ای نداشتم که اگر کار نکرد چکار کنم. خودرو من ارزان قیمت بود، بنابراین حتی یک قطر رطوبت یا با احتمال بیشتر یک دانه شن عمر آن را کوتاه می‌کرد. ایراد داشت و اغلب اوقات باید آن را چند بار خاموش و روشن می‌کردم تا کار کند.
« لطفا الان نه، الان نه،» با خودم فکر کردم. سفینه در شن تکانی خورد و من نفسم را حبس کردم. کوچک، صاف و سیاه مثل یک سنگ دعا، توی شنها وزوز نرمی کرد و از زمین بلند شد. سرانجام، نیروی بلند کننده بارو بندیل را تولید کرد. لبخند زدم. بموقع می‌توانستم به شاتل برسم. با انگشت اشاره چربی دنبه خوک را از پیشانی‌ام پاک کردم و زانو زدم، و انگشتم را توی شن فرو کردم، وآن را آغشته به بوی خوش خاک رس کردم. آرام گفتم، «متشکرم.» ۸۰۰ متر پیاده‌روی در امتداد جاده بیابانی تاریک. حالا که خودرو کار می‌کرد، به موقع می‌رسیدم.
صاف نشستم، مکث کردم و چشمهایم را بستم. الان کل بار زندگی‌ام روی شانه هایم سنگینی می‌کرد. برای اولین بار داشتم سنتی‌ترین بخش از وجودم را در کل عمرم به چالش می‌کشیدم. در تاریکی مطلق راهی شدم و آنها از همه جا بیخبر بودند. هیچکدام از نه بردار و خواهرم که همگی بغیر یک برادر و خواهر کوچکتر از من بزرگتر بودند، اصلا انتظارش را نداشتند. والدین من ۱۰۰ سال آزگار هم تصور نمی‌کردند چنین کاری کنم. زمانی که متوجه می‌شدند چه کردم و به کجا میرفتم، دیگر سیاره را ترک کرده بودم. در غیابم، والدینم به همدیگر غرولند می‌کردند که دیگر حق نداشتم دوباره پا به خانه آنها بگذارم.
چهارتا خاله و دو عمویم که پایین جاده زندگی می‌کردند دور هم می‌نشستند و غیبت می‌کردند درباره این که چه آبروریزی برای کل طایفه بودم. طرد می‌شدم. یواش به خودرو گفتم، «برو» و پایم را کوبیدم. فلز نازک پابندم جرینگ جرینگ صدا کرد، بازهم پایم را کوبیدم. یکبار خورو بکار افتاد وقتی به آن دست نزدم. «برو» دوباره گفتم، در حالیکه عرق به پیشانی داشتم. وقتی حرکت نکرد، شانسم را با خلاص شدن از وزن دو چمدان بالای سرم امتحان کردم. به آرامی حرکت کردند و من نفس راحت کشیدم.
حداقل شانس کمی با من یار بود. خب در آینده ای دور در بخشی از آفریقا، بینتی یک نابغه ریاضی از گروه قومی هیمباست. او در سیارهای دیگر دانشگاه قبول شده، و تصمیم به رفتن گرفته است. درحالیکه خون والدینش را در رگهایش دارد، مزین به آموزه‌ها، روشها، و حتی خاکی که روی پوستش است، بینتی زمین را ترک می‌کند. و داستان پیش می‌رود، بجای این که عوض شود این ایده ترک کردن اما آوردن بعد بیشتر شدن از اصول آفروفیوچریسم است، یا بسادگی می‌توان آن را نوع متفاوتی از علمی تخیلی نامید. بهترین نحوی که می‌توانم تفاوت بین علمی تخیلی کلاسیک و آفروفیوچریسم را توضیح دهم
با استفاده از قیاس اختاپوس ممکن است. مثل انسانها، اختاپوسها از جمله باهوشترین موجودات زمین هستند. بهرحال، هوش اختاپوسها از خط تکاملی متفاوتی می‌آید. جدا از نوع بشر، بنابراین از بنیان متفاوت هستند. همین را می‌شود درباره اساس اشکال مختلف علمی تخیلی گفت. علمی تخیلی بیشتر به شرح فناوریها، اجتماعات، مسائل اجتماعی می پردازد، آنچه ماورای سیاره ماست و آنچه در سیاره ما اتفاق می‌افتد. علمی تخیلی یکی از بزرگترین و موثرترین اشکال انشای سیاسی است. تماما درباره این سوال است؛ «چطور می‌شود اگر؟»
هنوز اکثر داستانهای عملی تخیلی این خط و نسب اجدادی را ندارند، رگ و ریشه غربی دارند که بیشتر مردانه و سفیدپوستی است. درباره آیزاک آسیموف، ژول ورن، اچ. جی. ولز، جرج اورول، روبرت هین لین و غیره حرف میزنیم. چطور می‌شد اگر یک نیجریه ای آمریکایی داستان علمی تخیلی بنویسد. در کودکی خیلی اهل علمی تخیلی خواندن نبودم. نمی‌توانستم ارتباط برقرار کنم، درگیر بیگانه هراسی، استعمار و دیدن بیگانه‌ها بعنوان غیرخودیها بودم. و بازتابی از کسی که کمی شبیه من باشد را در آن روایتها نمی‌دیدم. در رمان سه گانه «بینتی»، بینتی زمین را در جستجوی تحصیل از فرا کیهانی‌ها ترک می‌کند.
همانطوری که هست راهی می‌شود، با همان ظاهری که دارد، با همان فرهنگی که دارد، همان کسی که هست. می‌خواستم این داستان را بنویسم نه بخاطر این که سیری از روایتهای کلاسیک اپرای فضایی را دنبال کنم بلکه بخاطر خونی که جاری است، خانواده ، تضاد فرهنگی و نیاز به دیدن دختر آفریقایی که با شرایط خودش از زمین می‌رود. ژانر علمی و تخیلی نیاکان متفاوتی داشت، نیاکان آفریقایی. خب من نیجریه‌ای- آمریکایی هستم. از پدر ومادر مهاجر نیجریه‌ای بدنیا آمده و در ایالات متحده بزرگ شدم،
یکی از محلهای تولد علمی تخیلی کلاسیک. با اینحال، میراث نیجریه‌ای من باعث شد که علمی تخیلی نویس شوم. بخصوص با آن سفرهای خانوادگی که به نیجریه در اواخر دهه ۹۰ داشتم. از وقتی بچه بودم با خانواده‌ام به نیجریه سفر می‌کردیم. این سفرهای اولیه الهامبخش من شد. بنابراین اولین داستانی که تابحال نوشتم در نیجریه اتفاق افتاد. عمدتا درباره واقعگرایی جادویی و فانتزی نوشتم که با الهام از علاقه‌ام به ایگبو و سایر کیهانشناسی‌های سنتی آفریقای غربی و احضار ارواح . با اینحال در اواخر دهه ۹۰ بود که شروع به پی بردن به نقش فناوری در نیجریه کردم: تلویزیون کابلی و موبایلها در روستاها،
۴۱۹ متقلبی که سایبر کافه‌ها را اشغال کرده بودند، ژنراتور کوچکی که به کامپیوتر دسک تاپ عموزاده‌ام متصل بود چون همیشه برق قطع و وصل میشد. و آمریکایی آفریقایی تبار بودن بحد کافی من را غیرخودی می‌کرد تا باچیزهایی که برای سایر نیجریه‌ای‌های عادی تلقی می‌شد برانگیخته شوم. این جرقه سرانجام منجر به تولد داستانهایم شد. شروع به باز کردن دربهای عجیب کردم. چطور می‌شد اگر فضاییها به لاگوس در نیجریه می‌آمدند؟ این بریده‌ای از رمان من «لاگون» است. همه آن را دیدند، در سرتاسر جهان. مقدمه واقعی بود به بی نظمی که در لاگوس، نیجریه، آفریقای غربی، آفریقا اینجا در جریان است.
چون خیلی از مردم در لاگوس وسایل ارتباطی قابل حمل، قابل شارژ، درخشان، مرتعش، جیرجیرکن، جیک جیک‌کن دارند کلا همه چیز قابل ضبط و بنحوی انلاین منتشر می‌شود، سریع. جهان بشر نوین مثل تار عنکبوت به هم متصل است. جهان تماشا می‌کرد. در دهشتی میخکوب کننده اطلاعات را تماشا می‌کرد، البته بیشتر جنبه سرگرمی داشت. پانویس آنچه در جریان بود بر تمامی منابع خبری بین المللی حاکم بود، وب سایتهای اشتراک‌گذاری ویدیوها، شبکه‌های اجتماعی، حلقه، هرم و ذوزنقه. اما داستان عمیق‌تر می‌شود.
در گِل، خاک، زمین، در خاطره مشتاق افلاک خاکی است. همیشه با گذشته، حال و آینده آمیخته است، توی آب است. در ارواح قدرتمند و نیاکانی است که در لاگوس زندگی کردند. در قلب و ذهن مردم لاگوس است. تغییر، تغییر می‌آورد. آیودله فضایی آن را می‌داند. همه مردمش آن را می‌دانند. بنابراین این صدای اودیده، هنرمند عنکبوتی معظم است که در خاک مستتر است و زیر تلی از خاک در لاگوس زندگی می‌کند، گوش می‌کند و تفسیر می‌کند
و داستان فرا کیهانی‌هایی که به لاگوس می‌آیند را می‌بافد. در آخر، عنکبوت کبیری که به بزرگی خانه بود و مسئول ریسیدن گذشته، حال و آینده است تصمیم می‌گیرد پا پیش بگذارد و جزئی از داستان شود. مثل اودیده، هنرمند عنکبوتی، جریان علمی و تخیلی آفریقایی بسیار ریشه‌دار و قدیمی است. و در آستانه فوران کردن است، و وقتی این اتفاق بیفتد، فناوریهای جدید، ایده‌ها و تغییرات سیاسی اجتماعی که القاء می‌کند را تصور کنید. برای آفریقایی‌ها، علمی تخیلی وطنی می‌تواند اراده‌ای برای قدرت باشد. چطور می‌شود اگر؟ پرسشی قدرتمند است.
متشکرم. (تشویق)
What if an African girl from a traditional family in a part of future Africa is accepted into the finest university in the galaxy, planets away? What if she decides to go? This is an excerpt from my "Binti" novella trilogy: I powered up the transporter and said a silent prayer. I had no idea what I was going to do if it didn't work. My transporter was cheap, so even a droplet of moisture or, more likely, a grain of sand, would cause it to short. It was faulty, and most of the time I had to restart it over and over before it worked.
"Please not now, please not now," I thought. The transporter shivered in the sand and I held my breath. Tiny, flat and black as a prayer stone, it buzzed softly and then slowly rose from the sand. Finally, it produced the baggage-lifting force. I grinned. Now I could make it to the shuttle on time. I swiped otjize from my forehead with my index finger and knelt down, then I touched the finger to the sand, grounding the sweet-smelling red clay into it. "Thank you," I whispered. It was a half-mile walk along the dark desert road. With the transporter working I would make it there on time.
Straightening up, I paused and shut my eyes. Now, the weight of my entire life was pressing on my shoulders. I was defying the most traditional part of myself for the first time in my entire life. I was leaving in the dead of night, and they had no clue. My nine siblings, all older than me except for my younger sister and brother, would never see this coming. My parents would never imagine I'd do such a thing in a million years. By the time they all realized what I'd done and where I was going, I'd have left the planet. In my absence, my parents would growl to each other that I was never to set foot in their home again.
My four aunties and two uncles who lived down the road would shout and gossip amongst themselves about how I had scandalized the entire bloodline. I was going to be a pariah. "Go," I softly whispered to the transporter, stamping my foot. The thin metal rings I wore around each ankle jingled noisily, but I stamped my foot again. Once on, the transporter worked best when I didn't touch it. "Go," I said again, sweat forming on my brow. When nothing moved, I chanced giving the two large suitcases sitting atop the force field a shove.
They moved smoothly, and I breathed another sigh of relief. At least some luck was on my side. So, in a distant future part of Africa, Binti is a mathematical genius of the Himba ethnic group. She's been accepted into a university on another planet, and she's decided to go. Carrying the blood of her people in her veins, adorned with the teachings, ways, even the land on her very skin, Binti leaves the earth. As the story progresses, she becomes not other, but more. This idea of leaving but bringing and then becoming more is at one of the hearts of Afrofuturism,
or you can simply call it a different type of science fiction. I can best explain the difference between classic science fiction and Afrofuturism if I used the octopus analogy. Like humans, octopuses are some of the most intelligent creatures on earth. However, octopus intelligence evolved from a different evolutionary line, separate from that of human beings, so the foundation is different. The same can be said about the foundations of various forms of science fiction. So much of science fiction speculates about technologies, societies, social issues, what's beyond our planet, what's within our planet.
Science fiction is one of the greatest and most effective forms of political writing. It's all about the question, "What if?" Still, not all science fiction has the same ancestral bloodline, that line being Western-rooted science fiction, which is mostly white and male. We're talking Isaac Asimov, Jules Verne, H.G. Wells, George Orwell, Robert Heinlein, etc. So what if a Nigerian-American wrote science fiction? Growing up, I didn't read much science fiction. I couldn't relate to these stories preoccupied with xenophobia, colonization and seeing aliens as others.
And I saw no reflection of anyone who looked like me in those narratives. In the "Binti" novella trilogy, Binti leaves the planet to seek education from extraterrestrials. She goes out as she is, looking the way she looks, carrying her cultures, being who she is. I was inspired to write this story not because I was following a line of classic space opera narratives, but because of blood that runs deep, family, cultural conflict and the need to see an African girl leave the planet on her own terms. My science fiction had different ancestors,
African ones. So I'm Nigerian-American. I was born to two Nigerian immigrant parents and raised in the United States, one of the birthplaces of classic science fiction. However, it was my Nigerian heritage that led me to write science fiction. Specifically I cite those family trips to Nigeria in the late '90s. I'd been taking trips back to Nigeria with my family since I was very young. These early trips inspired me. Hence the first story that I ever even wrote took place in Nigeria. I wrote mainly magical realism and fantasy inspired by my love of Igbo
and other West African traditional cosmologies and spiritualities. However, in the late '90s, I started noticing the role of technology in Nigeria: cable TV and cell phones in the village, 419 scammers occupying the cybercafes, the small generator connected to my cousin's desktop computer because the power was always going on and off. And my Americanness othered me enough to be intrigued by these things that most Nigerians saw as normal. My intrigue eventually gave birth to stories. I started opening strange doors. What if aliens came to Lagos, Nigeria?
This is an excerpt from my novel, "Lagoon." Everybody saw it, all over the world. That was a real introduction to the great mess happening in Lagos, Nigeria, West Africa, Africa, here. Because so many people in Lagos had portable, chargeable, glowing, vibrating, chirping, tweeting, communicating, connected devices, practically everything was recorded and posted online in some way, somehow, quickly. The modern human world is connected like a spider's web. The world was watching. It watched in fascinated horror
for information, but mostly for entertainment. Footage of what was happening dominated every international news source, video-sharing website, social network, circle, pyramid and trapezoid. But the story goes deeper. It is in the mud, the dirt, the earth, in the fond memory of the soily cosmos. It is in the always mingling past, present and future. It is in the water. It is in the powerful spirits and ancestors who dwelled in Lagos. It is in the hearts and minds of the people of Lagos.
Change begets change. The alien Ayodele knew it. All her people know it. So, this is a voice of Udide, the supreme spider artist, who is older than dirt and lives in the dirt beneath the city of Lagos, listening and commenting and weaving the story of extraterrestrials coming to Lagos. In the end, the great spider who was the size of a house and responsible for weaving the past, present and future decides to come forth and be a part of the story. Like Udide, the spider artist, African science fiction's blood runs deep
and it's old, and it's ready to come forth, and when it does, imagine the new technologies, ideas and sociopolitical changes it'll inspire. For Africans, homegrown science fiction can be a will to power. What if? It's a powerful question. Thank you. (Applause)