26703715 مشاوره آموزشی رایگان

26703715 مشاوره آموزشی رایگان

اقدام زجرآور لغو کردن اشتراک

James Veitch

The agony of trying to unsubscribe

It happens to all of us: you unsubscribe from an unwanted marketing email, and a few days later another message from the same company pops up in your inbox. Comedian James Veitch turned this frustration into whimsy when a local supermarket refused to take no for an answer. Hijinks ensued.


تگ های مرتبط :

Communication, Comedy, Technology
بامزه‌است که چیزهایی را فراموش می‌کنیم. آن روز به دیدن مادرم رفتم و او از ماجرایی گفت که به کل از یادم رفته بود. این که یکبار با هم رانندگی می‌کردیم، ماشین را کنار می‌زند و زمانیکه از ماشین پیاده می‌شود و به طرف دیگر ماشین می‌رود تا من را پیاده کند، خودم از ماشین پیاده شده بودم و ادای مردن را درآورده بودم. (خنده) (تشویق) چون مردن اینطوریست. (خنده) و یادم هست که این بازی بود که با خودم می‌کردم تا در مواقع بی‌حوصلگی یا استصیال خودم را سرگرم کنم.
(خنده) آرام و قرار بگیرم. (خنده) مردم می‌گویند ما در دوره سریز بودن اطلاعات زندگی می‌کنیم. از این موضوع بی‌خبرم، اما خوب اطلاع دارم که کلی ایمیل بازاریابی می‌گیرم. ایمیلی از یک شرکت سوپرمارکتی گرفتم که به دلایل حقوقی مشهود اسمش را نخواهم برد، اما آن را «سیف مارت» می‌نامم. (خنده) ایمیلی با این مضمون گرفتم: «فقط سه هفته تا افتتاح سیف مارکت در چهارراه کینگ مانده» و عصبانی شدم، چون نه تنها یادم نمیامد برایش ثبت‌نام کرده بودم،
بلکه بیشتر از این عصبانی بودم که ظاهرا فکر کرده بودند من از بازگشایی یک‌ مغازه هیجان‌زده می‌شوم. پس کاری که کردم رفتن به پایین ایمیل و فشار دادن «لغو اشتراک» بود. و فکر کردم دیگر تمام است. اما هفته بعد ایمیل دیگری گرفتم که می‌گفت، «فقط دو هفته تا افتتاح سیف مارکت در چهارراه کینگ مانده» و ظاهرا دفعه قبل بحدکافی دکمه را محکم فشار نداده بودم. باز تلاش کردم. خب؟ همانطور که حدس می‌زنید یک هفته گذشت و باز هم «فقط یک هفته تا افتتاح سیف مارکت در چهارراه کینگ مانده!!!!» و مشکل اینجاست:
اینترنت امکان دسترسی ما را به همه چیز داده؛ اما همچنین امکان دسترسی همه چیز را به ما داده. تمایز دادن بین چیزهای درواقع مهم این جهان و جزییات فرعی زندگی بدون دریافت ایمیلهای مربوط به سوپرهای زنجیره‌ای و افسانه کندی کراش بحد کافی دشوار است. و واقعا از دستشان ناراحت بودم، و فکر کردم خب باید یک نامه درست و حسابی برایشان بنویسم، کاری که در آن تبحر دارم. (خنده) و بعد فکر کردم نه-- باید وارد بازی بشم. بنابراین جواب دادم و گفتم
«بیصبرانه منتظرم.» (خنده) «چه انتظاری از من دارید؟» به من جواب دادند ؛ شخصی به نام دن گفت، « سلام جیمز. از همکارم برای درخواستت کمک گرفتم.» (خنده) انگاری واقعا کمک لازم باشد. و من گفتم، « برنامه چیه،‌دن؟ آتش‌بازی و قلعه بادکنکی در فکرم هست...» (خنده) «منظورت را نمی‌فهمم.» (خنده) گفتم،«من فقط از بابت افتتاحیه خیلی هیجانزده‌ام!» (خنده) «میخوای قلعه بادکنکی رزرو کنی یا من رزرو کنم؟»
جواب داد،« فکر کنم سوء‌تفاهم شده.» (خنده) «یک فروشگاه جدید در حال باز گشاییه اما خبری از جشن گرفتن نیست.» گفتم، «اما پس منظورتان از این ایمیلهای سه هفته تا... دو هفته تا... چیه؟ کلی هیجانزده شدم.» (خنده) «متاسفم نامید شدی.» (خنده) گفتم، «نگران نباش. بیا یک کاری کنیم! تازه، پیش‌پرداخت بابت قلعه بادکنکی را پس نمی‌دهند.» (خنده) «اگر ازش استفاده نکنیم، چند صد چوقی از دست دادیم، دن.» (خنده)
جواب داد، « آقای وتیک من مسئول سفارش شما نیستم.» گفتم، « بیا نریم سر این موضوع که کار چه کسی بوده. ختم کلام: تو و من هر دو در این کار نقش داریم.» (خنده) (تشویق) «پرسش: آیا تو آنجا هستی که نگذاری کسی با کفش داخل آن بشه؟» (خنده) باید اعتراف کنم که رابطه‌ام تا حدودی با دن تیره‌ و تار شد، چون ایمیل بعدی از این قرار بود: «متشکرم ازایمیل شما- شماره پرونده شما هست...» (خنده) شورش را درآورده بودند. گفتم، «دن؟» (خنده)
و همینطور ادامه پیدا کرد... و گفتم، «دنی؟» و به خودم گفتم وحشتناکه. نتیجه همه کارم این شماره‌ پرونده‌هاست. گفتم،«زکی.» (خنده) «الان فروشگاه باز شده.» (خنده) گفتم،« اما دن، حتما براشون سوال پیش اومده چرا خبری از قلعه بادکنکی نبود.» باز برگشتیم سر خانه اول. و شاید این باید ختم داستان می‌شد. بعد یادم آمد که هر چیزی حتی یک کار پیش پا افتاده مثل از ماشین پیاده شدن می‌تواند جالب باشد اگر بازی مناسب را بیابیم. خب،
جوابم این بود: [تشکر از ایمیل شما- شماره پرونده شما هست 0000001#] (خنده) (تشویق) و ما همینطور.. (خنده) مثل این بود که با هم برقصیم. مثل یک رابطه زیبا میماند. همینطور ادامه دادیم. عاشقانه بود. اما راستش رفقا خیلی پرزحمت بود و من کارهای دیگر داشتم، باور کنید یا نه. پس کاری که کردم داشتن یک برنامه ایمیلی خودکار بود. و طوری آن را تنظیم کردم که هر بار از سیف مارت ایمیلی بیاید
به آن جواب دهد. آن را تنظیم کردم و جواب این بود، «متشکرم از ایمیل شما- شماره پرونده شما ...» و از یک فرمول کوچکی برای هربار شماره پرونده نوشتن استفاده کردم. و آن را روی سرور گذاشتم و راه انداختم. (خنده) دوستان، رو راست خواهم بود-- بعد آن را فراموش می‌کنم. (خنده) چند روز پیش آن را چک کردم، و معلوم شد که الان ۲۱،۴۳۹‌امی هستیم. (تشویق) برایم بی‌نهایت رضایتبخش است که بدانم
این برنامه‌های کامپیوتری چطور پینگ‌پنگ‌وار تا ابد به بازی با هم ادامه می‌دهند. و خیلی هم بنظرم نباید بد باشد. فقط دوستان یادتان باشد: اگر از کاغذبازی به تنگ آمدید و از ابتذال زندگی مدرن خسته شدید با استیصال نبرد نکنید. بگذارید که مرهم خیال پردازیهایتان شود. (خنده) متشکرم. (تشویق)
It's funny the things you forget. I went to see my mother the other day, and she told me this story that I'd completely forgotten about how, when we were driving together, she would pull the car over, and by the time she had gotten out of the car, and gone around the car to let me out of the car, I would have already gotten out of the car and pretended to have died. (Laughter) (Applause) Because that's how you die. (Laughter) And I remember, that was a game I used to play with myself
to entertain myself whenever I was bored or frustrated. (Laughter) Settle down. (Laughter) People say we live in an age of information overload. Right? I don't know about that, but I just know that I get too many marketing emails. I got a marketing email from a supermarket firm, which will remain nameless for predominantly legal reasons, but which I'm going to call "SafeMart." (Laughter) I got an email from them, and it went like this, it said: "Just three weeks until SafeMart at King's Cross opens!!!"
And I resented this, because not only do I not remember signing up to that, but I resent the fact that they appear to think that I should be excited about a shop opening. So what I did was I scrolled down to the bottom of the email, and I pressed, "Unsubscribe." And I thought that'd be the end of it. But a week later, I got another one that said, "Just two weeks until SafeMart at King's Cross opens!!!" And I thought, obviously, I haven't clicked hard enough. So I tried it again. Right? Lo and behold, a week passes, you guessed it,
"Just one week until SafeMart at King's Cross opens!!!" And here's the problem: The internet gave us access to everything; but it also gave everything access to us. It's hard enough to discriminate between the things that genuinely matter in this world and the minutiae of life, without having emails about supermarket chains and Candy Crush Saga. And I was really annoyed with them, and I thought, OK, I was about to write a strongly worded email, which I can do quite well. (Laughter)
And I thought, no -- I'm going to find the game. So I replied to it, and I said, "I literally cannot wait!!!!" (Laughter) "What do you need from me?" They got back to me; a guy called Dan said, "Hi James. I've asked a colleague to help me with your query." (Laughter) Like it needs help. And I said, "What's the plan, Dan? I'm thinking fireworks, bouncy castle ..." (Laughter) "I'm not sure what you mean."
(Laughter) I said, "I'm just tremendously excited about the opening!" (Laughter) "Do you want to book the bouncy castle or shall I?" He said, "I think you have misunderstood." (Laughter) "A new store is opening, but there is no celebration planned." I said, "But what was all the 'Three weeks until,' 'Two weeks until' emails? I was getting excited." (Laughter) "I'm sorry you're disappointed." (Laughter) I said, "Not to worry. Let's do something anyway!
Besides, the deposit on the bouncy castle was non-refundable." (Laughter) "If we don't use it, we're out a few hundred quid, Dan." (Laughter) He said, "Mr. Veitch, I'm not responsible for anything you have ordered." I said, "Let's not get into who did what. Bottom line: you and I are in this together." (Laughter) (Applause) "Question: Will you be there to make sure people take their shoes off?" (Laughter) I'll be honest, then my relationship with Dan deteriorated somewhat, because the next email I got was this:
"Thanks for your email - your Case Number is ..." (Laughter) That's outrageous. I said, "Dan?" (Laughter) And I got -- and I was just like, this is ... -- and I, I .... And I said, "Danny?" And I thought, this is terrible. All I'm doing is collecting case numbers. I said, "D-Dog?" (Laughter) "The store is now open." (Laughter) I said, "But Dan, they must have wondered why there was no bouncy castle." And then we were back to this.
And that might have been the end of the story, but I remembered that anything -- everything -- even something as mundane as getting out of a car, can be fun if you find the right game. So, this is what I replied: [Thanks for your email - your Case Number is #0000001.] (Laughter) (Applause) And we just, uh ... (Laughter) It was like we were dancing. It was just a beautiful relationship. We just kept going.
It was lovely. But to be honest, guys, it was quite labor-intensive, and I had other stuff to do, believe it or not. So what I did is I have a little email auto-replier program. And I set it up so every time it receives an email from SafeMart, it just pings one back. So I set it up, and it says, "Thanks for your email - your Case Number is ..." Then it has a little formula that I wrote to up the case number every time. And I put it on the server and set it running. (Laughter)
I'll be honest, guys -- then I forgot about it. (Laughter) I checked back on it the other day, and it appears there have been a number of emails going back and forth. We're on 21,439. (Applause) It gives me an immense sense of satisfaction to know that these computer programs are just going to be pinging one another for eternity. And as legacies go, I don't think that's bad. So guys, just remember: if ever you feel weighed down by the bureaucracy
and often mundanity of modern life, don't fight the frustration. Let it be the catalyst for whimsy. (Laughter) Thank you. (Applause)