26703715 مشاوره آموزشی رایگان

26703715 مشاوره آموزشی رایگان

کمکی که دانش‌آموزان برای غلبه بر مشکلات به آن نیاز دارند

Anindya Kundu

The boost students need to overcome obstacles

How can disadvantaged students succeed in school? For sociologist Anindya Kundu, grit and stick-to-itiveness aren't enough; students also need to develop their agency, or their capacity to overcome obstacles and navigate the system. He shares hopeful stories of students who have defied expectations in the face of personal, social and institutional challenges.


تگ های مرتبط :

TED Residency, Education, Personal Growth
خوب، من به دانشجویان درباره نابرابری و نژادپرستی در تحصیل درس می‌دهم، و دوست دارم درِ دفترم را به روی همه دانشجویانی که می‌خواهند مرا ببینند و گپی بزنند باز بگذارم. و چند ترم قبل، یکی از دانشجویای خوبم، ماهاری، درواقع برای دیدن من آمد و گفت به خاطر سیاه بودن احساس طرد شدگی می‌کند. او به تازگی از یک دانشگاه محلی با یک کمک هزینه تحصیلی به دانشگاه نیویورک منتقل شده بود، اما مشخص شد، تنها پنج درصد از دانشجویان دانشگاه نیویورک سیاه‌پوست هستند. و خوب به یاد آوردم که من هم با آن احساس بیگانگی
در جامعه خود آشنا هستم. این تا اندازه‌ای همان چیزی است که مرا به این کار کشاند. در دانشگاهم، من یکی از معدود اعضای رنگین‌پوست هیئت علمی هستم، و وقتی بزرگ می‌شدم، جابجایی اجتماعی خانواده‌ام را تجربه کردم، که از آپارتمان به خانه‌ای زیبا نقل مکان کردند، اما در محله‌ای که پر از سفیدپوست بود. من ۱۲ سال داشتم، و بچه‌ها تعجب می‌کردند که من بوی کاری نمی‌دادم. (خنده) به خاطر این بود که صبح مدرسه می‌رفتم، و صبحانه وافل با تخم‌مرغ می‌خوردم. (خنده) کاری برای شام بود.
(خنده) پس وقتی ماهاری داشت می‌رفت، از او پرسیدم چطور با احساس انزوا کنار می‌آید. و او گفت با وجود احساس تنهایی، خودش را در کار غرق کرده، واستراتژی‌هایش را با شجاعت و تمایلش به موفقیت ساخته است. در واقع یکی از مربیان خودم دکتر آنجلا داکورت، روانشناس دانشگاه پنسیلوانیا که با شجاعت در پی اهداف رفتن را در کتاب "اشتیاق و شور برای اهداف طولانی مدت" شرح داده است. کتاب آنجلا پرفروش شد، و مدارس سراسر کشور، به خصوص مدارس منشوری، به اشاره به شجاعت به عنوان یک ارزش اساسی علاقه‌مند شده‌اند.
اما گاهی شجاعت کافی نیست، مخصوصاً در تحصیل. پس وقتی ماهاری داشت دفترم را ترک می‌کرد، نگران بودم که او ممکن است به چیزی ویژه‌تر برای مقابله با آنچه با من مطرح کرده بود نیاز داشته باشد. به عنوان یک جامعه‌شناس، من دستاورد را هم مطالعه می‌کنم، اما از زاویه‌ای کمی متفاوت. من دانشجویانی را مطالعه می‌کنم که از پس موانع عظیم وابسته به گذشته‌شان برآمده‌اند. دانشجویانی از خانواده‌های کم‌درآمد، و معمولاً تک سرپرست، دانشجویانی که بی‌خانمان یا زندانی شده‌اند یا اصلاً ثبت نشده‌اند، کسانی که با سوءمصرف مواد دست به گریبان بوده‌اند
یا با آسیب‌های جسمی یا جنسی مواجه بوده‌اند. پس اجازه بدهید درباره دو نفر از شجاع‌ترین کسانی که دیده‌ام برایتان بگویم. تایریک را مادرش به تنهایی بزرگ کرده است، و بعد از دبیرستان او با گروه نادرستی جوش خورد. به جرم سرقت مسلحانه دستگیر شد. اما در زندان، سخت تلاش کرد. او کلاس‌های واحدهای دانشگاهی را برداشت، پس وقتی که آزاد شد، می‌توانست ارشد بگیرد، و امروز او مدیر یک شرکت غیرانتفاعی است. ونسا وقتی بچه بود مجبور بود خیلی جابجا شود، از بخش جنوب شرقی تا جزیره استاتن و برانک. او از ابتدا پیش اقوامش بزرگ شد، چون مادر خودش به هروئین اعتیاد داشت.
اما در ۱۵ سالگی، ونسا ترک تحصیل کرد، و بچه‌دار شد. اما در نهایت توانست به دانشگاه اجتماعی برود، کاردانی‌اش را بگیرد، و بعد به دانشگاه نخبگان برود و کارشناسی‌اش را تمام کند. خوب بعضی مردم شاید این داستان‌ها را بشنوند و بگویند، "بله، این دوتا واقعاً شجاع بودند. آنها اساساً خودساخته خودشان را بالا کشیدند." اما این تصویر ناقصی است، چون چیزی که اهمیت بیشتری دارد این است که آنها فاکتورهایی در زندگی‌شان داشتند که کمک می‌کرد تا بر کارشان یا ظرفیت خاص‌شان اثر بگذارد
تا درواقع با موانع پیش رویشان مقابله کنند و سیستمی را که شرایط آنها را به وجود آورده هدایت کنند. خوب، بگذارید توضیح بدهم. در زندان، تایریک به عنوان یک ۲۲ ساله از رایکرز آیلند، بی‌یاور بود. تا وقتی که یک زندانی بزرگتر او را کنار کشید و از او در برنامه‌ای برای جوانان کمک خواست. و در مربی‌گری جوان‌ترها به مرور اشتباهات و امکانات خود را در نوجوانان دید. این بود که او را به گذراندن واحدهای دانشگاهی علاقه‌مند کرد. و وقتی بیرون آمد، کاری در جامعه خوش‌بختی گرفت، جایی که بسیاری از مدیران زندانیان سابق بودند.
پس از آن توانست ارشدش را در فعالیت‌های اجتماعی بگیرد، و امروز، او حتی در دانشگاه کلمبیا درباره اصلاحات زندان‌ها سخنرانی می‌کند. و ونسا -- خوب، بعد از تولد پسرش، به طور اتفاقی با برنامه‌ای به نام بنیاد فنی حرفه‌ای آشنا شد که به او هر دو هفته ۲۰ دلار و یک کارت مترو داد و اولین برخوردش با کامپیوتر را تجربه کرد. این منابع ساده بودند که به او در گرفتن مدرک GED کمک کردند، اما بعد او دچار نارسایی حاد کلیوی شد، که مشخصاً بسیار مشکل ساز بود، چون او با تنها یک کلیه متولد شده بود. او ۱۰ سال را با دیالیز در انتظار پیوندی موفق سر کرد.
پس از آن، مربیان او در دانشگاه اجتماعی با او در تماس بودند، به همین خاطر او توانست دوباره به آنجا برود، و آنها او را در برنامه‌ای افتخاری قرار دادند. و این مسیری بود که او را به جایی رساند که در یکی از برجسته‌ترین دانشگاه‌های بانوان کشور پذیرفته شود، و مدرک کارشناسی‌اش را در سن ۳۶ سالگی دریافت کند، و به نمونه‌ای باورنکردنی برای پسر جوانش تبدیل شود. آنچه این داستان‌ها در ابتدا نشان می‌دهند این است که آموزش اجتماعی است و از داربست‌های اجتماعی بهره می‌برد. این‌ها عواملی هستند که این دو را در یک جهت هدایت کرده است، اما به دلیل مربی‌گری و امکانات طراحی‌شده بود،
که آنها توانستند نسبت به شرایطشان واکنش نشان دهند و دربرابر تأثیرات منفی مقاومت کنند. آنها همچنین مهارت‌های ساده مانند شکل دادن شبکه، یا درخواست کمک را فراگرفتند -- چیزهایی که خیلی از ما در این اتاق ممکن است فراموش کنیم که گاهی به آنها نیاز داریم یا می‌توانیم به عهده بگیریم. و وقتی به مردمی اینچنین فکر می‌کنیم، باید آنها را به عنوان استثنایی بدانیم، نه استثناء. استثناء دانستن آنها ما را از مسئولیت جمعی کمک به دانش‌آموزانی با شرایط مشابه مبرا می‌کند. وقتی رؤسای جمهور بوش، اوباما و حتی حالا ترامپ، تحصیل را "مسئله حقوق مدنی زمان ما" دانسته‌اند،
شاید ما هم باید همان طور با آن رفتار کنیم. اگر مدارس بتوانند به بحران‌هایی که دانش‌آموزان با آن مواجه‌اند فکر کنند و امکان پشتیبانی از آنها را فرآهم کنند، چیزی که دانش‌آموزان می‌آموزند بیشتر به زندگی‌شان مربوط خواهد بود، و آنها بیشتر می‌توانند از آن مخازن درونی استقامت و شخصیت بهره ببرند. خب این که اینجاست -- دانشجوی من ماهاری است که با کمک هزینه تحصیلی در دانشکده حقوق پذیرفته شد، و تعریف از خود نباشد، یکی از توصیه‌نامه‌های او را من نوشتم. (خنده) و با وجود اینکه می‌دانم سخت کوشی او را به اینجا رسانده است، همچنین او را دیده‌ام که صدای خود را در راه،
مثل کسی که کمی با خجالت و عجیب بزرگ شده شنیده است، می‌دانم که به زمان و پشتیبانی هم احتیاج است. پس با اینکه او باید به استقامت خود برای عبور از سختی‌های سال اول دانشکده حقوق تکیه کند، من هم به عنوان مربی او حضور خواهم داشت، و هر از گاهی به او سری خواهم زد، و شاید با هم برویم و کمی کاری بخورم ... (خنده) تا او بتواند به تلاش خود ادامه دهد و حتی بیشتر موفق شود. متشکرم. (تشویق)
So, I teach college students about inequality and race in education, and I like to leave my office open to any of my students who might just want to see me to chat. And a few semesters ago, one of my more cheerful students, Mahari, actually came to see me and mentioned that he was feeling a bit like an outcast because he's black. He had just transferred to NYU from a community college on a merit scholarship, and turns out, only about five percent of students at NYU are black. And so I started to remember that I know that feeling of being an outsider
in your own community. It's partially what drew me to my work. At my university, I'm one of the few faculty members of color, and growing up, I experienced my family's social mobility, moving out of apartments into a nice house, but in an overwhelmingly white neighborhood. I was 12, and kids would say that were surprised that I didn't smell like curry. (Laughter) That's because school is in the morning, and I had Eggo waffles for breakfast. (Laughter) Curry is for dinner.
(Laughter) So when Mahari was leaving, I asked him how he was coping with feeling isolated. And he said that despite feeling lonely, he just threw himself at his work, that he built strategies around his grit and his desire to be successful. A mentor of mine is actually Dr. Angela Duckworth, the psychologist at UPenn who has defined this stick-to-itiveness of grit as being "the perseverance and passion for long-term goals." Angela's book has become a bestseller, and schools across the country, particularly charter schools,
have become interested in citing "grit" as a core value. But sometimes grit isn't enough, especially in education. So when Mahari was leaving my office, I worried that he might need something more specific to combat the challenges that he mentioned to me. As a sociologist, I also study achievement, but from a slightly different perspective. I research students who have overcome immense obstacles related to their background. Students from low-income, often single-parent households, students who have been homeless, incarcerated or perhaps undocumented,
or some who have struggled with substance abuse or lived through violent or sexual trauma. So let me tell you about two of the grittiest people I've met. Tyrique was raised by a single mother, and then after high school, he fell in with the wrong crowd. He got arrested for armed robbery. But in prison, he started to work hard. He took college credit courses, so when he got out, he was able to get a master's, and today he's a manager at a nonprofit. Vanessa had to move around a lot as a kid, from the Lower East Side to Staten Island to the Bronx.
She was raised primarily by her extended family, because her own mother had a heroin addiction. Yet at 15, Vanessa had to drop out of school, and she had a son of her own. But eventually, she was able to go to community college, get her associate's, then go to an elite college to finish her bachelor's. So some people might hear these stories and say, "Yes, those two definitely have grit. They basically pulled themselves up by the bootstraps." But that's an incomplete picture, because what's more important
is that they had factors in their lives that helped to influence their agency, or their specific capacity to actually overcome the obstacles that they were facing and navigate the system given their circumstances. So, allow me to elaborate. In prison, Tyrique was actually aimless at first, as a 22-year-old on Rikers Island. This is until an older detainee took him aside and asked him to help with the youth program. And in mentoring youth, he started to see his own mistakes and possibilities in the teens. This is what got him interested in taking college-credit courses.
And when he got out, he got a job with Fortune Society, where many executives are people who have been formerly incarcerated. So then he was able to get a master's in social work, and today, he even lectures at Columbia about prison reform. And Vanessa ... well, after the birth of her son, she happened to find a program called Vocational Foundation that gave her 20 dollars biweekly, a MetroCard and her first experiences with a computer. These simple resources are what helped her get her GED, but then she suffered from a very serious kidney failure,
which was particularly problematic because she was only born with one kidney. She spent 10 years on dialysis waiting for a successful transplant. After that, her mentors at community college had kept in touch with her, and so she was able to go, and they put her in an honors program. And that's the pathway that allowed her to become accepted to one of the most elite colleges for women in the country, and she received her bachelor's at 36, setting an incredible example for her young son. What these stories primarily indicate is that teaching is social and benefits from social scaffolding.
There were factors pushing these two in one direction, but through tailored mentorship and opportunities, they were able to reflect on their circumstances and resist negative influences. They also learned simple skills like developing a network, or asking for help -- things many of us in this room can forget that we have needed from time to time, or can take for granted. And when we think of people like this, we should only think of them as exceptional, but not as exceptions. Thinking of them as exceptions absolves us of the collective responsibility to help students in similar situations.
When Presidents Bush, Obama and now even Trump, have called education "the civil rights issue of our time," perhaps we should treat it that way. If schools were able to think about the agency that their students have and bring to the table when they push them, what students learn can become more relevant to their lives, and then they can tap into those internal reservoirs of grit and character. So this here -- My student Mahari got accepted to law school with scholarships, and not to brag, but I did write one of his letters of recommendation.
(Laughter) And even though I know hard work is what got him this achievement, I've seen him find his voice along the way, which as someone who's grown up a little bit shy and awkward, I know it takes time and support. So even though he will rely a lot on his grit to get him through that first-year law school grind, I'll be there as a mentor for him, check in with him from time to time, maybe take him out to get some curry ... (Laughter) so that he can keep growing his agency to succeed even more. Thank you.
(Applause)