26703715 مشاوره آموزشی رایگان

26703715 مشاوره آموزشی رایگان

رویای نوین آمریکایی

Courtney E. Martin

The new American Dream

For the first time in history, the majority of American parents don't think their kids will be better off than they were. This shouldn't be a cause for alarm, says journalist Courtney E. Martin. Rather, it's an opportunity to define a new approach to work and family that emphasizes community and creativity. "The biggest danger is not failing to achieve the American Dream," she says in a talk that will resonate far beyond the US. "The biggest danger is achieving a dream that you don't actually believe in."


تگ های مرتبط :

Future, United States, Community
من یک روزنامه نگارم، پس دوست دارم که بدنبال داستان‌های تازه بگردم، زندگی‌هایی که به آرامی در زیر فریاد سرمقاله‌ها سپری می‌شود. و اخیرا بدنبال کنار گذاشتن ریشه‌ها بوده‌ام، پیدا کردن شریک، بچه‌دار شدن. پس در چند سال اخیر، سعی‌ می‌کردم بفهمم ساختار زندگی خوب قرن ۲۱‌می چیست، چون من شیفته هر دو اثر اخلاقی و فلسفی‌اش هستم، و همانقدر هم به شدت بدنبال پاسخم. ما در زمانه ناپایداری زندگی می‌کنیم در واقع برای اولین بار در تاریخ آمریکا، اکثریت والدین فکر نمی‌کنند که آینده فرزندانشان بهتر
از اوضاع خودشان شود. این واقعیتی است برای فقیر و غنی، مرد و زن. ممکن است بعضی‌ از شما‌ از شنیدن این موضوع ناراحت شوید. بلاخره، آمریکا عمیقا در برتری اقتصادی خود سرمایه گزاری کرده، و تقریبا هر نسلی به نسبت قبل آن جهشی داشته است، بیشتر درآمد داشته، بیشتر خریده، بیشتر بوده. ما این رویا را به تمامی جهان صادر کرده‌ایم، کودکان برزیلی و چینی و حتی کنیایی توقعات سیری ناپذیر ما را در بیش خواهی به ارث می‌برند. اما وقتی که این نظر‌سنجی تاریخی را برای اولین بار خواندم، من را واقعا ناراحت نکرد.
تحریکم کرد و عصبانی شدم. « بهتر شود» -- بر مبنای معیار چه کسی؟ آیا «بهتر شدن» یعنی پیدا کردن یک کار ثابت که بتوانی برای بقیه زندگی به آن تکیه کنی؟ این چیز‌ها دیگر تقریبا تمام شده. آدمها کارشان را، بطور متوسط هر ۴.۷ سال عوض می‌کنند، و پیش‌بینی شده که تا سال ۲۰۲۰، تقریبا نیمی از آمریکایی‌ها شغل آزاد دارند. پس، آیا بهتر شدن یک عدد است؟ آیا به معنی پول درآوردن تا جایی است که بتوانی؟ اگر تنها این را اندازه‌گیری کنیم، ما در حال شکستیم. متوسط سرانه درآمد تقریبا از سال ۲۰۰۰ ثابت بوده، تثبیت شده با تورم.
بسیار خوب، آیا بهتر شدن یعنی داشتن خانه‌ای بزرگ با نرده‌های سفید؟ افراد کمی این کار را می‌کنند. نزدیک به پنج میلیون نفر در مدت رکود بزرگ اقتصادی خانه‌هایشان را از دست دادند، و حتی بیشتر ما حالا دیگر فهمیده‌ایم که چند وقت دیگر-- یا در بسیاری مواردی که غارت شده‌ایم و کلک خورده‌ایم -- می‌خواهیم این سند را نگه داریم. میزان صاحب خانه شدن در پایین‌ترین سطح از ۱۹۹۵ است. بسیار خوب، ما کاری ثابت پیدا نمی‌کنیم، دیگر خیلی پول در نمی‌آوریم، و در خانه‌های بزرگ و تجملی زندگی نمی‌کنیم. فاتحه هر چیزی را بخوان که باعث بزرگی آمریکا شده.
اما، آیا اینها تعیین کننده بزرگی یک کشورند، یا زندگی ما؟ آنچه به نظرم باعث بزرگی آمریکا می شود روحیه خلق مجدد است. در بیداری پس از رکود بزرگ اقتصادی، آمریکایی‌های بیشتر و بیشتری معنی واقعی بهتر شدن را تعریف می‌کنند. معلوم شده، ارتباط بیشتری با اجتماع و خلاقیت دارد تا دلار و سنت. بگذارید خیلی صریح باشم: ۱۴.۸ درصد آمریکایی‌ها در فقر زندگی می‌کنند و محتاج پولند، ساده و روشن. و همه ما نیازمند سیاست‌هایی هستیم که در مقابل بهره کشی کارفرمایان و موسسات مالی از ما محافظت کند.
هیج چیزیی نمی‌تواند توجیه کننده فاصله میان فقیر و غنی باشد غیر از چیزی عمیقا غیر اخلاقی. اما، بیشتر اوقات ما صحبت را همینجا تمام می‌کنیم. درباره فقر به شکلی صحبت می‌کنیم انگار که چیزی یکپارچه است؛ درباره فقرا بگونه‌ای که انگار فقط قربانی‌ بوده‌اند. بخشی از چیزی که در تحقیق و گزارش یاد گرفته‌ام این است که هنر خوب زندگی کردن بیشتر اوقات بگونه‌ای استادانه توسط آسیب پذیرترین‌ها انجام می‌شود. حال اگر احتیاج مادر اختراع است، به این باور رسیده‌ام که که رکود پدر آگاهی است.
که ما را با سوالاتی عمیق مواجه می‌کند، سوالاتی که ممکن است خیلی تنبل یا پریشان باشیم تا بپرسیم وقتی که احساس راحتی می‌کنیم. چطور باید کار کنیم؟ چطور باید زندگی کنیم؟ همه ما، فهمیده باشیم یا نه، بدنبال پاسخ این سوالاتیم، که اجداد ما به نوعی در گوشمان زمزمه می‌کردند. جد پدری من یک الکلی در دیترویت بود، که بعضی وقتها می‌توانست کاری در کارخانه داشته باشد. ممکن است غیر قابل باور به نظر برسد، ۲۱ بچه داشت، از یک زن، مادر مادر بزرگم، که در ۴۷ سالگی از از سرطان رحم مرد.
من الان برای بار دوم باردارم، و نمی‌توانم درک کنم که واقعا چه بر سرش آمده. و اگر حساب کنی -- شش تا دوقلو بودند. پدر بزرگم، پسرشان، یک فروشنده دوره‌ گرد شد، و در راحتی و سختی زندگی کرد. پس پدرم بخاطر پاسخ دادن به طلبکاران در حالی بزرگ شد که همیشه وانمود می‌کرد والدینش خانه نیستند. او مجبور شد خودش سیم‌های دندانپزشکی را در گاراژ با انبر از دهانش جدا کند، وقتی که پدر گفت که پولی برای پرداخت به دندانپزشک ندارد تا پیش دکتر برود. پس جای تعجب نیست که پدرم، وکیل ورشکستگی شد.
می‌توانست از این یک رمان بنویسه، درسته؟ به شدت غرق در جزئیات ایجاد یک ساختار مستحکم برای برادرم و من بود. پس این سوالات را بخاطر مبارزات چندین نسل می‌پرسم. پدر و مادر من مطمئن شدند که من در فضایی با ثبات رشد می‌کنم که اجازه می‌دهد تا او بپرسد خطر کند و جهش داشته باشد. و مسخره است که احتمالا بعضی اوقات از روی ناامیدی، این ثبات قدم آنها و تعهدشان به ایجاد امنیت برایم بود که به من امکان داد تا ارزش آن را بررسی کنم، و یا حداقل ارزشی را که در طول تاریخ و در قرن ۲۱ برایش متصوریم. پس بگذارید تا سوال اول را بررسی کنیم:
باید چطور کار کنیم؟ باید مانند مادرانمان کار کنیم. درست است -- ما دهها سال را صرف هماهنگ کردن زنان برای کار در دنیای شرکت‌های مردانه کردیم. و خیلی‌ها را در این راه خرد کردیم، اما برای دیگران روشی غیر معمولی‌تر را ایجاد کردیم، با وصله کردن معنی و پول به شکلی منعطف تا کاری که لازم است را انجام دهد برای کسانی که دوستشان دارند. مادرم اسمش را « فقط راهش بنداز» گذاشت. امروزه می‌شنوم که اسمش را «کار پاره وقت» گذاشته‌اند. اسمش را هرچه بگذاری، آدمهای بیشتر و بیشتری مایل به انجامش، اگر مجبور نباشند هستند.
آنها هر روز برای انجام وظایفشان به عنوان پدر و پسر تلاش می‌کنند. هنرمندی به نام آن همیلتون می‌گوید، « تلاش نوعی از آگاهی‌ است.» تلاش نوعی از آگاهی است. به عبارت دیگر، کاری که می‌کنیم چیزی است که از دنیا می‌فهمیم. اگر این درست باشد، که بنظرم هست، پس زنانی که برای کودکان و بیماران ارزشی بی حد قائلند، استفاده بی‌اندازه‌ای از عمیقترین نوع آگاهی کرده‌اند: دانستن معنی انسانیت. اگر این پشتیبانی را اولویت بندی کنیم، انسان، به شکلی در این ادعا
کل موجودیت بشری خودرا قمار کرده‌. این بدان معنی است که دیگر کسی از ساعت نه-تا-پنج کار نمی‌کند. ساعت‌های حضور و غیاب ، والگوی پیشرفت شغلی بی‌معنی می‌شوند. تمامی صنایع هر روز بوجود می‌آیند و از میان می‌روند. و دیگر همه چیز از اینجا غیر خطی است. دیگر نباید از بچه‌ها بپرسیم، «وقتی بزرگ شدی می‌خواهی چه کاره شوی؟» و باید بپرسیم، « وقتی بزرگ شدی می‌خواهی چه باشی؟» کارشان دائما تغییر خواهد کرد. تنها مخرج مشترکشان، خودشانند. هرچه بیشتر توانایی‌هایشان را بفهمند و بتوانند گروه‌های کاری ایده‌آل خود را بسازند، موفق‌تر خواهند شد.
چالش روبرو، ایجاد شبکه های امنیت اجتماعی است تا برای این اقتصاد خرد شده مناسب باشد. ما نیازمند بیمه‌های درمانی قابل انتقالیم. سیاست‌هایی می‌خواهیم که انعکاس دهنده نیاز آسیب پذیران باشد یا از آسیب پذیران حمایت کند، بدون‌انکه آنها را نیازمند کند. به شدت نیازمند ایجاد درآمد پایه جهانی هستیم. باید سازمان‌های کار را باز تعریف کنیم. تا بتوانیم دنیای شغلی بسازیم که ساختار آن مناسب ارزش‌های قرن ۲۱ است، نه ایده‌هایی کهنه برای تامین نیاز خانواده، که مدتهاست اعتبارش گذشته -- از مادرت بپرس.
اکنون، سوال دوم چیست: چطور باید زندگی کنیم؟ ما باید مثل اجداد مهاجرمان زندگی کنیم. وقتی که به آمریکا آمدند، در خانه‌های مشترک زندگی می‌کردند، روش‌های بقا، نگداری از کودکان -- همیشه می‌دانستند که چطور یک شکم بیشتر را سیر کنند، مهم نیست که چقدر غذایمان کم است. اما برایشان گفته شده بود که موفقیت به معنی بشت سر گذاشتن زندگی روستایی و جستجو برای تصویر نمادینی از رویای آمریکایی است، نرده‌های سفید دور خانه. و حتی امروز، وقتی که یک نرده سفید می‌بینیم به موفقیت و اعتماد به نفس می‌اندیشیم.
اما وقتی که احساسات را بدور اندازی، نتیجه واقعی آن ما را از هم جدا می‌کند. بیشتر آمریکایی‌ها مخالف نرده‌های سفیدند آن زندگی کاملا اختصاصی که در آن جریان دارد، و بدنبال زندگی روستایی هستند، و بجایش استقلال می‌خواهند. برای مثال، پنجاه میلیون نفر از ما، در محل‌های اشتراکی زندگی می‌کنند. این عدد بعد از رکود بزرگ، بسیار بزرگتر شد، ولی معلوم شد که مردم واقعا این زندگی را دوست دارند. دو سوم از کسانی که در سنین متفاوت زیر یک سقف زندگی می‌کنند می‌گویند که باعث بهتر شدن روابطشان شده. بعضی‌ها دوست دارند که با خانواده زندگی نکنند،
اما دیگران مزایای اقتصادی و بهداشتی زندگی جمعی را می‌فهمند. CoAbode یک شبکه آنلاین برای مادران تنهایی است که بدنبال خانه‌های مشترک با دیگر مادران تنها هستند، ۵۰٫۰۰۰ کاربر دارد. و افراد بالای ۶۵ سال خصوصا مجبورند تا بدنبال این راه‌ حلها برای زندگی باشند. آنها می‌فهمند که کیفیت زندگی‌شان وابسته به ترکیبی از فردیت و تنهایی است. که وقتی به آن فکر می‌کنی می‌فهمی به همه ما مربوط می‌شود، پیر و جوان. برای مدتی طولانی، وانمود کردیم شادمانی مهمترین موضوع ماست. اما تمامی مطالعات چیز دیگری را نشان می‌دهند.
نشان می‌دهند که شادترین، سالمترین، و حتی امن ترین -- از هر دو جنبه مشکلات زیست محیطی، و جرائم، همه شان-- آمریکایی‌هایی هستند که زندگی‌شان را با همسایگانشان ترکیب کرده‌اند. من خودم این را تجربه کرده‌ام. در چند سال اخیر، در یک گروه با خانه های اشتراکی زندگی کرده‌ام. بیشتر از ۰.۵ هکتار پر از درختان خرمالو، بوته‌های انبوه تمشکی که دور باغ را احاطه کرده، دقیقتر بگویم، درست در وسط شهر اوکلند. هر نه ساختمان بگونه‌ای ساخته شده‌اند که متفاوت باشند، اندازه و شکل های متفاوت، اما به نوعی که تا حد ممکن دوستدار محیط زیست باشند. سلول‌های خورشیدی بزرک و سیاه روی سقف‌های ما
به معنی‌ آن است که هزینه برق ما به ندرت از پنج دلار در ماه بیشتر می‌شود. ۲۵ نفر از ما که آنجا زندگی می‌کنیم همگی از سنین مختلف و تفکرات سیاسی متفاوتیم از شغل‌های مختلف، و همگی در خانه‌هایی، مثل هر خانه معمولی دیگری زندگی می‌کنیم. اما علاوه بر آن، ما یک آشپزخانه صنعتی و انتاق غذاخوری بزرگ داریم، که دوبار در هفته با هم غذا می‌خوریم. وقتی که به مردم می‌گویم که اینجوری زندگی می‌کنم، معمولا به دو شکل افراطی عکس العمل نشان می‌دهند. یا می‌گویند،«چرا همه اینطوری زندگی نمی‌کنند؟» یا می‌گویند،«به نظر کاملا وحشتناک است. من هیچوقت اینکار را نمی‌کنم.»
بگذارید چیزی را خاطر نشان کنم: در بین ما توجهی هراسان به موضوع حریم شخصی وجود دارد و همچنین تعهد به جیزی که آن را « مهمان‌نوازی افراطی» می‌نامیم -- البته نه آن گونه‌ای که توسط هتل فور‌سیزنز تبلیغ می‌شود، گونه‌ای که هر انسانی را سزاوار محبت می‌داند، نقطه سر خط، ختم کلام. چه چیزی من را از همه بیشتر از زندگی در این جمع متعجب کرد؟ اینجا همه کارها‌ی داخلی تقسیم می‌شود -- تعمیرات، پخت و پز، عروسی-- اما کار‌های احساسی هم قسمت می‌شود. بجای تنها تکیه بر الگوی خانواده ایده‌آل تا تمامی نیاز‌های احساسی شما را برآورده کند، بیست نفر دیگر را دارید تا این کار را برایتان انجام دهند از یک روز سخت کاری صحبت کنید
چطور مشکل یک معلم بداخلاق را حل کنید. نوجوان‌های جمع ما معمولا پیش شخصی می‌روند که پر و مادرشان نیست تا راهنماییشان کند. این چیزی است که بل هوک آن را « فرزند پروری انقلابی» می‌نامد. این اعلام فروتنانه که کودکان سالمترند وقتی که دسترسی به تعداد بیشتری از بزرگسالان داشته باشند تا الگوبرداری کنند و حمایت شوند. معلوم شده که بزرگسالان هم سالمتر خواهند بود. کار خیلی سختی است، تا پشت آن نرده‌های سفید خانواده‌ای بی نقص بود. «بهتر بودن جدید» که اسمش را من گذاشته‌ام، یعنی سرمایه گذاری کمتر روی خانواده بی‌نقص و توجه بیشتر به زندگی روستایی که بی عیب نیست،
ممکن است فامیلی که زیر یک سقف زندگی می‌کنند باشد، یا جمعی که مثل من در خانه‌های مشترک زندگی می‌کنند، یا تعدادی همسایه متعهد که واقعا می‌دانند که چطور مواظب هم باشند. به نظر درست می‌رسد، مگر نه؟ و با این وجود، پول اکثرا ما را در به هم رسیدن گول می‌زند. مطمئنترین ثروت در روابط پیدا می‌شود. بهتر شدن جدید قطعا یک نظریه فردی نیست. در واقع، اگر آدم موفقی نیستی یا اگر اینطورفکر می‌کنی، برایت خبر خوبی دارم: ممکن است از دید معیار‌هایی که هنوز قبول نداری آدم موفقی باشی.
شاید از نظر درآمد متوسط باشی ولی پدری نمونه باشی. شاید نتوانی خانه رویاییت را بخری، اما میهمانی‌هایی که برگزار می‌کنی افسانه‌ای باشد. اگر از دید عمومی آدم موفقی هستی، مفهموم چیزی که می‌گویم برایت بیشتر سرگرم کننده باشد. عزیزم ممکن است از دید خودت شکست خورده باشی اما از دید دنیا مهم نیست. تنها خودت می‌دانی. می‌دانم که یادبودی از مادر مادربزرگم نیستم، که چنان زندگی کوتاه و بی‌ رحمانه داشت، اگر آنقدر ثروت داشتم تا همه موجودات را خوشبخت کنم. بدون زحمت نمی‌توانی معنی را بفهمی.
هیچ خانه‌ای آنقدر بزرگ نیست تا رنجی را که او کشیده از خاطر ببرد. یادبودی از او هستم اگر بتوانم تا حد امکان متصل و شجاعانه زندگی کنم. در قلب چنین عدم اطمینانی، شاید، احساس نا امنی کنیم. می‌توانیم بگذاریم که این نا امنی ما را بشکند و یا منعطف کند. می‌توانیم در خود فرو رویم، و امیدمان را اساسا به تغییر از دست دهیم-- حتی به تغییر در خود. یا می‌توانیم به بیرون نگاه کنیم، و امید را توانایی مان در به هم رسیدن، ارتباط و خلق بپروریم. معلوم شده که، بزرگترین تهدید
نرسیدن به رویای آمریکایی نیست. بزرگترین خطر رسیدن به رویایی است که واقعا به آن اعتقاد نداری. پس این کار را نکن. کار سخت تر، جالبتر را بکن، یعنی نوعی از زندگی را بساز، که کاری که واقعا هر روز می‌کنی، افرادی که بیشترین عشقت، استعدادت و انرژیت را به آنها می‌دهی، با آنچه واقعا به آن اعتقاد داری هماهنگ باشند. این چیزی مادی مثل پول درآوردن نیست، ادای احترامی به نیاکانت است. این مبارزه‌ای زیباست. متشکرم. (
I'm a journalist, so I like to look for the untold stories, the lives that quietly play out under the scream of headlines. I've also been going about the business of putting down roots, choosing a partner, making babies. So for the last few years, I've been trying to understand what constitutes the 21st-century good life, both because I'm fascinated by the moral and philosophical implications, but also because I'm in desperate need of answers myself. We live in tenuous times. In fact, for the first time in American history, the majority of parents do not think that their kids will be better off
than they were. This is true of rich and poor, men and women. Now, some of you might hear this and feel sad. After all, America is deeply invested in this idea of economic transcendence, that every generation kind of leapfrogs the one before it, earning more, buying more, being more. We've exported this dream all over the world, so kids in Brazil and China and even Kenya inherit our insatiable expectation for more. But when I read this historic poll for the first time, it didn't actually make me feel sad.
It felt like a provocation. "Better off" -- based on whose standards? Is "better off" finding a secure job that you can count on for the rest of your life? Those are nearly extinct. People move jobs, on average, every 4.7 years, and it's estimated that by 2020, nearly half of Americans will be freelancers. OK, so is better off just a number? Is it about earning as much as you possibly can? By that singular measurement, we are failing. Median per capita income has been flat since about 2000, adjusted for inflation.
All right, so is better off getting a big house with a white picket fence? Less of us are doing that. Nearly five million people lost their homes in the Great Recession, and even more of us sobered up about the lengths we were willing to go -- or be tricked into going, in many predatory cases -- to hold that deed. Home-ownership rates are at their lowest since 1995. All right, so we're not finding steady employment, we're not earning as much money, and we're not living in big fancy houses. Toll the funeral bells for everything that made America great.
But, are those the best measurements of a country's greatness, of a life well lived? What I think makes America great is its spirit of reinvention. In the wake of the Great Recession, more and more Americans are redefining what "better off" really means. Turns out, it has more to do with community and creativity than dollars and cents. Now, let me be very clear: the 14.8 percent of Americans living in poverty need money, plain and simple. And all of us need policies that protect us from exploitation by employers and financial institutions.
Nothing that follows is meant to suggest that the gap between rich and poor is anything but profoundly immoral. But, too often we let the conversation stop there. We talk about poverty as if it were a monolithic experience; about the poor as if they were solely victims. Part of what I've learned in my research and reporting is that the art of living well is often practiced most masterfully by the most vulnerable. Now, if necessity is the mother of invention, I've come to believe that recession can be the father of consciousness.
It confronts us with profound questions, questions we might be too lazy or distracted to ask in times of relative comfort. How should we work? How should we live? All of us, whether we realize it or not, seek answers to these questions, with our ancestors kind of whispering in our ears. My great-grandfather was a drunk in Detroit, who sometimes managed to hold down a factory job. He had, as unbelievable as it might sound, 21 children, with one woman, my great-grandmother,
who died at 47 years old of ovarian cancer. Now, I'm pregnant with my second child, and I cannot even fathom what she must have gone through. And if you're trying to do the math -- there were six sets of twins. So my grandfather, their son, became a traveling salesman, and he lived boom and bust. So my dad grew up answering the door for debt collectors and pretending his parents weren't home. He actually took his braces off himself with pliers in the garage, when his father admitted he didn't have money to go back to the orthodontist.
So my dad, unsurprisingly, became a bankruptcy lawyer. Couldn't write this in a novel, right? He was obsessed with providing a secure foundation for my brother and I. So I ask these questions by way of a few generations of struggle. My parents made sure that I grew up on a kind of steady ground that allows one to question and risk and leap. And ironically, and probably sometimes to their frustration, it is their steadfast commitment to security that allows me to question its value, or at least its value as we've historically defined it
in the 21st century. So let's dig into this first question: How should we work? We should work like our mothers. That's right -- we've spent decades trying to fit women into a work world built for company men. And many have done backbends to fit in, but others have carved a more unconventional path, creating a patchwork of meaning and money with enough flexibility to do what they need to do for those that they love. My mom called it "just making it work." Today I hear life coaches call it "a portfolio career."
Whatever you call it, more and more men are craving these whole, if not harried, lives. They're waking up to their desire and duty to be present fathers and sons. Now, artist Ann Hamilton has said, "Labor is a way of knowing." Labor is a way of knowing. In other words, what we work on is what we understand about the world. If this is true, and I think it is, then women who have disproportionately cared for the little ones and the sick ones and the aging ones, have disproportionately benefited from the most profound kind of knowing there is:
knowing the human condition. By prioritizing care, men are, in a sense, staking their claim to the full range of human existence. Now, this means the nine-to-five no longer works for anyone. Punch clocks are becoming obsolete, as are career ladders. Whole industries are being born and dying every day. It's all nonlinear from here. So we need to stop asking kids, "What do you want to be when you grow up?" and start asking them, "How do you want to be when you grow up?" Their work will constantly change. The common denominator is them.
So the more they understand their gifts and create crews of ideal collaborators, the better off they will be. The challenge ahead is to reinvent the social safety net to fit this increasingly fragmented economy. We need portable health benefits. We need policies that reflect that everyone deserves to be vulnerable or care for vulnerable others, without becoming destitute. We need to seriously consider a universal basic income. We need to reinvent labor organizing. The promise of a work world that is structured to actually fit
our 21st century values, not some archaic idea about bringing home the bacon, is long overdue -- just ask your mother. Now, how about the second question: How should we live? We should live like our immigrant ancestors. When they came to America, they often shared apartments, survival tactics, child care -- always knew how to fill one more belly, no matter how small the food available. But they were told that success meant leaving the village behind
and pursuing that iconic symbol of the American Dream, the white picket fence. And even today, we see a white picket fence and we think success, self-possession. But when you strip away the sentimentality, what it really does is divides us. Many Americans are rejecting the white picket fence and the kind of highly privatized life that happened within it, and reclaiming village life, reclaiming interdependence instead. Fifty million of us, for example, live in intergenerational households. This number exploded with the Great Recession,
but it turns out people actually like living this way. Two-thirds of those who are living with multiple generations under one roof say it's improved their relationships. Some people are choosing to share homes not with family, but with other people who understand the health and economic benefits of daily community. CoAbode, an online platform for single moms looking to share homes with other single moms, has 50,000 users. And people over 65 are especially prone to be looking for these alternative living arrangements. They understand that their quality of life
depends on a mix of solitude and solidarity. Which is true of all of us when you think about it, young and old alike. For too long, we've pretended that happiness is a king in his castle. But all the research proves otherwise. It shows that the healthiest, happiest and even safest -- in terms of both climate change disaster, in terms of crime, all of that -- are Americans who live lives intertwined with their neighbors. Now, I've experienced this firsthand. For the last few years, I've been living in a cohousing community. It's 1.5 acres of persimmon trees, this prolific blackberry bush that snakes around a community garden,
all smack-dab, by the way, in the middle of urban Oakland. The nine units are all built to be different, different sizes, different shapes, but they're meant to be as green as possible. So big, shiny black solar cells on our roof mean our electricity bill rarely exceeds more than five bucks in a month. The 25 of us who live there are all different ages and political persuasions and professions, and we live in homes that have everything a typical home would have. But additionally, we share an industrial-sized kitchen and eating area,
where we have common meals twice a week. Now, people, when I tell them I live like this, often have one of two extreme reactions. Either they say, "Why doesn't everyone live like this?" Or they say, "That sounds totally horrifying. I would never want to do that." So let me reassure you: there is a sacred respect for privacy among us, but also a commitment to what we call "radical hospitality" -- not the kind advertised by the Four Seasons, but the kind that says that every single person is worthy of kindness, full stop, end of sentence. The biggest surprise for me of living in a community like this?
You share all the domestic labor -- the repairing, the cooking, the weeding -- but you also share the emotional labor. Rather than depending only on the idealized family unit to get all of your emotional needs met, you have two dozen other people that you can go to to talk about a hard day at work or troubleshoot how to handle an abusive teacher. Teenagers in our community will often go to an adult that is not their parent to ask for advice. It's what bell hooks called "revolutionary parenting," this humble acknowledgment that kids are healthier when they have a wider range of adults
to emulate and count on. Turns out, adults are healthier, too. It's a lot of pressure, trying to be that perfect family behind that white picket fence. The "new better off," as I've come to call it, is less about investing in the perfect family and more about investing in the imperfect village, whether that's relatives living under one roof, a cohousing community like mine, or just a bunch of neighbors who pledge to really know and look out for one another. It's good common sense, right? And yet, money has often made us dumb
about reaching out. The most reliable wealth is found in relationship. The new better off is not an individual prospect at all. In fact, if you're a failure or you think you're a failure, I've got some good news for you: you might be a success by standards you have not yet honored. Maybe you're a mediocre earner but a masterful father. Maybe you can't afford your dream home, but you throw legendary neighborhood parties. If you're a textbook success, the implications of what I'm saying could be more grim for you. You might be a failure by standards you hold dear
but that the world doesn't reward. Only you can know. I know that I am not a tribute to my great-grandmother, who lived such a short and brutish life, if I earn enough money to afford every creature comfort. You can't buy your way out of suffering or into meaning. There is no home big enough to erase the pain that she must have endured. I am a tribute to her if I live a life as connected and courageous as possible. In the midst of such widespread uncertainty, we may, in fact, be insecure.
But we can let that insecurity make us brittle or supple. We can turn inward, lose faith in the power of institutions to change -- even lose faith in ourselves. Or we can turn outward, cultivate faith in our ability to reach out, to connect, to create. Turns out, the biggest danger is not failing to achieve the American Dream. The biggest danger is achieving a dream that you don't actually believe in. So don't do that. Do the harder, more interesting thing, which is to compose a life where what you do every single day,
the people you give your best love and ingenuity and energy to, aligns as closely as possible with what you believe. That, not something as mundane as making money, is a tribute to your ancestors. That is the beautiful struggle. Thank you. (Applause)