26703715 مشاوره آموزشی رایگان

26703715 مشاوره آموزشی رایگان

داستان ناشنیده‌‌ ی داوود و جالوت

Malcolm Gladwell

The unheard story of David and Goliath

It's a classic underdog tale: David, a young shepherd armed only with a sling, beats Goliath, the mighty warrior. The story has transcended its biblical origins to become a common shorthand for unlikely victory. But, asks Malcolm Gladwell, is that really what the David and Goliath story is about?


تگ های مرتبط :

Ancient World, Entertainment, History
می‌خواهم داستانی برایتان بگویم که وقتی داشتم کتاب جدیدم را می‌نوشتم تمام ذهنم را مشغول کرده‌بود، و این داستانی است که ۳٫۰۰۰ سال پیش رخ داد، وقتی که پادشاهی اسرائیل تازه آغاز شده بود. و ماجرا در منطقه‌ای به نام شفله اتفاق می‌افتد که امروزه در کشور اسرائیل است. و دلیل این که مسئله این همه مرا به خود مشغول کرده بود این بود که فکر می‌کردم آن را می‌فهمم، در حالی که وقتی مرورش کردم متوجه شدم که اصلا چیزی از آن سردرنیاورده‌ام. در کرانه مرز شرقی فلسطینی باستان رشته‌کوهی وجود دارد. این مسئله در مورد اسرائیل کنونی صدق می‌کند.
روی این رشته‌کوه تمامی شهرهای باستانی قرار دارند مثل اورشلیم، بیت‌لحم، حبرون (الخلیل). و بعد یک دشت ساحلی هست در کرانه دریای مدیترانه، جایی که امروز تل‌آویو قرار دارد. جایی که رشته‌کوه و دشت ساحلی را به هم متصل می‌کند منطقه‌ای به نام شفله است. که شامل سلسله دره و تپه ماهوری است که از شرق تا غرب کشیده شده، و می‌شود شفله را دنبال کرد، و از شفله عبور کرد تا از دشت ساحلی به منطقه کوهستانی رسید. و اگر به اسرائیل رفته باشید، می‌دانید که شفله یکی از زیباترین جاهای اسرائیل است. فوق‌العاده است، با جنگل‌های بلوط و مزارع گندم و تاکستان‌.
اما مهم‌تر از همه، تاریخ آن منطقه است، آن‌جا حقیقتا عملکردی استراتژیک داشته است، به این ترتیب که ابزاری بوده برای لشکرهای متخاصم در دشت ساحلی تا راهی شوند، و به سوی کوه‌ها بروند و ساکنان مناطق کوهستانی را تهدید کنند. ۳٫۰۰۰ سال پیش دقیقا این اتفاق می‌افتاد. فلسطینی‌ها که بزرگترین دشمن پادشاهی اسرائیل هستند، در دشت ساحلی ساکن‌اند. آنان اصالتا اهل کرت هستند. آنان مردمانی دریانوردند. و ممکن است راهی شوند و از میان یکی از دره‌های شفله به کوه‌ها بروند، چرا که خواسته‌شان اشغال مناطق مرتفع
درست در مجاورت بیت‌لحم و دوپاره کردن پادشاهی اسرائیل است. و پادشاهی اسرائیل، که شائول شاه در راس آن است، از موضوع بو می‌برد، و شائول ارتش خود را از کوه‌ها پایین می‌آورد و در دره الاه با فلسطینی‌ها رو در رو می‌شود، که یکی از زیباترین دره‌های شفله است. اسرائیلی‌ها در طرف شمالی سنگر می‌گیرند، و فلسطینی‌ها در لبه جنوبی، و دو ارتش برای هفته‌ها آنجا منتظر می‌مانند و به یکدیگر خیره می‌شوند، چرا که به بن‌بست رسیده‌اند. هیچ‌یک نمی‌تواند به طرف مقابل حمله کند، زیرا برای حمله به آن سو باید از کوه به دره پایین بیاید و بعد از طرف دیگر بالا برود، و به این ترتیب کاملا در تیررس دشمن قرار می‌گیرد.
آخر سر، برای شکستن بن‌بست، فلسطینی‌ها سلحشورترین جنگجوی خود را راهی می‌کنند به پایین دره، و او فریاد می‌کشد و به اسرائیلی‌ها می‌گوید، «سلحشورترین جنگجویتان را پایین بفرستید، و ما مسئله را حل می‌کنیم، ما دو نفر.» این یک سنت در رزم باستانی به نام جنگ تن‌به‌تن است. و راهی بود برای حل مناقشات با پرهیز از جنگ عمده و خونریزی. و سرباز فلسطینی‌ای که پایین فرستاده شده، و دلیرترین جنگجوی‌ آن‌هاست، فردی غول‌‌‌‌پیکر است. با قدی بیش از ۲ متر. و از سرتا پا زرهی برنزی و براق پوشیده شده است،
و به شمشیر و سپر مسلح است نیزه هم دارد. حقیقتا ترسناک است. آنقدر ترسناک است که هیچ‌یک از سربازان اسرائیلی داوطلب مبارزه با او نمی‌شود. مثل این می‌ماند که به آغوش مرگ بروید. اصلا تصورش را هم نمی‌کنند که کسی بتواند او را شکست دهد. و نهایتا تنها فردی که جلو می‌آید یک پسر چوپان است، که نزد شائول می‌رود و می‌گوید:‌ «من با او می‌جنگم.» شائول می‌گوید:‌ «تو نمی‌توانی به جنگ او بروی. مسخره است. تو فقط یک بچه‌ای. او یک جنگاور دلیر است.» اما چوپان اصرار می‌کند و می‌گوید:‌‌ «نه، نه، نه، شما نمی‌فهید، من سالهاست که از گله‌ام دفاع می‌کنم در مقابل حمله گرگ و شیر. فکر می‌کنم بتوانم این کار را بکنم.»
و شائول چاره‌ای ندارد. او هیچ کس دیگری را ندارد که داوطلب شود. پس می‌گوید:‌ «باشد.» بعد رو به پسرک می‌کند و می‌گوید: «اما باید این زره را به تن کنی. نمی‌شود اینطوری بروی.» و سعی‌ می‌کند زرهش را به چوپان بدهد، و چوپان می‌گوید:‌ «نه.» او می‌گوید:‌ «من نمی‌توانم این چیزها را بپوشم.» متن کتاب مقدس این است:‌ «من نمی‌توانم این را تن کنم چون آن را ثابت نکرده‌ام،» به این معنی که: «قبلا هیچ‌وقت زره نپوشیده‌ام. مگر عقلتان را از دست داده‌اید.» در عوض روی زمین خم می‌شود و پنج قطعه سنگ برمی‌دارد و آن‌ها را در کیسه چوپانی‌اش می‌گذارد و شروع به پایین رفتن از کوه می‌کند تا به ملاقات حریف غول‌پیکر برود.
جنگجوی قوی او را می‌بیند که نزدیک می‌شود، و فریاد می‌کشد:‌ «بیا جلو تا گوشت تنت را خوراک مرغان آسمان و دیوان زمین کنم.» او به این ترتیب طعنه می‌زند به شخصی که به سویش می‌آید. و چوپان نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود، جنگجو می‌بیند که او چیزهایی همراه خودش دارد. همه چیزی که همراه دارد همین است. به جای سلاح، فقط ابزار چوپانی‌اش را همراه دارد، او که مورد توهین قرار گرفته می‌گوید:‌ «مگر من سگم که با چوبدستی‌هایت به سراغم می‌آیی؟» پسر چوپان یکی از سنگ‌هایش را بیرون می‌آورد از داخل جیبش، و آن را درون فلاخنش قرار می‌دهد
و آن را چند دور می‌چرخاند و بعد رهایش می‌کند و سنگ درست به وسط چشمان حریف غول‌پیکر می‌خورد-- درست این‌جا، به حساس‌ترین نقطه او-- او زمین می‌افتد، یا مرده و یا بیهوش، پسر چوپان می‌رود جلو و شمشیرش را برمی‌دارد و سر او را از بدنش جدا می‌کند، فلسطینی‌ها که شاهد ماجرا هستند برمی‌گردند و پا به فرار می‌گذارند. و البته، نام جنگجوی غول‌پیکر جالوت است و نام چوپان داوود است، و دلیل این که این داستان ذهنم را به خود مشغول ساخت وقتی که داشتم کتابم را می‌نوشتم این است که هر چه را که گمان می‌کردم درباره این داستان می‌دانم اشتباه از آب درآمد.
داوود در این داستان قرار است ضعیف و دست‌پایین باشد. درست است؟ در واقع، تعبیر «داوود و جالوت» به عنوان استعاره ای وارد زبان ما شده به معنای پیروزی‌های بعید توسط حریف ضعیف در مقابل حریفی بسیار قوی‌تر. حال چرا ما داوود را ضعیف می‌دانیم؟ خب، او را دست‌پایین می‌دانیم زیرا او یک بچه است، یک بچه کوچک، و جالوت یک فرد عظیم‌الجثه پرزور است. همچنین او را دست‌پایین می‌دانیم زیرا جالوت یک جنگجوی‌ کارکشته و باتجربه است، و داوود چوپانی بیش نیست. اما مهم‌تر از همه، او را ضعیف فرض می‌کنیم چون جالوت مجهز است به
تجهیزات مدرن جنگی، زره درخشنده و شمشیر و زوبین و نیزه، و تنها چیزی که داوود دارد فلاخن است. خب، با این عبارت شروع کنیم که می گوید: «تنها چیزی که داوود دارد فلاخن است،» چون این اولین اشتباه ما است. در رزم‌های باستانی، سه نوع جنگجو داریم. سواره‌نظام، مردان سوار بر اسب و ارابه. پیاده‌نظام سنگین، که سربازان پیاده هستند، مسلح به شمشیر و سپر و نوعی زره. و توپخانه، که تشکیل شده از کمان‌داران، و مهمتر از آن، از فلاخن‌اندازان.
و فلاخن‌انداز یک کیسه چرمی دارد که از دو طرفش متصل به بند است، و یک گلوله را که می‌تواند سنگ یا توپ سربی باشد در میان کیسه می‌گذارند، و آن را به این شکل تاب می‌دهند و بعد یکی از بندها را رها می‌کنند، و به این ترتیب گلوله به جلو پرتاب می‌شود به سوی هدف. این جنگ‌افزاری است که داوود دارد، و مهم است بدانیم که فلاخن، تیرکمان نیست. این نیست. اسباب‌بازی بچه‌ها نیست. بلکه در واقع یک جنگ‌افزار بسیار ویرانگر است. وقتی که داوود آن را این‌طور می‌گرداند، فلاخن را احتمالا
شش یا هفت بار در ثانیه تاب می‌دهد، یعنی وقتی که سنگ رها می‌شود، با سرعتی بسیار بالا حرکت می‌کند، احتمالا ۳۵ متر در ثانیه. این از سرعت توپ بیسبالی که حتی بهترین بازیکنان بیسبال پرتاب می‌کنند، بیشتر است. علاوه بر این، سنگ‌های دره الاه سنگ عادی نبودند. جنس آن‌ها از سولفات باریوم بود، که چگالی دو برابر سنگ‌های عادی دارند. اگر مشخصات پرتابه را محاسبه کنید، نیروی توقف سنگ پرتاب شده از فلاخن داوود، تقریبا برابر است با نیروی توقف گلوله پرتاب شده از یک تفنگ (کالیبر۰/۴۵).
این یک سلاح جدا مخرب است. از نظر دقت، ما از نسخ تاریخی می‌دانیم که فلاخن‌اندازان کارکشته می‌توانستند هدفی در فاصله کمتر از ۲۰۰ متر را مجروح کنند یا حتی بکشند. از نقوش پارچه‌های قرون وسطی می‌دانیم که فلاخن‌اندازان می‌توانستند پرنده در حال پرواز را بزنند. آن‌ها به شکل حیرت‌انگیزی دقیق بودند. داوود وقتی نشانه می‌رود-- در حالی‌ که کمتر ۲۰۰ متر با جالوت فاصله دارد، خیلی نزدیک به جالوت است-- وقتی نشانه می‌رود و سنگ را به سوی جالوت روانه می‌کند، کاملا مصمم و مطمئن بود از این‌که می‌تواند جالوت را در حساس‌ترین نقطه هدف قرار دهد یعنی وسط چشم‌هایش.
اگر به تاریخ جنگ‌های باستانی نگاه کنید، بارها و بارها به این نکته برمی‌خورید که فلاخن‌اندازان تعیین‌کننده‌ترین عامل علیه پیاده‌نظام بودند در انواع مختلف جنگ‌ها. خب، جالوت چیست؟ او یک پیاده‌نظام سنگین است، و وقتی که اسرائیلی‌ها را به دوئل می‌طلبد انتظار دارد که با یک جنگجوی پیاده سنگین مواجه شود. وقتی می‌گوید:‌ «بیا جلو تا گوشت تنت را خوراک مرغان آسمان و دیوان زمین کنم،» «بیا جلو» نکته کلیدی است. بیا جلو چون می‌خواهیم بجنگیم، دست در دست، این‌طوری. شائول هم همینطور فکر می‌کند.
داوود می‌گوید:‌ «می‌خواهم به جنگ جالوت بروم،» و شائول سعی می‌کند زرهش را به او بدهد، چرا که شائول گمان می‌کند، «وقتی می‌گویی جنگ با جالوت، مقصود این است با او به «جنگ تن‌به‌تن» بروی، پیاده‌نظام در مقابل پیاده‌نظام.» اما داوود اصلا و ابدا هیچ انتظاری ندارد. او قرار نیست وارد چنان رزمی شود. چرا باید این‌ کار را بکند؟ او یک چوپان است. او در تمام مدت شغلش با استفاده از چوبدستش از گله‌اش در مقابل گرگ‌ها و شیرها حفاظت می‌کند. نقطه قوت او آنجاست. این چوپان با تجربه و کارکشته در استفاده از یک سلاح مرگبار، در مقابل این جنگجوی غول‌پیکر کند قرار می‌گیرد
که زیر سنگینی زرهی به وزن صدها پوند است و سلاح‌هایی بسیار سنگین با خود دارد که فقط به درد جنگ از فاصله نزدیک می‌خورد. جالوت یک هدف آسان است. هیچ شانسی ندارد. پس چرا دائما به داوود می‌گوییم ضعیف و دست‌پایین، و چرا پیروزی او را بعید تصور می‌کنیم؟ یک نکته مهم دیگر هم وجود دارد. مسئله فقط کج‌فهمی ما از داوود و سلاح دلخواهش نیست. درک ما از جالوت نیز عمیقا اشتباه است. جالوت آن‌چه که به نظر می‌رسد نیست. در متون کتاب مقدس اشارات فراوانی به این نکته است چیزهایی که به نظر کاملا مبهم هستند
و با تصویر او به عنوان یک جنگجوی دلیر هم‌خوانی ندارد. اولا که کتاب مقدس می‌گوید جالوت با راهنمایی یک شخص دیگر به دره می‌رود. عجیب است، نه؟ این جنگجوی دلیر که اسرائیلی‌ها را به جنگ تن‌به‌تن می‌طلبد، چرا با کمک یک نفر دیگر احتمالا با کمک یک پسر جوان، به میدان نبرد می‌رود؟ دوما، کتاب مقدس بویژه از این می‌گوید که جالوت چقدر آهسته حرکت می‌کند، که ذکرش عجیب است، آن هم وقتی که می‌خواهید دلیرترین جنگجوی شناخته‌شده زمانه را توصیف کنید. و بعد کل این مسئله گنگ و عجیب
درباره این‌که چقدر طول می‌کشد تا جالوت واکنش نشان دهد به دیدن داوود. داوود دارد از کوه پایین می‌آید، و مشخص است که مهیای ورود به جنگ‌ تن‌به‌تن نیست. هیچ مشخصه‌ای ندارد که حاکی باشد، «آماده‌ام به این شکل با تو بجنگم.» حتی شمشیر ندارد. چرا جالوت به آن واکنش نشان نمی‌دهد؟ انگار که نسبت به اتفاقات آن روز بی توجه است. و بعد هم این حرف عجیب را به داوود می‌زند: «مگر من سگ هستم که با چوبدستی‌هایت به سراغم می‌آیی؟» چوبدستی‌ها؟ داوود فقط یک چوبدستی دارد. ظاهرا گمانه زنی فراوانی
در جامعه پزشکی در طول سال‌های طولانی وجود داشته درباره این‌که آیا واقعا جالوت یک مشکل عمده فیزیکی داشته، که تلاشی است برای فهم تمامی ابهامات. مقالات متعددی نوشته شده. اولیش در سال ۱۹۶۰ و در نشریه مدیکال ایندیانا نوشته شده و رشته فرضیاتی را آغاز می‌کند که اولینش توضیح قد جالوت است. جالوت یک سر و گردن بلندتر از تمامی همتایانش در آن منطقه است. و معمولا وقتی یک نفر با بقیه فرق دارد، توضیحی برایش وجود دارد. بنابراین رایج‌ترین نوع ژیگانتیسم (غول‌پیکری) آکرومگالی نام دارد.
و آکرومگالی حاصل وجود یک تومور خوش‌خیم در غده هیپوفیز است که باعث تولید بیش از حد هورمون رشد در بدن انسان می‌شود. و طبق تاریخ، بسیاری از معروف‌ترین افراد بزرگ‌جثه مبتلا به آکرومگالی بودند. قدبنلدترین انسان تمامی دوران شخصی بود به نام رابرت وادلو بود. او هنگام مرگ در ۲۴ سالگی، هنوز در حال رشد بود و ۲ مترو ۷۱ سانتیمتر قد داشت. او آکرومگالی داشت. آندره غوله، کشتی‌گیر معروف را یادتان هست؟ او آکرومگالی داشت. حتی گمانه‌زنی‌هایی هست که می‌گوید آبراهام لینکلن آکرومگالی داشت.
بلند قد بودن بیش از حد، این اولین توضیحی است که به ذهنمان می‌رسد. و آکرومگالی عوارض جانبی مشخصی دارد که همراه آن می‌آیند، و مهمترینش مشکلات بینایی است. غده هیپوفیز همچنان که رشد می‌کند، اغلب شروع می‌کند به فشار آوردن بر اعصاب بینایی در مغز، در نتیجه افراد مبتلا به آکرومگالی یا دوبینی دارند و یا بسیار نزدیک‌بین هستند. پس وقتی افراد شروع می‌کنند به اندیشیدن درباره این‌که مشکل جالوت چه بود، می‌گویند:‌ «صبر کنید، او به شدت شبیه کسی است که آکرومگالی دارد.»
و این امر تا حد زیادی توضیح می‌دهد که چرا رفتار او در آن روز آنقدر عجیب بود. چرا اینقدر کند حرکت می‌کند و این که چرا باید تا دره اسکورت شود و یک نفر او را همراهی کند؟ چون او نمی‌تواند به تنهایی راهش را پیدا کند. چرا آنقدر به داوود بی‌توجه است که تا آخرین لحظه متوجه نمی‌شود داوود قرار نیست با او جنگ تن‌به‌تن کند؟ که تا آخرین لحظه متوجه نمی‌شود داوود قرار نیست با او جنگ تن‌به‌تن کند؟ چون او را نمی‌بیند. وقتی می‌گوید:‌ «جلو بیا تا گوشت تنت را خوراک مرغان آسمان و دیوان زمین کنم،» عبارت «جلو بیا» نشانی است از ضعف او.
جلو بیا چون تو را نمی‌بینم. و بعد می‌گوید:‌ «مگر من سگ هستم که با چوبدستی‌هایت به سراغم می‌آیی؟» داوود فقط یک چوبدست دارد اما او دو تا می‌بیند. اسرائیلی‌هایی که آن بالا روی ستیغ کوه بودند و او را می‌دیدند فکر می‌کردند که او یک جنگجوی قوی و محیرالعقول است. چیزی که آن‌ها نمی‌دانستند این بود که آنچه که منبع قدرت ظاهری او بود بزرگترین نقطه ضعف او نیز بود. و به نظر من، در این یک درس مهم برای همه ما نهفته است. آدم‌های عظیم‌الجثه آنقدر که به نظر می‌رسد قوی و پرزور نیستند. و گاهی پسرک چوپان در جیبش فلاخن دارد.
متشکرم. (تشویق)
So I wanted to tell a story that really obsessed me when I was writing my new book, and it's a story of something that happened 3,000 years ago, when the Kingdom of Israel was in its infancy. And it takes place in an area called the Shephelah in what is now Israel. And the reason the story obsessed me is that I thought I understood it, and then I went back over it and I realized that I didn't understand it at all. Ancient Palestine had a -- along its eastern border, there's a mountain range. Still same is true of Israel today.
And in the mountain range are all of the ancient cities of that region, so Jerusalem, Bethlehem, Hebron. And then there's a coastal plain along the Mediterranean, where Tel Aviv is now. And connecting the mountain range with the coastal plain is an area called the Shephelah, which is a series of valleys and ridges that run east to west, and you can follow the Shephelah, go through the Shephelah to get from the coastal plain to the mountains. And the Shephelah, if you've been to Israel, you'll know it's just about the most beautiful part of Israel. It's gorgeous, with forests of oak
and wheat fields and vineyards. But more importantly, though, in the history of that region, it's served, it's had a real strategic function, and that is, it is the means by which hostile armies on the coastal plain find their way, get up into the mountains and threaten those living in the mountains. And 3,000 years ago, that's exactly what happens. The Philistines, who are the biggest of enemies of the Kingdom of Israel, are living in the coastal plain. They're originally from Crete. They're a seafaring people. And they may start to make their way
through one of the valleys of the Shephelah up into the mountains, because what they want to do is occupy the highland area right by Bethlehem and split the Kingdom of Israel in two. And the Kingdom of Israel, which is headed by King Saul, obviously catches wind of this, and Saul brings his army down from the mountains and he confronts the Philistines in the Valley of Elah, one of the most beautiful of the valleys of the Shephelah. And the Israelites dig in along the northern ridge, and the Philistines dig in along the southern ridge, and the two armies just sit there for weeks
and stare at each other, because they're deadlocked. Neither can attack the other, because to attack the other side you've got to come down the mountain into the valley and then up the other side, and you're completely exposed. So finally, to break the deadlock, the Philistines send their mightiest warrior down into the valley floor, and he calls out and he says to the Israelites, "Send your mightiest warrior down, and we'll have this out, just the two of us." This was a tradition in ancient warfare called single combat. It was a way of settling disputes
without incurring the bloodshed of a major battle. And the Philistine who is sent down, their mighty warrior, is a giant. He's 6 foot 9. He's outfitted head to toe in this glittering bronze armor, and he's got a sword and he's got a javelin and he's got his spear. He is absolutely terrifying. And he's so terrifying that none of the Israelite soldiers want to fight him. It's a death wish, right? There's no way they think they can take him. And finally the only person who will come forward is this young shepherd boy, and he goes up to Saul and he says, "I'll fight him."
And Saul says, "You can't fight him. That's ridiculous. You're this kid. This is this mighty warrior." But the shepherd is adamant. He says, "No, no, no, you don't understand, I have been defending my flock against lions and wolves for years. I think I can do it." And Saul has no choice. He's got no one else who's come forward. So he says, "All right." And then he turns to the kid, and he says, "But you've got to wear this armor. You can't go as you are." So he tries to give the shepherd his armor, and the shepherd says, "No." He says, "I can't wear this stuff."
The Biblical verse is, "I cannot wear this for I have not proved it," meaning, "I've never worn armor before. You've got to be crazy." So he reaches down instead on the ground and picks up five stones and puts them in his shepherd's bag and starts to walk down the mountainside to meet the giant. And the giant sees this figure approaching, and calls out, "Come to me so I can feed your flesh to the birds of the heavens and the beasts of the field." He issues this kind of taunt towards this person coming to fight him. And the shepherd draws closer and closer,
and the giant sees that he's carrying a staff. That's all he's carrying. Instead of a weapon, just this shepherd's staff, and he says -- he's insulted -- "Am I a dog that you would come to me with sticks?" And the shepherd boy takes one of his stones out of his pocket, puts it in his sling and rolls it around and lets it fly and it hits the giant right between the eyes -- right here, in his most vulnerable spot -- and he falls down either dead or unconscious, and the shepherd boy runs up and takes his sword and cuts off his head,
and the Philistines see this and they turn and they just run. And of course, the name of the giant is Goliath and the name of the shepherd boy is David, and the reason that story has obsessed me over the course of writing my book is that everything I thought I knew about that story turned out to be wrong. So David, in that story, is supposed to be the underdog, right? In fact, that term, David and Goliath, has entered our language as a metaphor for improbable victories by some weak party over someone far stronger. Now why do we call David an underdog?
Well, we call him an underdog because he's a kid, a little kid, and Goliath is this big, strong giant. We also call him an underdog because Goliath is an experienced warrior, and David is just a shepherd. But most importantly, we call him an underdog because all he has is -- it's that Goliath is outfitted with all of this modern weaponry, this glittering coat of armor and a sword and a javelin and a spear, and all David has is this sling. Well, let's start there with the phrase "All David has is this sling,"
because that's the first mistake that we make. In ancient warfare, there are three kinds of warriors. There's cavalry, men on horseback and with chariots. There's heavy infantry, which are foot soldiers, armed foot soldiers with swords and shields and some kind of armor. And there's artillery, and artillery are archers, but, more importantly, slingers. And a slinger is someone who has a leather pouch with two long cords attached to it, and they put a projectile, either a rock or a lead ball, inside the pouch, and they whirl it around like this
and they let one of the cords go, and the effect is to send the projectile forward towards its target. That's what David has, and it's important to understand that that sling is not a slingshot. It's not this, right? It's not a child's toy. It's in fact an incredibly devastating weapon. When David rolls it around like this, he's turning the sling around probably at six or seven revolutions per second, and that means that when the rock is released, it's going forward really fast, probably 35 meters per second.
That's substantially faster than a baseball thrown by even the finest of baseball pitchers. More than that, the stones in the Valley of Elah were not normal rocks. They were barium sulphate, which are rocks twice the density of normal stones. If you do the calculations on the ballistics, on the stopping power of the rock fired from David's sling, it's roughly equal to the stopping power of a [.45 caliber] handgun. This is an incredibly devastating weapon. Accuracy, we know from historical records that slingers -- experienced slingers could hit
and maim or even kill a target at distances of up to 200 yards. From medieval tapestries, we know that slingers were capable of hitting birds in flight. They were incredibly accurate. When David lines up -- and he's not 200 yards away from Goliath, he's quite close to Goliath -- when he lines up and fires that thing at Goliath, he has every intention and every expectation of being able to hit Goliath at his most vulnerable spot between his eyes. If you go back over the history of ancient warfare, you will find time and time again
that slingers were the decisive factor against infantry in one kind of battle or another. So what's Goliath? He's heavy infantry, and his expectation when he challenges the Israelites to a duel is that he's going to be fighting another heavy infantryman. When he says, "Come to me that I might feed your flesh to the birds of the heavens and the beasts of the field," the key phrase is "Come to me." Come up to me because we're going to fight, hand to hand, like this. Saul has the same expectation. David says, "I want to fight Goliath,"
and Saul tries to give him his armor, because Saul is thinking, "Oh, when you say 'fight Goliath,' you mean 'fight him in hand-to-hand combat,' infantry on infantry." But David has absolutely no expectation. He's not going to fight him that way. Why would he? He's a shepherd. He's spent his entire career using a sling to defend his flock against lions and wolves. That's where his strength lies. So here he is, this shepherd, experienced in the use of a devastating weapon, up against this lumbering giant weighed down by a hundred pounds of armor
and these incredibly heavy weapons that are useful only in short-range combat. Goliath is a sitting duck. He doesn't have a chance. So why do we keep calling David an underdog, and why do we keep referring to his victory as improbable? There's a second piece of this that's important. It's not just that we misunderstand David and his choice of weaponry. It's also that we profoundly misunderstand Goliath. Goliath is not what he seems to be. There's all kinds of hints of this in the Biblical text, things that are in retrospect quite puzzling
and don't square with his image as this mighty warrior. So to begin with, the Bible says that Goliath is led onto the valley floor by an attendant. Now that is weird, right? Here is this mighty warrior challenging the Israelites to one-on-one combat. Why is he being led by the hand by some young boy, presumably, to the point of combat? Secondly, the Bible story makes special note of how slowly Goliath moves, another odd thing to say when you're describing the mightiest warrior known to man at that point.
And then there's this whole weird thing about how long it takes Goliath to react to the sight of David. So David's coming down the mountain, and he's clearly not preparing for hand-to-hand combat. There is nothing about him that says, "I am about to fight you like this." He's not even carrying a sword. Why does Goliath not react to that? It's as if he's oblivious to what's going on that day. And then there's that strange comment he makes to David: "Am I a dog that you should come to me with sticks?" Sticks? David only has one stick.
Well, it turns out that there's been a great deal of speculation within the medical community over the years about whether there is something fundamentally wrong with Goliath, an attempt to make sense of all of those apparent anomalies. There have been many articles written. The first one was in 1960 in the Indiana Medical Journal, and it started a chain of speculation that starts with an explanation for Goliath's height. So Goliath is head and shoulders above all of his peers in that era, and usually when someone is that far out of the norm,
there's an explanation for it. So the most common form of giantism is a condition called acromegaly, and acromegaly is caused by a benign tumor on your pituitary gland that causes an overproduction of human growth hormone. And throughout history, many of the most famous giants have all had acromegaly. So the tallest person of all time was a guy named Robert Wadlow who was still growing when he died at the age of 24 and he was 8 foot 11. He had acromegaly.
Do you remember the wrestler André the Giant? Famous. He had acromegaly. There's even speculation that Abraham Lincoln had acromegaly. Anyone who's unusually tall, that's the first explanation we come up with. And acromegaly has a very distinct set of side effects associated with it, principally having to do with vision. The pituitary tumor, as it grows, often starts to compress the visual nerves in your brain, with the result that people with acromegaly have either double vision or they are profoundly nearsighted. So when people have started to speculate
about what might have been wrong with Goliath, they've said, "Wait a minute, he looks and sounds an awful lot like someone who has acromegaly." And that would also explain so much of what was strange about his behavior that day. Why does he move so slowly and have to be escorted down into the valley floor by an attendant? Because he can't make his way on his own. Why is he so strangely oblivious to David that he doesn't understand that David's not going to fight him until the very last moment?
Because he can't see him. When he says, "Come to me that I might feed your flesh to the birds of the heavens and the beasts of the field," the phrase "come to me" is a hint also of his vulnerability. Come to me because I can't see you. And then there's, "Am I a dog that you should come to me with sticks?" He sees two sticks when David has only one. So the Israelites up on the mountain ridge looking down on him thought he was this extraordinarily powerful foe. What they didn't understand was that the very thing that was the source of his apparent strength
was also the source of his greatest weakness. And there is, I think, in that, a very important lesson for all of us. Giants are not as strong and powerful as they seem. And sometimes the shepherd boy has a sling in his pocket. Thank you. (Applause)