26703715 مشاوره آموزشی رایگان

26703715 مشاوره آموزشی رایگان

آن‌چه واقعاً به افراد برای صادق بودن در کسب و کار انگیزه می‌دهد

Alexander Wagner

What really motivates people to be honest in business

Each year, one in seven large corporations commits fraud. Why? To find out, Alexander Wagner takes us inside the economics, ethics and psychology of doing the right thing. Join him for an introspective journey down the slippery slopes of deception as he helps us understand why people behave the way they do.


تگ های مرتبط :

Business, Economics, Corruption
امروز با چند شرکت تعامل داشته‌اید؟ صبح که از خواب بیدار شدید، دوش گرفتید، موهایتان را شستید، از سشوار استفاده کردید، صبحانه خوردید -- میوه، ماست، یا چیز دیگری خوردید -- قهوه نوشیدید -- چای [نوشیدید]. با وسیله ی نقلیه عمومی به اینجا آمدید، یا شاید از خودروی شخصی استفاده کردید. با شرکتی که در آن کار می‌کنید یا صاحب آن هستید تعامل کرده‌اید. با ارباب رجوع‌هایتان تعامل کردید، مشتری‌هایتان، و به همین ترتیب با سایرین.
تقریباً مطمئنم حداقل هفت شرکت هستند که شما امروز با آن تعامل کرده‌اید. بگذارید یک آمار خیره کننده به شما بگویم. یک شرکت از هر هفت شرکتِ عمومیِ بزرگ هرساله مرتکب کلاهبرداری می‌شود. این یک مطالعه‌ی علمی در آمریکاست که به شرکت‌های آمریکایی نظارت می‌کند -- من هیچ دلیلی ندارم که باور کنم این در اروپا متفاوت باشد. این مطالعه‌ای است که کلاهبرداری‌های کشف‌شده و کشف‌نشده را با استفاده از روش‌های آماری مد نظر قرار می‌دهد. این کلاه‌برداری جزئی نیست. این کلاهبرداری‌ها به ذینفعانِ این شرکت‌ها هزینه وارد می‌کند، و به همین ترتیب به جامعه. چیزی حدود سالانه ۳۸۰ میلیارد دلار.
همه می‌توانیم به چندین مثال فکر کنیم، درسته؟ اسرار صنعت خودرو دیگر خیلی هم محرمانه نیستند. کلاهبرداری در صنعت خدمات مالی، به جای خطا، تبدیل به یک ویژگی شده است. من نیستم که این را ادعا می‌کنم، این ادعای رئیس انجمن دارایی آمریکاست که در بیانیه ریاستش به آن پرداخت. این یک مشکل عظیم است. اگر به اقتصادی خصوصاً شبیه به سوئیس بنگرید، که به میزان زیادی بر اعتماد روی صنعت مالی تکیه کرده است. از سوی دیگر، شش شرکت از هفت شرکت حقیقتاً راست‌کار و صادق هستند. با وجود تمام وسوسه‌هایی که مشوقِ شروع به کلاهبرداری هستند.
افشاگرانی مثل مایکل وودفورد وجود دارند، که شرکت «الیمپوس» را افشا کرد. این افشاگران حرفه‌ی خود،دوستی شان را به خطر می‌اندازند، تا واقعیت را راجع به شرکت‌هایشان اظهار کنند. خبرنگارانی همچون آنا پولیتکوفسکایا که حتی جان خود را برای گزارشِ نقض حقوق بشر به خطر می‌اندازند. او کشته شد. هر ساله، حدود ۱۰۰ خبرنگار به خاطر عقیده به افشای حقیقت کشته می‌شوند. بنابراین در سخنرانی امروزم، می‌خواهم برخی بینش‌ها که طی ۱۰ سال پژوهش در این زمینه به دست آورده و یاد گرفته‌ام را با شما به اشتراک بگذارم.
من یک پژوهشگرم، یک دانشمند که با اقتصاد دانان کار می‌کند، اقتصاد دانان مالی، دانشمندان حوزه‌ی اخلاق،علوم اعصاب، وکلا و سایر افراد تا بفهمم چه چیزی انسان‌ها را گیر می‌اندازد، و چطور می‌توانیم مسئله‌ی کلاهبرداری در شرکت‌ها را حل کنیم و در نتیجه در بهتر کردنِ جهان سهیم باشیم. می‌خواهم با مطرح کردن دو چشم‌انداز متفاوت درباره‌ی نحوه‌ی رفتار افراد شروع کنم. نخست، با آدام اسمیت آشنا شوید، پدر و بنیان‌گذار اقتصاد نوین. ایده‌ی اصلی او این بود که اگر هر کس بر اساس منافع خودش رفتار کند، در نهایت برای همه خوب است.
منافع شخصی یک مفهوم محدود نیست فقط برای سود آنی شما. پیامدهای بلند مدتی دارد. بگذارید در مورد آن فکر کنیم. این سگ را اینجا درنظر بگیرید. که ممکن است خود ما باشیم. این وسوسه‌ وجود دارد -- از گیاه‌خواران عذر می خوام، ولی -- (خنده‌ی حضار) سگ‌ها سوسیس دوست دارند. (خنده‌ی حضار) در این وضعیت، واکنشِ صادقانه در جهت مناقع شخصی این است که به سمت سوسیس برود. بنابراین دوستِ من، آدام ممکن است به بالا بپرد،
تا سوسیس را بگیرید و به این وسیله تمامی این لوازم زیبا را نابود کند. اما منظور آدام اسمیت این نبود. منظورش این نبود که همه‌ی پیامدها را نادیده بگیریم -- برعکس، او فکر می‌کرد، ممکن است پیامدهای منفی‌ای وجود داشته باشد، برای مثال، صاحب‌خانه ممکن است از دست سگ عصبانی شود و سگ که این را می‌داند، ممکن است اینگونه رفتار نکند. ممکن است ما این سگ باشیم، که سود و هزینه‌ی اعمال‌مان را می‌سنجیم. نتیجه چه خواهد شد؟ خوب، مطمئنم، بسیاری از شما در شرکت‌هایتان،
خصوصاً اگر شرکت بزرگی باشد، یک منشور اخلاقی دارید. و اگر بر اساس آن منشور اخلاقی رفتار کنید، احتمال پاداش گرفتن شما افزایش می‌یابد. از سوی دیگر، اگر آن را نادیده بگیرید، احتمال بیشتری وجود دارد که پاداش نگیرید یا از مقدار آن کاسته شود. به بیان دیگر، این یک انگیزه‌ی به شدت اقتصادی برای تشویق به صداقت افراد، یا هم‌سو کردن آن‌ها با اصولِ سازمان است. به همین شکل، خوش‌نامی هم یک نیروی قدرتمند اقتصادی است، درست است؟ ما برای خوش‌نامی تلاش می‌کنیم، شاید هم برای صداقت،
چون بعد آن افراد درآینده بیشتر به ما اعتماد می کنند درست است؟ آدام اسمیت در مورد نانوایی صحبت می کرد که به دور از بخشندگی نان خوبی برای مردمی که نان مصرف می کردند،نمی پخت، این‌خاطر که می‌خواست در آینده نان بیشتری بفروشد. در پژوهش‌هایم، متوجه شدیم، برای مثال، در دانشگاه زوریخ، که بانک‌هایی سوئیسی‌ای که گرفتار رسانه‌ها می‌شوند، در زمینه‌، برای مثال، فرار و تقلب مالیاتی، پوشش رسانه‌ای بدی دارند، خالص پول دریافتی‌شان در آینده کاهش می‌یابد و از این رو سود کمتری کسب می‌کنند.
این یک نیروی بسیار قدرتمند معتبر است. سود و هزینه. دیدگاه دیگری به جهان این است: با امانوئل کانت آشنا شوید، فوق‌ستاره‌ی فلسفه‌ی قرن هجدهم در آلمان. او این تفکر را توسعه داد که مستقل از پیامدهای یک عمل، برخی از اعمال درست هستند و برخی دیگر اشتباه هستند. برای مثال، دروغ گفتن اشتباه است. بنابراین با دوستِ من امانوئل آشنا شوید. او می‌داند که سوسیس خیلی خوش‌مزه است، اما از آن امتناع می کند چون سگ خوبی است، او می‌داند که بالا پریدن کار اشتباهی است
وخطر از بین رفتن همه این ظروف زیبا وجود دارد. اگرمعتقد باشید که افراد اینگونه انگیزه پیدا می‌کنند آن‌گاه همه‌ی چیزهای مربوط به مشوق‌ها، تمام مسائل مربوط به منشور اخلاقی و سیستم پاداش و غیره، حس کلی زیادی را ایجاد نمی کنند. احتمالاً افراد با ارزش‌های متفاوتی انگیزه پیدا می‌کنند. پس،افراد واقعاً با چه چیزی انگیزه پیدا می‌کنند؟ مدل موهای این دو آقا عالی است، اما آن‌ها دیدگاه‌های متفاوتی از جهان به ما ارائه می‌کنند. با این چه کنیم؟ خب، من یک اقتصاد دان هستم و به اصطلاح ما برای پاسخ به این مسئله آزمایش می‌کنیم. ما حقایقی را که واقعیت را آشفته می‌کند، کنار می‌گذاریم.
واقعیت بسیار غنی است، اتفاقات زیادی رخ می‌دهد. دانستن محرک واقعی رفتار افراد تقریباً غیر ممکن است. پس بیایید با هم آزمایش کوچکی انجام دهیم. این موقعیت را در نظر بگیرید. در اتاقی تنها هستید، نه شبیه به اینجا. یک سکه‌ی پنج فرانکی شبیه به این که الان در مقابل شما در دست گرفتم. دستورالعمل‌های شما این است: سکه را چهار مرتبه پرتاب کنید، و سپس تعداد دفعاتی که «خط» آمد را در کامپیوتر روبرویتان وارد کنید. موقعیت این است. مسئله اینجاست.
به ازای هربار که اعلام می کنید پرتاب شما«خط» آمده است، پنج فرانک می‌گیرید. بنابراین اگر بگویید دو بار «خط» آمد، ده فرانک به دست می‌آوردید. اگر بگویید هیچ «خط»ی نیامد، صفر فرانک می‌گیرید. اگر بگویید، "چهار بار خط آمد،" بیست فرانک می‌گیرید. آزمایش ناشناس است، کسی رفتار شما را نگاه نمی‌کند، و این پول، ناشناس به شما پرداخت می‌شود. از شما دو سؤال دارم: (خنده‌ی حضار) می‌دانید چه اتفاقی می‌افتد، آره؟ اول این‌که، شما در این شرایط چگونه برخورد می‌کنید؟
دوم این‌که، به راست و چپ خود نگاه کنید -- (خنده‌ی حضار) و به این فکر کنید که نفر کنار شما در این شرایط چطور رفتار خواهد کرد. ما این آزمایش را واقعاً انجام دادیم. در نمایشگاه هنر مانیفیستا که اینجا در زوریخ برگزار شد انجامش دادیم. نه با دانشجویانِ داخل آزمایشگاهِ دانشگاه بلکه با آدم‌های واقعی، مثل شماها. ابتدا یک یادآوری درباره‌ی آمار. اگر یک سکه را چهار بار پرتاب کنم، و سکه عادی باشد، احتمال این‌که هر چهار بار «خط» بیاید ۶/۲۵ درصد است.
و امیدوارم به صورت شهودی درک کنید که احتمال این‌که هر چهار بار «خط» باشد از احتمال این‌که فقط دو بار «خط» باشد خیلی کم‌تر است، درسته؟ این‌ها اعداد واقعی هستند. این اتفاقی است که رخ داده است. افراد واقعاً این را تجربه کردند. حدود ۳۰ تا ۳۵ درصد افراد گفتند، "خب، من چهار بار خط آوردم." این خیلی بعید است. (خنده‌ی حضار) اما واقعیت شگفت‌انگیز در این‌جا شاید برای یک اقتصاد دان، احتمالاً این است که ۶۵ درصد افراد نگفتند که چهار بار «خط» آوردند، حتی در این موقعیت،
که هیچ‌کس شما را نگاه نمی‌کند، تنها پیامدِ عمل این است که اگر بگویید کمتر از چهار بار «خط» آوردم، پول بیشتری به دست می‌آورید. اگر بگویید صفر، ۲۰ فرانک روی میز رها می‌کنید. من نمی‌دانم که آیا همه افراد صادق بودند یا این‌که آن‌ها هم کمی بیشتر یا کم‌تر از واقعیت گفتند چون آزمایش ناشناس است. ما فقط توزیع را مشاهده کردیم. اما آن‌چه می‌توانم بگویم -- این هم یک پرتاب دیگر. این هم از این، «خط» آمد. (خنده‌ی حضار) نگاهش نکنید، باشه؟ (خنده‌ی حضار) آن‌چه می‌توانم بگویم
این است که همه مثل آن‌چه آدام اسمیت پیش‌بینی کرده بود عمل نکردند. پس به چه نتیجه‌ای می‌رسیم؟ خب،‌ به نظر می‌رسد افراد با برخی ارزش‌های درونی انگیخته می‌شوند و در این پژوهش، ما آن را تماشا کردیم. ما این تصور که افراد اصطلاحاً دارای ارزش‌های حفاظت‌شده هستند را مشاهده کردیم. یک ارزش حفاظت شده، هر ارزشی نیست. یک ارزش حفاظت‌شده، ارزشی است که حاضرید برای حفظ آن هزینه بپردازید. حاضرید هزینه دهید تا درمقابل وسوسه‌ی تسلیم شدن بایستید. و نتیجه‌ی آن این است که اگر پول را از طریقی که با ارزش‌های شما سازگار است به دست آورید، احساس بهتری دارید. بگذارید دوباره با تشبیه سگِ دوست‌داشتنی‌مان این را نشان دهم.
اگر بتوانیم بدون پایمال کردن ارزش‌هایمان به سوسیس برسیم، آن‌وقت سوسیس خوش‌مزه‌تر است. چیزی است که پژوهشمان نشان داد. از سوی دیگر، اگر، این طور عمل کنیم -- اگر سوسیس را برداریم و درحین انجام آن ارزش‌ها را پایمال کنیم، برای سوسیس ارزش کم‌تری قائلیم. از لحاظ کمی، این بسیار قدرت‌مند است. می‌توانیم این ارزش‌های حفاظت‌شده را بسنجیم، برای مثال، با یک نظرسنجی. ساده‌ است، یک نظرسنجی نه گزینه‌ای که در این آزمایش کاملاً پیش‌گویانه است. اگر به میانگین جامعه فکر کنید
و توزیعی حول آن باشد -- افراد متفاوت‌اند، همه‌ی ما متفاوت‌ایم. افرادی که مجموعه‌ای از ارزش‌های حفاظت‌شده دارند که به اندازه‌ی یک انحراف‌معیار استاندارد از میانگین بالاتر است، به اندازه‌ی ۲۵ درصد پولی را که با دروغ کسب می‌کنند بی‌ارزش می‌پندارند. یعنی هر دلار که با دروغ کسب می‌شود فقط ۷۵ سنت ارزش دارد بی آن‌که هیچ مشوقی برای صداقت قرار دهید. این انگیزه‌ی درونی آن‌هاست. ضمناً، من متصدی اخلاق نیستم. من نمی‌گویم که این ارزش‌های قشنگ را دارم، درست است؟ اما به نحوه‌ی رفتار افراد و این‌که چطور این غنای طبیعت بشر را به‌کار بگیریم، علاقه‌مندم
تا کارکردِ سازمان‌هایمان را واقعاً بهبود دهیم. بنابراین دو دیدگاه کاملاً متفاوت وجود دارد. در یک سو، به سود و هزینه جذب می شوید و تلاش می‌کنید رفتار افراد را بر اساس آن تعیین کنید. در سوی دیگر، می‌توانید افرادی را انتخاب کنید که دارای ارزش‌ها و ویژگی‌های مطلوب هستند، و البته-- دارای شایستگی‌هایی که در خطِ سازمان شما قرار دارد. هنوز نمی‌دانم این ارزش‌های حفاظت‌ شده واقعاً از کجا نشأت می‌گیرند. طبیعی هستند یا پرورده شده‌اند؟ آن‌چه می‌توانم به شما بگویم این است که توزیع برای مردان و زنان بسیار مشابه است.
بسیار مشابه است برای کسانی که اقتصاد خوانده‌اند یا کسانی که روان‌شناسی خوانده‌اند. حتی در رده‌های سنی متفاوت در افراد بالغ هم بسیار مشابه است. اما هنوز نمی‌دانم در طول زندگی چطور پرورش پیدا می‌کند. این موضوع پژوهش‌های آینده خواهد بود. ایده‌ای که می‌خواهم برایتان به جا بگذارم این است که اشکال ندارد مشوق داشته باشید. من یک اقصاددانم؛ قطعاً اعتقاد دارم که مشوق‌ها جواب می‌دهند. اما به انتخاب افرادِ درست هم فکر کنید به جای این‌که هر فردی را جذب کرده و سپس مشوق‌ها را در محیط قرار دهید. انتخاب افراد درست با ارزش‌های درست
ممکن است منجر به جلوگیری از بسیاری از دردسرها و مقدار زیادی پول در سازمان‌تان شود. به بیان دیگر، اولویت دادن به افراد هزینه‌ی خود را پرداخت می‌کند. متشکرم. (تشویق حضار)
How many companies have you interacted with today? Well, you got up in the morning, took a shower, washed your hair, used a hair dryer, ate breakfast -- ate cereals, fruit, yogurt, whatever -- had coffee -- tea. You took public transport to come here, or maybe used your private car. You interacted with the company that you work for or that you own. You interacted with your clients, your customers, and so on and so forth.
I'm pretty sure there are at least seven companies you've interacted with today. Let me tell you a stunning statistic. One out of seven large, public corporations commit fraud every year. This is a US academic study that looks at US companies -- I have no reason to believe that it's different in Europe. This is a study that looks at both detected and undetected fraud using statistical methods. This is not petty fraud. These frauds cost the shareholders of these companies, and therefore society, on the order of 380 billion dollars per year.
We can all think of some examples, right? The car industry's secrets aren't quite so secret anymore. Fraud has become a feature, not a bug, of the financial services industry. That's not me who's claiming that, that's the president of the American Finance Association who stated that in his presidential address. That's a huge problem if you think about, especially, an economy like Switzerland, which relies so much on the trust put into its financial industry. On the other hand, there are six out of seven companies who actually remain honest
despite all temptations to start engaging in fraud. There are whistle-blowers like Michael Woodford, who blew the whistle on Olympus. These whistle-blowers risk their careers, their friendships, to bring out the truth about their companies. There are journalists like Anna Politkovskaya who risk even their lives to report human rights violations. She got killed -- every year, around 100 journalists get killed because of their conviction to bring out the truth. So in my talk today,
I want to share with you some insights I've obtained and learned in the last 10 years of conducting research in this. I'm a researcher, a scientist working with economists, financial economists, ethicists, neuroscientists, lawyers and others trying to understand what makes humans tick, and how can we address this issue of fraud in corporations and therefore contribute to the improvement of the world. I want to start by sharing with you two very distinct visions of how people behave. First, meet Adam Smith, founding father of modern economics.
His basic idea was that if everybody behaves in their own self-interests, that's good for everybody in the end. Self-interest isn't a narrowly defined concept just for your immediate utility. It has a long-run implication. Let's think about that. Think about this dog here. That might be us. There's this temptation -- I apologize to all vegetarians, but -- (Laughter) Dogs do like the bratwurst. (Laughter) Now, the straight-up, self-interested move here
is to go for that. So my friend Adam here might jump up, get the sausage and thereby ruin all this beautiful tableware. But that's not what Adam Smith meant. He didn't mean disregard all consequences -- to the contrary. He would have thought, well, there may be negative consequences, for example, the owner might be angry with the dog and the dog, anticipating that, might not behave in this way. That might be us, weighing the benefits and costs of our actions.
How does that play out? Well, many of you, I'm sure, have in your companies, especially if it's a large company, a code of conduct. And then if you behave according to that code of conduct, that improves your chances of getting a bonus payment. And on the other hand, if you disregard it, then there are higher chances of not getting your bonus or its being diminished. In other words, this is a very economic motivation of trying to get people to be more honest,
or more aligned with the corporation's principles. Similarly, reputation is a very powerful economic force, right? We try to build a reputation, maybe for being honest, because then people trust us more in the future. Right? Adam Smith talked about the baker who's not producing good bread out of his benevolence for those people who consume the bread, but because he wants to sell more future bread. In my research, we find, for example, at the University of Zurich, that Swiss banks who get caught up in media,
and in the context, for example, of tax evasion, of tax fraud, have bad media coverage. They lose net new money in the future and therefore make lower profits. That's a very powerful reputational force. Benefits and costs. Here's another viewpoint of the world. Meet Immanuel Kant, 18th-century German philosopher superstar. He developed this notion that independent of the consequences, some actions are just right and some are just wrong.
It's just wrong to lie, for example. So, meet my friend Immanuel here. He knows that the sausage is very tasty, but he's going to turn away because he's a good dog. He knows it's wrong to jump up and risk ruining all this beautiful tableware. If you believe that people are motivated like that, then all the stuff about incentives, all the stuff about code of conduct and bonus systems and so on, doesn't make a whole lot of sense. People are motivated by different values perhaps. So, what are people actually motivated by?
These two gentlemen here have perfect hairdos, but they give us very different views of the world. What do we do with this? Well, I'm an economist and we conduct so-called experiments to address this issue. We strip away facts which are confusing in reality. Reality is so rich, there is so much going on, it's almost impossible to know what drives people's behavior really. So let's do a little experiment together. Imagine the following situation. You're in a room alone, not like here. There's a five-franc coin like the one I'm holding up right now
in front of you. Here are your instructions: toss the coin four times, and then on a computer terminal in front of you, enter the number of times tails came up. This is the situation. Here's the rub. For every time that you announce that you had a tails throw, you get paid five francs. So if you say I had two tails throws, you get paid 10 francs. If you say you had zero, you get paid zero francs. If you say, "I had four tails throws," then you get paid 20 francs.
It's anonymous, nobody's watching what you're doing, and you get paid that money anonymously. I've got two questions for you. (Laughter) You know what's coming now, right? First, how would you behave in that situation? The second, look to your left and look to your right -- (Laughter) and think about how the person sitting next to you might behave in that situation. We did this experiment for real. We did it at the Manifesta art exhibition that took place here in Zurich recently,
not with students in the lab at the university but with the real population, like you guys. First, a quick reminder of stats. If I throw the coin four times and it's a fair coin, then the probability that it comes up four times tails is 6.25 percent. And I hope you can intuitively see that the probability that all four of them are tails is much lower than if two of them are tails, right? Here are the specific numbers. Here's what happened. People did this experiment for real.
Around 30 to 35 percent of people said, "Well, I had four tails throws." That's extremely unlikely. (Laughter) But the really amazing thing here, perhaps to an economist, is there are around 65 percent of people who did not say I had four tails throws, even though in that situation, nobody's watching you, the only consequence that's in place is you get more money if you say four than less. You leave 20 francs on the table by announcing zero. I don't know whether the other people all were honest
or whether they also said a little bit higher or lower than what they did because it's anonymous. We only observed the distribution. But what I can tell you -- and here's another coin toss. There you go, it's tails. (Laughter) Don't check, OK? (Laughter) What I can tell you is that not everybody behaved like Adam Smith would have predicted. So what does that leave us with? Well, it seems people are motivated by certain intrinsic values and in our research, we look at this.
We look at the idea that people have so-called protected values. A protected value isn't just any value. A protected value is a value where you're willing to pay a price to uphold that value. You're willing to pay a price to withstand the temptation to give in. And the consequence is you feel better if you earn money in a way that's consistent with your values. Let me show you this again in the metaphor of our beloved dog here. If we succeed in getting the sausage without violating our values, then the sausage tastes better. That's what our research shows. If, on the other hand,
we do so -- if we get the sausage and in doing so we actually violate values, we value the sausage less. Quantitatively, that's quite powerful. We can measure these protected values, for example, by a survey measure. Simple, nine-item survey that's quite predictive in these experiments. If you think about the average of the population and then there's a distribution around it -- people are different, we all are different. People who have a set of protected values
that's one standard deviation above the average, they discount money they receive by lying by about 25 percent. That means a dollar received when lying is worth to them only 75 cents without any incentives you put in place for them to behave honestly. It's their intrinsic motivation. By the way, I'm not a moral authority. I'm not saying I have all these beautiful values, right? But I'm interested in how people behave and how we can leverage that richness in human nature to actually improve the workings of our organizations. So there are two very, very different visions here.
On the one hand, you can appeal to benefits and costs and try to get people to behave according to them. On the other hand, you can select people who have the values and the desirable characteristics, of course -- competencies that go in line with your organization. I do not yet know where these protected values really come from. Is it nurture or is it nature? What I can tell you is that the distribution looks pretty similar for men and women. It looks pretty similar for those who had studied economics or those who had studied psychology.
It looks even pretty similar around different age categories among adults. But I don't know yet how this develops over a lifetime. That will be the subject of future research. The idea I want to leave you with is it's all right to appeal to incentives. I'm an economist; I certainly believe in the fact that incentives work. But do think about selecting the right people rather than having people and then putting incentives in place. Selecting the right people with the right values may go a long way to saving a lot of trouble
and a lot of money in your organizations. In other words, it will pay off to put people first. Thank you. (Applause)