26703715 مشاوره آموزشی رایگان

26703715 مشاوره آموزشی رایگان

چرا یک کتاب خوب یک در جادویی است

Mac Barnett

Why a good book is a secret door

Childhood is surreal. Why shouldn't children's books be? In this whimsical talk, award-winning author Mac Barnett speaks about writing that escapes the page, art as a doorway to wonder -- and what real kids say to a fictional whale.


تگ های مرتبط :

Books, Children, Creativity
سلام به همگی. خب اسم من مکِ. کارم دروغ گفتن به بچه هاست، ولی اونا دروغای مصلحتیند. من کتاب کودک می نویسم، و نقل قولی از پابلو پیکاسو هست، "همه ما میدونیم که هنر واقعیت نداره. هنر دروغی هست که به فهم واقعیت کمک می کنه یا دست کم فهم چیزی که به ما گفتن واقعیه. هنرمند باید بدونه چه جوری دیگران رو قانع کنه دروغهایی که میگه راست هستنن." اولین بار این رو وقتی شنیدمن که بچه بودم، و دوستش داشتم، ولی نمی دونستم یعنی چی. (خنده)
پس فکر کردم، میدونین چیه، این همون چیزیه که امروز میخوام درباره ش با شما حرف بزنم، یعنی حقیقت و دروغ، افسانه و واقعیت. خب چطور میتونم این گره کور جمله ها رو باز کنم؟ و گفتم، پاورپوینت دارم. میتونم از نمودار وِن (مجموعه ها) استفاده کنم. ["حقیقت ها، دروغ ها."] (خنده) خب اینم از این، درست اونجا، اون پایین. حقیقت ها و دروغ ها رو داریم و این فضای کوچک، هاشور خورده، در وسط. این فضای بینابینی، این همون هنره. بسیار خب، نمودار وِن. (خنده) (تشویق) اما در واقع این هم چندان کمکی نمی کنه.
چیزی که باعث شد اون نقل قول رو بفهمم و در واقع آن هنر یا دست کم هنر افسانه رو کار کردن با بچه ها بود. قبلاً مشاور اردوهای تابستانی بودم. این کار رو تابستونا وقتی کالج تعطیل می شد انجام میدادم، و دوستش داشتم. یه اردوی تابستونی ورزشی بود برای بچه های 4 تا 6 ساله. من مسئول چهارساله ها بودم، که خوبه، چون چهارساله ها نمی تونن ورزش کنن و منم نمی تونم. (خنده) من در حد چهارساله ها ورزش می کنم،
پس اتفاقی که می افتاد این بود که بچه ها چند تا دریبل می زدن و بعد داغ می شدن، و میرفتن زیر سایه درختی می نشستن که من قبلاً اونجا نشسته بودم-- (خنده)-- و فقط داستانهایی درست می کردم و به اونا میگفتم و به اونا درباره زندگی خودم قصه میگفتم. می گفتم چطوری آخر هفته ها میرفتم خونه و برای ملکه انگلیس جاسوسی می کردم. و به زودی، بقیه بچه ها که حتی در گروه ما نبودن، میومدن پیش من و میگفتن، "تو مک بارنتی، درسته؟ تو همونی هستی که برای ملکه انگلیس جاسوسی می کنه."
و همه عمرم منتظر غریبه ها بودم تا بیان و اون سؤال رو ازم بپرسن. در خیال خود تصور می کردم اونا زنهای زیبای روسی هستند، ولی میدونید، چهار ساله ها-- در برکلی، کالیفرنیا، کاری رو شروع می کنی که بتونی از عهده اش بر بیای. و متوجه شدم قصه هایی که می گفتم از این نظر که برام آشنا بودن واقعیت داشتن و واقعاً هیجان آور بودن. فکر می کنم اوج داستان برای من -- هرگز فراموشش نمی کنم-- دختر بچه ای به اسم رایلی بود. رایلی کوچولو بود، و همیشه عادت داشت هر روز ناهارشو بیاره بیرون و میوه شو بندازه دور. فقط میوه شو میاورد،
هر روز مادرش واسش خربزه میذاشت، و اونم مینداختش لای بوته های پیچک و بعد اسنک میوه ای و پودینگ میخورد و من میگفتم، "رایلی، نمی تونی این کار رو بکنی، باید میوه رو بخوری." و او می گفت، "چرا؟" و من می گفتم، "خب، وقتی میوه رو میندازی لای بوته های پیچک، به زودی، به جای پیچک پر از خریزه میشه،" که فکر می کنم به همین دلیل به جای کارشناس تغذیه، کارم شده بود گفتن قصه برای بچه ها. و خب رایلی می گفت، "این امکان نداره. این اتفاق نمی افته." و خب، روز آخر اردو، زودتر بیدار شدم و یه طالبی بزرگ
از فروشگاه خریدم و داخل پیچکها قایم کردم، و بعد موقع ناهار، گفتم، "رایلی، چرا نمیری اونجا ببینی چیکار کردی." و-- (خنده)-- او خودشو داخل پیچکها کشید، و بعد چشماش گشاد شدن، و به این خربزه اشاره کرد که بزرگتر از کله خودش بود، و بعد همه بچه ها دویدن اونجا و دورشو گرفتن، و یکی از بچه ها گفت، "هی، این چرا برچسب داره؟" (خنده) و من گفتم، "منم به همین خاطر میگم برچسبهاتونو نندازین داخل پیچکها.
اونا رو بندازین سطل آشغال. اینطوری طبیعت رو خراب می کنین." و رایلی تمام روز اون خربزه رو با خودش داشت، و چنان احساس غرور می کرد. و رایلی میدونست در عرض هفت روز یه خربزه به عمل نیاورده ولی همچنین میدونست که این کار رو کرده، و اینجا جادوییه، ولی تنها جایی نیست که بچه ها بتونن برن. هر چیزی میتونه باشه. هنر هم میتونه ما رو به اونجا ببره. او درست اونجا وسط بود، همانجایی بود که میتونین بهش بگین هنر یا افسانه. من بهش میگم عجایب. کالریج (شاعر انگلیسی، از بنیان گذاران رومانتیسم) کسی بود که تعلیق عمدی ناباوری یا باور شاعرانه را
برای لحظاتی مطرح کرد که داستان، هر قدر هم که عجیب باشد، قراینی از واقعیت به همراه دارد، و بنابراین میتونین باورش کنید. فقط بچه ها به اونجا نمیرسند. بزرگترها هم میتونن، و ما وقتی میخونیم به اونجا میرسیم. به همین دلیل مردم در دو روزی که به دوبلین میان تا در مراسم روز بلوم (قهرمان رمان اولیس، اثر جیمز جویس) شرکت کنن، همه اتفاقات "اولیس" را می بینن در حالی که هیچ کدوم واقعاً اتفاق نیفتاده. یا مردم برای دیدن خیابان بیکر به لندن میرن برای دیدن خونه ی شرلوک هُلمز، حتی با اینکه 221B فقط یه شماره س که روی ساختمانی که در واقع هرگز در اون نشانی نبوده نوشته شده.
ما می دونیم این شخصیتها واقعی نیستن، ولی نسبت به اونا احساسات واقعی داریم، و میتونیم این کارو بکنیم. میدونیم این شخصیتها واقعی نیستن، و در عین حال میدونیم واقعی هستن. بچه ها میتونن خیلی آسون تر از بزرگترها این کارو بکنن، و من به همین دلیل عاشق نوشتن برای بچه ها هستم. فکر می کنم بهترین شنونده ادبیات داستانی جدی هستن. وقتی بچه بودم، وسواس خاصی نسبت به سری داستانهای در اسرارآمیز داشتم، چیزهایی مثل "نارنیا" (مجموعه داستان تخیلی)، جایی که در کمد رو باز می کنی و وارد یه سرزمین جادویی میشی.
و باور کرده بودم که درهای اسرارآمیز واقعاً وجود دارن و دنبالشون میگشتم و سعی می کردم ازشون رد بشم. میخواستم در اون دنیای افسانه ای زندگی کنم، که-- همیشه در دستشویی مردم رو باز میکردم، (خنده) میرفتم سراغ دستشویی دوست پسر مادرم، و هیچ دنیای اسرارآمیز و جادویی اونجا نبود. چیزهای عجیب دیگه ای اونجا بود که فکر کنم مادرم میدونست چی هستن. (خنده) و خوشحال بودم که همه چیزو به مادرم میگفتم. بعد از کالج، اولین شغلم پشت یکی از همین درهای اسرارآمیز بود. جایی به اسم ۸۲۶ والنسیا. به آدرس خیابان ۸۲۶ والنسیا
در میشن سان فرانسیسکو، وقتی اونجا کار میکردم، دفتر مرکزی یه شرکت انتشاراتی به اسم مک سوئینی اونجا بود، یه مرکز نویسندگی غیرانتفاعی به نام ۸۲۶ والنسیا، ولی بعدش جلوی اون یه مغازه عجیب بود. می دونین، یه خرده فروشی با قفسه های متعدد، و در سان فرانسیسکو، قرار نبود تفاوتی قائل بشن، پس نویسنده ای که اونجا رو تأسیس کرده بود، نویسنده ای به اسم "دِیو اگرز،" برای اینکه با کُد هم خوانی داشته باشه گفت، "خب، فقط میخوام یه مغازه لوازم دزدان دریایی باز کنم." و همین کارم کرد. (خنده) و این مغازه قشنگه. تمام چوبی.
کشوهایی هست که بیرون می کشی .و مرکبات برمیداری تا اسکوروی نگیری (بیماری کمبود ویتامین ث). چشم بند در رنگهای مختلف، چون وقتی بهار میاد، دزدای دریایی وحشی میشن. نمی دونین. مشکی خسته کننده است. پاستل. یا چشمها، اونم در رنگهای مختلف، البته چشمهای شیشه ای، بستگی داره به اینکه بخوای با این وضعیت چجوری کنار بیای. و چیز عجیب درباره مغازه این بود که، مردم میومدن و چیز میخریدن، و اونا تونستن اجاره مرکز آموزشی ما رو بدن که اون پشت بود، ولی واسه من، این نکته مهم تر بود که
فکر می کنم کیفیت کاری که انجام میدی، بچه ها میان و نویسندگی یاد میگیرن، و وقتی از این فضای عجیب و غریب و افسانه ای رد میشی تا به کار نوشتن بپردازی، این فضا روی نوع کار اثر میذاره. این یه در جادویی است که ازش رد میشی. پس من فروشگاه شماره ۸۲۶ لس آنجلس را اداره می کردم، و شغل من ساختن مغازه اون پایین بود. خب، ما مرکز تجاری سفر زمان اکو پارک رو دارم. شعارمون اینه: "در هر زمان که باشی، ما قبل از تو اونجاییم." (خنده) و این تو سان ست بلوار در لس آنجلس هست. کارمندای گشاده روی ما آماده کمک به شما هستن. اونا از همه دورانها هستن،
از دهه ۱۹۸۰ ، اون مرد آخری، او از گذشته خیلی نزدیک هست. اینها کارمندای ماه ما هستن، شامل چنگیز خان، چارلز دیکنز. بعضی آدمای بزرگ به احترام ما اومدن. این یه جور داروخونه س. چند جور داروی ثبت شده داریم، کوزه های کانوپی برای امعا و احشای شما، صابون کمونیستی که روش نوشته، "این صابون برای یه سال شماست." (خنده) ماشین لجنمون که شب افتتاحیه داغان شد و نمیدونستیم چیکار کنیم. معمارمون غرق در شربت قرمز بود. مثل اینکه کسی رو کشته باشه،
که از این معمار خاص بعید به نظر میرسه، و نمیدونستیم چیکار کنیم. قرار بود نکته جالب فروشگاه ما باشه. پس فقط این نوشته رو گذاشتیم که، "اسقاطی. دیروز بیایید." (خنده) و این خنده دارتر از اون لجن شد، پس اونو برای همیشه همونجا گذاشتیم. قطعات ماموت. هر کدوم سه چهار کیلو میشه. دفع کننده بربرها. پر از سالاد و عطر گل-- چیزهایی که بربرها ازشون متنفرن. زبان های مرده. (خنده) زالوها، دکترهای کوچک طبیعت.
و عطر وایکینگ، که در رایحه های فراوان ارائه میشه: ناخن پا، عرق و سبزیجات گندیده، خاکستر جسد. چون معتقدیم اسپری بدن تبرزین فقط توی میدان جنگ پیدا میشه، نه زیر بغل شما. (خنده) و اینها تراشه های عاطفی روباتها هستن، پس روباتها عشق و ترس رو میفهمن. شادن فروید (نوعی سادیسم) پرفروش ترین بود، که انتظار نداشتیم. (خنده) فکر نمی کردیم این اتفاق بیفته. ولی یه جور کار خیر پشتش هست، و بچه ها از یه در رد میشن که نوشته "فقط کارمندان" و از این فضا سر در میارن
تا تکالیفشونو انجام بدن و قصه بنویسن و فیلم بسازن و این یه مهمونی رونمایی از کتابیه که بچه ها میخوان بخونن. یه فصلنامه هست که در اون فقط نوشته های بچه هایی چاپ میشه که هر روز بعد از مدرسه میان، و ما مهمونی های رونمایی داریم و اونا کیک میخورن و برای والدین شون میخونن و از شیشه های شامپاین شیر میخورن. و این فضای خیلی خاصیه، به خاطر این فضای عجیب در جلو. جوک خنده داری نیست. نمی تونی رگه های افسانه رو پیدا کنی، و من اینو دوست دارم. همین یه ذره افسانه
دنیای واقعی رو اشغال کرده. اینو مثل یه جور کتاب سه بعدی می بینم. اصطلاحی است به اسم متافیکشن، و اون فقط شامل داستانهایی درباره داستانهاست، و متا در حال حاضر مورد توجه قرار گرفته. دهه ۱۹۶۰ هم احتمالاً آخرین باری بود بهش توجه شد با داستان نویسانی مثل جان بارت و ویلیام گادیس، ولی همیشه وجود داشته. قدمت اون تقریباً برمیگزده به خود قصه گویی. و یه تکنیک متافیکشن اینه که چهارمین دیوار شکسته بشه. درسته؟ این وقتی اتفاق میفته که یه هنرپیشه به سمت حضار برگرده و بگه، "من یه هنرپیشه ام،
و اینا فقط الوار هستن." و حتی اون لحظه به ظاهر واقعی، من بهش شک دارم، در خدمت دروغه، ولی کارش اینه که مصنوعی بودن افسانه رو مخفی کنه. برای من، تقریباً ترجیح میدم برعکس باشه. اگه قراره دیوار چهارم رو بشکنم، میخوام افسانه آزاد بشه و بیاد به دنیای واقعی. میخوام یه کتاب در اسرارآمیزی باشه که باز میشه و داستانها رو به دنیای واقعی راه میده. پس سعی می کنم این کارو تو کتابام بکنم. و اینم فقط یه مثال هستش. این اولین کتابی هست که در عمرم ساختم.
اسمش هست "بیلی تویترز و مشکل وال آبی اش." و درباره یه بچه س که یه وال آبی اهلی بهش میدن ولی این یه تنبیه و زندگی شو خراب می کنه. خوب هر شب فداپ (برنامه مستند زنده) اینو نشون میده. (خنده) و مجبوره اونو با خودش ببره مدرسه. اون توی سانفرانسیسکو زندگی می کنه-- این شهر جای راحتی واسه نگهداری یه وال آبی نیست. یه عالمه تپه، املاک و مستغلات در وثیقه هستن. این آشفته بازار که همه زده به سرشون. ولی زیر این پوشش نیم تنه، این قضیه رو داریم، و اون پوشش زیر کتاب، نیم تنه،
و یه آگهی، که یه دوره مجانی ۳۰ روزه پیشنهاد می کنه برای یه وال آبی. فقط با فرستادن یه پاکت تمبر دار که روش از قبل آدرس نوشته ما برتوان یه وال آبی می فرستیم. و بچه ها این کار رو می کنن. خوب این یه نامه س. نوشته، "عزیزان، ۱۰ دلار شرط می بندم برام یه وال آبی نمی فرستین. الیوت گنون(۶ ساله)." (خنده) (تشویق) خوب چیزی که الیوت و بقیه بچه هایی که این نامه ها رو نوشتن، در جواب دریافت می کنن یه نامه با حروف خیلی ریز از یه شرکت حقوقی نروژی هست-- (خنده)--
که میگه به دلیل تغییر قوانین آداب و رسوم، وال اونا در یه آب دره در نروز به اسم سویگنه فیورد گیر افتاده، که آب دره خیلی قشنگیه، و بعد کمی درباره سویگنه فیورد و غذاهای نروژی حرف میزنه. گریز می زنه. (خنده) ولی در پایان اینو میگه که وال تو دوست داره از تو بشنوه. شماره تلفن داره، و میتونی زنگ بزنی و براش پیام بذاری. و وقتی زنگ میزنی و براش پیام میذاری، چیزی که در این پیام می شنوی فقط صداهای وال هست و بعد صدای یه بوق، که در واقع اونم شبیه صدای یه واله.
و یه عکس از وال خودشون هم دریافت می کنن. خوب اینم راندولف، و راندولف مال بچه ایه به اسم نیکو که یکی از اولین بچه هاییه که زنگ زد، و بخشی از پیام نیکو رو براتون پخش می کنم. این اولین پیامیه که از نیکو دریافت کردم. (صدا) نیکو: سلام، من نیکو هستم. من صاحب تو هستم، راندولف. سلام. خوی این اولین باره که میتونم باهات حرف بزنم، و ممکنه بازم یه روز دیگه به زودی باهات حرف بزنم. خدانگهدار. مک بارنت: خوب نیکو دوباره زنگ زد، یه ساعت بعد. (خنده) و اینم یه پیام دیگه از نیکو.
(صدا) نیکو: سلام، راندولف، من نیکو هستم. خیلی وقته باهات حرف نزدم، ولی شنبه یا یکشنبه باهات حرف زدم، آره، شنبه یا یکشنبه، پس دوباره بهت زنگ زدم تا سلام بگم و میخوام بدونم همین الان چیکار می کنی، و احتمالاً دوباره بهت زنگ میزنم فردا یا امروز، پس بعداً باهات حرف میزنم. خدانگهدار. مک بارنت: خوب اون این کارو کرد، دوباره همون روز زنگ زد. بیش از ۲۵ پیام واسه راندولف گذاشت در عرض چهار سال. (با شنیدن این پیامها) همه چیزو درباره نیکو میفهمی و مادربزرگش که عاشقشه
و پدربزرگش که یه ذره کمتر دوستش داره-- (خنده)-- و جدول های کلمات متقاطعی که حل می کنه، و این-- یه پیام دیگه از نیکو براتون پخش می کنم. این پیام کریسمسه از نیکو. [بوق] (صدا) نیکو: سلام، راندولف، متأسفم که خیلی وقته باهات حرف نزدم. دلیلش فقط اینه که سرم شلوغه چون مدرسه شروع شده، شاید اینو ندونی، چون تو یه وال هستی، نمیدونی، و زنگ زدم تا فقط بهت بگم، کریسمس مبارک. کریسمس خوبی داشته باشی،
و بای بای، راندولف، خدانگهدار. مک بارنت: در واقع من به نیکو زنگ زدم، ۱۸ ماه بود چیزی ازش نشنیده بودم، و فقط دو روز قبل یه پیام گذاشته بود. صداش کاملاً عوض شده، ولی گوشی رو داد به پرستارش، و پرستار هم با راندولف خیلی خوب بود. ولی نیکو بهترین خواننده ای هست که من بهش امید دارم. من میخوام هر کسی که براش می نویسم از نظر احساسی همونجایی باشه که با این چیزها خلق می کنم. احساس خوش شانسی می کنم . بچه هایی مثل نیکو بهترین خواننده ها هستند، و اونا شایسته بهترین داستانهایی هستند که میتونیم بهشون بدیم.
بسیار متشکرم. (تشویق)
Hi everybody. So my name is Mac. My job is that I lie to children, but they're honest lies. I write children's books, and there's a quote from Pablo Picasso, "We all know that Art is not truth. Art is a lie that makes us realize truth or at least the truth that is given us to understand. The artist must know the manner whereby to convince others of the truthfulness of his lies." I first heard this when I was a kid, and I loved it, but I had no idea what it meant. (Laughter)
So I thought, you know what, it's what I'm here to talk to you today about, though, truth and lies, fiction and reality. So how could I untangle this knotted bunch of sentences? And I said, I've got PowerPoint. Let's do a Venn diagram. ["Truth. Lies."] (Laughter) So there it is, right there, boom. We've got truth and lies and then there's this little space, the edge, in the middle. That liminal space, that's art. All right. Venn diagram. (Laughter) (Applause) But that's actually not very helpful either.
The thing that made me understand that quote and really kind of what art, at least the art of fiction, was, was working with kids. I used to be a summer camp counselor. I would do it on my summers off from college, and I loved it. It was a sports summer camp for four- to six-year-olds. I was in charge of the four-year-olds, which is good, because four-year-olds can't play sports, and neither can I. (Laughter) I play sports at a four-year-old level,
so what would happen is the kids would dribble around some cones, and then got hot, and then they would go sit underneath the tree where I was already sitting — (Laughter) — and I would just make up stories and tell them to them and I would tell them stories about my life. I would tell them about how, on the weekends, I would go home and I would spy for the Queen of England. And soon, other kids who weren't even in my group of kids, they would come up to me, and they would say, "You're Mac Barnett, right? You're the guy who spies for the Queen of England."
And I had been waiting my whole life for strangers to come up and ask me that question. In my fantasy, they were svelte Russian women, but, you know, four-year-olds — you take what you can get in Berkeley, California. And I realized that the stories that I was telling were real in this way that was familiar to me and really exciting. I think the pinnacle of this for me — I'll never forget this — there was this little girl named Riley. She was tiny, and she used to always take out her lunch every day and she would throw out her fruit.
She would just take her fruit, her mom packed her a melon every day, and she would just throw it in the ivy and then she would eat fruit snacks and pudding cups, and I was like, "Riley, you can't do that, you have to eat the fruit." And she was like, "Why?" And I was like, "Well, when you throw the fruit in the ivy, pretty soon, it's going to be overgrown with melons," which is why I think I ended up telling stories to children and not being a nutritionist for children. And so Riley was like, "That will never happen. That's not going to happen."
And so, on the last day of camp, I got up early and I got a big cantaloupe from the grocery store and I hid it in the ivy, and then at lunchtime, I was like, "Riley, why don't you go over there and see what you've done." And — (Laughter) — she went trudging through the ivy, and then her eyes just got so wide, and she pointed out this melon that was bigger than her head, and then all the kids ran over there and rushed around her, and one of the kids was like, "Hey, why is there a sticker on this?"
(Laughter) And I was like, "That is also why I say do not throw your stickers in the ivy. Put them in the trash can. It ruins nature when you do this." And Riley carried that melon around with her all day, and she was so proud. And Riley knew she didn't grow a melon in seven days, but she also knew that she did, and it's a weird place, but it's not just a place that kids can get to. It's anything. Art can get us to that place. She was right in that place in the middle, that place which you could call art or fiction.
I'm going to call it wonder. It's what Coleridge called the willing suspension of disbelief or poetic faith, for those moments where a story, no matter how strange, has some semblance of the truth, and then you're able to believe it. It's not just kids who can get there. Adults can too, and we get there when we read. It's why in two days, people will be descending on Dublin to take the walking tour of Bloomsday and see everything that happened in "Ulysses," even though none of that happened. Or people go to London and they visit Baker Street
to see Sherlock Holmes' apartment, even though 221B is just a number that was painted on a building that never actually had that address. We know these characters aren't real, but we have real feelings about them, and we're able to do that. We know these characters aren't real, and yet we also know that they are. Kids can get there a lot more easily than adults can, and that's why I love writing for kids. I think kids are the best audience for serious literary fiction. When I was a kid,
I was obsessed with secret door novels, things like "Narnia," where you would open a wardrobe and go through to a magical land. And I was convinced that secret doors really did exist and I would look for them and try to go through them. I wanted to live and cross over into that fictional world, which is — I would always just open people's closet doors. (Laughter) I would just go through my mom's boyfriend's closet, and there was not a secret magical land there. There was some other weird stuff that I think my mom should know about. (Laughter) And I was happy to tell her all about it.
After college, my first job was working behind one of these secret doors. This is a place called 826 Valencia. It's at 826 Valencia Street in the Mission in San Francisco, and when I worked there, there was a publishing company headquartered there called McSweeney's, a nonprofit writing center called 826 Valencia, but then the front of it was a strange shop. You see, this place was zoned retail, and in San Francisco, they were not going to give us a variance, and so the writer who founded it, a writer named Dave Eggers,
to come into compliance with code, he said, "Fine, I'm just going to build a pirate supply store." And that's what he did. (Laughter) And it's beautiful. It's all wood. There's drawers you can pull out and get citrus so you don't get scurvy. They have eyepatches in lots of colors, because when it's springtime, pirates want to go wild. You don't know. Black is boring. Pastel. Or eyes, also in lots of colors, just glass eyes, depending on how you want to deal with that situation. And the store, strangely,
people came to them and bought things, and they ended up paying the rent for our tutoring center, which was behind it, but to me, more important was the fact that I think the quality of work you do, kids would come and get instruction in writing, and when you have to walk this weird, liminal, fictional space like this to go do your writing, it's going to affect the kind of work that you make. It's a secret door that you can walk through. So I ran the 826 in Los Angeles, and it was my job to build the store down there. So we have The Echo Park Time Travel Mart.
That's our motto: "Whenever you are, we're already then." (Laughter) And it's on Sunset Boulevard in Los Angeles. Our friendly staff is ready to help you. They're from all eras, including just the 1980s, that guy on the end, he's from the very recent past. There's our Employees of the Month, including Genghis Khan, Charles Dickens. Some great people have come up through our ranks. This is our kind of pharmacy section. We have some patent medicines, Canopic jars for your organs,
communist soap that says, "This is your soap for the year." (Laughter) Our slushy machine broke on the opening night and we didn't know what to do. Our architect was covered in red syrup. It looked like he had just murdered somebody, which it was not out of the question for this particular architect, and we didn't know what to do. It was going to be the highlight of our store. So we just put that sign on it that said, "Out of order. Come back yesterday." (Laughter) And that ended up being a better joke than slushies,
so we just left it there forever. Mammoth Chunks. These things weigh, like, seven pounds each. Barbarian repellent. It's full of salad and potpourri — things that barbarians hate. Dead languages. (Laughter) Leeches, nature's tiny doctors. And Viking Odorant, which comes in lots of great scents: toenails, sweat and rotten vegetables, pyre ash. Because we believe that Axe Body Spray is something that you should only find on the battlefield, not under your arms. (Laughter) And these are robot emotion chips,
so robots can feel love or fear. Our biggest seller is Schadenfreude, which we did not expect. (Laughter) We did not think that was going to happen. But there's a nonprofit behind it, and kids go through a door that says "Employees Only" and they end up in this space where they do homework and write stories and make films and this is a book release party where kids will read. There's a quarterly that's published with just writing that's done by the kids
who come every day after school, and we have release parties and they eat cake and read for their parents and drink milk out of champagne glasses. And it's a very special space, because it's this weird space in the front. The joke isn't a joke. You can't find the seams on the fiction, and I love that. It's this little bit of fiction that's colonized the real world. I see it as kind of a book in three dimensions. There's a term called metafiction, and that's just stories about stories,
and meta's having a moment now. Its last big moment was probably in the 1960s with novelists like John Barth and William Gaddis, but it's been around. It's almost as old as storytelling itself. And one metafictive technique is breaking the fourth wall. Right? It's when an actor will turn to the audience and say, "I am an actor, these are just rafters." And even that supposedly honest moment, I would argue, is in service of the lie, but it's supposed to foreground the artificiality
of the fiction. For me, I kind of prefer the opposite. If I'm going to break down the fourth wall, I want fiction to escape and come into the real world. I want a book to be a secret door that opens and lets the stories out into reality. And so I try to do this in my books. And here's just one example. This is the first book that I ever made. It's called "Billy Twitters and his Blue Whale Problem." And it's about a kid who gets a blue whale as a pet but it's a punishment
and it ruins his life. So it's delivered overnight by FedUp. (Laughter) And he has to take it to school with him. He lives in San Francisco — very tough city to own a blue whale in. A lot of hills, real estate is at a premium. This market's crazy, everybody. But underneath the jacket is this case, and that's the cover underneath the book, the jacket, and there's an ad that offers a free 30-day risk-free trial for a blue whale. And you can just send in a self-addressed stamped envelope
and we'll send you a whale. And kids do write in. So here's a letter. It says, "Dear people, I bet you 10 bucks you won't send me a blue whale. Eliot Gannon (age 6)." (Laughter) (Applause) So what Eliot and the other kids who send these in get back is a letter in very small print from a Norwegian law firm — (Laughter) — that says that due to a change in customs laws, their whale has been held up in Sognefjord, which is a very lovely fjord, and then it just kind of talks about Sognefjord
and Norwegian food for a little while. It digresses. (Laughter) But it finishes off by saying that your whale would love to hear from you. He's got a phone number, and you can call and leave him a message. And when you call and leave him a message, you just, on the outgoing message, it's just whale sounds and then a beep, which actually sounds a lot like a whale sound. And they get a picture of their whale too. So this is Randolph, and Randolph belongs to a kid named Nico
who was one of the first kids to ever call in, and I'll play you some of Nico's message. This is the first message I ever got from Nico. (Audio) Nico: Hello, this is Nico. I am your owner, Randolph. Hello. So this is the first time I can ever talk to you, and I might talk to you soon another day. Bye. Mac Barnett: So Nico called back, like, an hour later. (Laughter) And here's another one of Nico's messages. (Audio) Nico: Hello, Randolph, this is Nico. I haven't talked to you for a long time, but I talked to you on Saturday or Sunday,
yeah, Saturday or Sunday, so now I'm calling you again to say hello and I wonder what you're doing right now, and I'm going to probably call you again tomorrow or today, so I'll talk to you later. Bye. MB: So he did, he called back that day again. He's left over 25 messages for Randolph over four years. You find out all about him and the grandma that he loves and the grandma that he likes a little bit less — (Laughter) — and the crossword puzzles that he does,
and this is — I'll play you one more message from Nico. This is the Christmas message from Nico. [Beep] (Audio) Nico: Hello, Randolph, sorry I haven't talked to you in a long time. It's just that I've been so busy because school started, as you might not know, probably, since you're a whale, you don't know, and I'm calling you to just say, to wish you a merry Christmas. So have a nice Christmas, and bye-bye, Randolph. Goodbye. MB: I actually got Nico,
I hadn't heard from in 18 months, and he just left a message two days ago. His voice is completely different, but he put his babysitter on the phone, and she was very nice to Randolph as well. But Nico's the best reader I could hope for. I would want anyone I was writing for to be in that place emotionally with the things that I create. I feel lucky. Kids like Nico are the best readers, and they deserve the best stories we can give them. Thank you very much. (Applause)